Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

ناگاہ یکی از اهل دعت که به ان هور بود آمد و قصل پر در آن جماستعات پینداحت و ار چیب خود لوحی بیرون آورد گمان می‌برم که از سنگ بود و بر آنجا چیزها نوشته بودند آن را ببوسید و پیش روی خود نهاد ونماز دراز گزارد و روی خود را از هر دوجانب بر آنجا مالید و تضرع بسیار کرد. بعد از آن سر خود را بالا کرد و آن را ببوسید و بر چشمهای خود مالید و باز وسیک و در جیت نهاد: چون من: ان رادید مزا ازا ان کراهیت نسار ا خود کفتھ چ ودی که رول فی الله عله و له رند ودی اتن مدان ا خبر دادی از شناعت انچه می‌کنند و با این تفکر خواب را از خود دور می‌کردم تا طهارت من فاسد نشود. ناگاه از حس غایب شدم, در ميان خواب و بیداری ديدم که عرصه‌ای بسیار گشاده و مردم بسیار ایستاده‌اند, و در دست هر یک کتابی است مجلد و ,همه پیش شخصی درآمدند. از حال ایشان سؤال کردم. گفتند: حضرت رسالت صلی الله علفه و متام اشجا تشهتة اميت و اینها اصحاب هذاهب‌اند می‌خواهند که عقاید و اق ار وول دای الل ا بل کا و او عقاید خود کنند. شخصي درآمد, گفتند: شافعی است رضی الله عنه و در دست وی کټابی به ميان حلقه درآمد و بر رسول صلی الله علیه و سلم سلام گفت. رسول صلی الله عله و سل جوات داد وى مرا كفك شافعی پیش وی بنشست و از کتابی که داشت. مذهب و اعتقاد خود خواند و بعد از وی شخصی دیگر آمد, گفتند: ابوحنیفه اس کی الله عه و ف ست وى کتابی. پهلوی شافعی بنشست و از آن کتاب مذهب و اعتقاد خود خواند. و همچنین یک یک از اصحاب مذاهب می‌آمدند تا باقی نماندند مگر اندکی, و هرکه عرض مذهب خود می‌کرد وی را پهلوی دیگری می‌نشاندند. چون همه فارغ شدند. ناگاه یکی از روافض آمد و در دست وی جزوی چند جلد ناکرده و در آنجا,ذکر عقاید باطلة ایشان, و قصد کرد که به ميان ان حلقه دراید و ان را بر رسول صلی الله عليه و سلم خواند. یکی از انان که پیش رسول صلی الله علیه و سلم بودند. بیرون امد و وی را زجر و منع کرد و جزوها را از دست وی گرفت و بینداخت و وی را براند و نت کرد. من چون ديدم که قوم فارغ شدند و کسی نماند که چیزی خواند, پیش آمدم و در دست من کتابی بود مجلد. اواز دادم و گفته: یا رسول الله! اپن ¿ کټاب معتَقّد من و معتَقّد اهل اسلام است, اگر اذن فرمایی بخوانم. ‏ 229 سلّم گفت: چه کتاب است؟ گفتم: کتاب قواعد العقاید است که غژالی تصنیف کرده است. مرا به قرائت ت آن اذن داد. بنشستم و از اول کتاب خواندن گرفتم تا په آنجا رسیدم که غزالی هی‌ڳويد: واللْه تعالى بَعَتَ اَي الأَمُىَّ الفُرّشى محمُداً صلى الله عليه ولم إلى كانه القعرت والعجة والح والانس: جون 4 اجا رشيدةة اثر يشاشة در زوئ هار ى وئ صلي: الله عة سال طاف. شتد. چون به نعت و صفت وی رسیدم» به من التفات کرد و گفت: أبن الغژالی؟ غژالی آێجا ایستاده بود گفت: غژالی منم یا رسول الله! و پیش آمد و سلام گفت. زول ان الله عله :و اسله:خواب داد و دست هازک خود را یه وی داد غزالئۍ دشت وی را ضلن الله و لھ کی نو سند وروی خود یر آنا فی‌مالند بعد از آن نشت رسول صلی الله عليه و سلّم به قرائت هیچ کس چندان استبشار ننمود که به قرائت من قواغد الفقانو ر اجون ار خرات درامدم.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ناگاہ یکی از اهل دعت که به ان هور بود آمد و قصل پر در آن جماستعات پینداحت و ار چیب خود لوحی بیرون آورد گمان می‌برم که از سنگ بود و بر آنجا چیزها نوشته بودند آن را ببوسید و پیش روی خود نهاد ونماز دراز گزارد و روی خود را از هر دوجانب بر آنجا مالید و تضرع بسیار کرد. بعد از آن سر خود را بالا کرد و آن را ببوسید و بر چشمهای خود مالید و باز وسیک و در جیت نهاد: چون من: ان رادید مزا ازا ان کراهیت نسار ا خود کفتھ چ ودی که رول فی الله عله و له رند ودی اتن مدان ا خبر دادی از شناعت انچه می‌کنند و با این تفکر خواب را از خود دور می‌کردم تا طهارت من فاسد نشود. ناگاه از حس غایب شدم, در ميان خواب و بیداری ديدم که عرصه‌ای بسیار گشاده و مردم بسیار ایستاده‌اند, و در دست هر یک کتابی است مجلد و ,همه پیش شخصی درآمدند. از حال ایشان سؤال کردم. گفتند: حضرت رسالت صلی الله علفه و متام اشجا تشهتة اميت و اینها اصحاب هذاهب‌اند می‌خواهند که عقاید و اق ار وول دای الل ا بل کا و او عقاید خود کنند. شخصي درآمد, گفتند: شافعی است رضی الله عنه و در دست وی کټابی به ميان حلقه درآمد و بر رسول صلی الله علیه و سلم سلام گفت. رسول صلی الله عله و سل جوات داد وى مرا كفك شافعی پیش وی بنشست و از کتابی که داشت. مذهب و اعتقاد خود خواند و بعد از وی شخصی دیگر آمد, گفتند: ابوحنیفه اس کی الله عه و ف ست وى کتابی. پهلوی شافعی بنشست و از آن کتاب مذهب و اعتقاد خود خواند. و همچنین یک یک از اصحاب مذاهب می‌آمدند تا باقی نماندند مگر اندکی, و هرکه عرض مذهب خود می‌کرد وی را پهلوی دیگری می‌نشاندند. چون همه فارغ شدند. ناگاه یکی از روافض آمد و در دست وی جزوی چند جلد ناکرده و در آنجا,ذکر عقاید باطلة ایشان, و قصد کرد که به ميان ان حلقه دراید و ان را بر رسول صلی الله عليه و سلم خواند. یکی از انان که پیش رسول صلی الله علیه و سلم بودند. بیرون امد و وی را زجر و منع کرد و جزوها را از دست وی گرفت و بینداخت و وی را براند و نت کرد. من چون ديدم که قوم فارغ شدند و کسی نماند که چیزی خواند, پیش آمدم و در دست من کتابی بود مجلد. اواز دادم و گفته: یا رسول الله! اپن ¿ کټاب معتَقّد من و معتَقّد اهل اسلام است, اگر اذن فرمایی بخوانم. ‏ 229 سلّم گفت: چه کتاب است؟ گفتم: کتاب قواعد العقاید است که غژالی تصنیف کرده است. مرا به قرائت ت آن اذن داد. بنشستم و از اول کتاب خواندن گرفتم تا په آنجا رسیدم که غزالی هی‌ڳويد: واللْه تعالى بَعَتَ اَي الأَمُىَّ الفُرّشى محمُداً صلى الله عليه ولم إلى كانه القعرت والعجة والح والانس: جون 4 اجا رشيدةة اثر يشاشة در زوئ هار ى وئ صلي: الله عة سال طاف. شتد. چون به نعت و صفت وی رسیدم» به من التفات کرد و گفت: أبن الغژالی؟ غژالی آێجا ایستاده بود گفت: غژالی منم یا رسول الله! و پیش آمد و سلام گفت. زول ان الله عله :و اسله:خواب داد و دست هازک خود را یه وی داد غزالئۍ دشت وی را ضلن الله و لھ کی نو سند وروی خود یر آنا فی‌مالند بعد از آن نشت رسول صلی الله عليه و سلّم به قرائت هیچ کس چندان استبشار ننمود که به قرائت من قواغد الفقانو ر اجون ار خرات درامدم.

Orijinal Metin (FA)

وخم کن ال کرته دودار آن گزامات: . احوال که مشاهده کرده بودم کر شيخ ابوالحسن شاذلی قدس الله تعالی روحه که قطب,زمان خود بود از واقعه‌ای که دیده چنین خبر داده است که: «خضرت ر سالت ضلى: الله غلية و تلم ا موشن و عیسی عليهما السلام مفاخرت و مباهات کرده است به غزالی. رحمه الله تعالی. » وكرت ر الت فى الله عه اة هة ور و كران الو ار د هوه اثر سوط تا وقت مردن بر تن وی ظاهر بود. و فن گلامه :رضن :الله قنه. فی ءمكتوب كته الى عض اضدقانة: روح هست نیست نمای است که کس را بدو راه نبود. و سلطان و قاهر و متصرف وی بود و قالب اسیر وبیچارۂۀ وی است, هر چه بینند از قالب بینند و قالب از ان بیخبر. الد واا کو الد وال اش نوم علو وت ست ای ا هة ذه را از ذرات عالم قوام و وجود نیست به خود بل به قیومی وی است و قیوم هر چیزی به ضرورت با وی به هم باشد , E ‏ سبیل عاریت بود « وهو مَعكّم اما گة» (4/حدید) این بود. ولیکن کسی معت نذاند الا منت خسم با جنه : ‏ هر سه در حق قیوم عالم مُحال باشد این معیت فهم نتواند کرد و معیت قیومیت قسم رابع است, بل که معیت به حقیقت این است و این نیز هست نیست نمای است. کساني که این معیت را نشناسند قیوم را می‌جویند و باز می‌نیابند. و ايضا نه" ا برخیزد و بر صورت مناره‌ای مستطیل بر خویشتن می‌پیچد. کسی درنگرد پندارد که خاک خود را می‌پیچاند و می‌جنباد و نه چنان است که با هر ذره‌ای از آن هواست که محرک وی است. لیکن هوا را نتوان دید و خاک را بتوان دید. پس خاک در محرکی نیست هست نمای است و هوا هست نیست نمای. خاک را در حرکت جز مسخری و بیچارگی نیست در دست هواء و شلطنت همه هوا :را اشست و سلظنت هوا نایدا 6- شيخ احمد غژالی» قڈس الله تعالی سژه وی از اصحاب شیخ ابوبکر نساج است. لضفا ت و لفات مغنو وسال بی نظیر داد و کی از اعا ر نشال واچ انست كةالفغات تح فر الان ران ر س ان واف اسشت الک ردنا لی تھی وید کا یو اتن کلھ داع دد قاں مراتب عشق بر سنن سوانح زبان وقت املا کرد. » و یکی از فصول سوانح این است: «معشوق به همه حال خود معشوق است. پس استغنا صفت اوست. و عاشق به همه حال خود عاشق است. پس افتقار صفت اوست. عاشق را همیشه معشوق درباید. پس افتقار همیشه صفت اوست و معشوق را هیچ چیز درنمی‌باید که خود را دارد. لاجرم صفت او استغناء باشد. همواره تو دل ربوده‌ای معذوری غم هیچ نیازموده‌ای معذوری من بی تو هزار شب به خون دربودم تو بی تو شبی نبوده‌ای معذوری» 230 روزی در مجلس وعظ وی قاری اين آیت خواند که: «يا عبادی الذينَ أسرَفوا( 3زمر). » وی گفت: ,«سَرَقَهُم بياءِ الأضاقَة إلى تَفْه, قله يا عبادى. » نَم أنشد: ومان على اللْومُ في جب حُبّها ‏ و قول الأعادى اه لخليخ ا إذا اوديتٿ ا و وا 5 قيل لي «یا عگبڌها» لَسّميع روزی کسی از وی حال برادرش حجة الاسلام پرسید که: «وی کجاست؟ » گفت: «وی در خون است. » سایل وی را طلب کرد در مسجد یافت,. از قول شيخ احمد تعجب نفود و قصة راا خحة الاسام كته كفت وراست كفت فن در قالائ از مسال مستحاضه فکر می‌کردم. » یکی از صوفیان از قزوین به طوس رسید. بر حجُة الاسلام درآمد. وی را از حال برادر خود شیخ احمد پرسید, آنچه می‌دانست گفت.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وخم کن ال کرته دودار آن گزامات: . احوال که مشاهده کرده بودم کر شيخ ابوالحسن شاذلی قدس الله تعالی روحه که قطب,زمان خود بود از واقعه‌ای که دیده چنین خبر داده است که: «خضرت ر سالت ضلى: الله غلية و تلم ا موشن و عیسی عليهما السلام مفاخرت و مباهات کرده است به غزالی. رحمه الله تعالی. » وكرت ر الت فى الله عه اة هة ور و كران الو ار د هوه اثر سوط تا وقت مردن بر تن وی ظاهر بود. و فن گلامه :رضن :الله قنه. فی ءمكتوب كته الى عض اضدقانة: روح هست نیست نمای است که کس را بدو راه نبود. و سلطان و قاهر و متصرف وی بود و قالب اسیر وبیچارۂۀ وی است, هر چه بینند از قالب بینند و قالب از ان بیخبر. الد واا کو الد وال اش نوم علو وت ست ای ا هة ذه را از ذرات عالم قوام و وجود نیست به خود بل به قیومی وی است و قیوم هر چیزی به ضرورت با وی به هم باشد , E ‏ سبیل عاریت بود « وهو مَعكّم اما گة» (4/حدید) این بود. ولیکن کسی معت نذاند الا منت خسم با جنه : ‏ هر سه در حق قیوم عالم مُحال باشد این معیت فهم نتواند کرد و معیت قیومیت قسم رابع است, بل که معیت به حقیقت این است و این نیز هست نیست نمای است. کساني که این معیت را نشناسند قیوم را می‌جویند و باز می‌نیابند. و ايضا نه" ا برخیزد و بر صورت مناره‌ای مستطیل بر خویشتن می‌پیچد. کسی درنگرد پندارد که خاک خود را می‌پیچاند و می‌جنباد و نه چنان است که با هر ذره‌ای از آن هواست که محرک وی است. لیکن هوا را نتوان دید و خاک را بتوان دید. پس خاک در محرکی نیست هست نمای است و هوا هست نیست نمای. خاک را در حرکت جز مسخری و بیچارگی نیست در دست هواء و شلطنت همه هوا :را اشست و سلظنت هوا نایدا 6- شيخ احمد غژالی» قڈس الله تعالی سژه وی از اصحاب شیخ ابوبکر نساج است. لضفا ت و لفات مغنو وسال بی نظیر داد و کی از اعا ر نشال واچ انست كةالفغات تح فر الان ران ر س ان واف اسشت الک ردنا لی تھی وید کا یو اتن کلھ داع دد قاں مراتب عشق بر سنن سوانح زبان وقت املا کرد. » و یکی از فصول سوانح این است: «معشوق به همه حال خود معشوق است. پس استغنا صفت اوست. و عاشق به همه حال خود عاشق است. پس افتقار صفت اوست. عاشق را همیشه معشوق درباید. پس افتقار همیشه صفت اوست و معشوق را هیچ چیز درنمی‌باید که خود را دارد. لاجرم صفت او استغناء باشد. همواره تو دل ربوده‌ای معذوری غم هیچ نیازموده‌ای معذوری من بی تو هزار شب به خون دربودم تو بی تو شبی نبوده‌ای معذوری» 230 روزی در مجلس وعظ وی قاری اين آیت خواند که: «يا عبادی الذينَ أسرَفوا( 3زمر). » وی گفت: ,«سَرَقَهُم بياءِ الأضاقَة إلى تَفْه, قله يا عبادى. » نَم أنشد: ومان على اللْومُ في جب حُبّها ‏ و قول الأعادى اه لخليخ ا إذا اوديتٿ ا و وا 5 قيل لي «یا عگبڌها» لَسّميع روزی کسی از وی حال برادرش حجة الاسلام پرسید که: «وی کجاست؟ » گفت: «وی در خون است. » سایل وی را طلب کرد در مسجد یافت,. از قول شيخ احمد تعجب نفود و قصة راا خحة الاسام كته كفت وراست كفت فن در قالائ از مسال مستحاضه فکر می‌کردم. » یکی از صوفیان از قزوین به طوس رسید. بر حجُة الاسلام درآمد. وی را از حال برادر خود شیخ احمد پرسید, آنچه می‌دانست گفت.

Orijinal Metin (FA)

گفت: با تو از کلام وی هیچ هست؟ » گفت: «اری. » جزوی داشت پیش اورد. دران تال کرد و گفت: «سبحان اللّه! ما طلب کردیم و احمد يافت ! » گویند وقتی که محتضر بود چهارپایان وی گشاده شدند و رم کردند. شش وک كفن ا به فراست دانست. گفت: «جون فا فرود ! اشد نه هرکه خواهد گو سوار شو! » در سنۀ سیع عشر و خمسمائه از دنیا رفته و قبر وی در قزوین است. كنيت وى ابويعقوب است. امام عالمٌ عارفٌ ربانى صاحِبٌ الأحوال و المواهب الجزيلة والكرامات ”و المقامات الحلك: در ابتدا به بغداد رفت و ملازمت مجلس شیخ ابواسحاق شیرازی کرد و کار وی بالا گرفت و بر اقران خود در علم فقه و غیرآن, خصوصا در علم نظر, فایق آمد. و شيخ وای ک را هر سی جر نارق از ادات ود قدو می کرو و ار خی رز در بغداد و اصفهان و سمرقند حدیث سماع کرد. بعد از آن ترک همه کرد و طریق عبادت و ریاضت و مجاهده پیش گرفت. و مشهور آن است که انتساب وی در تصوف ته نخ :اتو غلی«قارهدی انمت و کفه اند که ہا نیح عدا لل جویتی و س جدی نانی نیز صحبت داشته است. 8 دز :رو ساکن نشد و آز آنجا ية هزات ت آمد و چندگاه اقامت کرد. بعد از آن اهل مرو از وی التماس مراجعت به مرو کردند. به مرو أمد. باز به هرات رفت. بعد از ان عزیمت مراجعت به مرو کرد در راه فوت شد در شهور سنۀ خمس و ثلاثین و خمسمائه. همانجا که فوت شد دفن کردند و بعد از چندگاه به مرو نقل کرده شد و مزار وی در مرو ظاهر و مشهور است. شة وختي الذنن خن الغركي فذق الله ال اه در یأر ف فا ت جود ی و که: «درسنة اثنتین و ستمائه شيخ اوحدالڈین حامد کرمانی در شهر قونیه در منزل من بود. وی گفت که: د ادا واک دوف ودای وخی الله کو ادت ار ا سال بر سجادۀ شیخی و ارشاد نشسته بود روزی در زاوی خود بود که خاطر بیرون رفتن در دل وی خطور کرد و عادت وی آن نبود که در غیر جمعه بیرون آید و آن بر وی گران آمد و نمی‌دانست که کجا می‌باید رفت. بر مرکبي سوار شد و سر وی را تاشت ا ھر کا که داف الین خواھداوی را عرد ان جرکت وی را از شر رون برد و به بادیه درآمد تا وی را به مسجدی ویران رسانید, و بیستاد. شيخ فرود آمد و به مسجد درآمد. دید که شخصی سر در کشیده. بعد از ساعتی سر بالا کرد جوانی بود با هیبت. گفت: يا يوسف! مرا مسأله‌ای مشکل شده است, و ذکر کرد. شيخ آن را بيان فرمود بعد از آن گفت: ای فرزند! هرگاه ترا مشکلی شود به شهر درآی و از من بپرس و مرا در رنج میفکن! شیخ گفته است که: ا کار و من لر وف هرگاو مزا مشکلی شود هز سنگی مرا بوشفی : است مل تو » 231 شیخ ابن العربی می‌گوید: «من از آنجا دانستم که مرید صادق به صدق خود. تحریک شیخ به جانب خود می‌تواند کرد. » شیخ نجیب الین بُرْعٌش شیرازی قڈس سژه فرموده که: «وقتی جزوی چند از سخن مشآیخ به دست من افتاد. مطالعه کردم مرا به غایت خوش آمد. طالب آن می‌بودم تا بدانم که آن تصنیف کیست و از کلام وی چیزی دیگر به دست آرم.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

گفت: با تو از کلام وی هیچ هست؟ » گفت: «اری. » جزوی داشت پیش اورد. دران تال کرد و گفت: «سبحان اللّه! ما طلب کردیم و احمد يافت ! » گویند وقتی که محتضر بود چهارپایان وی گشاده شدند و رم کردند. شش وک كفن ا به فراست دانست. گفت: «جون فا فرود ! اشد نه هرکه خواهد گو سوار شو! » در سنۀ سیع عشر و خمسمائه از دنیا رفته و قبر وی در قزوین است. كنيت وى ابويعقوب است. امام عالمٌ عارفٌ ربانى صاحِبٌ الأحوال و المواهب الجزيلة والكرامات ”و المقامات الحلك: در ابتدا به بغداد رفت و ملازمت مجلس شیخ ابواسحاق شیرازی کرد و کار وی بالا گرفت و بر اقران خود در علم فقه و غیرآن, خصوصا در علم نظر, فایق آمد. و شيخ وای ک را هر سی جر نارق از ادات ود قدو می کرو و ار خی رز در بغداد و اصفهان و سمرقند حدیث سماع کرد. بعد از آن ترک همه کرد و طریق عبادت و ریاضت و مجاهده پیش گرفت. و مشهور آن است که انتساب وی در تصوف ته نخ :اتو غلی«قارهدی انمت و کفه اند که ہا نیح عدا لل جویتی و س جدی نانی نیز صحبت داشته است. 8 دز :رو ساکن نشد و آز آنجا ية هزات ت آمد و چندگاه اقامت کرد. بعد از آن اهل مرو از وی التماس مراجعت به مرو کردند. به مرو أمد. باز به هرات رفت. بعد از ان عزیمت مراجعت به مرو کرد در راه فوت شد در شهور سنۀ خمس و ثلاثین و خمسمائه. همانجا که فوت شد دفن کردند و بعد از چندگاه به مرو نقل کرده شد و مزار وی در مرو ظاهر و مشهور است. شة وختي الذنن خن الغركي فذق الله ال اه در یأر ف فا ت جود ی و که: «درسنة اثنتین و ستمائه شيخ اوحدالڈین حامد کرمانی در شهر قونیه در منزل من بود. وی گفت که: د ادا واک دوف ودای وخی الله کو ادت ار ا سال بر سجادۀ شیخی و ارشاد نشسته بود روزی در زاوی خود بود که خاطر بیرون رفتن در دل وی خطور کرد و عادت وی آن نبود که در غیر جمعه بیرون آید و آن بر وی گران آمد و نمی‌دانست که کجا می‌باید رفت. بر مرکبي سوار شد و سر وی را تاشت ا ھر کا که داف الین خواھداوی را عرد ان جرکت وی را از شر رون برد و به بادیه درآمد تا وی را به مسجدی ویران رسانید, و بیستاد. شيخ فرود آمد و به مسجد درآمد. دید که شخصی سر در کشیده. بعد از ساعتی سر بالا کرد جوانی بود با هیبت. گفت: يا يوسف! مرا مسأله‌ای مشکل شده است, و ذکر کرد. شيخ آن را بيان فرمود بعد از آن گفت: ای فرزند! هرگاه ترا مشکلی شود به شهر درآی و از من بپرس و مرا در رنج میفکن! شیخ گفته است که: ا کار و من لر وف هرگاو مزا مشکلی شود هز سنگی مرا بوشفی : است مل تو » 231 شیخ ابن العربی می‌گوید: «من از آنجا دانستم که مرید صادق به صدق خود. تحریک شیخ به جانب خود می‌تواند کرد. » شیخ نجیب الین بُرْعٌش شیرازی قڈس سژه فرموده که: «وقتی جزوی چند از سخن مشآیخ به دست من افتاد. مطالعه کردم مرا به غایت خوش آمد. طالب آن می‌بودم تا بدانم که آن تصنیف کیست و از کلام وی چیزی دیگر به دست آرم.

Orijinal Metin (FA)

شبی به خواب دندم که سری: یا شکوه و وقان مخاسنی سفند و بەاغانك تورانی تا اتذروؤن خاتقاة درآمد و به متوضًا رفت تا وضو سازد و جامۀ سفید نیکو پوشیده بود و بر آن جامه به خطی درشت به آب زر آية الکرسی نوشته. چنانکه سر تا پاي جامه را گرفته بود. من در عقب وی برفقتم؛ جامه را بیرون کرد و به من داد. ا بود از آن نیکوتر و به همان طریق آية الکرسی بر آن نوشته؛ آن را نیز به من داد و گفت: نگاهدار تا وضو سازم! چون وضو ساخت» گفت: از این دو جامه یکی را به تو می‌دهم,؛ کدام را می‌خواهی؟ من اختیاری نکردم. گفتم: هرچه تو خواهی نیک آید. جامة سبز را در من پوشانید و سفید را خود پوشید. پس گفت: مرا می‌شناسی؟ من مصنف آن جزوهایم که طالب وی بودی. ابویوسف همدانی و آن را رتبة الحياة نام است و مرا دیگر مصنفات است از آن خوبتر مثل منازل السّائرين و منازل السّالكين. چون از خواب درآمدم عظیم خژم شدم. » چنین گویند که وقتی در نظاميْة بغداد وعظ می‌گفت. فقیهی معروف به ابن السقا در مجلس برخاست و مساله‌ای پرسید. گفت که: «بنشین که در کلام تو رایحة کفر می‌یابم و شاید که مرگ تو نه بر دین اسلام باشد. » بعد از آن به مدتی نصرانیی به اسم رسالت از پادشاه روم به جانب خلیفه آمد. ابن سهًا به جانب وی رفت و از وی التماس مصاحبت کرد و گفت: «می‌خواهم که دین اسلام را بگذارم و در دین شما درآیم. » نصرانی آن را قبول کرد و با وی به قسطنطنيٌه رفت و به پادشاه روم پیوست و نصرانی شد و بر نصرانیت مرد. گویند ابن سقًا قرآن حفظ داشت. در مرض موت ازوی پرسیدند که: «هیچ از قران بر خاطر ت تو مانده است؟ » گفت: «هیچ باقی نمانده است الا این ایت کة: رما تو الذین مروا لو کا توا مُسْلمین(2/حجر). » وای فص این ستا را برغز ان وجه حکایت کردوابی چا کور کرش مجان الدین عبدالقادر گیلانی قدس سژه بیاید. انشاء الله تعالی. خلفای خواجه یوسف همدانی قڈس الله تعالی سژه چهارند: خواجه عبداللّه ټرقیٍ و خواجه جسن الدقئن و خواجه احمد يسوی و خواجه عبدالخالق غجدوانی, قذس الله تعالی اسرارهم. و بعد از خواجه یوسف هر یک از این هر چهار در مقام دعوت بوده‌اند و خلفای دیگر به طریق ادب در خدمت وی بوده. و چون خواخه اخفد تشوی به طرف ترکستان عزیضت کرد جم بازان را به متابعت عبدالخالق دلالت کرد. همچنين است در رسالة بعصی ار متاخران مشایخ این ندان. 8- خواجه عبدالخالق عَجّدوانی» قڈس الله تعالی روحه روش ایشان در طریقت حجت است و مقبول همة فرق‌انڊ. علي اد وام د ر واه دیو رفا و اعت رع :ورت مطاف ف الله. علنة ولم و فكافت ة بدعت و هوی کوشیده‌اند و روش پاک خود را از نظر اغیار پوشیده‌اند. ایشان را سبق ذکر دل در جوانی از حضرت خواجه خضر بوده عليه السلام و بر ان سبق مواظبت نموده‌اند. و خواجه خضر ایشان را به فرزندی قپول ,کردند و فرمودند که: «در حوض آب درآی و غوطه خور و به دل گوی که: لا اله الا الله محمد رسول اللّه. » چنان کردند و آین سبق را گرفتند و به کار مشغول شدند و گشادها یافتند و از اول حال تا آخر حال روزگار ایشان به نزدیک همة خلق مقبول و محمود بوده» بعد,از آن قن الشتوخ غالم غارف ران خواخه اقام اوعقوت نوسف همدانۍ فس الله تعالی روحه به بخارا امدند. خواجه عبدالخالق صحبت ایشان دریافتند و معلوم کردند 232 که ایشان را هم ذکر دل بوده.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شبی به خواب دندم که سری: یا شکوه و وقان مخاسنی سفند و بەاغانك تورانی تا اتذروؤن خاتقاة درآمد و به متوضًا رفت تا وضو سازد و جامۀ سفید نیکو پوشیده بود و بر آن جامه به خطی درشت به آب زر آية الکرسی نوشته. چنانکه سر تا پاي جامه را گرفته بود. من در عقب وی برفقتم؛ جامه را بیرون کرد و به من داد. ا بود از آن نیکوتر و به همان طریق آية الکرسی بر آن نوشته؛ آن را نیز به من داد و گفت: نگاهدار تا وضو سازم! چون وضو ساخت» گفت: از این دو جامه یکی را به تو می‌دهم,؛ کدام را می‌خواهی؟ من اختیاری نکردم. گفتم: هرچه تو خواهی نیک آید. جامة سبز را در من پوشانید و سفید را خود پوشید. پس گفت: مرا می‌شناسی؟ من مصنف آن جزوهایم که طالب وی بودی. ابویوسف همدانی و آن را رتبة الحياة نام است و مرا دیگر مصنفات است از آن خوبتر مثل منازل السّائرين و منازل السّالكين. چون از خواب درآمدم عظیم خژم شدم. » چنین گویند که وقتی در نظاميْة بغداد وعظ می‌گفت. فقیهی معروف به ابن السقا در مجلس برخاست و مساله‌ای پرسید. گفت که: «بنشین که در کلام تو رایحة کفر می‌یابم و شاید که مرگ تو نه بر دین اسلام باشد. » بعد از آن به مدتی نصرانیی به اسم رسالت از پادشاه روم به جانب خلیفه آمد. ابن سهًا به جانب وی رفت و از وی التماس مصاحبت کرد و گفت: «می‌خواهم که دین اسلام را بگذارم و در دین شما درآیم. » نصرانی آن را قبول کرد و با وی به قسطنطنيٌه رفت و به پادشاه روم پیوست و نصرانی شد و بر نصرانیت مرد. گویند ابن سقًا قرآن حفظ داشت. در مرض موت ازوی پرسیدند که: «هیچ از قران بر خاطر ت تو مانده است؟ » گفت: «هیچ باقی نمانده است الا این ایت کة: رما تو الذین مروا لو کا توا مُسْلمین(2/حجر). » وای فص این ستا را برغز ان وجه حکایت کردوابی چا کور کرش مجان الدین عبدالقادر گیلانی قدس سژه بیاید. انشاء الله تعالی. خلفای خواجه یوسف همدانی قڈس الله تعالی سژه چهارند: خواجه عبداللّه ټرقیٍ و خواجه جسن الدقئن و خواجه احمد يسوی و خواجه عبدالخالق غجدوانی, قذس الله تعالی اسرارهم. و بعد از خواجه یوسف هر یک از این هر چهار در مقام دعوت بوده‌اند و خلفای دیگر به طریق ادب در خدمت وی بوده. و چون خواخه اخفد تشوی به طرف ترکستان عزیضت کرد جم بازان را به متابعت عبدالخالق دلالت کرد. همچنين است در رسالة بعصی ار متاخران مشایخ این ندان. 8- خواجه عبدالخالق عَجّدوانی» قڈس الله تعالی روحه روش ایشان در طریقت حجت است و مقبول همة فرق‌انڊ. علي اد وام د ر واه دیو رفا و اعت رع :ورت مطاف ف الله. علنة ولم و فكافت ة بدعت و هوی کوشیده‌اند و روش پاک خود را از نظر اغیار پوشیده‌اند. ایشان را سبق ذکر دل در جوانی از حضرت خواجه خضر بوده عليه السلام و بر ان سبق مواظبت نموده‌اند. و خواجه خضر ایشان را به فرزندی قپول ,کردند و فرمودند که: «در حوض آب درآی و غوطه خور و به دل گوی که: لا اله الا الله محمد رسول اللّه. » چنان کردند و آین سبق را گرفتند و به کار مشغول شدند و گشادها یافتند و از اول حال تا آخر حال روزگار ایشان به نزدیک همة خلق مقبول و محمود بوده» بعد,از آن قن الشتوخ غالم غارف ران خواخه اقام اوعقوت نوسف همدانۍ فس الله تعالی روحه به بخارا امدند. خواجه عبدالخالق صحبت ایشان دریافتند و معلوم کردند 232 که ایشان را هم ذکر دل بوده.

Orijinal Metin (FA)

در صحبت ایشان می ‌بودند تا مدتی که در بخارا بودند. گفته اند که خواجه خضر پیر سبق ایشانند و خواجه یوسف پیر صحبت و خرقه» و بعد از خواجه یوسف خواجه عبدالخالق به ریاضت مشغول شدند و احوال خود را پوشیده می‌داشتند. و ولایت ایشان چنان شد که در یک وقت نماز به کعبه می‌رفتند و می‌آمدند ودن شام ایشان را مرید بسار دند افد و خانقاة و استانه پحدا شد در ایام عاشورا جمعی انبوه در خدمت خواجه نشسته بودند. و ایشان در معرفت سخن می‌گفتند۔ ناگاه جوانی درآمد بر صورت زاهدان. خرقه در بر سجاده بر کتف, ؛ و در گوشه ای بنشست. حضرت خواجه به وی نظر کردند. بعد از ساعتی آن جوان برخاست و گفت:«حضرت رسالت صلی الله عليه و سلّم فرموده است: إِتقُوا فراسَة المُوَمِن. قاته نکل ور الله عروجل. سر این حدیث چیست؟ » خواجه رحمه الله تعالی فرمودند «سڙ اين حديث آن است که زتار ببری و ایمان آری. » آن جوان گفت: «نعوذبالله که مرا زار باشد! » خواجه به خادم اشارت فرمودند. خادم برخاست و خرقه از سر جوان برکشید. در زیر خرقه زناری پیدا شد. ان جوان فی الحال زنار ببرید و ایمان اورد. حضرت خواجه فرمودند: «ای یاران! بیایید تا ما نیز بر موافقت اين نو عهد زنارها قطع کنیم و ایمان آریم. چنانکه وي زنار ظاهر را ببرید ما نیز زنار باطن را که عباوت از عت است مرو اا نانک وی افر ریه دد ها ر آفرژنده شوه حالتی عجب بر اران ظاهر شد. در قدمهای خواجه می‌افتادند و تجدید توبه می‌کردند. روزی درویشی پیش خواجه می‌گفت: «اگر خدای مرا مخیّر گرداند میان بهشت و دوزخ؛ من دوزخ را اختیار کنم. چه من در همۀ عمر بر مراد نفس نرفته‌ام؛ و در ان حالت بهشت مراد نفس من بود و دوزخ مراد حق. تعالی. » خواجه این سخن رد کردند و فرمودند که: «بنده را با اختیار چه کار؟ هرکجا گوید رو رویم و هرکجا گوید باش باشیم. بندگی این است نه ان که تو می‌گویی. » آن درویش گفت: «شیطان را بر روندگان راه هیچ دست باشد؟ » خواجه فرمودند که: «هر رونده که به سر حد فنای نفس نرسیده باشد. چون در خشم شود شیطان بر وی دست یابد. اما آن رونده که به فنای نفس رسیده باشد, وی را خشم نبود, غیرت بود و هر کجا غیرت بود شیطان بگریزد و این چنین صفت آن کس را مسلم شود که روی به راه حق دارد و کتاب خدای را عرُوجل به دست راست گیرد و سنت رسول را به دست چپ گیرد و در ميان این دو روشنایی راه را سلوک کند. »_ روری مسادری از راو دور ےھ جرت واج امد وی اکا کو ای کیب جورت ا حضرزت خواجه آمد و ظلب دغاټی کرد. خواجه دعاپی قرمودند, آن جوان ناپیدا شد آن مسافر پرسید که: «این جوان چه کس بود؟ » خواجه فرمودند که: «فرشته‌ای بود که مقام وی در آسمان چهارمٍ بود. به سبب تقصیری از مقام خود دور افتاده بود و به آسمان دنیا آمده. با فرشتگان دیگر گفت: چه کار کنم که حق تعالی مرا باز به همان مقام رساند؟ فرشتگان وی را به اینجا نشان دادند. آمد و دعا درخواست کرد. دعا کردیم و اجابت شد و به مقام خود باز رسید. » آن مسافر گفت: «خواجه ما را به دعای ایمان مدد کند. باشد که از این دامگاه شیطان جان به سلامت بریم! » خواجه فرمودند: «وعده ان است که بعد از ادای فرایض هر کس دعا کند مستجاب شود. تو بر کار باش و ما را به دعای خير یاد کن بعد از فرایض,» و ما نیز ترا یاد کنیم.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

در صحبت ایشان می ‌بودند تا مدتی که در بخارا بودند. گفته اند که خواجه خضر پیر سبق ایشانند و خواجه یوسف پیر صحبت و خرقه» و بعد از خواجه یوسف خواجه عبدالخالق به ریاضت مشغول شدند و احوال خود را پوشیده می‌داشتند. و ولایت ایشان چنان شد که در یک وقت نماز به کعبه می‌رفتند و می‌آمدند ودن شام ایشان را مرید بسار دند افد و خانقاة و استانه پحدا شد در ایام عاشورا جمعی انبوه در خدمت خواجه نشسته بودند. و ایشان در معرفت سخن می‌گفتند۔ ناگاه جوانی درآمد بر صورت زاهدان. خرقه در بر سجاده بر کتف, ؛ و در گوشه ای بنشست. حضرت خواجه به وی نظر کردند. بعد از ساعتی آن جوان برخاست و گفت:«حضرت رسالت صلی الله عليه و سلّم فرموده است: إِتقُوا فراسَة المُوَمِن. قاته نکل ور الله عروجل. سر این حدیث چیست؟ » خواجه رحمه الله تعالی فرمودند «سڙ اين حديث آن است که زتار ببری و ایمان آری. » آن جوان گفت: «نعوذبالله که مرا زار باشد! » خواجه به خادم اشارت فرمودند. خادم برخاست و خرقه از سر جوان برکشید. در زیر خرقه زناری پیدا شد. ان جوان فی الحال زنار ببرید و ایمان اورد. حضرت خواجه فرمودند: «ای یاران! بیایید تا ما نیز بر موافقت اين نو عهد زنارها قطع کنیم و ایمان آریم. چنانکه وي زنار ظاهر را ببرید ما نیز زنار باطن را که عباوت از عت است مرو اا نانک وی افر ریه دد ها ر آفرژنده شوه حالتی عجب بر اران ظاهر شد. در قدمهای خواجه می‌افتادند و تجدید توبه می‌کردند. روزی درویشی پیش خواجه می‌گفت: «اگر خدای مرا مخیّر گرداند میان بهشت و دوزخ؛ من دوزخ را اختیار کنم. چه من در همۀ عمر بر مراد نفس نرفته‌ام؛ و در ان حالت بهشت مراد نفس من بود و دوزخ مراد حق. تعالی. » خواجه این سخن رد کردند و فرمودند که: «بنده را با اختیار چه کار؟ هرکجا گوید رو رویم و هرکجا گوید باش باشیم. بندگی این است نه ان که تو می‌گویی. » آن درویش گفت: «شیطان را بر روندگان راه هیچ دست باشد؟ » خواجه فرمودند که: «هر رونده که به سر حد فنای نفس نرسیده باشد. چون در خشم شود شیطان بر وی دست یابد. اما آن رونده که به فنای نفس رسیده باشد, وی را خشم نبود, غیرت بود و هر کجا غیرت بود شیطان بگریزد و این چنین صفت آن کس را مسلم شود که روی به راه حق دارد و کتاب خدای را عرُوجل به دست راست گیرد و سنت رسول را به دست چپ گیرد و در ميان این دو روشنایی راه را سلوک کند. »_ روری مسادری از راو دور ےھ جرت واج امد وی اکا کو ای کیب جورت ا حضرزت خواجه آمد و ظلب دغاټی کرد. خواجه دعاپی قرمودند, آن جوان ناپیدا شد آن مسافر پرسید که: «این جوان چه کس بود؟ » خواجه فرمودند که: «فرشته‌ای بود که مقام وی در آسمان چهارمٍ بود. به سبب تقصیری از مقام خود دور افتاده بود و به آسمان دنیا آمده. با فرشتگان دیگر گفت: چه کار کنم که حق تعالی مرا باز به همان مقام رساند؟ فرشتگان وی را به اینجا نشان دادند. آمد و دعا درخواست کرد. دعا کردیم و اجابت شد و به مقام خود باز رسید. » آن مسافر گفت: «خواجه ما را به دعای ایمان مدد کند. باشد که از این دامگاه شیطان جان به سلامت بریم! » خواجه فرمودند: «وعده ان است که بعد از ادای فرایض هر کس دعا کند مستجاب شود. تو بر کار باش و ما را به دعای خير یاد کن بعد از فرایض,» و ما نیز ترا یاد کنیم.

Orijinal Metin (FA)

باشد که در این ميان اثر اجابت ظاهر شود هم در حق تو و هم در حق ما. » 39- خواجه عارف ربوگروی. رحمه الله تعالىی خواجه عبدالخالق را سه خلیفه بوده است: خواجه احمد صدیق, و خواجه عارف ریوگروی. و خواجه اولیای کلان 9 سلسلة تست ارادت حضرت خواجه بهاءالڈين تفشنتة رز خهة: الله تعالی از این جماعت به خواجه عارف می‌رسد. 233 0- خواجه محمود انجیر فَعْنّوی» رحمه الله تعالی وی از خلفای خواجه عارف است. وی از خلفای خواجه محمود است 9 لقب ايشان در این سلسله حضرت عزیزان است و ایشان را مقامات عالیه و کرامات ظاهره بسیار بوده و به صنعت بافندگی مشغول من بو دة اند و ابن فقي ارز عض اكادر جضن استفاع دار د که شارت تة انشان. است اجه مولانا جلال الدين رومی قذس سره در غزلیات خود فرموده است: گرنه فلم جال فوق. قال . ودی کی بنده أعيانٍ بخارا خواجة نسشّاج را؟ 2 ی و قبر ایشان در خوارزم مشهور است, بُزاژٌ و بُتبژک به از ایشان پرسیدند که: «ایمان چیست؟ » فرمودند که: «کندن و پیوستن. » «پیش از صبح. » و از ایشان منقول است که می‌فرموده‌اند: «اگر در روی زمین یکی از فرزندان خواجه عبدالخالق عَجّدوانی قڈس سژه بودی, منصور هرگز بر سر دار نرفتی. » وئ حاف خضرت فریزان:است و حدمت خواچة بها الین . را نظر قول به فرز نی از ایشان بوده است. و ایشانند که بارها که بر قصر هندوان می‌گذشته‌اند می‌فرموده‌اند که: «از این خاک بوی مردی می‌آید. و زود باشد که قصر هندوان قصر عارفان شود. » ا رزوی از مزل په امیر کلال که ار خلفای اسان ده طرف قر عارفان وجه شدند و فرمودند که: «ان بوی زیادت شده است, همانا که ان مرد متولد شده است. » چون نزول فرمودند. از ولادت حضرت خواجه سه روز گذشته بود. جد ایشان فکاهلهای کر سد انشان اشک و کار شاع اه حدمت خواحه ومد اا نرد فرمودند که: «وی فرزند ماست, و ما او را قبول کردیم. » و توجه به اصحاب کردند و گفتند:ٍ «این آن مرد است که ما بوی وی شنیده بودیم» مقتدای زوزگاږ شود . » و أمير سيد کلال را فرمودند که: «در حق فرزندم بهاءالڈین تربیت و شفقت دریغ نداری! 9 ترا ل کو اکر قدو کی © اتو کر فو دید یرد ناش اکر دی وک خوا که تقصیر کنم. » حضرت خواجه بهاءالڈين می‌فرموده‌اند که: «چون خواستم که متاهل شوم جد من N ‏ منازل برسد. چون به لقای ایشان مشرف شدم»اول کرامتی که مشاهده کردم ان بود که در آن شب در من نیازی و تضرعی پیدا شده بود برخاستم و در مسجد ایشان درآمدم و دو رکعت گزاردم و سر به سجده نهادم و تضرع و نیاز تمام نمودم. در آن میان بر زبان من گذشت که: الهی! قوت کشیدن بار بلای خود و تحمل محنت محبت خود مرا کرامت فرمای! چون بامداد به حضرت خواجه رسیدم, فرمودند: ای فرزند! در دعا چنین می‌باید گفت که: الهی! آنچه رضای حضرت تو در آن است» این بندۀ ضعیف را بر آن دار به فضل و کرم خود. اگر خداوند تعالی به حکمت خود به دوستی N‏ گرداند. به اختیار طلب بلا دشوار است. گستاخی نباید کرد. بعد از آن. طعام حاضر کردند. چون بخوردیم. قرصی به من دادند. در خاطر من گذشت که: اینجا سیر خوردیم و همین ساعت به منزل خواهیم رسیدن, این نان ما را به چه کار اید؟ چون روان شدند. من در رکاب ایشان به نیاز تمام می‌رفتم و اگر تفرقه‌ای در باطن من پیدا 234 می‌شد. می‌فرمودند: خاطر را نگاه مي‌باید داشت. در راه به منزل یکی از محبّان رسیدند.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

باشد که در این ميان اثر اجابت ظاهر شود هم در حق تو و هم در حق ما. » 39- خواجه عارف ربوگروی. رحمه الله تعالىی خواجه عبدالخالق را سه خلیفه بوده است: خواجه احمد صدیق, و خواجه عارف ریوگروی. و خواجه اولیای کلان 9 سلسلة تست ارادت حضرت خواجه بهاءالڈين تفشنتة رز خهة: الله تعالی از این جماعت به خواجه عارف می‌رسد. 233 0- خواجه محمود انجیر فَعْنّوی» رحمه الله تعالی وی از خلفای خواجه عارف است. وی از خلفای خواجه محمود است 9 لقب ايشان در این سلسله حضرت عزیزان است و ایشان را مقامات عالیه و کرامات ظاهره بسیار بوده و به صنعت بافندگی مشغول من بو دة اند و ابن فقي ارز عض اكادر جضن استفاع دار د که شارت تة انشان. است اجه مولانا جلال الدين رومی قذس سره در غزلیات خود فرموده است: گرنه فلم جال فوق. قال . ودی کی بنده أعيانٍ بخارا خواجة نسشّاج را؟ 2 ی و قبر ایشان در خوارزم مشهور است, بُزاژٌ و بُتبژک به از ایشان پرسیدند که: «ایمان چیست؟ » فرمودند که: «کندن و پیوستن. » «پیش از صبح. » و از ایشان منقول است که می‌فرموده‌اند: «اگر در روی زمین یکی از فرزندان خواجه عبدالخالق عَجّدوانی قڈس سژه بودی, منصور هرگز بر سر دار نرفتی. » وئ حاف خضرت فریزان:است و حدمت خواچة بها الین . را نظر قول به فرز نی از ایشان بوده است. و ایشانند که بارها که بر قصر هندوان می‌گذشته‌اند می‌فرموده‌اند که: «از این خاک بوی مردی می‌آید. و زود باشد که قصر هندوان قصر عارفان شود. » ا رزوی از مزل په امیر کلال که ار خلفای اسان ده طرف قر عارفان وجه شدند و فرمودند که: «ان بوی زیادت شده است, همانا که ان مرد متولد شده است. » چون نزول فرمودند. از ولادت حضرت خواجه سه روز گذشته بود. جد ایشان فکاهلهای کر سد انشان اشک و کار شاع اه حدمت خواحه ومد اا نرد فرمودند که: «وی فرزند ماست, و ما او را قبول کردیم. » و توجه به اصحاب کردند و گفتند:ٍ «این آن مرد است که ما بوی وی شنیده بودیم» مقتدای زوزگاږ شود . » و أمير سيد کلال را فرمودند که: «در حق فرزندم بهاءالڈین تربیت و شفقت دریغ نداری! 9 ترا ل کو اکر قدو کی © اتو کر فو دید یرد ناش اکر دی وک خوا که تقصیر کنم. » حضرت خواجه بهاءالڈين می‌فرموده‌اند که: «چون خواستم که متاهل شوم جد من N ‏ منازل برسد. چون به لقای ایشان مشرف شدم»اول کرامتی که مشاهده کردم ان بود که در آن شب در من نیازی و تضرعی پیدا شده بود برخاستم و در مسجد ایشان درآمدم و دو رکعت گزاردم و سر به سجده نهادم و تضرع و نیاز تمام نمودم. در آن میان بر زبان من گذشت که: الهی! قوت کشیدن بار بلای خود و تحمل محنت محبت خود مرا کرامت فرمای! چون بامداد به حضرت خواجه رسیدم, فرمودند: ای فرزند! در دعا چنین می‌باید گفت که: الهی! آنچه رضای حضرت تو در آن است» این بندۀ ضعیف را بر آن دار به فضل و کرم خود. اگر خداوند تعالی به حکمت خود به دوستی N‏ گرداند. به اختیار طلب بلا دشوار است. گستاخی نباید کرد. بعد از آن. طعام حاضر کردند. چون بخوردیم. قرصی به من دادند. در خاطر من گذشت که: اینجا سیر خوردیم و همین ساعت به منزل خواهیم رسیدن, این نان ما را به چه کار اید؟ چون روان شدند. من در رکاب ایشان به نیاز تمام می‌رفتم و اگر تفرقه‌ای در باطن من پیدا 234 می‌شد. می‌فرمودند: خاطر را نگاه مي‌باید داشت. در راه به منزل یکی از محبّان رسیدند.

Orijinal Metin (FA)

به بشاشت و نیاز تمام پیش آمد. چون نزول فرمودند. در آن فقير اثر اضطرابی مشاهده نمودند. گفتند: حقیقت حال چیست؟ براستی بازنمای! گفت: ؛ سر شیر حاضر است, ولی نان نیست. خواجه توجه به من کردند و فرمودند که: آن قرص زا از کے اکت به کار امد و هرا از مشاهذة ان اخوال تفن نه خضرت :ايسان رياوت تىد. »> 3- سبد امیر کلال» رحمه الله تعالى وی خلیفة خواجه محمد بابای مذکور است, و خدمت خواجه بهاءالڈین را نسبت صحبت و تعلم اداب سلوک طریقت و تلقین ذکر از ایشان است. روزی مجمعی عظيیم بود. خدمت امیر خواجه را طلبیدند وروی به ایشان کردند و گفتند: «فرزند بهاء الڈين! تقس حضرت خواجه محمد باباسماسیی را قڈس سژه در حق شما ,ٍ به تمامی به جای آوردم. گفته بودند که: آنچه از تربیت در حق تو به جای آورم؛ در حق فرزند بهاءالڈین به جای آری و دریغ نداری! چنان کردم. » و اشارت به سینة خود کردند و گفتند: «پستان را برای شما خشک کردم و مرغ روحانیت شما از َة شرت يرون اة افا فرع همت شما لنديرواز فتادئ . انحت: اکنون اجازت است هرجا که بویی به مشام شما می‌رسد از ترک و تازیک طلبید و در طلبکاری بر موجب همت خود تقصير مکنید! » چنین آرند از حضرت خواجه که فرمودند: دجون اين تقش أن خدمت افر ر هة الله ظاهر شد. آن واسطة ابتلا شد که اگر بر همان صورت متابعت امیر می‌بودیم از ابتلا دورتر و به سلامت نزدیکتر می‌بود. » روزی خدمت امیر حضرت خواجه را گفتند: «چون استاد شاگرد را تربیت کند, هر آینه خواهد که اثر تربیت خود را در شاگرد مطالعه کند تا وی را اعتماد شود بر آن که تربیت وی جایگیر افتاده است و اگر خللی در کار شاگرد بیند آن خلل را اصلاح نماید. » آنگاه فرمودند: «فرزند من امیر برهان حاضر است و هیچ کس دست تصرف بر وی ننهاده است و تربیت معنوی نکرده است. در نظر من به تربیت وی مشغول شويد تا اثر آن را مطالعه نمایم و مرا بر صفت شما اعتماد شود. » حضرت خواجه مراقب نشسته بودند و متوجه خدمت امیر سید شده. و از غایت رعایت ادب در امتثال آن امر متوقف گشته. خدمت امیر فرمودند: «توقف نمی‌باید کرد. » حضرت خواجه امتثال امر ایشان کردند و متوجه باطن امیر برهان شدند و به تصرف در باطن وی مشغول شدند. در حال آثار آن تصرف در باطن و ظاهر امیر برهان پیدا گشت و خالۍ بزرگ در وی پدید امد و اثر سکر حقیقی ظاهر شد. 4- فنّم شيخ رحمه الله تعالی وی از مشایخ ترک است. از خاندان خواجه احمد يسوی . خدمت خواجه بهاءالدين بر خت آن کن که کدف ضر کال ا انان کفند که اون اخاز ت است هجا که بویی به مشام شما می‌رسد از ترک و تازیک طلبید و در طلبکاری تقصیر مکنید! » به نزدیک فَتّم شيخ رفتند. در اول ا خربزه می‌خورد, پوست خربزه را سوی ایشان انداخت. ایشان از غایت حرارتِ طلب, پوست را همچنان بر سبیل تبرک به تمامی خوردند. سه بار در آن مجلس همچنین واقع شد. دو شان مخلسن حادم تفخ دراد گفت: «سه شتر و چهار اسب غایب کرده‌ام . » شیخ اشارت به حضرت خواجه کردند و به ترکی گفتند: «انی شی توتونگز ا« چھار کش از هردان خان ده همت در انشان افتادند که گویی خونی در ميان است. حضرت خواجه قدس سژه فرمودند: «هرکه را شناخت صفت مشایخ ترک نباشد. هر آینه از آن طریقه‌های ایشان بکلی از ایشان نوميد شود و معترض شود. » خواجه در مراقبه به دو زانو درآمدند و متوجه گشتند۔

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

به بشاشت و نیاز تمام پیش آمد. چون نزول فرمودند. در آن فقير اثر اضطرابی مشاهده نمودند. گفتند: حقیقت حال چیست؟ براستی بازنمای! گفت: ؛ سر شیر حاضر است, ولی نان نیست. خواجه توجه به من کردند و فرمودند که: آن قرص زا از کے اکت به کار امد و هرا از مشاهذة ان اخوال تفن نه خضرت :ايسان رياوت تىد. »> 3- سبد امیر کلال» رحمه الله تعالى وی خلیفة خواجه محمد بابای مذکور است, و خدمت خواجه بهاءالڈین را نسبت صحبت و تعلم اداب سلوک طریقت و تلقین ذکر از ایشان است. روزی مجمعی عظيیم بود. خدمت امیر خواجه را طلبیدند وروی به ایشان کردند و گفتند: «فرزند بهاء الڈين! تقس حضرت خواجه محمد باباسماسیی را قڈس سژه در حق شما ,ٍ به تمامی به جای آوردم. گفته بودند که: آنچه از تربیت در حق تو به جای آورم؛ در حق فرزند بهاءالڈین به جای آری و دریغ نداری! چنان کردم. » و اشارت به سینة خود کردند و گفتند: «پستان را برای شما خشک کردم و مرغ روحانیت شما از َة شرت يرون اة افا فرع همت شما لنديرواز فتادئ . انحت: اکنون اجازت است هرجا که بویی به مشام شما می‌رسد از ترک و تازیک طلبید و در طلبکاری بر موجب همت خود تقصير مکنید! » چنین آرند از حضرت خواجه که فرمودند: دجون اين تقش أن خدمت افر ر هة الله ظاهر شد. آن واسطة ابتلا شد که اگر بر همان صورت متابعت امیر می‌بودیم از ابتلا دورتر و به سلامت نزدیکتر می‌بود. » روزی خدمت امیر حضرت خواجه را گفتند: «چون استاد شاگرد را تربیت کند, هر آینه خواهد که اثر تربیت خود را در شاگرد مطالعه کند تا وی را اعتماد شود بر آن که تربیت وی جایگیر افتاده است و اگر خللی در کار شاگرد بیند آن خلل را اصلاح نماید. » آنگاه فرمودند: «فرزند من امیر برهان حاضر است و هیچ کس دست تصرف بر وی ننهاده است و تربیت معنوی نکرده است. در نظر من به تربیت وی مشغول شويد تا اثر آن را مطالعه نمایم و مرا بر صفت شما اعتماد شود. » حضرت خواجه مراقب نشسته بودند و متوجه خدمت امیر سید شده. و از غایت رعایت ادب در امتثال آن امر متوقف گشته. خدمت امیر فرمودند: «توقف نمی‌باید کرد. » حضرت خواجه امتثال امر ایشان کردند و متوجه باطن امیر برهان شدند و به تصرف در باطن وی مشغول شدند. در حال آثار آن تصرف در باطن و ظاهر امیر برهان پیدا گشت و خالۍ بزرگ در وی پدید امد و اثر سکر حقیقی ظاهر شد. 4- فنّم شيخ رحمه الله تعالی وی از مشایخ ترک است. از خاندان خواجه احمد يسوی . خدمت خواجه بهاءالدين بر خت آن کن که کدف ضر کال ا انان کفند که اون اخاز ت است هجا که بویی به مشام شما می‌رسد از ترک و تازیک طلبید و در طلبکاری تقصیر مکنید! » به نزدیک فَتّم شيخ رفتند. در اول ا خربزه می‌خورد, پوست خربزه را سوی ایشان انداخت. ایشان از غایت حرارتِ طلب, پوست را همچنان بر سبیل تبرک به تمامی خوردند. سه بار در آن مجلس همچنین واقع شد. دو شان مخلسن حادم تفخ دراد گفت: «سه شتر و چهار اسب غایب کرده‌ام . » شیخ اشارت به حضرت خواجه کردند و به ترکی گفتند: «انی شی توتونگز ا« چھار کش از هردان خان ده همت در انشان افتادند که گویی خونی در ميان است. حضرت خواجه قدس سژه فرمودند: «هرکه را شناخت صفت مشایخ ترک نباشد. هر آینه از آن طریقه‌های ایشان بکلی از ایشان نوميد شود و معترض شود. » خواجه در مراقبه به دو زانو درآمدند و متوجه گشتند۔

Orijinal Metin (FA)

بعد 235 از ادای نماز شام خادم درآمد و گفت: «شتران و اسبان ,خود آمدند . » خدمت خواجه دو سه ماه کمابیش در متابعت و ملازمت فُنّم شيخ رحمه الله بودند. آخرالاأمر ایشان را تشریف داد و گفت: «مرا ته پسراند. دهم تویی» و تو بر همه مقدم. » و سالها چون ازنواحی نخشب به بخارا آمدی. خواجه رعایت او کردندی. و او گفتی: «این صفت ال د رھ کی ار الان و ار اله کر و ف این فم شت ار غانت اقطاع و كمال یی یعلقی که داشت در آخ رخات هة نکی از تیمهای بخارا درامد و انواع سوداها کرد و بیرون امد و اثار صحت بر وی ظاهر بود بر ا وار تاو ودا روا وان هه راکاد ر هه ارفا ا قاد اک ول و ندرا فوا کرو ر فت ان بگفتند و در حال جان تسلیم کرد. 5- خلیل اتاء. رحمه الله تعالی خدمت خواجه بهاءالڈین فرموده‌اند که: «شبی در اوایل این کار در خواب ديدم که نة اطا ر مةه الله علي که از ز کبار مشایخ ترک‌اند مرا به درویشی سپارش می‌نمایند. چون بیدار شدم» صورت آن درویش در خاطر من بود و مرا جده‌ای بود صالحه. والدۀ پدر من ان خواب را با ایشان گفتم, فرمودند که: ای فرزند! ترا از مشایخ ترک نصیبی خواهد بود و من دایم طالب ان درویش می‌بودم تا روزی در بازار ار اا او ملاقا ت واف د او را شتا که پر سدم اماه لیل ودد ودر ان بو قتا او مجالسه و مکالمه‌ای میسر نشد. چون به منزل رفتم. ؛ شب رسید. قاصدی بیامد که آن درویش خلیل ترا می‌طابد و ایام تیرماه بود. پاره‌ای میوه برگرفتم و نزدیک او رفتم. چون او را ديدم خواستم که آن خواب را با او گویم, به زبان ترکی گفت: انچه دراط ی نوی فااعا ںا م خاک مان ت جال ن ور ول خاطر به صحبت او بسیار شد و در صحبت او احوال شگرف و چیزهای غریب عجیب و بعد از مدتی او را پادشاهی مملکت ماوراء الثهر مسلم شد و مرا ملازمت و خدمت وی می‌بایست نمودن و در اوقات ملازمت نیز چیزهای ر از او مشاهده می‌افتاد و بامن شفقت بسیار می‌کرد. گاهی به لطف و گاھئ :نه غنف مرا اداپ حدصت درمی‌آموخت و از آن جهت فواید بسیار به من رسید و در مقام سیر و سلوک در این راه قوی به کار آمد و مدت شش سال بر این طریق در خدمت او بودم که در ملا رعایت آداب سلطنت او می‌نمودم و در خلا محرم صحبت خاص او بودم» و پیش از ملک شش سال دیڳر با او مصاحبت می‌افتاد و بسیار وقت در حضور خواص بارگاه خود مى کھت فر ار کھت رضای خو فالن مرا خاعت کد در ھان حل مررک نودو قرا وغلوم ای شد که مقضود: او کشنت د ان این مدت جون فیلکت ماز او را زوال شد ودر لحظه‌ای آن ملک و خدم و حشم هباءً منثورا شد و بتمامی کار دنیا بر ادل من شښرد شد ته بخازا آهدم و در زیورتون که از دنههای, بخارزاشت ساکن شدم. » نام ایشان محمد بن محمد البخاری است. ایشان را نظر قبول به فرزندی از خدمت خواجه محمد بابای سّماسیی است و تعلم آداب طرړیقت به حسب صورت از سيد امیر کلال, چنانکه گذشت. اما به حب حفيقت ایشان اۆیسی بوده‌اند و تربیت از روحانیت خواجه عبدالخالق عجدوانی يافته‌اند, چنانچه می‌فرموده‌اند که: «شبی در مبادی احوال و غلبات جذبات به سه مزار متبرک از مزارات بخارا رسیدم» به هر مزار چراغی ديدم افروخته. و در چراغدان روغن تمام و فتیله.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بعد 235 از ادای نماز شام خادم درآمد و گفت: «شتران و اسبان ,خود آمدند . » خدمت خواجه دو سه ماه کمابیش در متابعت و ملازمت فُنّم شيخ رحمه الله بودند. آخرالاأمر ایشان را تشریف داد و گفت: «مرا ته پسراند. دهم تویی» و تو بر همه مقدم. » و سالها چون ازنواحی نخشب به بخارا آمدی. خواجه رعایت او کردندی. و او گفتی: «این صفت ال د رھ کی ار الان و ار اله کر و ف این فم شت ار غانت اقطاع و كمال یی یعلقی که داشت در آخ رخات هة نکی از تیمهای بخارا درامد و انواع سوداها کرد و بیرون امد و اثار صحت بر وی ظاهر بود بر ا وار تاو ودا روا وان هه راکاد ر هه ارفا ا قاد اک ول و ندرا فوا کرو ر فت ان بگفتند و در حال جان تسلیم کرد. 5- خلیل اتاء. رحمه الله تعالی خدمت خواجه بهاءالڈین فرموده‌اند که: «شبی در اوایل این کار در خواب ديدم که نة اطا ر مةه الله علي که از ز کبار مشایخ ترک‌اند مرا به درویشی سپارش می‌نمایند. چون بیدار شدم» صورت آن درویش در خاطر من بود و مرا جده‌ای بود صالحه. والدۀ پدر من ان خواب را با ایشان گفتم, فرمودند که: ای فرزند! ترا از مشایخ ترک نصیبی خواهد بود و من دایم طالب ان درویش می‌بودم تا روزی در بازار ار اا او ملاقا ت واف د او را شتا که پر سدم اماه لیل ودد ودر ان بو قتا او مجالسه و مکالمه‌ای میسر نشد. چون به منزل رفتم. ؛ شب رسید. قاصدی بیامد که آن درویش خلیل ترا می‌طابد و ایام تیرماه بود. پاره‌ای میوه برگرفتم و نزدیک او رفتم. چون او را ديدم خواستم که آن خواب را با او گویم, به زبان ترکی گفت: انچه دراط ی نوی فااعا ںا م خاک مان ت جال ن ور ول خاطر به صحبت او بسیار شد و در صحبت او احوال شگرف و چیزهای غریب عجیب و بعد از مدتی او را پادشاهی مملکت ماوراء الثهر مسلم شد و مرا ملازمت و خدمت وی می‌بایست نمودن و در اوقات ملازمت نیز چیزهای ر از او مشاهده می‌افتاد و بامن شفقت بسیار می‌کرد. گاهی به لطف و گاھئ :نه غنف مرا اداپ حدصت درمی‌آموخت و از آن جهت فواید بسیار به من رسید و در مقام سیر و سلوک در این راه قوی به کار آمد و مدت شش سال بر این طریق در خدمت او بودم که در ملا رعایت آداب سلطنت او می‌نمودم و در خلا محرم صحبت خاص او بودم» و پیش از ملک شش سال دیڳر با او مصاحبت می‌افتاد و بسیار وقت در حضور خواص بارگاه خود مى کھت فر ار کھت رضای خو فالن مرا خاعت کد در ھان حل مررک نودو قرا وغلوم ای شد که مقضود: او کشنت د ان این مدت جون فیلکت ماز او را زوال شد ودر لحظه‌ای آن ملک و خدم و حشم هباءً منثورا شد و بتمامی کار دنیا بر ادل من شښرد شد ته بخازا آهدم و در زیورتون که از دنههای, بخارزاشت ساکن شدم. » نام ایشان محمد بن محمد البخاری است. ایشان را نظر قبول به فرزندی از خدمت خواجه محمد بابای سّماسیی است و تعلم آداب طرړیقت به حسب صورت از سيد امیر کلال, چنانکه گذشت. اما به حب حفيقت ایشان اۆیسی بوده‌اند و تربیت از روحانیت خواجه عبدالخالق عجدوانی يافته‌اند, چنانچه می‌فرموده‌اند که: «شبی در مبادی احوال و غلبات جذبات به سه مزار متبرک از مزارات بخارا رسیدم» به هر مزار چراغی ديدم افروخته. و در چراغدان روغن تمام و فتیله.

Orijinal Metin (FA)

اما فتیله را اندک حرکت می‌بایست داد تا از روغن بیرون آید و بتازگی برافروزد. در مزار آخرین متوجه قبله نشستم و در آن 236 توجه غیبتۍ افتاد. مشاهده کردم که دیوار قبله شق شد و تختی بزرگ پیدا شد پردۀ نر دز یش وی کشیده و کرداگرد ان تخت جا غتی: 5 خواجه محمد بابا را در میان ایشان شناختم, دانستم که ایشان از گذشتگانند. از ان جماعت یکی مرا گفت: بر تخت خواجه عبدالخالق‌اند. و ان جماعت خلفای ایشان و به هر یک اشارت کرد: خواجه احمد صديق و خواجه اولیای کلان. و خواجه عارف ریوگرّوی و خواجه محمود انجیر فَعْنّوی. و خواجه على رامیتنی. قدس الله تعالی آرواحهم. و چون به خواجه محمد بابا رسید. گفت: ایشان را خود در حال حیات خود دریافته‌ای؛ شيخ تواند و ترا کلاهی داده‌اند و ترا آن کرامت ‏ بلای نازل شده از برکت تو دفع شود. آنگاه آن جماعت گفتند: گوشدار و نیک شنو که حضرت خواجة بزرگ سخنان خواهند فرمود که در سلوک راه حقٌ سبحانه ترا از ان جاره اشد از آن شوم. پرده از پیش برگرفتند. پیری دیدم نورانی» سلام کردم. جواب دادند. آنگاه سخنانی که به مبدأً سلوک و وسط و نهایت تعلق دارد. با من در ميان آوردند و گفتند: آن چراغها که به آن کیفیت با تو نمودند. اشارت و بشارت است ترا E‏ اما فل استعذاد را :دز جر کت هی باد اور د تا وشن نود و اراز ظهور کند و دیگر فرمودند و مبالغه نمودند که: در همة احوال قدم بر جادۂ امر و نھهی نهی؛ و عمل به عزیمت و سثت به جاي آری و از رخصتها و بدعتها دور باشی,. و دایماً احادیث مصطفی را صلی الله عليه و سلم پیشوای خود سازی» و متفځخص و متخنين. اخبار :و اتار ل ع ا و ا وا زا او ری الل ال ع ا بعد از این سخنان. آن جماعت مرا گفتند: شاهد صدق حال تو آن است که فردا علی الصّباح فلان جای بروی و فلان کار بکنی و تفصیل آن در مقامات ایشان مذکور است. و گفتند: بعد از ان متوجه تَسّف شو به خدمت سید امیر کلال. چون به موجب فرمودۀ ایشان به تَسّف رفتم و به خدمت امیر قداس سژه رسیدم. خدمت امیر الطاف نمودند و التفاتها فرمودند و مرا تلقین ذکر کردند و به طریق نفی واثبات به طریق خفیه مشغول ساختند و چون درواقعه مامور بودم به عمل به عزیمت. به ذکر علانیه عمل نکردم. » کسی از ایشان سؤال, کرد که: «درویشی شما را موروثٹ است یا مکتسب؟ » ایشان کرھودند: «به حکم جَدَبَةٌ من جَدّباتِ الك توارى غفل الان به ابن ادت مشرف «. باز از ایشان پرسید که: «در طریقة شما ذکر جهر و خلوت و سماع می‌باشد؟ » فرمودند که: «نمی‌باشد. » پس گفت: «بنای طریقة شما بر چیست؟ » فرمودند: «خلوت در انجمن: به ظاهر با خلق و به باطن با حق, سبحانه و تعالی. ازدرون سو آشنا و از برون بیگانه این چنین زیبا روش کم می‌بود اندر وش جهھ ان آنچه حقٌ سبحانه می‌فرماید که: رجا لاثلْهيهم تَجارَة وَلابْغ عن ذكر اللّ(37/نور) اشارت به اين مقام است. » گویند که حضرت خواجه را هرگز غلام و کنیزک نمی‌بوده است. ایشان را از این معنی سؤال کردند. فرمودند: «بندگی با خواجگی راست نمی‌آید. » کسی ار اتان :ر سد که :امل جرت ھا که کا هی رسد کر هودد کا سلسله کسی به جایی نمی‌رسد. » E E‏ هر که به عنایت حقٌ سبحانه نفس خود را به بدی شناخته باشد و مکر و کید او را دانسته نزد او این عمل سهل است.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اما فتیله را اندک حرکت می‌بایست داد تا از روغن بیرون آید و بتازگی برافروزد. در مزار آخرین متوجه قبله نشستم و در آن 236 توجه غیبتۍ افتاد. مشاهده کردم که دیوار قبله شق شد و تختی بزرگ پیدا شد پردۀ نر دز یش وی کشیده و کرداگرد ان تخت جا غتی: 5 خواجه محمد بابا را در میان ایشان شناختم, دانستم که ایشان از گذشتگانند. از ان جماعت یکی مرا گفت: بر تخت خواجه عبدالخالق‌اند. و ان جماعت خلفای ایشان و به هر یک اشارت کرد: خواجه احمد صديق و خواجه اولیای کلان. و خواجه عارف ریوگرّوی و خواجه محمود انجیر فَعْنّوی. و خواجه على رامیتنی. قدس الله تعالی آرواحهم. و چون به خواجه محمد بابا رسید. گفت: ایشان را خود در حال حیات خود دریافته‌ای؛ شيخ تواند و ترا کلاهی داده‌اند و ترا آن کرامت ‏ بلای نازل شده از برکت تو دفع شود. آنگاه آن جماعت گفتند: گوشدار و نیک شنو که حضرت خواجة بزرگ سخنان خواهند فرمود که در سلوک راه حقٌ سبحانه ترا از ان جاره اشد از آن شوم. پرده از پیش برگرفتند. پیری دیدم نورانی» سلام کردم. جواب دادند. آنگاه سخنانی که به مبدأً سلوک و وسط و نهایت تعلق دارد. با من در ميان آوردند و گفتند: آن چراغها که به آن کیفیت با تو نمودند. اشارت و بشارت است ترا E‏ اما فل استعذاد را :دز جر کت هی باد اور د تا وشن نود و اراز ظهور کند و دیگر فرمودند و مبالغه نمودند که: در همة احوال قدم بر جادۂ امر و نھهی نهی؛ و عمل به عزیمت و سثت به جاي آری و از رخصتها و بدعتها دور باشی,. و دایماً احادیث مصطفی را صلی الله عليه و سلم پیشوای خود سازی» و متفځخص و متخنين. اخبار :و اتار ل ع ا و ا وا زا او ری الل ال ع ا بعد از این سخنان. آن جماعت مرا گفتند: شاهد صدق حال تو آن است که فردا علی الصّباح فلان جای بروی و فلان کار بکنی و تفصیل آن در مقامات ایشان مذکور است. و گفتند: بعد از ان متوجه تَسّف شو به خدمت سید امیر کلال. چون به موجب فرمودۀ ایشان به تَسّف رفتم و به خدمت امیر قداس سژه رسیدم. خدمت امیر الطاف نمودند و التفاتها فرمودند و مرا تلقین ذکر کردند و به طریق نفی واثبات به طریق خفیه مشغول ساختند و چون درواقعه مامور بودم به عمل به عزیمت. به ذکر علانیه عمل نکردم. » کسی از ایشان سؤال, کرد که: «درویشی شما را موروثٹ است یا مکتسب؟ » ایشان کرھودند: «به حکم جَدَبَةٌ من جَدّباتِ الك توارى غفل الان به ابن ادت مشرف «. باز از ایشان پرسید که: «در طریقة شما ذکر جهر و خلوت و سماع می‌باشد؟ » فرمودند که: «نمی‌باشد. » پس گفت: «بنای طریقة شما بر چیست؟ » فرمودند: «خلوت در انجمن: به ظاهر با خلق و به باطن با حق, سبحانه و تعالی. ازدرون سو آشنا و از برون بیگانه این چنین زیبا روش کم می‌بود اندر وش جهھ ان آنچه حقٌ سبحانه می‌فرماید که: رجا لاثلْهيهم تَجارَة وَلابْغ عن ذكر اللّ(37/نور) اشارت به اين مقام است. » گویند که حضرت خواجه را هرگز غلام و کنیزک نمی‌بوده است. ایشان را از این معنی سؤال کردند. فرمودند: «بندگی با خواجگی راست نمی‌آید. » کسی ار اتان :ر سد که :امل جرت ھا که کا هی رسد کر هودد کا سلسله کسی به جایی نمی‌رسد. » E E‏ هر که به عنایت حقٌ سبحانه نفس خود را به بدی شناخته باشد و مکر و کید او را دانسته نزد او این عمل سهل است.

Orijinal Metin (FA)

از رۇدان این راه بسیاړ بوده‌اند که رگنام دیگری را بر خود نهاده‌اند 9 بار آن کشیده. » وداد ل ا ا ا آَمِتٌوا باللّه(136/نساء) اشارت به آن 237 است که در هر طَرّفة العینی نفی این وجود طبیعی می‌باید کرد و اثبات معبود حقیقی می‌باید نمود. شیخ جنید قذس سژه می‌فرموده‌اند: «شصت سال است که در ایمان آوردنم. » و می‌فرموده‌اند: «نفى وجود نزدیک ما أقرب طرق است ولیکن جز به ترک اختیار و دید قصور اعمال حاصل نمی‌شود. » e‏ ق روند اين ٤‏ حجابی است. آهل حقیقت ایمان را چنین تعریفې کرده‌اند که: إلأيمان عَقْد الَقَلْب يني جَميع ما تَوَلْهَتِ الْفُلُوت إلَيْهِ مِنَ المَنافِع وَالمَضار سوى الله تعالى. » و فى قرقۇدەاند: «طریقة ما صحبت است, و در خلوت شهرت است و در شهرت آفت. یریت ور جیب است وجو در صحبت به شرط نفی بودن در یکدیگر. 9 آنچه آن بزرگ فرموده است که: تعال ثُوْمِنٌ ساعةً! اشارت به آن است که اگر جمعی ا الا ا وا د د ا ا ن د اا ا ملازمت و مداومت بر آن, منتهی به ایمان حقیقی شود. » ا «طريقة ما عَروهُ وثقی است, چنگ در ذیل متابعت حضرت لت اال ا ا ن ا اا ا د ا ال فا عنهم کردن است و در این طریقه به اندک عمل, فتوح بسیار است, اما رعایت متابعت سنت کاری بزرگ است. هر که از طریقة ما روی گرداند خطر دین دارد. » و می‌فرموده‌اند: «طالب می‌باید که در زمانی که با دوستی از دوستان حق تعالی صحبت می‌دارد واقف حال خود پاشد و زمان صحبت را با زمان گذشته موازنه کند, آکز قفاوت بابد ته حكم اضنت ع فالرة صحنت آن عرد ړا غنیمت داند. » و فى فزهودو اند ل الد فى اة -طات انت اال ا E‏ ‏ محمد رسول الله خود زا در قاد قابعوني درآوردن است. مقصود از ذکر آن است که به حقیقت کلمة توحید برسد و حقیقت کلمه ن است که از گفتن کلمة ماسوی به کلی نفی شود. بسیار گفتن شرط نیست. » و می‌فرموده‌اند که: «حضرت عزيزان عليه الژحمةٌ وَالرُضوان می‌گفته‌اند که: زمين در نظر این طایفه چون سفره‌ای است, و ما می‌گوییم: چون روی ناخنی است, هیچ چیز از نظر ایشان غایب نیست. » e‏ «به س توحید می‌توان رسیدن, اما به س معرفت رسیدن دشوار لت . »> وقتی که حضرت خواجه به سفر مبارک می‌رفته‌اند. یکی از بزرگزادگان خراسان را تعلیم ذکر کرده بوده‌اند. در وقت مراجعت با ایشان گفتند که: «فلان کس به تکرار سَبَّق ذکر که تعلیم گرفته بود کم مشغولی کرد. » فرمودند که: ‏ وی پرسیدند که: «ما را هیچ خواب دیدی؟ » گفت: «آری. » فرمودند که: «همین بس است. » از این سخن معلوم می‌شود که هر که را اندک رابطه‌ای به این عزیزان می‌باشد. اميد است که آخرالاأمر ملحق , به اینان گزدد :وان سبب نجات ورفع درجات وی شود. شخصی در حضرت ایشان گفت: «فلان کس رنجور است. , توجه خاطر شریف دریوزه می‌دارد. » فرمودند: «اؤل بازگشت خسته می‌باید, آنگاه توجه خاطر شکسته. » از خدمت ایشان طلب کرامات کردند. فرمودند: «کرامات ما ظاهر است. با وجود چندین بار گناه بر روی زمین می‌توانیم رفت. » و می‌فرموده‌اند که: «از شيخ ابوسعید ابوالخیر قدس سژه پرسیدندکه: درپیش جنازۂ شما کدام ایت خوانیم؟ فرمودند که: آیت خواندن کاز بززگ است.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

از رۇدان این راه بسیاړ بوده‌اند که رگنام دیگری را بر خود نهاده‌اند 9 بار آن کشیده. » وداد ل ا ا ا آَمِتٌوا باللّه(136/نساء) اشارت به آن 237 است که در هر طَرّفة العینی نفی این وجود طبیعی می‌باید کرد و اثبات معبود حقیقی می‌باید نمود. شیخ جنید قذس سژه می‌فرموده‌اند: «شصت سال است که در ایمان آوردنم. » و می‌فرموده‌اند: «نفى وجود نزدیک ما أقرب طرق است ولیکن جز به ترک اختیار و دید قصور اعمال حاصل نمی‌شود. » e‏ ق روند اين ٤‏ حجابی است. آهل حقیقت ایمان را چنین تعریفې کرده‌اند که: إلأيمان عَقْد الَقَلْب يني جَميع ما تَوَلْهَتِ الْفُلُوت إلَيْهِ مِنَ المَنافِع وَالمَضار سوى الله تعالى. » و فى قرقۇدەاند: «طریقة ما صحبت است, و در خلوت شهرت است و در شهرت آفت. یریت ور جیب است وجو در صحبت به شرط نفی بودن در یکدیگر. 9 آنچه آن بزرگ فرموده است که: تعال ثُوْمِنٌ ساعةً! اشارت به آن است که اگر جمعی ا الا ا وا د د ا ا ن د اا ا ملازمت و مداومت بر آن, منتهی به ایمان حقیقی شود. » ا «طريقة ما عَروهُ وثقی است, چنگ در ذیل متابعت حضرت لت اال ا ا ن ا اا ا د ا ال فا عنهم کردن است و در این طریقه به اندک عمل, فتوح بسیار است, اما رعایت متابعت سنت کاری بزرگ است. هر که از طریقة ما روی گرداند خطر دین دارد. » و می‌فرموده‌اند: «طالب می‌باید که در زمانی که با دوستی از دوستان حق تعالی صحبت می‌دارد واقف حال خود پاشد و زمان صحبت را با زمان گذشته موازنه کند, آکز قفاوت بابد ته حكم اضنت ع فالرة صحنت آن عرد ړا غنیمت داند. » و فى فزهودو اند ل الد فى اة -طات انت اال ا E‏ ‏ محمد رسول الله خود زا در قاد قابعوني درآوردن است. مقصود از ذکر آن است که به حقیقت کلمة توحید برسد و حقیقت کلمه ن است که از گفتن کلمة ماسوی به کلی نفی شود. بسیار گفتن شرط نیست. » و می‌فرموده‌اند که: «حضرت عزيزان عليه الژحمةٌ وَالرُضوان می‌گفته‌اند که: زمين در نظر این طایفه چون سفره‌ای است, و ما می‌گوییم: چون روی ناخنی است, هیچ چیز از نظر ایشان غایب نیست. » e‏ «به س توحید می‌توان رسیدن, اما به س معرفت رسیدن دشوار لت . »> وقتی که حضرت خواجه به سفر مبارک می‌رفته‌اند. یکی از بزرگزادگان خراسان را تعلیم ذکر کرده بوده‌اند. در وقت مراجعت با ایشان گفتند که: «فلان کس به تکرار سَبَّق ذکر که تعلیم گرفته بود کم مشغولی کرد. » فرمودند که: ‏ وی پرسیدند که: «ما را هیچ خواب دیدی؟ » گفت: «آری. » فرمودند که: «همین بس است. » از این سخن معلوم می‌شود که هر که را اندک رابطه‌ای به این عزیزان می‌باشد. اميد است که آخرالاأمر ملحق , به اینان گزدد :وان سبب نجات ورفع درجات وی شود. شخصی در حضرت ایشان گفت: «فلان کس رنجور است. , توجه خاطر شریف دریوزه می‌دارد. » فرمودند: «اؤل بازگشت خسته می‌باید, آنگاه توجه خاطر شکسته. » از خدمت ایشان طلب کرامات کردند. فرمودند: «کرامات ما ظاهر است. با وجود چندین بار گناه بر روی زمین می‌توانیم رفت. » و می‌فرموده‌اند که: «از شيخ ابوسعید ابوالخیر قدس سژه پرسیدندکه: درپیش جنازۂ شما کدام ایت خوانیم؟ فرمودند که: آیت خواندن کاز بززگ است.

%0
10 Bölüm