عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت دیوانۀ خاموش یکی دیوانه در بغداد بودی که نه یک حرف گفتی نه شنودی بدو گفتند ای مجنون عاجز چرا حرفی نمی گویی تو هرگز چنین گفت او که حرفی با که گویم چو مردم نیست پاسخ از که جویم بدو گفتند خلقی کین زمانند نمی بینی که جمله مردمانند چنین گفت او نه اند این قوم مردم که مردم آن بود کو از تعظم غم دی و غم فرداش نبود ز کار بیهده سوداش نبود غم ناآمده هرگز ندارد ز رفته خویش را عاجز ندارد غم درویشی و روزیش نبود بجز یک غم شبانروزیش نبود که غم در هر دو عالم جز یکی نیست یقینست آنچه می گویم شکی نیست گرت امروز از فردا غمی هست بنقد امروز عمرت دادی از دست مخور غم چون جهان بی غمگسارست وگر غم می خوری هر دم هزارست خوشی در ناخوشی بودن کمالست که نقد دل خوشی جستن محالست چه خواهد بود آخر زین بتر نیز که صد غم هست و می آید دگر نیز ازان شادی که غم زاید چه خواهی وجودی کز عدم زاید چه خواهی ترا شادی بدو باید وگر نه غم بی دولتی می خور دگر نه بدو گر شاد می باشی زمانی تو داری نقد شادی جهانی وگرنامش نگویی یک زمان تو چه بدنامی براندی بر زبان تو عطار » الهی نامه » بخش هفتم » سؤال آن مرد از مجنون در باب لیلی یکی پرسید ازان مجنون غمگین که از لیلی چه می گویی تو مسکین بخاک افتاد مجنون سر نگون سار بدو گفتا بگو لیلی دگر بار تو از من چند معنی جوی باشی ترا این بس که لیلی گوی باشی بسی گر در معنی سفته آید چنان نبود که لیلی گفته آید چو نام و نعت لیلی بازگفتی جهانی در جهانی راز گفتی چو دایم نام لیلی می توان گفت ز غیری کفرم آید یک زمان گفت کسی کو نام لیلی کردی آغاز بر مجنون همی عاقل شدی باز وگر جز نام لیلی یاد کردی شدی دیوانه و فریاد کردی اگر گم بودن خود یاد داری روا باشد که از وی یاد آری ولی تا از خودی سدیت پیشست اگر یادش کنی آن یاد خویشست عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه خوش آوازی ز خیل نیکخواهان مؤذن بود در شهر سپاهان در آن شهر از بزرگی گنبدی بود که سر در گنبد گردنده می سود بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز نماز فرض را می داد آواز یکی دیوانه می رفت در راه یکی پرسید ازو کای مرد آگاه چه می گوید برین گنبد مؤذن جوابش ده تو ای محبوب محسن که این جوزست از سر تا قدم پوست که می افشاند او بر گنبد ای دوست چو او از صدق معنی می نجنبد یقین می دان که چون جوزست و گنبد تو همچون جوزی از غفلت که داری نود نه نام بر حق می شماری چو در تو هیچ نامی را اثر نیست ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران چو نام خویشتن حق بی نشان کرد چه گونه یاد او هرگز توان کرد چو نتوانی ز کنه او نفس زد نمی باید نفس از هیچکس زد
عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت دیوانۀ خاموش یکی دیوانه در بغداد بودی که نه یک حرف گفتی نه شنودی بدو گفتند ای مجنون عاجز چرا حرفی نمی گویی تو هرگز چنین گفت او که حرفی با که گویم چو مردم نیست پاسخ از که جویم بدو گفتند خلقی کین زمانند نمی بینی که جمله مردمانند چنین گفت او نه اند این قوم مردم که مردم آن بود کو از تعظم غم دی و غم فرداش نبود ز کار بیهده سوداش نبود غم ناآمده هرگز ندارد ز رفته خویش را عاجز ندارد غم درویشی و روزیش نبود بجز یک غم شبانروزیش نبود که غم در هر دو عالم جز یکی نیست یقینست آنچه می گویم شکی نیست گرت امروز از فردا غمی هست بنقد امروز عمرت دادی از دست مخور غم چون جهان بی غمگسارست وگر غم می خوری هر دم هزارست خوشی در ناخوشی بودن کمالست که نقد دل خوشی جستن محالست چه خواهد بود آخر زین بتر نیز که صد غم هست و می آید دگر نیز ازان شادی که غم زاید چه خواهی وجودی کز عدم زاید چه خواهی ترا شادی بدو باید وگر نه غم بی دولتی می خور دگر نه بدو گر شاد می باشی زمانی تو داری نقد شادی جهانی وگرنامش نگویی یک زمان تو چه بدنامی براندی بر زبان تو عطار » الهی نامه » بخش هفتم » سؤال آن مرد از مجنون در باب لیلی یکی پرسید ازان مجنون غمگین که از لیلی چه می گویی تو مسکین بخاک افتاد مجنون سر نگون سار بدو گفتا بگو لیلی دگر بار تو از من چند معنی جوی باشی ترا این بس که لیلی گوی باشی بسی گر در معنی سفته آید چنان نبود که لیلی گفته آید چو نام و نعت لیلی بازگفتی جهانی در جهانی راز گفتی چو دایم نام لیلی می توان گفت ز غیری کفرم آید یک زمان گفت کسی کو نام لیلی کردی آغاز بر مجنون همی عاقل شدی باز وگر جز نام لیلی یاد کردی شدی دیوانه و فریاد کردی اگر گم بودن خود یاد داری روا باشد که از وی یاد آری ولی تا از خودی سدیت پیشست اگر یادش کنی آن یاد خویشست عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه خوش آوازی ز خیل نیکخواهان مؤذن بود در شهر سپاهان در آن شهر از بزرگی گنبدی بود که سر در گنبد گردنده می سود بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز نماز فرض را می داد آواز یکی دیوانه می رفت در راه یکی پرسید ازو کای مرد آگاه چه می گوید برین گنبد مؤذن جوابش ده تو ای محبوب محسن که این جوزست از سر تا قدم پوست که می افشاند او بر گنبد ای دوست چو او از صدق معنی می نجنبد یقین می دان که چون جوزست و گنبد تو همچون جوزی از غفلت که داری نود نه نام بر حق می شماری چو در تو هیچ نامی را اثر نیست ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران چو نام خویشتن حق بی نشان کرد چه گونه یاد او هرگز توان کرد چو نتوانی ز کنه او نفس زد نمی باید نفس از هیچکس زد