عطار » الهی نامه » بخش پنجم » سؤال مرد درویش از جعفر صادق مگر پرسید آن درویش حالی به صدق از جعفر صادق سؤالی که از چیست این همه کارت شب و روز جوابش داد آن شمع دلفروز که چون کارم یکی دیگر نمی کرد کسی روزی من چون من نمی خورد چو کار من مرا بایست کردن فکندم کاهلی کردن ز گردن چو رزق من مرا افتاد ز آغاز مرا نه حرص باقی ماند و نه آز چو مرگ من مرا افتاد ناکام برای مرگ خود برداشتم گام چو در مردم وفایی می ندیدم به جان و دل وفای حق گزیدم جزین چیزی که می پنداشتم من چو می پنداشتم بگذاشتم من نمی دانم که تو با خود بس آیی ز چندین تفرقه کی واپس آیی سه پهلوست آرزوهای من و تو تو می خواهی که گردد چار پهلو چو کعبه یک جهت شو گر ز مایی به سان کعبتین آخر چرایی تو را نه بهر بازی آفریدند ز بهر سرفرازی آفریدند مده از دست عمر خویش زنهار مخور بر عمر خود زین بیش زنهار نمی دانی که هر شب صبح بشتافت تو را در خواب جیب عمر بشکافت ازان ترسم که چون بیدار گردی نبینی هیچ نقد و خوار گردی همه کار تو بازی می نماید نمازت نانمازی می نماید نمازی کان به غفلت کرده تو بهای آن نیابی گرده تو عطار » الهی نامه » بخش پنجم » گفتار آن مجنون در نمازی که یک نان نیرزد یکی مجنون که رفتی در ملامت بدو گفتند فردای قیامت کسی باشد که ده ساله نماز او منادی می کند شیب و فراز او بیک گرده ازو نخرد کسی آن بگوید بر سر مجمع بسی آن جوابش داد مجنون کان نیرزد نمازش آن همه یک نان نیرزد که گر بخریدی آن را خلق وادی نبودی حاجت چندان منادی اگر صد کار باشد در مجازت نیاید یاد ازان جز در نمازت نمازت چون چنین باشد مجازی بود اندر حقیقت نانمازی عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت دیوانه و نماز جمعه یکی دیوانه بود از اهل رازی نکردی هیچ جز تنها نمازی کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد بجمعه در جماعت امام القصه چون برداشت آواز همی آن غر نبیدن کرد آغاز کسی بعد از نماز از وی بپرسید که جانت در نماز از حق نترسید که بانگ گاو کردی بر سر جمع سرت باید بریدن چون سر شمع چنین گفت او کامامم پیشوا بود بدو چون اقتدای من روا بود چو در الحمد گاوی می خرید او ز من هم بانگ گاوی می شنید او چو او را پیش رو کردم بهر چیز هر آنچ او می کند من می کنم نیز کسی پیش خطیب آمد بتعجیل سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل خطیبش گفت چون تکبیر بستم دهی ملکست جایی دور دستم چو در الحمد خواندن کردم آغاز بخاطر اندر آمد گاو ده باز ندارم گاو گاوی می خریدم که از پس بانگ گاوی می شنیدم عطار » الهی نامه » بخش ششم » المقالة السادسة پسر گفتش که هر خلقی که هستند همه دل در هوای خویش بستند قدم خود از هوابر می نگیرند که گامی بی ریا برمی نگیرند چو هست این دور دور نفس امروز نمی بینم دلی بر نفس پیروز گر از بهر هوای خویش من نیز کنم از سحر حاصل اندکی چیز چو در آخر بود توبه ازانم ندارد ای پدر چندین زیانم
عطار » الهی نامه » بخش پنجم » سؤال مرد درویش از جعفر صادق مگر پرسید آن درویش حالی به صدق از جعفر صادق سؤالی که از چیست این همه کارت شب و روز جوابش داد آن شمع دلفروز که چون کارم یکی دیگر نمی کرد کسی روزی من چون من نمی خورد چو کار من مرا بایست کردن فکندم کاهلی کردن ز گردن چو رزق من مرا افتاد ز آغاز مرا نه حرص باقی ماند و نه آز چو مرگ من مرا افتاد ناکام برای مرگ خود برداشتم گام چو در مردم وفایی می ندیدم به جان و دل وفای حق گزیدم جزین چیزی که می پنداشتم من چو می پنداشتم بگذاشتم من نمی دانم که تو با خود بس آیی ز چندین تفرقه کی واپس آیی سه پهلوست آرزوهای من و تو تو می خواهی که گردد چار پهلو چو کعبه یک جهت شو گر ز مایی به سان کعبتین آخر چرایی تو را نه بهر بازی آفریدند ز بهر سرفرازی آفریدند مده از دست عمر خویش زنهار مخور بر عمر خود زین بیش زنهار نمی دانی که هر شب صبح بشتافت تو را در خواب جیب عمر بشکافت ازان ترسم که چون بیدار گردی نبینی هیچ نقد و خوار گردی همه کار تو بازی می نماید نمازت نانمازی می نماید نمازی کان به غفلت کرده تو بهای آن نیابی گرده تو عطار » الهی نامه » بخش پنجم » گفتار آن مجنون در نمازی که یک نان نیرزد یکی مجنون که رفتی در ملامت بدو گفتند فردای قیامت کسی باشد که ده ساله نماز او منادی می کند شیب و فراز او بیک گرده ازو نخرد کسی آن بگوید بر سر مجمع بسی آن جوابش داد مجنون کان نیرزد نمازش آن همه یک نان نیرزد که گر بخریدی آن را خلق وادی نبودی حاجت چندان منادی اگر صد کار باشد در مجازت نیاید یاد ازان جز در نمازت نمازت چون چنین باشد مجازی بود اندر حقیقت نانمازی عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت دیوانه و نماز جمعه یکی دیوانه بود از اهل رازی نکردی هیچ جز تنها نمازی کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد بجمعه در جماعت امام القصه چون برداشت آواز همی آن غر نبیدن کرد آغاز کسی بعد از نماز از وی بپرسید که جانت در نماز از حق نترسید که بانگ گاو کردی بر سر جمع سرت باید بریدن چون سر شمع چنین گفت او کامامم پیشوا بود بدو چون اقتدای من روا بود چو در الحمد گاوی می خرید او ز من هم بانگ گاوی می شنید او چو او را پیش رو کردم بهر چیز هر آنچ او می کند من می کنم نیز کسی پیش خطیب آمد بتعجیل سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل خطیبش گفت چون تکبیر بستم دهی ملکست جایی دور دستم چو در الحمد خواندن کردم آغاز بخاطر اندر آمد گاو ده باز ندارم گاو گاوی می خریدم که از پس بانگ گاوی می شنیدم عطار » الهی نامه » بخش ششم » المقالة السادسة پسر گفتش که هر خلقی که هستند همه دل در هوای خویش بستند قدم خود از هوابر می نگیرند که گامی بی ریا برمی نگیرند چو هست این دور دور نفس امروز نمی بینم دلی بر نفس پیروز گر از بهر هوای خویش من نیز کنم از سحر حاصل اندکی چیز چو در آخر بود توبه ازانم ندارد ای پدر چندین زیانم