Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش سوم » سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست مگر پرسید درویشی ز مجنون که چندست ای پسر سن تو اکنون جوابش داد آن شوریده احوال که سن من هزارست و چهل سال بدو گفتا چه می گویی تو غافل مگر دیوانه تر گشتی تو جاهل پس او گفتا بسی سر وقت بودست که لیلی یک نفس رویم نمودست چل عمر منست و این زیانست ولی عمر هزاران آن زمانست چو این چل سال من با خویش بودم ز نقد عمر خود درویش بودم ولی آن یک زمان سالی هزارست که با لیلی مرا خود بی شمارست هزاران سال یک دم باشد آنجا چه می گویم کزین کم باشد آنجا چو دریابد وجود بی نهایت دو عالم را عدم ماند ولایت ببین ای دوست تا این چه وجودست که یک یک ذره آن را در سجودست وجودست آنکه نه بیش ونه کم شد درو خواهد همه چیزی عدم شد زهی عالی وجودی کین وجودات درو معدوم خواهد شد بلذات چو مرد آنجایگه نابود گردد زیانش جمله آنجا سود گردد اگر دست آورد خلق جهانی یکی بر دامنش نرسد زمانی چو نه این کس بود نه دامن او که گردد یک زمان پیرامن او عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت آن مجنون که تب داشت یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت که تب می گیردت مجنون عجب داشت جوابش داد آن شوریده مجنون که گر میرم کراگیرد تب اکنون عطار » الهی نامه » بخش چهارم » المقالة الرابعة پسر گفتش دلم حیران بماندست که بی شه زاده پریان بماندست چو آن دختر محیا و عزیزست بگو باری بمن تا آن چه چیزست که من نادیده او را در فراقش چو شمعم جان بلب پر اشتیاقش پدر گفت این حکایة پیش او باز عروسی جلوه داد از پرده راز

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش سوم » سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست مگر پرسید درویشی ز مجنون که چندست ای پسر سن تو اکنون جوابش داد آن شوریده احوال که سن من هزارست و چهل سال بدو گفتا چه می گویی تو غافل مگر دیوانه تر گشتی تو جاهل پس او گفتا بسی سر وقت بودست که لیلی یک نفس رویم نمودست چل عمر منست و این زیانست ولی عمر هزاران آن زمانست چو این چل سال من با خویش بودم ز نقد عمر خود درویش بودم ولی آن یک زمان سالی هزارست که با لیلی مرا خود بی شمارست هزاران سال یک دم باشد آنجا چه می گویم کزین کم باشد آنجا چو دریابد وجود بی نهایت دو عالم را عدم ماند ولایت ببین ای دوست تا این چه وجودست که یک یک ذره آن را در سجودست وجودست آنکه نه بیش ونه کم شد درو خواهد همه چیزی عدم شد زهی عالی وجودی کین وجودات درو معدوم خواهد شد بلذات چو مرد آنجایگه نابود گردد زیانش جمله آنجا سود گردد اگر دست آورد خلق جهانی یکی بر دامنش نرسد زمانی چو نه این کس بود نه دامن او که گردد یک زمان پیرامن او عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت آن مجنون که تب داشت یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت که تب می گیردت مجنون عجب داشت جوابش داد آن شوریده مجنون که گر میرم کراگیرد تب اکنون عطار » الهی نامه » بخش چهارم » المقالة الرابعة پسر گفتش دلم حیران بماندست که بی شه زاده پریان بماندست چو آن دختر محیا و عزیزست بگو باری بمن تا آن چه چیزست که من نادیده او را در فراقش چو شمعم جان بلب پر اشتیاقش پدر گفت این حکایة پیش او باز عروسی جلوه داد از پرده راز

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت سرپاتک هندی به هندستان یکی را کودکی بود که عقلش بیش و عمرش اندکی بود ز هر علمی بسی تحصیل بودش ازان بر هر کسی تفضیل بودش اگرچه بود در هر علم سرکش ز جمله علم تنجیم آمدش خوش در آنجا وصف شاه چینیان بود ز حسن دخترش آنجا نشان بود به یک ره فتنه آن دلستان شد که آسان بر پری عاشق توان شد حکیمی بود در شهری دگر دور که در تنجیم و در طب بود مشهور ندادی در سرا کس را رهی باز نبودی هرگزش در خانه دمساز ازان تنها نشستی تا دگر کس نداند علم او او داند و بس پدر را گفت آن کودک که یک روز مرا بر پیش آن پیر دلفروز که می گویند می آید بر او شه پریان و آنگه دختر او دلم را آرزوی دیدن اوست بود کانجا به بینم چهره دوست که تا گردم ز هر علمی خبردار نمیرم همچو دنیادار مردار پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند بدو هستند خلق آرزومند که او ره باز می ندهد کسی را چو تو بود آرزوی وی بسی را که می ترسد که گر یابد کسی راه ز علم و حکمت وی گردد آگاه پسر گفتا که آنجا بر نهانم که من خود حیلت این کار دانم پسر شد با پدر القصه در راه پسر کردش ز مکر خویش آگاه که پیش آن حکیم هندوان شو ز دل کینه برون کن مهربان شو بدو گو کودکی دارم کر و لال ندارم نعمتی هستم مقل حال برای آخرت بپذیرش از من چنین بار گران بر گیر از من که تا در خدمت تو روزگاری کند چونانکه فرماییش کاری گهت آتش کند گه آورد آب بیندازد به حرمت جامه خواب اگر بیرون روی در بسته دارد سر صد خدمتت پیوسته دارد به غایت زیرک ست اما کر و لال مگردان ناامیدم از همه حال چنین کس گر کسی برهان نماید وجودش با عدم یکسان نماید پدر پیش حکیم آمد بسی گفت که تا آخر حکیمش در پذیرفت حکیمش امتحانی کرد در حال که بشناسد که تا هست او کر و لال مگر داروی بیهوشی بدو داد چو کودک خورد حالی تن فرو داد طبیبی را ز در بیرون شد استاد بجست از جای آن کودک بایستاد بدانست او که هست آن امتحانش که مست خواب خواهد کرد جانش به گرد خانه همچون باد می گشت به کار خویشتن استاد می گشت ازان می گشت وزان بود آن شتابش کزان دارو نگیرد بو که خوابش چو آمد اوستاد و کرد در باز هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز میان خواب بانگ خفته می کرد نه خود را مست و نه آشفته می کرد چو استاد آمد و بنشست بر جای فرو بردش درفشی سخت در پای بجست از جای کودک پس بیفتاد به زاری همچو گنگان کرد فریاد چو بیرون آمدی بانگ از دهانش نشان دادی ز گنگی زبانش میان بانگ ازو پرسید استاد که ای کودک نگویی تا چه افتاد نداد البته آن کودک جوابش برفت از زیرکی کاری صوابش چو کرد آن امتحان استاد محتال یقینش شد که هم کرست و هم لال چه گویم روز و شب ده سال پیوست دران خانه بدین تدبیر بنشست اگر بیرون شدی از خانه استاد کتابش می گرفتی سر به سر یاد وگر استاد اندر خانه بودی بسی گفتی ز هر علم او شنیدی گرفتی یاد کودک آن سخن ها نوشتی چون شدی در خانه تنها به هر علمی چنان استاد شد او که از استاد خود آزاد شد او یکی صندوق بودی قفل کرده که استادش نهفتی زیر پرده نه مهرش برگرفتی نه گشادی نه چشم کس بر آنجا اوفتادی به دل می گفت آن کودک که پیداست که آن چیزی که می جویم من آنجاست ولی زهره نبود آن در گشادن که داد صبر می بایست دادن مگر شد شاهزاد شهر رنجور کسی آمد بر استاد مشهور که چیزی در سر این شاهزاده ست کزان شه زاده از پای اوفتاده ست چو حیوانی بجنبد گاه گاهی به علم آن کسی را نیست راهی اگر دریابدش استاد پیروز وگرنه زار خواهد مرد امروز ازان علت نبود آن کودک آگاه چو استادش روانه گشت در راه روان شد کودک و چادر برافکند که تا خود را بدان منظر درافکند چو رفت القصه پیش شاه استاد به بالایی بلند آن کودک استاد دران پرده که شه بیرون سر داشت ورم بود و درو یک جانور داشت همه مویش بچید و پرده بشکافت چو خرچنگی درو جنبنده ای یافت فرو برده به دیگر پرده چنگال یکی آلت حکیم آورد در حال که تا او را براندازد ز پرده مگر گردد به آهن دور کرده چو آهن بیشتر بردی فرا پیش فرو می برد او چنگل بسر بیش ز زخم چنگل او شاه زاده فغان می کرد از درد چکاده ز بالا آن همه شاگرد می دید به آخر صبر او زان کار برسید زبان بگشاد کای استاد عالم به آهن می کنی این بند محکم ولیکن گر رسد بر پشت داغش همه چنگل برآرد از دماغش چو آگه شد ز سر کار استاد ز غصه جان بدان عالم فرستاد چو مرد آن مرد کودک را بخواندند به اعزازش بجای او نشاندند به داغ آن جانور را دور انداخت ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت چو بهتر گشت شاه از دردمندی نهادش نام سر پاتک به هندی بسی زر دادش و خلعت فرستاد بدو بخشید جای و رخت استاد بیامد کودک و بگشاد صندوق در آنجا دید وصف روی معشوق کتابی کان بود در علم تنجیم همه برخواند و شد استاد اقلیم به آخر ز آرزوی آن دل افروز نبودش صبر یک ساعت شب و روز کشید آخر خطی و در میانش نشست و شد ز هر سو خط روانش عزیمت خواند تا بعد از چهل روز پدید آمد پری زاد دل افروز بتی کز وصف او گوینده لال ست چه گویم زانکه وصف او محال ست چو سر پاتک ز سر تا پای او دید درون سینه خود جای او دید تعجب کرد ازان و گفت آنگاه چگونه جا گرفتی جانم ای ماه جوابش داد آن ماه دل افروز که با تو بوده ام من ز اولین روز منم نفس تو تو جوینده خود را چرا بینا نگردانی خرد را اگر بینی همه عالم تو باشی ز بیرون و درون همدم تو باشی حکیمش گفت هست از نفس معلوم که مار ست و سگ ست و خوک آن شوم تو زیبای زمین و آسمانی بدین خوبی به نفس کس نمانی پری گفتش اگر اماره باشم بتر از خوک و سگ صد باره باشم ولی وقتی که گردم مطمینه مبادا هیچکس را این مظنه ولی چون مطمینه گشتم آنگاه خطاب ارجعیم آید ز درگاه کنون نفس توام من ای یگانه اگر گردم پی شیطان روانه مرا اماره خوانند اهل ایمان مگر شیطان من گردد مسلمان اگر شیطان مسلمان گردد اینجا همه کاری به سامان گردد اینجا چو چندان رنج برد آن مرد طالب که تا شد جان او بر نفس غالب کسی کاو سر جان خواهد ز دلخواه بسا رنجا که او بیند درین راه کنون تو ای پسر چیزی که جستی همه در تست و تو در کار سستی اگر در کار حق مردانه باشی تو باشی جمله و هم خانه باشی تویی بی خویشتن گم گشته ناگاه که تو جوینده خویشی درین راه تویی معشوق خود با خویشتن آی مشو بیرون ز صحرا با وطن آی ازان حب الوطن ایمان پاک ست که معشوق اندرون جان پاک ست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت سرپاتک هندی به هندستان یکی را کودکی بود که عقلش بیش و عمرش اندکی بود ز هر علمی بسی تحصیل بودش ازان بر هر کسی تفضیل بودش اگرچه بود در هر علم سرکش ز جمله علم تنجیم آمدش خوش در آنجا وصف شاه چینیان بود ز حسن دخترش آنجا نشان بود به یک ره فتنه آن دلستان شد که آسان بر پری عاشق توان شد حکیمی بود در شهری دگر دور که در تنجیم و در طب بود مشهور ندادی در سرا کس را رهی باز نبودی هرگزش در خانه دمساز ازان تنها نشستی تا دگر کس نداند علم او او داند و بس پدر را گفت آن کودک که یک روز مرا بر پیش آن پیر دلفروز که می گویند می آید بر او شه پریان و آنگه دختر او دلم را آرزوی دیدن اوست بود کانجا به بینم چهره دوست که تا گردم ز هر علمی خبردار نمیرم همچو دنیادار مردار پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند بدو هستند خلق آرزومند که او ره باز می ندهد کسی را چو تو بود آرزوی وی بسی را که می ترسد که گر یابد کسی راه ز علم و حکمت وی گردد آگاه پسر گفتا که آنجا بر نهانم که من خود حیلت این کار دانم پسر شد با پدر القصه در راه پسر کردش ز مکر خویش آگاه که پیش آن حکیم هندوان شو ز دل کینه برون کن مهربان شو بدو گو کودکی دارم کر و لال ندارم نعمتی هستم مقل حال برای آخرت بپذیرش از من چنین بار گران بر گیر از من که تا در خدمت تو روزگاری کند چونانکه فرماییش کاری گهت آتش کند گه آورد آب بیندازد به حرمت جامه خواب اگر بیرون روی در بسته دارد سر صد خدمتت پیوسته دارد به غایت زیرک ست اما کر و لال مگردان ناامیدم از همه حال چنین کس گر کسی برهان نماید وجودش با عدم یکسان نماید پدر پیش حکیم آمد بسی گفت که تا آخر حکیمش در پذیرفت حکیمش امتحانی کرد در حال که بشناسد که تا هست او کر و لال مگر داروی بیهوشی بدو داد چو کودک خورد حالی تن فرو داد طبیبی را ز در بیرون شد استاد بجست از جای آن کودک بایستاد بدانست او که هست آن امتحانش که مست خواب خواهد کرد جانش به گرد خانه همچون باد می گشت به کار خویشتن استاد می گشت ازان می گشت وزان بود آن شتابش کزان دارو نگیرد بو که خوابش چو آمد اوستاد و کرد در باز هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز میان خواب بانگ خفته می کرد نه خود را مست و نه آشفته می کرد چو استاد آمد و بنشست بر جای فرو بردش درفشی سخت در پای بجست از جای کودک پس بیفتاد به زاری همچو گنگان کرد فریاد چو بیرون آمدی بانگ از دهانش نشان دادی ز گنگی زبانش میان بانگ ازو پرسید استاد که ای کودک نگویی تا چه افتاد نداد البته آن کودک جوابش برفت از زیرکی کاری صوابش چو کرد آن امتحان استاد محتال یقینش شد که هم کرست و هم لال چه گویم روز و شب ده سال پیوست دران خانه بدین تدبیر بنشست اگر بیرون شدی از خانه استاد کتابش می گرفتی سر به سر یاد وگر استاد اندر خانه بودی بسی گفتی ز هر علم او شنیدی گرفتی یاد کودک آن سخن ها نوشتی چون شدی در خانه تنها به هر علمی چنان استاد شد او که از استاد خود آزاد شد او یکی صندوق بودی قفل کرده که استادش نهفتی زیر پرده نه مهرش برگرفتی نه گشادی نه چشم کس بر آنجا اوفتادی به دل می گفت آن کودک که پیداست که آن چیزی که می جویم من آنجاست ولی زهره نبود آن در گشادن که داد صبر می بایست دادن مگر شد شاهزاد شهر رنجور کسی آمد بر استاد مشهور که چیزی در سر این شاهزاده ست کزان شه زاده از پای اوفتاده ست چو حیوانی بجنبد گاه گاهی به علم آن کسی را نیست راهی اگر دریابدش استاد پیروز وگرنه زار خواهد مرد امروز ازان علت نبود آن کودک آگاه چو استادش روانه گشت در راه روان شد کودک و چادر برافکند که تا خود را بدان منظر درافکند چو رفت القصه پیش شاه استاد به بالایی بلند آن کودک استاد دران پرده که شه بیرون سر داشت ورم بود و درو یک جانور داشت همه مویش بچید و پرده بشکافت چو خرچنگی درو جنبنده ای یافت فرو برده به دیگر پرده چنگال یکی آلت حکیم آورد در حال که تا او را براندازد ز پرده مگر گردد به آهن دور کرده چو آهن بیشتر بردی فرا پیش فرو می برد او چنگل بسر بیش ز زخم چنگل او شاه زاده فغان می کرد از درد چکاده ز بالا آن همه شاگرد می دید به آخر صبر او زان کار برسید زبان بگشاد کای استاد عالم به آهن می کنی این بند محکم ولیکن گر رسد بر پشت داغش همه چنگل برآرد از دماغش چو آگه شد ز سر کار استاد ز غصه جان بدان عالم فرستاد چو مرد آن مرد کودک را بخواندند به اعزازش بجای او نشاندند به داغ آن جانور را دور انداخت ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت چو بهتر گشت شاه از دردمندی نهادش نام سر پاتک به هندی بسی زر دادش و خلعت فرستاد بدو بخشید جای و رخت استاد بیامد کودک و بگشاد صندوق در آنجا دید وصف روی معشوق کتابی کان بود در علم تنجیم همه برخواند و شد استاد اقلیم به آخر ز آرزوی آن دل افروز نبودش صبر یک ساعت شب و روز کشید آخر خطی و در میانش نشست و شد ز هر سو خط روانش عزیمت خواند تا بعد از چهل روز پدید آمد پری زاد دل افروز بتی کز وصف او گوینده لال ست چه گویم زانکه وصف او محال ست چو سر پاتک ز سر تا پای او دید درون سینه خود جای او دید تعجب کرد ازان و گفت آنگاه چگونه جا گرفتی جانم ای ماه جوابش داد آن ماه دل افروز که با تو بوده ام من ز اولین روز منم نفس تو تو جوینده خود را چرا بینا نگردانی خرد را اگر بینی همه عالم تو باشی ز بیرون و درون همدم تو باشی حکیمش گفت هست از نفس معلوم که مار ست و سگ ست و خوک آن شوم تو زیبای زمین و آسمانی بدین خوبی به نفس کس نمانی پری گفتش اگر اماره باشم بتر از خوک و سگ صد باره باشم ولی وقتی که گردم مطمینه مبادا هیچکس را این مظنه ولی چون مطمینه گشتم آنگاه خطاب ارجعیم آید ز درگاه کنون نفس توام من ای یگانه اگر گردم پی شیطان روانه مرا اماره خوانند اهل ایمان مگر شیطان من گردد مسلمان اگر شیطان مسلمان گردد اینجا همه کاری به سامان گردد اینجا چو چندان رنج برد آن مرد طالب که تا شد جان او بر نفس غالب کسی کاو سر جان خواهد ز دلخواه بسا رنجا که او بیند درین راه کنون تو ای پسر چیزی که جستی همه در تست و تو در کار سستی اگر در کار حق مردانه باشی تو باشی جمله و هم خانه باشی تویی بی خویشتن گم گشته ناگاه که تو جوینده خویشی درین راه تویی معشوق خود با خویشتن آی مشو بیرون ز صحرا با وطن آی ازان حب الوطن ایمان پاک ست که معشوق اندرون جان پاک ست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت وزیری را یکی زیبا پسر بود که ماه از مهر او زیر و زبر بود جمالش ختم کرده دلبری را چشیده لب زلال کوثری را به خوبی همچو ابرو طاق بوده به نرگس ره زن عشاق بوده یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد چنان کو شد ندانم تا توان شد نبود او را به هیچ انواع یارا که کردی سر عشقش آشکارا چنان همواره عشقش زار می سوخت که سر تا پای او هموار می سوخت چو هم دردی هم آوازی نبودش دران اندوه هم رازی نبودش درون دل نهان می داشت آن راز که تا از بی دلی هم ماند زان باز دو چشمش همچو باران گشت خونبار که تا شد هر دو نابینا به یکبار چو نابینایی آمد آشکارش به هر دردی زیادت شد هزارش به آخر راز او گشت آشکاره جهانی خلق شد بر وی نظاره چو تیره گشت چشم و روی زردش به درد آمد دل خلقی ز دردش بزرگان و امیرانی که بودند همه در دیدنش رغبت نمودند وزیر شاه می آمد ز راهی پسر با او رسید آنجایگاهی شنوده بود حال مرد عاشق پیاده گشت در پیش خلایق پسر را فارغ و آزاد با خویش خوشی بنشاند اندر پیش درویش پسر گر مردم چشم پدر بود ولیکن کار آن عاشق دگر بود که چشم عاشق از وی بود رفته ولی چشم پدر کی بود رفته وزیر نیک راضی گشت بی خشم که چشم کور یابد مردم چشم به نابینای عاجز گفت آنگاه که گر چشم تو شد زین روی چون ماه پسر اینک به پیش تو نشسته چه می خواهی دگر ای چشم بسته چو عاشق این سخن بشنود برجست بزد یک نعره و افتاد از دست نه چندان ریخت اشک آن کار دیده که ریزد ابر با بسیار دیده وزیرش گفت ای غافل ازین کار پسر با تو چه می گریی چنین زار زبان بگشاد نابینای دلتنگ که خون می گرید از درد دلم سنگ که می گردید عمری در سر من که یک دم این پسر آید بر من کنون چون آمد این مهر وی عشاق مرا دو چشم می باید ز آفاق اگر جویان او زین پیش گشتم کنون جویان چشم خویش گشتم مرا گر چشم خویش آید پدیدار به جان گردم جمالش را خریدار مرا گر چشم نبود در میانه چو خواهم کرد معشوق یگانه اگر عالم همه معبود باشد چو نبود چشم چه مقصود باشد مرا پس چشم می باید نه معشوق که پیش کور چه خالق چه مخلوق همه عالم جمال اندر جمالست ولیکن کور می گوید محالست اگر بیننده این راه گردی ز بینایی خویش آگاه گردی دلت گر پاک ازین زندان برآید زهر جزویت صد بستان برآید کند هر ذره خاک شوره تو مه و خورشید را مستوره تو تنت کورست و جان را چون عیان نیست که یک یک ذره چون صاحب قرانیست ز یک جوهر چو دو عالم برآید زهر ذره که خواهی هم برآید یقین می دان که هرجایی که خارست بزیر آن بهشتی چون نگارست ولیکن گر برون آید ز پرده شوند آن کور چشمان زخم خورده عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت در افتادند در شهری سپاهی گریزان شد نهان زان شهر شاهی بشهری شد بگردانید جامه نه خاصه باز دانستش نه عامه بجای آورد او را آشنایی بدو گفتا چرایی چون گدایی بگو آخر که من شاهم بایشان چرا بنشسته خوار و پریشان شهش گفتا مگو آی در نظاره که گر گویم کنندم پاره پاره کسی کو دیده سلطان ندارد به سلطان رفتنش امکان ندارد اگر بی دیده جویی قربت شاه شوی درخون جان خویش آنگاه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت وزیری را یکی زیبا پسر بود که ماه از مهر او زیر و زبر بود جمالش ختم کرده دلبری را چشیده لب زلال کوثری را به خوبی همچو ابرو طاق بوده به نرگس ره زن عشاق بوده یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد چنان کو شد ندانم تا توان شد نبود او را به هیچ انواع یارا که کردی سر عشقش آشکارا چنان همواره عشقش زار می سوخت که سر تا پای او هموار می سوخت چو هم دردی هم آوازی نبودش دران اندوه هم رازی نبودش درون دل نهان می داشت آن راز که تا از بی دلی هم ماند زان باز دو چشمش همچو باران گشت خونبار که تا شد هر دو نابینا به یکبار چو نابینایی آمد آشکارش به هر دردی زیادت شد هزارش به آخر راز او گشت آشکاره جهانی خلق شد بر وی نظاره چو تیره گشت چشم و روی زردش به درد آمد دل خلقی ز دردش بزرگان و امیرانی که بودند همه در دیدنش رغبت نمودند وزیر شاه می آمد ز راهی پسر با او رسید آنجایگاهی شنوده بود حال مرد عاشق پیاده گشت در پیش خلایق پسر را فارغ و آزاد با خویش خوشی بنشاند اندر پیش درویش پسر گر مردم چشم پدر بود ولیکن کار آن عاشق دگر بود که چشم عاشق از وی بود رفته ولی چشم پدر کی بود رفته وزیر نیک راضی گشت بی خشم که چشم کور یابد مردم چشم به نابینای عاجز گفت آنگاه که گر چشم تو شد زین روی چون ماه پسر اینک به پیش تو نشسته چه می خواهی دگر ای چشم بسته چو عاشق این سخن بشنود برجست بزد یک نعره و افتاد از دست نه چندان ریخت اشک آن کار دیده که ریزد ابر با بسیار دیده وزیرش گفت ای غافل ازین کار پسر با تو چه می گریی چنین زار زبان بگشاد نابینای دلتنگ که خون می گرید از درد دلم سنگ که می گردید عمری در سر من که یک دم این پسر آید بر من کنون چون آمد این مهر وی عشاق مرا دو چشم می باید ز آفاق اگر جویان او زین پیش گشتم کنون جویان چشم خویش گشتم مرا گر چشم خویش آید پدیدار به جان گردم جمالش را خریدار مرا گر چشم نبود در میانه چو خواهم کرد معشوق یگانه اگر عالم همه معبود باشد چو نبود چشم چه مقصود باشد مرا پس چشم می باید نه معشوق که پیش کور چه خالق چه مخلوق همه عالم جمال اندر جمالست ولیکن کور می گوید محالست اگر بیننده این راه گردی ز بینایی خویش آگاه گردی دلت گر پاک ازین زندان برآید زهر جزویت صد بستان برآید کند هر ذره خاک شوره تو مه و خورشید را مستوره تو تنت کورست و جان را چون عیان نیست که یک یک ذره چون صاحب قرانیست ز یک جوهر چو دو عالم برآید زهر ذره که خواهی هم برآید یقین می دان که هرجایی که خارست بزیر آن بهشتی چون نگارست ولیکن گر برون آید ز پرده شوند آن کور چشمان زخم خورده عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت در افتادند در شهری سپاهی گریزان شد نهان زان شهر شاهی بشهری شد بگردانید جامه نه خاصه باز دانستش نه عامه بجای آورد او را آشنایی بدو گفتا چرایی چون گدایی بگو آخر که من شاهم بایشان چرا بنشسته خوار و پریشان شهش گفتا مگو آی در نظاره که گر گویم کنندم پاره پاره کسی کو دیده سلطان ندارد به سلطان رفتنش امکان ندارد اگر بی دیده جویی قربت شاه شوی درخون جان خویش آنگاه

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد یکی شهزاده چون مه پاره بود که مهر از رشک او آواره بود اگر خورشید روی او بدیدی چو مصروع از مه نو می تپیدی چو پیشانیش لوح سیم بودی برو از مشک جیم و میم بودی چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی بجیم و میم ملک جم گرفتی بابرو حاجبی کردی قمر را بمژگان صیدگه دل گه جگر را چو فتنه نرگسش می دید شب رنگ بصید و شهسواری کردی آهنگ زهی شبرنگ و صید آخر که او یافت سوار و صید را الحق نکو یافت لبش هم انگبین و هم شکر بود که هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود چو زنبور انگبینش را کمر بست برای آن شکر نی نیز در بست دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش درخشنده چو سی در از عقیقش ز اوج عالم بالا ستاره ز هفتم آسمان کردی نظاره همی هر کس که روی او بدیدی اگر جان داشتی پیشش کشیدی یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه دلش سرگشته گشت و عقل گمراه بدرد افتاد چون درمان نبودش که جانی درخور جانان نبودش بسی زیر و زبر آمد دران درد که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد نچندان گشت در خون آن ستم کش که هرگز گشته باشد هیچ غم کش مگر آن شاه را از کینه خواهان پدید آمد یکی دشمن ز شاهان پسر را پیش آن دشمن فرستاد چو ماهی ماه در جوشن فرستاد پسر شد با بسی لشکر یزک دار همه تشنه بخون دل فلک وار چو آن سرهنگ را حالی خبر شد نمی گویم بپای اما بسر شد چنان دلشاد شد ز آوازه جنگ که از آواز شادی مرد دلتنگ بدست آورد اسپی و روان شد ولی با جوشن و برگستوان شد میان لشکر آن شاه زاده تنش می شد سوار و جان پیاده تماشای رخش دزدیده می کرد نثارش هر زمان ازدیده می کرد زهی لذت خوشا آن زندگانی که روی یار خود بینی نهانی رخ یاری که دزدیده توان دید درون جانش و در دیده توان دید چو القصه سپه در هم رسیدند بیک حمله دو صف بر هم دریدند زمین تاریک شد از هر دو کشور فلک روشن نماند از گرد لشکر علی الجمله ز چرخ کوژ رفتار چنان شهزاده آمد گرفتار سپه بگریخت آن شهزاده درماند ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچ ولی او خویش را افکند در پیچ ببردند آن دو تن را در وثاقی یکی را وصل و دیگر را فراقی نهادند آن دو تن را بند بر پای بهم محبوسشان کردند یک جای پسر پرسید از سرهنگ آخر که تو کی آمدی در جنگ آخر نمی دانم ترا تو از چه خیلی و یا تو در سپاه من طفیلی زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه که هستم شاه عالم را هواخواه چنان بود آرزو از دیرگاهم که بپذیرد بخدمت بو که شاهم چو شه را این سفر ناگاه افتاد مرا هم نیز عزم راه افتاد که گفتم در سفرحربی کنم سخت مگر پیش شهم یاری دهد بخت که تا نانی و نامی یابم از تو همه عمرم مقامی یابم از تو چو بشنید این سخن شهزاده از وی ز غم آزاد گشت و شاد از وی بسی دل گرمیش داد آن سر افراز خود او دل گرم بود از دیرگه باز دل سرهنگ از شادی چنان بود که گویی ملک نقدش صد جهان بود اگرچه بود آن سرگشته در بند بمردی خویشتن را می نیفکند شبانروزیش کار آن پسر بود بهر دم خدمت او بیشتر بود همه شب پای مالیدیش تا روز همه روزش سخن گفتی دلفروز چنان گستاخ شد با آن سمن بوی که نبود وصف آن کار سخن گوی دعا می کرد آن دلخسته هر روز که یارب این همه ناکامی و سوز زیادة کن که تا نبود جدایی وزین زندان مده ما را رهایی مرا چون هست این زندان بهشتی بنفروشم بصد بستانش خشتی چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه جهانش تیره شد بی روی آن ماه چنان دلبند چون در بند باشد پدر را صبر آخر چند باشد چو در راه این چنین خرسنگ افتاد بسی آن هر دو شه را جنگ افتاد چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدار شد آن این را و این آن را خریدار قرار افتاد کان شاه خردمند دهد دختر بدان شهزاده در بند برفت آن شاه پیش شاه زاده بدو آن دختر چون ماه داده بخواند او را و آن سرهنگ را نیز که کاری نیست با ما جنگ را نیز نچندان کرد با هر دو نکویی که من آن شرح گویم یا تو گویی پس آنگه کار آن دختر چنان کرد که ده گنج روان با او روان کرد چو شهزاده بشهر خویش شد باز ز بند و حبس دستش داده دمساز میان خیل خود آن عالم افروز عروسی کرد و عشرت چل شبانروز گرفته بود در بر دلستانی دران مدت ندیدش کس زمانی دل سرهنگ هر ساعت چنان بود که با آن نیم جانش بیم جان بود نه صبرش بود یک دم نه قراری بخون می گشت پرخونش کناری دران چل روز و چل شب در تب و تاب چو شمعی بود یعنی بیخور و خواب ز بس کز رشک در خون می بغلتید بهر ساعت دگرگون می بگردید کسی خو کرده تنها با چنان یار نسوزد جانش افتاده چنان کار پس از چل روز شهزاده جوانبخت بکامی تاج بر سر رفت بر تخت باستادند جانداران سرافراز کشیده هر یکی تیغی سرانداز غلامان همچو مژگان صف کشیده سیه دل جمله و سرکش چو دیده دگر حال وزیرانش بپرسی همه چون عرش زیر آورده کرسی دل آن شاه زاد عالم افروز بدان سرهنگ شد مشغول آن روز به پیش خویش خواندش چون در آمد سلامش گفت وحالی در سر آمد بخاک افتاد و هوش از وی جدا شد ز حلقش نعره بی او رها شد چو با هوش آمد آن افتاده بر خاک ازو پرسید آن شهزاده پاک که ای سرهنگ آخر این چه حالست که کارت ناله و تن همچو نالست چنان گشتی که بیماریت بودست مگر بی من جگر خواریت بودست زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاه دران زندان نبودم از تو آگاه چو من چل روز هجر تو کشیدم پس از چل روز امروزت بدیدم ترا دیدم میان کار و باری ز مشرق تا بمغرب گیر و داری چنان خو کرده بودم بی فراقت چنان بودم چنینم نیست طاقت دران جامه اگر آیی پدیدار توانم شد دگر بارت خریدار درین جامه که هستی گر بمانی میان خسروی و کامرانی کجا تاب آورد این جان پر جوش که با این سلطنت گردد هم آغوش بگفت این و معین شد هلاکش بصد زاری برآمد جان پاکش اگر تو همتی مردانه یابی شه آفاق را هم خانه یابی وگر تردامنی تو همچو سرهنگ ز ضعفت زود آید پای بر سنگ اگر تو ره روی ای دوست ره بین همه چیزی لباس پادشه بین که گر جامه بپوشد شه هزاران نگردی تو ز خیل بیقراران غلط مشنو یقین میدان چو مردان که شه را هست دایم جامه گردان جهان گر پر سفید و پر سیاهست همی دان کان لباس پادشاهست دو عالم چون لباس یک یگانست یکی بین کاحولی شرک مغانست بسی جامه ست شه را درخزانه مبین جامه تو شه را بین یگانه که هر کو ظاهری دارد نشان او ز باطن بازماند جاودان او کسانی کز خدا دل زنده باشند بچشم آخرت بیننده باشند چنین چشمی اگر باشد ترا نیز بچشم آخرت بینی همه چیز که چشم ظاهرت از نقش اوباش نپردازد سر مویی بنقاش ولی نقاش را آنست پیشه که نقش خود بپوشاند همیشه چو رویش را جمال بی حسابست جمالش را فروغ او حجابست که گرچه خوبی خورشید فاش است ولی هم نور رویش دور باشست جهانی گر بود تیغی کشیده به سلطان ره برند اصحاب دیده ترا با تیغ و بردابرد لشکر چه کارست از همه جز شاه منگر همه چیزی که می بینی پس و پیش گذر باید ترا زان چیز وز خویش که تا چون نقش برخیزد ز پیشت دهد نقاش مطلق قرب خویشت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد یکی شهزاده چون مه پاره بود که مهر از رشک او آواره بود اگر خورشید روی او بدیدی چو مصروع از مه نو می تپیدی چو پیشانیش لوح سیم بودی برو از مشک جیم و میم بودی چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی بجیم و میم ملک جم گرفتی بابرو حاجبی کردی قمر را بمژگان صیدگه دل گه جگر را چو فتنه نرگسش می دید شب رنگ بصید و شهسواری کردی آهنگ زهی شبرنگ و صید آخر که او یافت سوار و صید را الحق نکو یافت لبش هم انگبین و هم شکر بود که هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود چو زنبور انگبینش را کمر بست برای آن شکر نی نیز در بست دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش درخشنده چو سی در از عقیقش ز اوج عالم بالا ستاره ز هفتم آسمان کردی نظاره همی هر کس که روی او بدیدی اگر جان داشتی پیشش کشیدی یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه دلش سرگشته گشت و عقل گمراه بدرد افتاد چون درمان نبودش که جانی درخور جانان نبودش بسی زیر و زبر آمد دران درد که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد نچندان گشت در خون آن ستم کش که هرگز گشته باشد هیچ غم کش مگر آن شاه را از کینه خواهان پدید آمد یکی دشمن ز شاهان پسر را پیش آن دشمن فرستاد چو ماهی ماه در جوشن فرستاد پسر شد با بسی لشکر یزک دار همه تشنه بخون دل فلک وار چو آن سرهنگ را حالی خبر شد نمی گویم بپای اما بسر شد چنان دلشاد شد ز آوازه جنگ که از آواز شادی مرد دلتنگ بدست آورد اسپی و روان شد ولی با جوشن و برگستوان شد میان لشکر آن شاه زاده تنش می شد سوار و جان پیاده تماشای رخش دزدیده می کرد نثارش هر زمان ازدیده می کرد زهی لذت خوشا آن زندگانی که روی یار خود بینی نهانی رخ یاری که دزدیده توان دید درون جانش و در دیده توان دید چو القصه سپه در هم رسیدند بیک حمله دو صف بر هم دریدند زمین تاریک شد از هر دو کشور فلک روشن نماند از گرد لشکر علی الجمله ز چرخ کوژ رفتار چنان شهزاده آمد گرفتار سپه بگریخت آن شهزاده درماند ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچ ولی او خویش را افکند در پیچ ببردند آن دو تن را در وثاقی یکی را وصل و دیگر را فراقی نهادند آن دو تن را بند بر پای بهم محبوسشان کردند یک جای پسر پرسید از سرهنگ آخر که تو کی آمدی در جنگ آخر نمی دانم ترا تو از چه خیلی و یا تو در سپاه من طفیلی زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه که هستم شاه عالم را هواخواه چنان بود آرزو از دیرگاهم که بپذیرد بخدمت بو که شاهم چو شه را این سفر ناگاه افتاد مرا هم نیز عزم راه افتاد که گفتم در سفرحربی کنم سخت مگر پیش شهم یاری دهد بخت که تا نانی و نامی یابم از تو همه عمرم مقامی یابم از تو چو بشنید این سخن شهزاده از وی ز غم آزاد گشت و شاد از وی بسی دل گرمیش داد آن سر افراز خود او دل گرم بود از دیرگه باز دل سرهنگ از شادی چنان بود که گویی ملک نقدش صد جهان بود اگرچه بود آن سرگشته در بند بمردی خویشتن را می نیفکند شبانروزیش کار آن پسر بود بهر دم خدمت او بیشتر بود همه شب پای مالیدیش تا روز همه روزش سخن گفتی دلفروز چنان گستاخ شد با آن سمن بوی که نبود وصف آن کار سخن گوی دعا می کرد آن دلخسته هر روز که یارب این همه ناکامی و سوز زیادة کن که تا نبود جدایی وزین زندان مده ما را رهایی مرا چون هست این زندان بهشتی بنفروشم بصد بستانش خشتی چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه جهانش تیره شد بی روی آن ماه چنان دلبند چون در بند باشد پدر را صبر آخر چند باشد چو در راه این چنین خرسنگ افتاد بسی آن هر دو شه را جنگ افتاد چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدار شد آن این را و این آن را خریدار قرار افتاد کان شاه خردمند دهد دختر بدان شهزاده در بند برفت آن شاه پیش شاه زاده بدو آن دختر چون ماه داده بخواند او را و آن سرهنگ را نیز که کاری نیست با ما جنگ را نیز نچندان کرد با هر دو نکویی که من آن شرح گویم یا تو گویی پس آنگه کار آن دختر چنان کرد که ده گنج روان با او روان کرد چو شهزاده بشهر خویش شد باز ز بند و حبس دستش داده دمساز میان خیل خود آن عالم افروز عروسی کرد و عشرت چل شبانروز گرفته بود در بر دلستانی دران مدت ندیدش کس زمانی دل سرهنگ هر ساعت چنان بود که با آن نیم جانش بیم جان بود نه صبرش بود یک دم نه قراری بخون می گشت پرخونش کناری دران چل روز و چل شب در تب و تاب چو شمعی بود یعنی بیخور و خواب ز بس کز رشک در خون می بغلتید بهر ساعت دگرگون می بگردید کسی خو کرده تنها با چنان یار نسوزد جانش افتاده چنان کار پس از چل روز شهزاده جوانبخت بکامی تاج بر سر رفت بر تخت باستادند جانداران سرافراز کشیده هر یکی تیغی سرانداز غلامان همچو مژگان صف کشیده سیه دل جمله و سرکش چو دیده دگر حال وزیرانش بپرسی همه چون عرش زیر آورده کرسی دل آن شاه زاد عالم افروز بدان سرهنگ شد مشغول آن روز به پیش خویش خواندش چون در آمد سلامش گفت وحالی در سر آمد بخاک افتاد و هوش از وی جدا شد ز حلقش نعره بی او رها شد چو با هوش آمد آن افتاده بر خاک ازو پرسید آن شهزاده پاک که ای سرهنگ آخر این چه حالست که کارت ناله و تن همچو نالست چنان گشتی که بیماریت بودست مگر بی من جگر خواریت بودست زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاه دران زندان نبودم از تو آگاه چو من چل روز هجر تو کشیدم پس از چل روز امروزت بدیدم ترا دیدم میان کار و باری ز مشرق تا بمغرب گیر و داری چنان خو کرده بودم بی فراقت چنان بودم چنینم نیست طاقت دران جامه اگر آیی پدیدار توانم شد دگر بارت خریدار درین جامه که هستی گر بمانی میان خسروی و کامرانی کجا تاب آورد این جان پر جوش که با این سلطنت گردد هم آغوش بگفت این و معین شد هلاکش بصد زاری برآمد جان پاکش اگر تو همتی مردانه یابی شه آفاق را هم خانه یابی وگر تردامنی تو همچو سرهنگ ز ضعفت زود آید پای بر سنگ اگر تو ره روی ای دوست ره بین همه چیزی لباس پادشه بین که گر جامه بپوشد شه هزاران نگردی تو ز خیل بیقراران غلط مشنو یقین میدان چو مردان که شه را هست دایم جامه گردان جهان گر پر سفید و پر سیاهست همی دان کان لباس پادشاهست دو عالم چون لباس یک یگانست یکی بین کاحولی شرک مغانست بسی جامه ست شه را درخزانه مبین جامه تو شه را بین یگانه که هر کو ظاهری دارد نشان او ز باطن بازماند جاودان او کسانی کز خدا دل زنده باشند بچشم آخرت بیننده باشند چنین چشمی اگر باشد ترا نیز بچشم آخرت بینی همه چیز که چشم ظاهرت از نقش اوباش نپردازد سر مویی بنقاش ولی نقاش را آنست پیشه که نقش خود بپوشاند همیشه چو رویش را جمال بی حسابست جمالش را فروغ او حجابست که گرچه خوبی خورشید فاش است ولی هم نور رویش دور باشست جهانی گر بود تیغی کشیده به سلطان ره برند اصحاب دیده ترا با تیغ و بردابرد لشکر چه کارست از همه جز شاه منگر همه چیزی که می بینی پس و پیش گذر باید ترا زان چیز وز خویش که تا چون نقش برخیزد ز پیشت دهد نقاش مطلق قرب خویشت

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود مگر محمود با پنجه سواری به ره در باز می گشت از شکاری یکی خیمه دران ره درگشادند شکاری را بر آتش می نهادند بره در شاه پیری ناتوان دید که بارش پشته هیزم گران دید بر او رفت محمود از ترحم بدو گفتا بچند این پشته هیزم نمی دانست آن پیر رونده که محمودست آن هیزم خرنده زبان بگشاد مرد پیر کای میر بدو جو می فروشم بی دو جو گیر یکی همیان که صد دینار زر بود دو جو آن هر قراضه بیشتر بود شه آن بگشاد و پیش پیر بنشست نهادش یک قراضه بر کف دست بدو گفت این دو جو زر باشد ای پیر اگر خواهی ز من بستان و برگیر مگر گفتا دو جو افزون بود این ترازو نیست سختن چون بود این نهادش یک قراضه نیز در دست بدو گفتا ببین تا این دو جو هست جوابش داد کین باشد زیادت توان دانست ناسخته بعادت یکی دیگر بداد و گفت چونست چنین گفت او که این یک هم فزونست بدین ترتیب می دادش یکایک ولی دانست کافزونست بی شک چو القصه همه همیان بپرداخت دلش بگرفت ازان بر پیر انداخت که زر در صره کن کین صره اوست بسوی شهر بر کآنجا ترازوست دو جو برگیر و باقی در زمان زود بدست حاجب سلطان رسان زود مگر آن پیر زر می نستد از شاه شه از پیشش فرس افکند در راه چو روز دیگر آمد شاه بر تخت بدرگاه آمد آن پیر نگون بخت چو شه را دید دل در دامش افتاد ز هیبت لرزه بر اندامش افتاد یقینش شد که شاه آیینه اوست همین شاه آشنای دینه اوست چو شاهش دید گفتا ره دهیدش یکی کرسی به پیش صف نهیدش نشست القصه و شه گفت ای پیر چه کردی پیش من کن جمله تقریر چنین گفت او که ای شاه دلفروز گرسنه خفته ام من دوش تا روز شهش گفتا چرا گفتا دران راه نکردی هیچ بیعی با من آنگاه چو خویشم خواجه می پنداشتی تو که دوشم گرسنه بگذاشتی تو شهش گفتا برو آن زر نگه دار که خاص تست آن جمله بیکبار زبان بگشاد پیر و گفت ای شاه چو می دادی بمن آن زر بیک راه چرا دی می توانستی ندادی بیک یک بر کف من می نهادی شهش گفتا چو می خواندی مرا میر ندانستی که سلطانم من ای پیر بدل در آرزو آمد چنانم که بشناسی که من شاه جهانم چو از شاهی من آگاه گشتی بهر حاجت که داری شاه گشتی عزیزا پیر هیزم کش درین راه تویی و نور حق آن حضرت شاه ز حق یک یک نفس در زندگانی چو آن یک یک قراضه می ستانی چو فردا عمر جاویدان بیابی به پیش تخت آن همیان بیابی هزاران قرن ازان عمر گرامی دمی نبود چنین دان گرنه خامی چو آن دم را گذشتن روی نبود هزاران قرن پس یک موی نبود گر آنجا خسته گردی یک زمان تو بیابی ذوق عمر جاودان تو وگر بند زمان بر پای گیری زمانی باشی و بر جای میری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود مگر محمود با پنجه سواری به ره در باز می گشت از شکاری یکی خیمه دران ره درگشادند شکاری را بر آتش می نهادند بره در شاه پیری ناتوان دید که بارش پشته هیزم گران دید بر او رفت محمود از ترحم بدو گفتا بچند این پشته هیزم نمی دانست آن پیر رونده که محمودست آن هیزم خرنده زبان بگشاد مرد پیر کای میر بدو جو می فروشم بی دو جو گیر یکی همیان که صد دینار زر بود دو جو آن هر قراضه بیشتر بود شه آن بگشاد و پیش پیر بنشست نهادش یک قراضه بر کف دست بدو گفت این دو جو زر باشد ای پیر اگر خواهی ز من بستان و برگیر مگر گفتا دو جو افزون بود این ترازو نیست سختن چون بود این نهادش یک قراضه نیز در دست بدو گفتا ببین تا این دو جو هست جوابش داد کین باشد زیادت توان دانست ناسخته بعادت یکی دیگر بداد و گفت چونست چنین گفت او که این یک هم فزونست بدین ترتیب می دادش یکایک ولی دانست کافزونست بی شک چو القصه همه همیان بپرداخت دلش بگرفت ازان بر پیر انداخت که زر در صره کن کین صره اوست بسوی شهر بر کآنجا ترازوست دو جو برگیر و باقی در زمان زود بدست حاجب سلطان رسان زود مگر آن پیر زر می نستد از شاه شه از پیشش فرس افکند در راه چو روز دیگر آمد شاه بر تخت بدرگاه آمد آن پیر نگون بخت چو شه را دید دل در دامش افتاد ز هیبت لرزه بر اندامش افتاد یقینش شد که شاه آیینه اوست همین شاه آشنای دینه اوست چو شاهش دید گفتا ره دهیدش یکی کرسی به پیش صف نهیدش نشست القصه و شه گفت ای پیر چه کردی پیش من کن جمله تقریر چنین گفت او که ای شاه دلفروز گرسنه خفته ام من دوش تا روز شهش گفتا چرا گفتا دران راه نکردی هیچ بیعی با من آنگاه چو خویشم خواجه می پنداشتی تو که دوشم گرسنه بگذاشتی تو شهش گفتا برو آن زر نگه دار که خاص تست آن جمله بیکبار زبان بگشاد پیر و گفت ای شاه چو می دادی بمن آن زر بیک راه چرا دی می توانستی ندادی بیک یک بر کف من می نهادی شهش گفتا چو می خواندی مرا میر ندانستی که سلطانم من ای پیر بدل در آرزو آمد چنانم که بشناسی که من شاه جهانم چو از شاهی من آگاه گشتی بهر حاجت که داری شاه گشتی عزیزا پیر هیزم کش درین راه تویی و نور حق آن حضرت شاه ز حق یک یک نفس در زندگانی چو آن یک یک قراضه می ستانی چو فردا عمر جاویدان بیابی به پیش تخت آن همیان بیابی هزاران قرن ازان عمر گرامی دمی نبود چنین دان گرنه خامی چو آن دم را گذشتن روی نبود هزاران قرن پس یک موی نبود گر آنجا خسته گردی یک زمان تو بیابی ذوق عمر جاودان تو وگر بند زمان بر پای گیری زمانی باشی و بر جای میری

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » المقالة الخامسة دوم فرزند آمد با پدر گفت که من در جادویی خواهم گهر سفت ز عالم جادویی می خواهدم دل مرا گر جادویی آید به حاصل تماشا می کنم در هر دیاری بشادی می زیم بر هر کناری گهی در صلح باشم گاه در حرب بود جولانگه من شرق تا غرب زمانی خویشتن را مرغ سازم زمانی همچو مردم سرفرازم زمانی کوه گیرم چون پلنگان زمانی بحر شورم چون نهنگان همه صاحب جمالان را به بینم درون پرده با هر یک نشینم بهر چیزی که باید راه یابم ز ماهی حکم خود تا ماه یابم درین منصب تأمل کن نکو تو ازین خوشتر کرا باشد بگو تو عطار » الهی نامه » بخش پنجم » جواب پدر پدر گفتش که دیوت غالب آمد دلت زان جادویی را طالب آمد که از دیوت گر این حاصل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی اگر زین دیو بگذشتی برستی وگرنه مدبری شیطان پرستی نداری از خدا آخر خبر هیچ که کار دیو می خواهی دگر هیچ خدا را گرده ندهی بدرویش هوا را باز گیری صد ره از خویش سخی باشی ریا را و هوا را ولیکن دوزخی باشی خدا را عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت شبلی با مرد نانوا مگر بوده ست جایی نانوایی که بشنید او ز شبلی ماجرایی بسی بشنیده بود آوازه او ندیده بود روی تازه او بسی در شوق او بنشسته بودی که او را عاشقی پیوسته بودی نبود او عاشقش از روی دیدن ولیکن عاشقش بود از شنیدن مگر یک روز شبلی گرمگاهی در آمد گرم رو از دور راهی بر آن نانوا شد تا خبر داشت وزان دکان او یک گرده برداشت کشید از دست او آن نانوا نان که ندهم مر ترا ای بی نوا نان ندادش نان و شبلی زو گذر کرد کسی آن نانوا را زو خبر کرد که او شبلی ست گر تو سازگاری چرا یک گرده را زو باز داری دوید آن نانوا ره تا بیابان ازان تشویر پشت دست خایان به صد زاری به پای او درافتاد به هر ساعت به دستی دیگر افتاد بسی عذرش نمود و کرد اعزاز که تا آن را تدارک چون کند باز چو در ره دید شبلی گفتش آن گاه که گر خواهی که آن برخیزد از راه برو فردا و دعوت ساز ما را به یک ره مجمعی کن آشکارا برفت آن نانوا القصه حالی فرو آراست قصری سخت عالی یکی دعوت به زیبایی چنان کرد که صد دینار زر در خرج آن کرد نه چندان کرد هر چیزی تکلف که کس را می رسید آنجا تصرف ز هر نوعی بسی کس را خبر کرد که شبلی سوی ما خواهد گذر کرد به آخر چون همه بر خوان نشستند دعا چون گفت شبلی باز گشتند عزیزی بود بس شوریده حالی ز شبلی کرد آن ساعت سؤالی که نه خوبی شناسم من نه زشتی بگو تا دوزخی کیست و بهشتی جوابی داد شبلی آن اخی را که گر خواهی که بینی دوزخی را نگه کن سوی صاحب دعوت ما که دعوت ساخت بهر شهرت ما نداد او گرده ای بهر خدا را ولیکن داد صد دینار ما را کشید از بهر شبلی صد غرامت به حق یک گرده ندهد تا قیامت که گر یک گرده دادی بی درشتی نبودی دوزخی بودی بهشتی کنون گر دوزخی خواهی نگه کن همه آبش همه نانش سیه کن اگر خواهی که باشی دوزخی تو چنین کن تا شوی مرد سخی تو خدا را گر پرستی تو به اخلاص بکن جهدی که گردی از ریا خاص برای سگ توانی بود هاجر برای حق نه باشی اینت کافر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » المقالة الخامسة دوم فرزند آمد با پدر گفت که من در جادویی خواهم گهر سفت ز عالم جادویی می خواهدم دل مرا گر جادویی آید به حاصل تماشا می کنم در هر دیاری بشادی می زیم بر هر کناری گهی در صلح باشم گاه در حرب بود جولانگه من شرق تا غرب زمانی خویشتن را مرغ سازم زمانی همچو مردم سرفرازم زمانی کوه گیرم چون پلنگان زمانی بحر شورم چون نهنگان همه صاحب جمالان را به بینم درون پرده با هر یک نشینم بهر چیزی که باید راه یابم ز ماهی حکم خود تا ماه یابم درین منصب تأمل کن نکو تو ازین خوشتر کرا باشد بگو تو عطار » الهی نامه » بخش پنجم » جواب پدر پدر گفتش که دیوت غالب آمد دلت زان جادویی را طالب آمد که از دیوت گر این حاصل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی اگر زین دیو بگذشتی برستی وگرنه مدبری شیطان پرستی نداری از خدا آخر خبر هیچ که کار دیو می خواهی دگر هیچ خدا را گرده ندهی بدرویش هوا را باز گیری صد ره از خویش سخی باشی ریا را و هوا را ولیکن دوزخی باشی خدا را عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت شبلی با مرد نانوا مگر بوده ست جایی نانوایی که بشنید او ز شبلی ماجرایی بسی بشنیده بود آوازه او ندیده بود روی تازه او بسی در شوق او بنشسته بودی که او را عاشقی پیوسته بودی نبود او عاشقش از روی دیدن ولیکن عاشقش بود از شنیدن مگر یک روز شبلی گرمگاهی در آمد گرم رو از دور راهی بر آن نانوا شد تا خبر داشت وزان دکان او یک گرده برداشت کشید از دست او آن نانوا نان که ندهم مر ترا ای بی نوا نان ندادش نان و شبلی زو گذر کرد کسی آن نانوا را زو خبر کرد که او شبلی ست گر تو سازگاری چرا یک گرده را زو باز داری دوید آن نانوا ره تا بیابان ازان تشویر پشت دست خایان به صد زاری به پای او درافتاد به هر ساعت به دستی دیگر افتاد بسی عذرش نمود و کرد اعزاز که تا آن را تدارک چون کند باز چو در ره دید شبلی گفتش آن گاه که گر خواهی که آن برخیزد از راه برو فردا و دعوت ساز ما را به یک ره مجمعی کن آشکارا برفت آن نانوا القصه حالی فرو آراست قصری سخت عالی یکی دعوت به زیبایی چنان کرد که صد دینار زر در خرج آن کرد نه چندان کرد هر چیزی تکلف که کس را می رسید آنجا تصرف ز هر نوعی بسی کس را خبر کرد که شبلی سوی ما خواهد گذر کرد به آخر چون همه بر خوان نشستند دعا چون گفت شبلی باز گشتند عزیزی بود بس شوریده حالی ز شبلی کرد آن ساعت سؤالی که نه خوبی شناسم من نه زشتی بگو تا دوزخی کیست و بهشتی جوابی داد شبلی آن اخی را که گر خواهی که بینی دوزخی را نگه کن سوی صاحب دعوت ما که دعوت ساخت بهر شهرت ما نداد او گرده ای بهر خدا را ولیکن داد صد دینار ما را کشید از بهر شبلی صد غرامت به حق یک گرده ندهد تا قیامت که گر یک گرده دادی بی درشتی نبودی دوزخی بودی بهشتی کنون گر دوزخی خواهی نگه کن همه آبش همه نانش سیه کن اگر خواهی که باشی دوزخی تو چنین کن تا شوی مرد سخی تو خدا را گر پرستی تو به اخلاص بکن جهدی که گردی از ریا خاص برای سگ توانی بود هاجر برای حق نه باشی اینت کافر

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت مرد نمازی و مسجد و سگ شبی در مسجدی شد نیک مردی که در دین داشت اندک مایه دردی عزیمت کرد آن شب مرد دلسوز که نبود جز نمازش کار تا روز چو شب تاریک شد بانگی برآمد کسی گفتی بدان مسجد درآمد چنان پنداشت آنمرد نمازی که هست آن کاملی در کارسازی بدل گفتا چنین جایی چنین کس برای طاعت حق آید و بس مرا این مرد نیکو هوش دارد نماز و طاعتم را گوش دارد همه شب تا بروزش بود طاعت نیاسود از عبادت هیچ ساعت دعا و زاری بسیار کرد او گهی توبه گه استغفار کرد او بجای آورد آداب و سنن را نکو بنمود الحق خویشتن را چو صبح صادق از مشرق برآمد وزان نوری بدان مسجد درآمد گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته یکی سگ بود در مسجد بخفته ازان تشویر خون در جانش افتاد چو باران اشک بر مژگانش افتاد دلش بر آتش حجلت چنان سوخت که از آه دلش کام و زبان سوخت زبان بگشاد گفت ای بی ادب مرد ترا امشب بدین سگ حق ادب کرد همه شب بهر سگ در کار بودی شبی حق را چنین بیدار بودی ندیدم یک شبت هرگز باخلاص که طاعت کردی از بهر خدا خاص بسی سگ بهتر از تو ای مرایی ببین تا سگ کجا و تو کجایی ز بی شرمی شدی غرق ریا تو نداری شرم آخر ازخدا تو چو پرده برفتد از پیش آخر چه گویی با خدای خویش آخر کنون چون پایگاه خود بدیدم امید از کار خود کلی بریدم ز من کاری نیاید در جهان نیز وگر آید سگان را شاید آن نیز چرا خواهی حریف دیو بودن ز نقش و از صفت کالیو بودن ازین ظلم آشیان دیو بگریز وزین زندان پر کالیو بگریز چه می خواهی ازین دجال بانان چه می جویی ازین مهدی نمایان ترا چون دشمنی از دوستانست خسک در راه تو از بوستانست بسی دجال مهدی روی هستند که چون دجال از پندار مستند پی دجال جادو چند گیری نه وقت آمد که آخر پندگیری اگر آخر زمان زین ناتمامی پی دجال گیرد هفت گامی چنین نقلست از داننده راز که نتواند که زو گردد دمی باز متابع گردد او را در همه حال بماند جاودان در خیل دجال کسی کو هفت گامی کان نه دینست پی دجال برگیرد چنین است کسی هفتاد سال از مکر و تلبیس نهد گام ای عجب بر گام ابلیس چو ابلیسست دجالی که او راست ندانم چون بود حالی که او راست چو دجالت یکی دیوست مکار یکی دنیا یکی نفس ستمگار کسی با این همه دجال سرکش چگونه زو برآید یک نفس خوش بسا مهدی دل پاکیزه رفتار کزین دجال دنیا شد گرفتار بسا خونا که این دجال کردش نه روزی ده هزاران سال کردش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت مرد نمازی و مسجد و سگ شبی در مسجدی شد نیک مردی که در دین داشت اندک مایه دردی عزیمت کرد آن شب مرد دلسوز که نبود جز نمازش کار تا روز چو شب تاریک شد بانگی برآمد کسی گفتی بدان مسجد درآمد چنان پنداشت آنمرد نمازی که هست آن کاملی در کارسازی بدل گفتا چنین جایی چنین کس برای طاعت حق آید و بس مرا این مرد نیکو هوش دارد نماز و طاعتم را گوش دارد همه شب تا بروزش بود طاعت نیاسود از عبادت هیچ ساعت دعا و زاری بسیار کرد او گهی توبه گه استغفار کرد او بجای آورد آداب و سنن را نکو بنمود الحق خویشتن را چو صبح صادق از مشرق برآمد وزان نوری بدان مسجد درآمد گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته یکی سگ بود در مسجد بخفته ازان تشویر خون در جانش افتاد چو باران اشک بر مژگانش افتاد دلش بر آتش حجلت چنان سوخت که از آه دلش کام و زبان سوخت زبان بگشاد گفت ای بی ادب مرد ترا امشب بدین سگ حق ادب کرد همه شب بهر سگ در کار بودی شبی حق را چنین بیدار بودی ندیدم یک شبت هرگز باخلاص که طاعت کردی از بهر خدا خاص بسی سگ بهتر از تو ای مرایی ببین تا سگ کجا و تو کجایی ز بی شرمی شدی غرق ریا تو نداری شرم آخر ازخدا تو چو پرده برفتد از پیش آخر چه گویی با خدای خویش آخر کنون چون پایگاه خود بدیدم امید از کار خود کلی بریدم ز من کاری نیاید در جهان نیز وگر آید سگان را شاید آن نیز چرا خواهی حریف دیو بودن ز نقش و از صفت کالیو بودن ازین ظلم آشیان دیو بگریز وزین زندان پر کالیو بگریز چه می خواهی ازین دجال بانان چه می جویی ازین مهدی نمایان ترا چون دشمنی از دوستانست خسک در راه تو از بوستانست بسی دجال مهدی روی هستند که چون دجال از پندار مستند پی دجال جادو چند گیری نه وقت آمد که آخر پندگیری اگر آخر زمان زین ناتمامی پی دجال گیرد هفت گامی چنین نقلست از داننده راز که نتواند که زو گردد دمی باز متابع گردد او را در همه حال بماند جاودان در خیل دجال کسی کو هفت گامی کان نه دینست پی دجال برگیرد چنین است کسی هفتاد سال از مکر و تلبیس نهد گام ای عجب بر گام ابلیس چو ابلیسست دجالی که او راست ندانم چون بود حالی که او راست چو دجالت یکی دیوست مکار یکی دنیا یکی نفس ستمگار کسی با این همه دجال سرکش چگونه زو برآید یک نفس خوش بسا مهدی دل پاکیزه رفتار کزین دجال دنیا شد گرفتار بسا خونا که این دجال کردش نه روزی ده هزاران سال کردش

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » مناظرۀ عیسی علیه السلام با دنیا مسیح پاک کز دنیا علو داشت بسی دیدار دنیا آرزو داشت مگر می رفت روزی غرقه نور بره در پیر زالی دید از دور سپیدش گشته موی و پشت او خم فتاده جمله دندانش از هم دو چشمش ازرق و چون قیر رویش نجاست می دمید از چار سویش ببر درجامه صد رنگ بودش دلی پر کین میان چنگ بودش بصد رنگی نگارین کرده یک دست دگر دستش بخون آلوده پیوست بهر موییش منقار عقابی فرو هشته بروی او نقابی چو عیسی دید او را گفت ای زال بگو تا کیستی ای زشت مختال چنین گفت او که چون بس راستی تو منم آن آرزو که خواستی تو مسیحش گفت تو دنیای دونی منم گفتا چنین باری تو چونی مسیحش گفت چون در پرده تو چرا این جامه رنگین کرده تو چنین گفت او که در پرده ازانم که تا هرگز نه بیند کس عیانم که گر رویم بدین زشتی به بینند کجا یک لحظه پیش من نشینند ازان این جامه رنگین کرده ام من که گم ره عالمی زین کرده ام من مرا چون جامه رنگارنگ بینند همه ناکام مهر من گزینند مسیحش گفت ای زندان خواری چرا یک دست خون آلوده داری جوابش داد کای صدر یگانه ز بس شوهر که کشتم در زمانه مسیحش گفت پس ای زال سرمست نگار از بهر چه کردی تو بر دست چنین گفت او که چون شوهر فریبم بسی باید نگار از بهر زیبم مسیحش گفت چون کشتی جهانی بر ایشان رحمتت نامد زمانی چنین گفت او که من رحمت چه دانم من این دانم که خون جمله رانم مسیحش گفت چندان ای پریشان که ناری اندکی شفقت بر ایشان چنین گفت او که من شفقت شنودم ولی بر هیچکس مشفق نبودم منم در گرد عالم هر زمانی که می افتد بدام من جهانی همه کس را گلوگیر آمدم من مرید خویش را پیر آمدم من ازو عیسی عجب ماند و چنین گفت که من بیزار گشتم از چنین جفت ببین این احمقان بیخبر را که می خواهند دنیا یکدگر را نمی گیرند عبرت زین بلایه نمی سازند از تسلیم مایه دریغا خلق این معنی ندیدند که دین از دست شد دنیا ندیدند چو حرفی چند گفت آن پاک معصوم بگردانید روی از دنیی شوم چو مرداریست این دنیای غدار تو چون سگ گشته مشغول مردار چو در بند سگ و مردار باشی پس از هر دو بتر صد بار باشی گر این سگ می نگردد سیر مردار تو زین سگ می نگردی سیر یکبار اگر بندش کنی زو رسته باشی وگرنه روز و شب زو خسته باشی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » مناظرۀ عیسی علیه السلام با دنیا مسیح پاک کز دنیا علو داشت بسی دیدار دنیا آرزو داشت مگر می رفت روزی غرقه نور بره در پیر زالی دید از دور سپیدش گشته موی و پشت او خم فتاده جمله دندانش از هم دو چشمش ازرق و چون قیر رویش نجاست می دمید از چار سویش ببر درجامه صد رنگ بودش دلی پر کین میان چنگ بودش بصد رنگی نگارین کرده یک دست دگر دستش بخون آلوده پیوست بهر موییش منقار عقابی فرو هشته بروی او نقابی چو عیسی دید او را گفت ای زال بگو تا کیستی ای زشت مختال چنین گفت او که چون بس راستی تو منم آن آرزو که خواستی تو مسیحش گفت تو دنیای دونی منم گفتا چنین باری تو چونی مسیحش گفت چون در پرده تو چرا این جامه رنگین کرده تو چنین گفت او که در پرده ازانم که تا هرگز نه بیند کس عیانم که گر رویم بدین زشتی به بینند کجا یک لحظه پیش من نشینند ازان این جامه رنگین کرده ام من که گم ره عالمی زین کرده ام من مرا چون جامه رنگارنگ بینند همه ناکام مهر من گزینند مسیحش گفت ای زندان خواری چرا یک دست خون آلوده داری جوابش داد کای صدر یگانه ز بس شوهر که کشتم در زمانه مسیحش گفت پس ای زال سرمست نگار از بهر چه کردی تو بر دست چنین گفت او که چون شوهر فریبم بسی باید نگار از بهر زیبم مسیحش گفت چون کشتی جهانی بر ایشان رحمتت نامد زمانی چنین گفت او که من رحمت چه دانم من این دانم که خون جمله رانم مسیحش گفت چندان ای پریشان که ناری اندکی شفقت بر ایشان چنین گفت او که من شفقت شنودم ولی بر هیچکس مشفق نبودم منم در گرد عالم هر زمانی که می افتد بدام من جهانی همه کس را گلوگیر آمدم من مرید خویش را پیر آمدم من ازو عیسی عجب ماند و چنین گفت که من بیزار گشتم از چنین جفت ببین این احمقان بیخبر را که می خواهند دنیا یکدگر را نمی گیرند عبرت زین بلایه نمی سازند از تسلیم مایه دریغا خلق این معنی ندیدند که دین از دست شد دنیا ندیدند چو حرفی چند گفت آن پاک معصوم بگردانید روی از دنیی شوم چو مرداریست این دنیای غدار تو چون سگ گشته مشغول مردار چو در بند سگ و مردار باشی پس از هر دو بتر صد بار باشی گر این سگ می نگردد سیر مردار تو زین سگ می نگردی سیر یکبار اگر بندش کنی زو رسته باشی وگرنه روز و شب زو خسته باشی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی یکی رهبان مگر دیری نکو کرد درش در بست و یک روزن فرو کرد در آنجا مدتی بنشست در کار ریاضت ها به جای آورد بسیار مگر بوالقاسم همدانی از راه درآمد گرد آن می گشت ناگاه ز هر سویی بسی می دادش آواز نیامد هیچ رهبان پیش او باز علی الجمله ز بس فریاد کاو کرد ز بالا مرد رهبان سر فرو کرد بدو گفتا که ای مرد فضولی من سرگشته را چندین چه شولی چه می خواهی ز من با من بگو راست به رهبان گفت شیخ آنست درخواست که معلومم کنی از دوست داری که تو اینجایگه اندر چه کاری زبان بگشاد رهبان گفت ای پیر کدامین کار ترک این سخن گیر سگی من دیده ام در خود گزنده به گرد شهر بیهوده دونده درین دیرش چنین محبوس کردم درش دربستم و مدروس کردم که در خلق جهان بسیار افتاد درین دیرم کنون این کار افتاد منم ترک زن و فرزند کرده به زندانی سگی در بند کرده تو نیزش بند کن تا هر زمانی نگردد گرد هر شوریده جانی سگت را بند کن تا کی ز سودا که تا مسخت نگردانند فردا چنین گفته ست پیغامبر به سایل که مسخ امت من هست در دل دلت قربان نفس زشت کیش است ترا زین کیش بس قربان که پیش است ترا افراسیاب نفس ناگاه چو بیژن کرد زندانی درین چاه ولی اکوان دیو آمد به جنگت نهاد او بر سر این چاه سنگت چنان سنگی که مردان جهان را نباشد زور جنبانیدن آن را ترا پس رستمی باید درین راه که این سنگ گران بر گیرد از چاه ترا زین چاه ظلمانی برآرد به خلوتگاه روحانی درآرد ز ترکستان پر مکر طبیعت کند رویت به ایران شریعت بر کیخسرو روحت دهد راه نهد جام جمت بر دست آنگاه که تا زان جام یک یک ذره جاوید به رأی العین می بینی چو خورشید تو را پس رستم این راه پیر ست که رخش دولت او را بارگیر ست سگ دیوانه را چون دم چنان است که در مردم اثر از وی عیان است بزرگی را که مرد کار باشد برش بنشین که اثر بسیار باشد که هر کاو دوستدار پیر گردد همه تقصیر او توفیر گردد ولیکن تو نه پیری نه مریدی که یک دم بایزیدی گه یزیدی تو تا کی برج دو جسدین باشی میان کفر و دین مابین باشی نه مرد خرقه ای نه مرد زنار نه اینی و نه آن هر دو به یکبار ز جلفی از مسلمانی بریده به ترسایی تمامت نارسیده عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت مرد ترسا که مسلمان شد یکی ترسا مسلمان گشت و پیروز بمی خوردن شد آن جاهل دگر روز چو مادر مست دید او را ز دردی بدو گفت ای پسر آخر چه کردی که شد آزرده عیسی زود ازتو محمد ناشده خشنود از تو مخنث وار رفتن ره نکو نیست که هر رعنا مزاجی مرد او نیست بمردی رو دران دینی که هستی که نامردیست در دین بت پرستی عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه عمر یک جزو از توریت بگرفت پیمبر چون چنان دیدش چنین گفت که با توریت ممکن نیست بازی مگر خود را جهود صرف سازی جهود صرف باید بود ناکام که بهتر آن جهود از مردم خام نه اینی و نه آن اینت حرامست که در دین ناتمامی ناتمامست تو نه در کفر و نه در دین تمامی بگو آخر که تو در چه مقامی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی یکی رهبان مگر دیری نکو کرد درش در بست و یک روزن فرو کرد در آنجا مدتی بنشست در کار ریاضت ها به جای آورد بسیار مگر بوالقاسم همدانی از راه درآمد گرد آن می گشت ناگاه ز هر سویی بسی می دادش آواز نیامد هیچ رهبان پیش او باز علی الجمله ز بس فریاد کاو کرد ز بالا مرد رهبان سر فرو کرد بدو گفتا که ای مرد فضولی من سرگشته را چندین چه شولی چه می خواهی ز من با من بگو راست به رهبان گفت شیخ آنست درخواست که معلومم کنی از دوست داری که تو اینجایگه اندر چه کاری زبان بگشاد رهبان گفت ای پیر کدامین کار ترک این سخن گیر سگی من دیده ام در خود گزنده به گرد شهر بیهوده دونده درین دیرش چنین محبوس کردم درش دربستم و مدروس کردم که در خلق جهان بسیار افتاد درین دیرم کنون این کار افتاد منم ترک زن و فرزند کرده به زندانی سگی در بند کرده تو نیزش بند کن تا هر زمانی نگردد گرد هر شوریده جانی سگت را بند کن تا کی ز سودا که تا مسخت نگردانند فردا چنین گفته ست پیغامبر به سایل که مسخ امت من هست در دل دلت قربان نفس زشت کیش است ترا زین کیش بس قربان که پیش است ترا افراسیاب نفس ناگاه چو بیژن کرد زندانی درین چاه ولی اکوان دیو آمد به جنگت نهاد او بر سر این چاه سنگت چنان سنگی که مردان جهان را نباشد زور جنبانیدن آن را ترا پس رستمی باید درین راه که این سنگ گران بر گیرد از چاه ترا زین چاه ظلمانی برآرد به خلوتگاه روحانی درآرد ز ترکستان پر مکر طبیعت کند رویت به ایران شریعت بر کیخسرو روحت دهد راه نهد جام جمت بر دست آنگاه که تا زان جام یک یک ذره جاوید به رأی العین می بینی چو خورشید تو را پس رستم این راه پیر ست که رخش دولت او را بارگیر ست سگ دیوانه را چون دم چنان است که در مردم اثر از وی عیان است بزرگی را که مرد کار باشد برش بنشین که اثر بسیار باشد که هر کاو دوستدار پیر گردد همه تقصیر او توفیر گردد ولیکن تو نه پیری نه مریدی که یک دم بایزیدی گه یزیدی تو تا کی برج دو جسدین باشی میان کفر و دین مابین باشی نه مرد خرقه ای نه مرد زنار نه اینی و نه آن هر دو به یکبار ز جلفی از مسلمانی بریده به ترسایی تمامت نارسیده عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت مرد ترسا که مسلمان شد یکی ترسا مسلمان گشت و پیروز بمی خوردن شد آن جاهل دگر روز چو مادر مست دید او را ز دردی بدو گفت ای پسر آخر چه کردی که شد آزرده عیسی زود ازتو محمد ناشده خشنود از تو مخنث وار رفتن ره نکو نیست که هر رعنا مزاجی مرد او نیست بمردی رو دران دینی که هستی که نامردیست در دین بت پرستی عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه عمر یک جزو از توریت بگرفت پیمبر چون چنان دیدش چنین گفت که با توریت ممکن نیست بازی مگر خود را جهود صرف سازی جهود صرف باید بود ناکام که بهتر آن جهود از مردم خام نه اینی و نه آن اینت حرامست که در دین ناتمامی ناتمامست تو نه در کفر و نه در دین تمامی بگو آخر که تو در چه مقامی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت گبر که پُل ساخت یکی گبری که بودی پیر نامش که جدی بود در گبری تمامش یکی پل او زمال خویشتن کرد مسافر را محب از جان و تن کرد مگر سلطان دین محمود یک روز بدان پل در رسید از راه پیروز یکی شایسته پل از سوی ره دید که هم نیکو و هم بر جایگه دید کسی راگفت کین خیری بلندست که بنیاد چنین پل اوفکندست بدو گفتند گبری پیرنامی ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی بخواندش گفت پیری تو ولیکن گمانم آن که هستی خصم مومن بیا هر زر که کردی خرج پل تو بهای آن ز من بستان بکل تو که چون گبری تو جانت بی درودست ترا چونین پلی زان سوی رودست وگر نستانی این زر بگذری تو کجا با من به پل بیرون بری تو زبان بگشاد آن گبر آشکاره که گر شخصم کند شه پاره پاره نه بفروشم نه زر بستانم این را که این بنیاد کردم بهر دین را شهش محبوس کرد و در عذابش نه نانی داد در زندان نه آبش بآخر چون عذاب از حد برون شد دل گبرش بخاک افتاد وخون شد بشه پیغام داد و گفت برخیز درآور پای این ساعت بشبدیز یکی استاد بر با خود گرامی که تا پل را کند قیمت تمامی ازین دلشاد شد شاه زمانه سوی پل گشت باخلقی روانه چو شاه آنجا رسید و خلق بسیار بران پل ایستاد آن گبر هشیار زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاه تو اکنون قیمت این پل ز من خواه هلاک خود درین سر پل کنم ساز جواب تو دران سر پل دهم باز ببین اینک بها ای شاه عالی بگفت این و بآب افتاد حالی چو در آب اوفکند او خویشتن را ربودش آب و جان درباخت و تن را تن و جان باخت و دل از دین نپرداخت چو آن بودش غرض با این نپرداخت در آب افکند خویش آتش پرستی که تا در دین او ناید شکستی ولی تو در مسلمانی چنانی که بربودست آبت جاودانی چو گبری بیش دارد از تو این سوز مسلمانی پس از گبری بیاموز که خواهدداشت در آفاق زهره که پیش حق برد نقد نبهره قیامت را قوی نقدی بباید که آن معیار ناقد را بشاید در آن ساعت که از جسم تو جان شد دلی پر بت بر حق چون توان شد بینداز این همه بت با تو در پوست که با بتخانه نتوان شد بر دوست اگر پای کسی را خفتن آید ازو کی سوی منبر رفتن آید چو نتوان شد بمنبر پای خفته بحق نرسد دلی بر جای خفته اگر یک دم کسی بیدار باشد چه گر یکدم بود بسیار باشد همه عمرت بغفلت آرمیدی زمانی روی بیداری ندیدی کرا خوابی چنین بی برگ باشد که چون بیدار گردد مرگ باشد غم خویشت چو نیست ای مرد آخر غم تو پس که خواهد خورد آخر بکش بی سرکشی باری که داری بدست خویش کن کاری که داری که کس غم خواری کار تو نکند دمی حمالی بار تو نکند

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت گبر که پُل ساخت یکی گبری که بودی پیر نامش که جدی بود در گبری تمامش یکی پل او زمال خویشتن کرد مسافر را محب از جان و تن کرد مگر سلطان دین محمود یک روز بدان پل در رسید از راه پیروز یکی شایسته پل از سوی ره دید که هم نیکو و هم بر جایگه دید کسی راگفت کین خیری بلندست که بنیاد چنین پل اوفکندست بدو گفتند گبری پیرنامی ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی بخواندش گفت پیری تو ولیکن گمانم آن که هستی خصم مومن بیا هر زر که کردی خرج پل تو بهای آن ز من بستان بکل تو که چون گبری تو جانت بی درودست ترا چونین پلی زان سوی رودست وگر نستانی این زر بگذری تو کجا با من به پل بیرون بری تو زبان بگشاد آن گبر آشکاره که گر شخصم کند شه پاره پاره نه بفروشم نه زر بستانم این را که این بنیاد کردم بهر دین را شهش محبوس کرد و در عذابش نه نانی داد در زندان نه آبش بآخر چون عذاب از حد برون شد دل گبرش بخاک افتاد وخون شد بشه پیغام داد و گفت برخیز درآور پای این ساعت بشبدیز یکی استاد بر با خود گرامی که تا پل را کند قیمت تمامی ازین دلشاد شد شاه زمانه سوی پل گشت باخلقی روانه چو شاه آنجا رسید و خلق بسیار بران پل ایستاد آن گبر هشیار زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاه تو اکنون قیمت این پل ز من خواه هلاک خود درین سر پل کنم ساز جواب تو دران سر پل دهم باز ببین اینک بها ای شاه عالی بگفت این و بآب افتاد حالی چو در آب اوفکند او خویشتن را ربودش آب و جان درباخت و تن را تن و جان باخت و دل از دین نپرداخت چو آن بودش غرض با این نپرداخت در آب افکند خویش آتش پرستی که تا در دین او ناید شکستی ولی تو در مسلمانی چنانی که بربودست آبت جاودانی چو گبری بیش دارد از تو این سوز مسلمانی پس از گبری بیاموز که خواهدداشت در آفاق زهره که پیش حق برد نقد نبهره قیامت را قوی نقدی بباید که آن معیار ناقد را بشاید در آن ساعت که از جسم تو جان شد دلی پر بت بر حق چون توان شد بینداز این همه بت با تو در پوست که با بتخانه نتوان شد بر دوست اگر پای کسی را خفتن آید ازو کی سوی منبر رفتن آید چو نتوان شد بمنبر پای خفته بحق نرسد دلی بر جای خفته اگر یک دم کسی بیدار باشد چه گر یکدم بود بسیار باشد همه عمرت بغفلت آرمیدی زمانی روی بیداری ندیدی کرا خوابی چنین بی برگ باشد که چون بیدار گردد مرگ باشد غم خویشت چو نیست ای مرد آخر غم تو پس که خواهد خورد آخر بکش بی سرکشی باری که داری بدست خویش کن کاری که داری که کس غم خواری کار تو نکند دمی حمالی بار تو نکند

%0
10 Bölüm