Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Bahâristân

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » دیباچه چو مرغ امر ذی بالی ز آغاز نه از نیروی حمد آید به پرواز به مقصد نارسیده پر بریزد فتد زانسان که هرگز برنخیزد هزاران داستان حمد و ثنا از زبان مرغان بهارستان عشق و وفا که از منابر اغصان فضل و احسان به حسن اصوات و طیب الحان علی الدوام خوانند و به مسامع حاضران مجامع قدس و ناظران مناظر انس علی مرالشهور و الاعوام رسانند صانعی را که گلستان سپهر باشد از گلشن حسنش ورقی یا بود بهر ثنا خوانانش پر نثار در و گوهر طبقی جلت عظمة جلاله و علت کلمة کماله و هزار درود و تحیت و سرود از گلوی عندلیبان بستانسرای فضل وجود که مطربان بزم شهود و مغنیان عشرتخانه وجد و وجودند هر گل روضه ابلاغ که هست گل این باغ ز رویش ورقی نیست زاوراق چمن مرغان را بجز اوصاف جمالش سبقی و علی صحبه و آله المقتبسین من مشکاة علومه و احواله امابعد نموده می آید که چون در این وقت دلپسند فرزند ارجمند ضیاء الدین یوسف - عصمه الله عما یفضیه الی التلهف و التأسف - به آموختن مقدمات کلام عرب و اندوختن قواعد فنون ادب اشتغال نمود و پوشیده نماند که طفلان نورسیده و کودکان رنج نادیده را از تعلم اصطلاحاتی که مأنوس طباع و مألوف استماع ایشان نیست بر دل بار وحشتی و در خاطر غبار دهشتی می نشیند از برای تلطیف سر و تشحیذ خاطر وی گاه گاهی از کتاب گلستان که از انفاس متبرکه شیخ نامدار و استاد بزرگوار مصلح الدین سعدی شیرازی است رحمه الله تعالی سطری چند خوانده می شد نه گلستان که روضه ای ز بهشت خاک و خاشاک او عبیر سرشت بابهایش بهشت را درها فیض ده قصه هاش کوثرها نکته هایش نهفته در پرده رشک حوران ناز پرورده دلکش اشعار او بلند اشجار از نم لطف تحتهاالانهار در آن اثنا چنان در خاطر آمد که - تبرکا با نفاسه الشریفة و تتبعا لا شعاره اللطیفة - ورقی چند بر آن اسلوب ساخته شود و جزوی چند بر آن منوال پرداخته گردد تا حاضران را داستانی باشد و غایبان را ارمغانی و چون این معنی به انجام رسید و این صورت به اتمام انجامید با خرد گفتم چه سازم زیور این نوعروس تا به چشم خواستگارانش فزاید زیب و زین گفت درهای ثنای شهریار کامگار نصرة الدینا معز الدوله کهف الخافقین اختر برج جلالت گوهر درج شرف شمع بزم دوده تیمورخان سلطان حسین آسمان قدری که چون خور حال ذرات جهان باشد از چشم عنایت دیدن او را فرض عین دین دان در ذمه جودش همه حاجات خلق کم پسندد جود او در گردن خود عار دین اعز الله تعالی انصاره و ضاعف اقتداره و ادام اولاده الکرام تحت ظلال ملکه و سلطانه و انام کافة الانام فی کنف عدله و احسانه گلستان گرچه سعدی کرد از این پیش به نام سعد بن زنگی تمامش بهارستان من نام از کسی یافت که شاید سعد بن زنگی غلامش گذری کن درین بهارستان تا ببینی در او گلستانها وز لطایف به هر گلستانی رسته گلها دمیده ریحانها و ترتیب این بهارستان بر هشت روضه اتفاق افتاده است هر روضه ای بهشت آیین مشتمل بر رنگ دیگر از شقایق و بوی دیگر از ریاحین نه شقایقش را از پایمال باد خزان پژمردگی و نه ریاحینش را از دستبرد برد دی افسردگی دمیده مرغزارش بر جوانب شکفته لاله زارش در نواحی ز شبنم لاله را خوی در بناگوش ز باران غنچه را می در صراحی غزیر الدمع من عین السواقی کثیرالضحک عن ثغر الاقاحی اشارت می کند نرگس که می نوش فان العفو للزلات ماحی همی ترسم که از لطف اشارت کند پرهیزگاران را مباحی التماس از تماشاییان این ریاض خالی از خار ملاحظه اعراض و خاشاک مطالبه اعواض آنکه چون به قدم اهتمام بر اینان بگذرند و به نظر اعتبار در اینها بنگرند باغبان را که در تربیت شان خون جگر خورده است و در تنمیت شان جان شیرین بر لب آورده به دعایی یاد کنند و به ثنایی شاد گردانند هر کس ز نیک بختان زین تازه رس درختان در سایه ای نشیند یا میوه ای بچیند آن به که پیش گیرد آیین حق گزاری راه کرم سپارد رسم دعا گزیند گوید که بنده جامی کین روضه ساخت یا رب همواره از خدا پر وز خود تهی نشیند جز راه او نپوید جز وصل او نجوید جز نام او نگوید جز روی او نبیند

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » دیباچه چو مرغ امر ذی بالی ز آغاز نه از نیروی حمد آید به پرواز به مقصد نارسیده پر بریزد فتد زانسان که هرگز برنخیزد هزاران داستان حمد و ثنا از زبان مرغان بهارستان عشق و وفا که از منابر اغصان فضل و احسان به حسن اصوات و طیب الحان علی الدوام خوانند و به مسامع حاضران مجامع قدس و ناظران مناظر انس علی مرالشهور و الاعوام رسانند صانعی را که گلستان سپهر باشد از گلشن حسنش ورقی یا بود بهر ثنا خوانانش پر نثار در و گوهر طبقی جلت عظمة جلاله و علت کلمة کماله و هزار درود و تحیت و سرود از گلوی عندلیبان بستانسرای فضل وجود که مطربان بزم شهود و مغنیان عشرتخانه وجد و وجودند هر گل روضه ابلاغ که هست گل این باغ ز رویش ورقی نیست زاوراق چمن مرغان را بجز اوصاف جمالش سبقی و علی صحبه و آله المقتبسین من مشکاة علومه و احواله امابعد نموده می آید که چون در این وقت دلپسند فرزند ارجمند ضیاء الدین یوسف - عصمه الله عما یفضیه الی التلهف و التأسف - به آموختن مقدمات کلام عرب و اندوختن قواعد فنون ادب اشتغال نمود و پوشیده نماند که طفلان نورسیده و کودکان رنج نادیده را از تعلم اصطلاحاتی که مأنوس طباع و مألوف استماع ایشان نیست بر دل بار وحشتی و در خاطر غبار دهشتی می نشیند از برای تلطیف سر و تشحیذ خاطر وی گاه گاهی از کتاب گلستان که از انفاس متبرکه شیخ نامدار و استاد بزرگوار مصلح الدین سعدی شیرازی است رحمه الله تعالی سطری چند خوانده می شد نه گلستان که روضه ای ز بهشت خاک و خاشاک او عبیر سرشت بابهایش بهشت را درها فیض ده قصه هاش کوثرها نکته هایش نهفته در پرده رشک حوران ناز پرورده دلکش اشعار او بلند اشجار از نم لطف تحتهاالانهار در آن اثنا چنان در خاطر آمد که - تبرکا با نفاسه الشریفة و تتبعا لا شعاره اللطیفة - ورقی چند بر آن اسلوب ساخته شود و جزوی چند بر آن منوال پرداخته گردد تا حاضران را داستانی باشد و غایبان را ارمغانی و چون این معنی به انجام رسید و این صورت به اتمام انجامید با خرد گفتم چه سازم زیور این نوعروس تا به چشم خواستگارانش فزاید زیب و زین گفت درهای ثنای شهریار کامگار نصرة الدینا معز الدوله کهف الخافقین اختر برج جلالت گوهر درج شرف شمع بزم دوده تیمورخان سلطان حسین آسمان قدری که چون خور حال ذرات جهان باشد از چشم عنایت دیدن او را فرض عین دین دان در ذمه جودش همه حاجات خلق کم پسندد جود او در گردن خود عار دین اعز الله تعالی انصاره و ضاعف اقتداره و ادام اولاده الکرام تحت ظلال ملکه و سلطانه و انام کافة الانام فی کنف عدله و احسانه گلستان گرچه سعدی کرد از این پیش به نام سعد بن زنگی تمامش بهارستان من نام از کسی یافت که شاید سعد بن زنگی غلامش گذری کن درین بهارستان تا ببینی در او گلستانها وز لطایف به هر گلستانی رسته گلها دمیده ریحانها و ترتیب این بهارستان بر هشت روضه اتفاق افتاده است هر روضه ای بهشت آیین مشتمل بر رنگ دیگر از شقایق و بوی دیگر از ریاحین نه شقایقش را از پایمال باد خزان پژمردگی و نه ریاحینش را از دستبرد برد دی افسردگی دمیده مرغزارش بر جوانب شکفته لاله زارش در نواحی ز شبنم لاله را خوی در بناگوش ز باران غنچه را می در صراحی غزیر الدمع من عین السواقی کثیرالضحک عن ثغر الاقاحی اشارت می کند نرگس که می نوش فان العفو للزلات ماحی همی ترسم که از لطف اشارت کند پرهیزگاران را مباحی التماس از تماشاییان این ریاض خالی از خار ملاحظه اعراض و خاشاک مطالبه اعواض آنکه چون به قدم اهتمام بر اینان بگذرند و به نظر اعتبار در اینها بنگرند باغبان را که در تربیت شان خون جگر خورده است و در تنمیت شان جان شیرین بر لب آورده به دعایی یاد کنند و به ثنایی شاد گردانند هر کس ز نیک بختان زین تازه رس درختان در سایه ای نشیند یا میوه ای بچیند آن به که پیش گیرد آیین حق گزاری راه کرم سپارد رسم دعا گزیند گوید که بنده جامی کین روضه ساخت یا رب همواره از خدا پر وز خود تهی نشیند جز راه او نپوید جز وصل او نجوید جز نام او نگوید جز روی او نبیند

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » خاتمهٔ کتاب در دل چنان می گشت و در خاطر چنان می گذشت که این نامه به زودی به آخر نه انجامد و خامه در طی مقاصد آن حالیا از جنبش نیارامد اما چون آیینه طبع گوینده زنگ ملالت گرفت و به صیقل صدق رغبت شنونده صقالت نپذیرفت بدینقدر اقتصار افتاد بسط کن جامیا بسیط سخن که ازان خوبتر بساطی نیست لیک خامش نشین و دم درکش طبع را گر در آن نشاطی نیست نیست کافی نشاط طبع تو نیز اگر از سامع انبساطی نیست و هرچه از مقوله نظم گذشته و به ناظمی منسوب نگشته زاده طبع محرر این رساله است و نتیجه فکر مقرر این مقاله جامی هرجا که نامه ای انشاء آراست از گفته کس به عاریت هیچ نخواست آن را که ز صنع خود دکان پرکالاست دلالی کالای کسانش نه سزاست امید به مکارم اخلاق مطالعه کنندگان آنکه چون بر خللی مطلع شوند به ذیل عفو و اغماض بپوشند و در افشای آن به زبان عیب و اعتراض نکوشند چون ببینی ز آشنا عیبی گر به بیگانگان نگویی به زانکه در کیش آخراندیشان عیب پوشی ز عیب جویی به قطعه تاریخ قطع اطناب اطناب و طی اسباب اسهاب تک و پوی خامه درین طرفه نامه که جامی بدو کرد طبع آزمایی به وقتی شد آخر که تاریخ هجرت شود نهصد ار هشت بر وی فزایی و مسیول من الله ذی الجلال و الاکرام الظفر بنیل المرام الفوز بحسن الاختتام و الصلاة و السلام علی محمد و آله البررة الکرام جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱ سیدالطایفه جنید - قدس سره - می گوید حکایات المشایخ جند من جنودالله یعنی سخنان مشایخ در علم و معرفت راسخ لشکریست از لشکرهای خدای تعالی به کشور هردل که عزیمت تابد مخالفان نفس و هوا را روی در هزیمت یابد هجوم نفس و هوا گر سپاه شیطانند چو زور بر دل مرد خداپرست آرند بجز جنود حکایات رهنمایان را چه تاب آنکه بر آن رهزنان شکست آرند جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲ خدای تعالی با رسول خود - صلی الله علیه و سلم - خطاب می کند که و کلا نقص علیک من انباء الرسل مانثبت به فؤادک یعنی می خوانیم بر تو قصه های پیغمبران تا دل تو را ثابت گردانیم بر آنچه هستی در آن چو صورتی به دلت سازی از ارادت راست ز نفخ صور دم عارفان حیاتش ده و گر شود متزلزل دلت ز جنبش طبع به شرح قصه صاحبدلان ثباتش ده جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳ پیر هرات - رضی الله عنه - اصحاب خود را وصیت کرده است که از هر پیری سخنی یاد گیرید و اگر نتوانید نام ایشان را به یاد دارید تا بهره یابید آنی تو که از نام تو می بارد عشق وز نامه و پیغام تو می بارد عشق عاشق گردد هر که به کویت گذرد آری ز در و بام تو می بارد عشق جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۴ در خبر است که خدای تعالی فردای قیامت با بنده از مفلسی و بی مایگی شرمنده می گوید که فلان دانشمند یا عارف را در فلان محله می شناختی گوید آری می شناختم فرمان رسد تو را به وی بخشیدم قدر من در صف عشاق تو زان پستتر است که زنم گام ارادت به مقامات وصول در دلم نقش شده نام گدایان درت بس بود نامه احوال مرا مهر قبول

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » خاتمهٔ کتاب در دل چنان می گشت و در خاطر چنان می گذشت که این نامه به زودی به آخر نه انجامد و خامه در طی مقاصد آن حالیا از جنبش نیارامد اما چون آیینه طبع گوینده زنگ ملالت گرفت و به صیقل صدق رغبت شنونده صقالت نپذیرفت بدینقدر اقتصار افتاد بسط کن جامیا بسیط سخن که ازان خوبتر بساطی نیست لیک خامش نشین و دم درکش طبع را گر در آن نشاطی نیست نیست کافی نشاط طبع تو نیز اگر از سامع انبساطی نیست و هرچه از مقوله نظم گذشته و به ناظمی منسوب نگشته زاده طبع محرر این رساله است و نتیجه فکر مقرر این مقاله جامی هرجا که نامه ای انشاء آراست از گفته کس به عاریت هیچ نخواست آن را که ز صنع خود دکان پرکالاست دلالی کالای کسانش نه سزاست امید به مکارم اخلاق مطالعه کنندگان آنکه چون بر خللی مطلع شوند به ذیل عفو و اغماض بپوشند و در افشای آن به زبان عیب و اعتراض نکوشند چون ببینی ز آشنا عیبی گر به بیگانگان نگویی به زانکه در کیش آخراندیشان عیب پوشی ز عیب جویی به قطعه تاریخ قطع اطناب اطناب و طی اسباب اسهاب تک و پوی خامه درین طرفه نامه که جامی بدو کرد طبع آزمایی به وقتی شد آخر که تاریخ هجرت شود نهصد ار هشت بر وی فزایی و مسیول من الله ذی الجلال و الاکرام الظفر بنیل المرام الفوز بحسن الاختتام و الصلاة و السلام علی محمد و آله البررة الکرام جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱ سیدالطایفه جنید - قدس سره - می گوید حکایات المشایخ جند من جنودالله یعنی سخنان مشایخ در علم و معرفت راسخ لشکریست از لشکرهای خدای تعالی به کشور هردل که عزیمت تابد مخالفان نفس و هوا را روی در هزیمت یابد هجوم نفس و هوا گر سپاه شیطانند چو زور بر دل مرد خداپرست آرند بجز جنود حکایات رهنمایان را چه تاب آنکه بر آن رهزنان شکست آرند جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲ خدای تعالی با رسول خود - صلی الله علیه و سلم - خطاب می کند که و کلا نقص علیک من انباء الرسل مانثبت به فؤادک یعنی می خوانیم بر تو قصه های پیغمبران تا دل تو را ثابت گردانیم بر آنچه هستی در آن چو صورتی به دلت سازی از ارادت راست ز نفخ صور دم عارفان حیاتش ده و گر شود متزلزل دلت ز جنبش طبع به شرح قصه صاحبدلان ثباتش ده جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳ پیر هرات - رضی الله عنه - اصحاب خود را وصیت کرده است که از هر پیری سخنی یاد گیرید و اگر نتوانید نام ایشان را به یاد دارید تا بهره یابید آنی تو که از نام تو می بارد عشق وز نامه و پیغام تو می بارد عشق عاشق گردد هر که به کویت گذرد آری ز در و بام تو می بارد عشق جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۴ در خبر است که خدای تعالی فردای قیامت با بنده از مفلسی و بی مایگی شرمنده می گوید که فلان دانشمند یا عارف را در فلان محله می شناختی گوید آری می شناختم فرمان رسد تو را به وی بخشیدم قدر من در صف عشاق تو زان پستتر است که زنم گام ارادت به مقامات وصول در دلم نقش شده نام گدایان درت بس بود نامه احوال مرا مهر قبول

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۵ سری سقطی - قدس الله تعالی سره - جنید را کاری فرمود و به موجب دلخواه وی به آن قیام نموده کاغذپاره ای به وی انداخت در وی نوشته که سمعت حادیا یحد فی البادیة یقول ابکی و مایدریک ما یبکینی ابکی حذار ان تفارقینی و تقطعی حبلی و تهجرینی می گوید خون می گریم از تو چه پنهان دارم کز بهر تو این دو چشم گریان دارم هر چند دلی ز وصل شادان دارم صد داغ بر آن ز بیم هجران دارم و هم - جنید قدس سره - گوید که روزی به خانه سری درآمدم این بیت می خواند و می گریست لا فی النهار و لا فی اللیل لی فرح فلا ابالی أطال اللیل ام قصرا نی شب تهی ام نه روز از ناله و آه خواهی شب من دراز خواهی کوتاه جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۶ حلاج را - قدس سره - پرسیدند که مرید کیست گفت مرید آن است که از نخست بار که حضرت حق را نشانه قصد خود سازد تا به وی نرسد به هیچ نیارامد و به هیچ کس نپردازد بهر تو به بر و بحر بشتافته ام هامون ببریده کوه بشکافته ام از هر چه رسیده پیش رو تافته ام تا ره به حریم وصل تو یافته ام جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۷ ابوهاشم صوفی - قدس سره - گفته است که کوه را به نوک سوزن از بیخ کندن آسان تر است از زنگ کبر از دل بیفکندن لاف بی کبری مزن کان از نشان پای مور در شب تاریک بر سنگ سیه پنهان تر است وز درون کردن برون آسان مگیر آن را کزان کوه را کندن به سوزن از زمین آسان تر است جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۸ ذوالنون - قدس سره - پیش یکی از مشایخ مغرب رفت به جهت مسیله ای گفت بهر چه آمدی اگر آمده ای که علم اولین و آخرین بیاموزی آن را روی نیست این همه خالق داند و اگر آمده ای که او را جویی آنجا که اول گام برگرفتی او خود آنجا بود زین پیش برون ز خویش پنداشتمت در غایت سیر خود گمان داشتمت اکنون که تو را یافتم آنی دانم کاندر قدم نخست بگذاشتمت جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۹ پیر هرات گوید او با جوینده خود همراه است دست او گرفته در طلب خود می تازاند آن که نی نام به دست است مرا زو نه نشان دست بگرفته مرا در عقب خویش کشان اوست دست من و پا نیز به هر جا که رود پایکوبان ز پیش می روم و دست فشان

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۵ سری سقطی - قدس الله تعالی سره - جنید را کاری فرمود و به موجب دلخواه وی به آن قیام نموده کاغذپاره ای به وی انداخت در وی نوشته که سمعت حادیا یحد فی البادیة یقول ابکی و مایدریک ما یبکینی ابکی حذار ان تفارقینی و تقطعی حبلی و تهجرینی می گوید خون می گریم از تو چه پنهان دارم کز بهر تو این دو چشم گریان دارم هر چند دلی ز وصل شادان دارم صد داغ بر آن ز بیم هجران دارم و هم - جنید قدس سره - گوید که روزی به خانه سری درآمدم این بیت می خواند و می گریست لا فی النهار و لا فی اللیل لی فرح فلا ابالی أطال اللیل ام قصرا نی شب تهی ام نه روز از ناله و آه خواهی شب من دراز خواهی کوتاه جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۶ حلاج را - قدس سره - پرسیدند که مرید کیست گفت مرید آن است که از نخست بار که حضرت حق را نشانه قصد خود سازد تا به وی نرسد به هیچ نیارامد و به هیچ کس نپردازد بهر تو به بر و بحر بشتافته ام هامون ببریده کوه بشکافته ام از هر چه رسیده پیش رو تافته ام تا ره به حریم وصل تو یافته ام جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۷ ابوهاشم صوفی - قدس سره - گفته است که کوه را به نوک سوزن از بیخ کندن آسان تر است از زنگ کبر از دل بیفکندن لاف بی کبری مزن کان از نشان پای مور در شب تاریک بر سنگ سیه پنهان تر است وز درون کردن برون آسان مگیر آن را کزان کوه را کندن به سوزن از زمین آسان تر است جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۸ ذوالنون - قدس سره - پیش یکی از مشایخ مغرب رفت به جهت مسیله ای گفت بهر چه آمدی اگر آمده ای که علم اولین و آخرین بیاموزی آن را روی نیست این همه خالق داند و اگر آمده ای که او را جویی آنجا که اول گام برگرفتی او خود آنجا بود زین پیش برون ز خویش پنداشتمت در غایت سیر خود گمان داشتمت اکنون که تو را یافتم آنی دانم کاندر قدم نخست بگذاشتمت جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۹ پیر هرات گوید او با جوینده خود همراه است دست او گرفته در طلب خود می تازاند آن که نی نام به دست است مرا زو نه نشان دست بگرفته مرا در عقب خویش کشان اوست دست من و پا نیز به هر جا که رود پایکوبان ز پیش می روم و دست فشان

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۰ فضیل عیاض - رضی الله عنه - گوید که من حق را سبحانه به دوستی پرستم که نشکیبم که نپرستم بعضی ازین طایفه را پرسیدند که سفله کیست گفت آن که حق را بر بیم و امید پرستد پس گفتند تو چون پرستی گفت به مهر و دوستی که مهر و دوستی وی مرا بر خدمت و طاعت دارد جانا ز در تو دور نتوانم بود قانع به بهشت و حور نتوانم بود سر بر در تو به حکم عشقم نه به مزد زین در چه کنم صبور نتوانم بود کی شود سوز قتیلت کشته زیر تیره خاک زانکه این آتش ز جان روشن او خاسته ست چون تواند عاشق از طوق وفایت سر کشید قمری آسا طوق او از گردن او خاسته ست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۱ معروف کرخی - قدس الله سره - گفته است که صوفی اینجا مهمان است تقاضای مهمان بر میزبان جفاست مهمان که باادب بود منتظر بود نه متقاضی مهمان توام در صف ارباب ارادت بنشسته به هر چیز که آید ز تو راضی بنهاده به خوان کرمت دیده امید انعام تو را منتظرم نه متقاضی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۲ بایزید را - قدس الله تعالی سره - پرسیدند که سنت کدام است و فرض کدام فرمود که سنت ترک دنیا است و فرض صحبت مولا ای که در شرع خداوندان حال می کنی از سنت و فرضم سؤال سنت آمد رخ ز دنیا تافتن فرض راه قرب مولا یافتن جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۳ شبلی را - قدس الله تعالی سره - شوری افتاد به بیمارستان بردند جمعی به نظاره وی رفتند پرسید که شما کیانید گفتند دوستان تو سنگ برداشت و بر ایشان حمله کرد جمله بگریختند بخندید گفت بازآیید ای مدعیان که دوستان از دوستان نگریزند و از سنگ جفایشان نپرهیزند آن است دوستدار که هر چند دشمنی بیند ز دوست بیش شود دوستدارتر بر سر هزار سنگ ستم گر خورد ازو گردد بنای عشقش ازان استوارتر و هم از وی آرند که وقتی بیمار شد خلیفه طبیب ترسا به معالجت وی فرستاد از وی پرسید که خاطر تو چه می خواهد گفت آنکه تو مسلمان شوی گفت اگر من مسلمان شوم تو نیک می شوی و از بستر بیماری برمی خیزی گفت آری پس ایمان بر وی عرضه کرد و وی ایمان آورد و شبلی از بستر برخاست و بر وی از بیماری اثری نه پس هر دو همراه پیش خلیفه رفتند و قصه را باز گفتند خلیفه گفت پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستاده ام من خود بیمار پیش طبیب فرستاده بوده ام هر کس که از هجوم محبت مریض شد داند طبیب خویش لقای حبیب را چون بر سرش طبیب بهشتی نهد قدم بخشد شفا ز علت هستی طبیب را جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۴ سهل عبدالله تستری - قدس سره - می گوید که هر که بامداد کند و همت وی آن باشد که چه خورد دست از وی بشوی هرکه خیزد بامداد از خواب و نبود در سرش جز خیال خورد ازو آیین بیداری مجوی وانکه شوید دست چون پای از سر بستر کشید تا به خوان و سفره آرد دست دست از وی بشوی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۰ فضیل عیاض - رضی الله عنه - گوید که من حق را سبحانه به دوستی پرستم که نشکیبم که نپرستم بعضی ازین طایفه را پرسیدند که سفله کیست گفت آن که حق را بر بیم و امید پرستد پس گفتند تو چون پرستی گفت به مهر و دوستی که مهر و دوستی وی مرا بر خدمت و طاعت دارد جانا ز در تو دور نتوانم بود قانع به بهشت و حور نتوانم بود سر بر در تو به حکم عشقم نه به مزد زین در چه کنم صبور نتوانم بود کی شود سوز قتیلت کشته زیر تیره خاک زانکه این آتش ز جان روشن او خاسته ست چون تواند عاشق از طوق وفایت سر کشید قمری آسا طوق او از گردن او خاسته ست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۱ معروف کرخی - قدس الله سره - گفته است که صوفی اینجا مهمان است تقاضای مهمان بر میزبان جفاست مهمان که باادب بود منتظر بود نه متقاضی مهمان توام در صف ارباب ارادت بنشسته به هر چیز که آید ز تو راضی بنهاده به خوان کرمت دیده امید انعام تو را منتظرم نه متقاضی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۲ بایزید را - قدس الله تعالی سره - پرسیدند که سنت کدام است و فرض کدام فرمود که سنت ترک دنیا است و فرض صحبت مولا ای که در شرع خداوندان حال می کنی از سنت و فرضم سؤال سنت آمد رخ ز دنیا تافتن فرض راه قرب مولا یافتن جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۳ شبلی را - قدس الله تعالی سره - شوری افتاد به بیمارستان بردند جمعی به نظاره وی رفتند پرسید که شما کیانید گفتند دوستان تو سنگ برداشت و بر ایشان حمله کرد جمله بگریختند بخندید گفت بازآیید ای مدعیان که دوستان از دوستان نگریزند و از سنگ جفایشان نپرهیزند آن است دوستدار که هر چند دشمنی بیند ز دوست بیش شود دوستدارتر بر سر هزار سنگ ستم گر خورد ازو گردد بنای عشقش ازان استوارتر و هم از وی آرند که وقتی بیمار شد خلیفه طبیب ترسا به معالجت وی فرستاد از وی پرسید که خاطر تو چه می خواهد گفت آنکه تو مسلمان شوی گفت اگر من مسلمان شوم تو نیک می شوی و از بستر بیماری برمی خیزی گفت آری پس ایمان بر وی عرضه کرد و وی ایمان آورد و شبلی از بستر برخاست و بر وی از بیماری اثری نه پس هر دو همراه پیش خلیفه رفتند و قصه را باز گفتند خلیفه گفت پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستاده ام من خود بیمار پیش طبیب فرستاده بوده ام هر کس که از هجوم محبت مریض شد داند طبیب خویش لقای حبیب را چون بر سرش طبیب بهشتی نهد قدم بخشد شفا ز علت هستی طبیب را جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۴ سهل عبدالله تستری - قدس سره - می گوید که هر که بامداد کند و همت وی آن باشد که چه خورد دست از وی بشوی هرکه خیزد بامداد از خواب و نبود در سرش جز خیال خورد ازو آیین بیداری مجوی وانکه شوید دست چون پای از سر بستر کشید تا به خوان و سفره آرد دست دست از وی بشوی

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۵ ابوسعید خراز - قدس الله سره - گوید که در اوایل حال ارادت محافظت سر وقت خود می کردم روزی به بیابانی درآمدم و می رفتم از قفای من آواز چیزی برآمد دل خود از التفات به آن و چشم خود را از نظر به آن نگاه داشتم به سوی من آمد تا به من نزدیک شد دیدم که دو سبع عظیم به دوش من بالا آمدند من به ایشان نظر نکردم نه در وقت برآمدن و نه در وقت فرود آمدن کیست دانی صوفی صافی ز رنگ تفرقه آن که دارد رو به یکرنگی درین کاخ دو رنگ نگسلد سر رشته سرش ز جانان گر بفرض ره بر او گیرد ز یک سو شیر و دیگر سو پلنگ و هم وی گفته - قدس سره - هر که گمان برده به کوشش توان رسید رنجی کشیده بیهوده و هرکه تصور کرده که بی کوشش توان رسید جز راه آرزو نپیموده از رنج کسی به گنج وصلت نرسید وین طرفه که بی رنج کس آن گنج ندید هرکس که دوید گور نگرفت به دشت لیکن نگرفت گور جز آن کس که دوید جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۶ ابوالحسن نوری - قدس الله تعالی سره - گوید هر که خدای تعالی خود را از وی بپوشاند هیچ دلیل و خبر او را به وی نرساند چون دلبر ما ز پرده رو ننماید کس نتواند که پرده زو بگشاید ور جمله جهان پرده شود باکی نیست آنجا که پی جلوه جمال آراید جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۷ ابوبکر واسطی - قدس سره - گوید آن که گوید نزدیکم دور است و آن که گوید دورم به نیستی خود در هستی او مستور است هر که گوید که به آن جان جهان نزدیکم باشد آن دعوی نزدیکی او از دوری وان که گوید که ازو دورم آن دوری او هست در پرتو نزدیکی او مستوری جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۸ ابوالحسن فوشنجی - قدس سره - گفته است که در دنیا هیچ چیز ناخوشتر نیست از دوستی که دوستی وی از برای غرضی یا عوضی باشد عاشق که ز هجر دوست دادی خواهد یا بر در وصلش ایستادی خواهد ناکس تر ازو کس نبود در عالم کز دوست بجز دوست مرادی خواهد جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۹ ابوعلی دقاق - قدس سره - گوید در آخر عمر چندان درد بر وی پدید آمده بود که آخر هر روز به بام برآمدی و روی بر آفتاب کردی و گفتی ای سرگردان مملکت امروز چون بودی و چون گذرانیدی هیچ جای بر اندوهگین این حدیث تافتی هیچ جای از زیر و زبر شدگان این واقعه خبر یافتی هم از این جنس می گفتی تا آفتاب فرو شدی ای مهر که نیست چون تو عالم گردی زین رهرویم ببخش راه آوردی امروز که را دیدی کاندر ره عشق بر رخ بودش گردی و در دل دردی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۰ شیخ ابوالحسن خرقانی - قدس سره - روزی به اصحاب خود گفت که چه بهتر بود گفتند شیخا هم تو بگوی گفت دلی که در وی همه یاد کرد او بود دارم دلکی که با هر اندیشه که داشت جز یاد تو بر صفحه خاطر ننگاشت یاد تو چنان فرو گرفتش که در او گنجایی هیچ چیز دیگر نگذاشت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۵ ابوسعید خراز - قدس الله سره - گوید که در اوایل حال ارادت محافظت سر وقت خود می کردم روزی به بیابانی درآمدم و می رفتم از قفای من آواز چیزی برآمد دل خود از التفات به آن و چشم خود را از نظر به آن نگاه داشتم به سوی من آمد تا به من نزدیک شد دیدم که دو سبع عظیم به دوش من بالا آمدند من به ایشان نظر نکردم نه در وقت برآمدن و نه در وقت فرود آمدن کیست دانی صوفی صافی ز رنگ تفرقه آن که دارد رو به یکرنگی درین کاخ دو رنگ نگسلد سر رشته سرش ز جانان گر بفرض ره بر او گیرد ز یک سو شیر و دیگر سو پلنگ و هم وی گفته - قدس سره - هر که گمان برده به کوشش توان رسید رنجی کشیده بیهوده و هرکه تصور کرده که بی کوشش توان رسید جز راه آرزو نپیموده از رنج کسی به گنج وصلت نرسید وین طرفه که بی رنج کس آن گنج ندید هرکس که دوید گور نگرفت به دشت لیکن نگرفت گور جز آن کس که دوید جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۶ ابوالحسن نوری - قدس الله تعالی سره - گوید هر که خدای تعالی خود را از وی بپوشاند هیچ دلیل و خبر او را به وی نرساند چون دلبر ما ز پرده رو ننماید کس نتواند که پرده زو بگشاید ور جمله جهان پرده شود باکی نیست آنجا که پی جلوه جمال آراید جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۷ ابوبکر واسطی - قدس سره - گوید آن که گوید نزدیکم دور است و آن که گوید دورم به نیستی خود در هستی او مستور است هر که گوید که به آن جان جهان نزدیکم باشد آن دعوی نزدیکی او از دوری وان که گوید که ازو دورم آن دوری او هست در پرتو نزدیکی او مستوری جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۸ ابوالحسن فوشنجی - قدس سره - گفته است که در دنیا هیچ چیز ناخوشتر نیست از دوستی که دوستی وی از برای غرضی یا عوضی باشد عاشق که ز هجر دوست دادی خواهد یا بر در وصلش ایستادی خواهد ناکس تر ازو کس نبود در عالم کز دوست بجز دوست مرادی خواهد جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۹ ابوعلی دقاق - قدس سره - گوید در آخر عمر چندان درد بر وی پدید آمده بود که آخر هر روز به بام برآمدی و روی بر آفتاب کردی و گفتی ای سرگردان مملکت امروز چون بودی و چون گذرانیدی هیچ جای بر اندوهگین این حدیث تافتی هیچ جای از زیر و زبر شدگان این واقعه خبر یافتی هم از این جنس می گفتی تا آفتاب فرو شدی ای مهر که نیست چون تو عالم گردی زین رهرویم ببخش راه آوردی امروز که را دیدی کاندر ره عشق بر رخ بودش گردی و در دل دردی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۰ شیخ ابوالحسن خرقانی - قدس سره - روزی به اصحاب خود گفت که چه بهتر بود گفتند شیخا هم تو بگوی گفت دلی که در وی همه یاد کرد او بود دارم دلکی که با هر اندیشه که داشت جز یاد تو بر صفحه خاطر ننگاشت یاد تو چنان فرو گرفتش که در او گنجایی هیچ چیز دیگر نگذاشت

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۱ شیخ ابو سعید ابوالخیر را - قدس سره - پرسیدند که تصوف چیست گفت آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و از آنچه بر تو آید نجهی خواهی که به صوفیگری از خود برهی باید که هوا و هوس از سر بنهی وان چیز که داری به کف از کف بدهی صد زخم بلا خوری و از جا نجهی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۲ رویم - قدس سره - گفته است جوانمردی آن است که برادران خود را معذور داری و بر زلتی که از ایشان واقع شود با ایشان چنان معامله نکنی که از ایشان عذر باید خواست جوانمردی دو چیز است ای جوانمرد به سویم گوش کن تا گویمت راست یکی آن کز رفیقان درگذاری اگر هر لحظه بینی صد کم و کاست دویم آن کز تو ناید هیچگاهی چنان کاری که باید عذرشان خواست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۳ بشر حافی را - رحمة الله علیه - مریدی با وی گفت چون نان به دست آورم نمی دانم که به کدام نان خورش خورم فرمود که نعمت عافیت را فرا یاد آر و آن را نان خورش خویش انگار چو نان خشک نهد پیش خویش ناداری که روح را دهد از خوان فقر پرورشی به نان خورش چو شود طبعش آن زمان مایل چو ذکر عافیتش نیست هیچ نان خورشی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۴ شقیق بلخی - قدس الله تعالی سره - گفته است بپرهیز از صحبت توانگر زیرا که چون دلت بدو پیوند گرفت و به داده وی خرسند شدی پروردگاری گرفتی غیر خدای تعالی گر درآید توانگری با تو بهر روزی بدو مکن پیوند ممسکی را کفیل خود مشمار مدبری را خدای خود مپسند جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۵ یوسف بن الحسین - قدس الله سره - گفته است همه نیکوییها در خانه ایست و کلید آن تواضع و فروتنی و همه بدیها در خانه ایست و کلید آن مایی و منی جمع است خیرها همه در خانه و نیست آن خانه را کلید بغیر از فروتنی شرها بدین قیاس به یک خانه است جمع وان را کلید نیست بجز مایی و منی هان احتیاط کن که نلغزی ز راه خیر خود را به معرض خطر شر نیفکنی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۶ سمنون المحب - قدس سره - گفته است بنده را محبت خداوند صافی شود تا زشتی بر همه عالم نیفکند گر کند جای به دل عشق جمال ازلت چشم امید به حوران بهشتی ننهی کی مسلم شودت عشق جمال ازلی تا بر آفاق همه تهمت زشتی ننهی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۷ ابوبکر وراق - قدس سره - گفته است اگر طمع را پرسند که پدرت کیست گوید شک در مقدرات کردگاری و اگر گویند پیشه تو چیست گوید اکتساب مذلت و خواری و اگر گویند غایت تو چیست گوید به محنت حرمان گرفتاری اگر پرسی طمع راکت پدر کیست بگوید شک در اقدار الهی و گر گویی که کارت چیست گوید به محنتهای حرمان عمر کاهی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۱ شیخ ابو سعید ابوالخیر را - قدس سره - پرسیدند که تصوف چیست گفت آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و از آنچه بر تو آید نجهی خواهی که به صوفیگری از خود برهی باید که هوا و هوس از سر بنهی وان چیز که داری به کف از کف بدهی صد زخم بلا خوری و از جا نجهی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۲ رویم - قدس سره - گفته است جوانمردی آن است که برادران خود را معذور داری و بر زلتی که از ایشان واقع شود با ایشان چنان معامله نکنی که از ایشان عذر باید خواست جوانمردی دو چیز است ای جوانمرد به سویم گوش کن تا گویمت راست یکی آن کز رفیقان درگذاری اگر هر لحظه بینی صد کم و کاست دویم آن کز تو ناید هیچگاهی چنان کاری که باید عذرشان خواست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۳ بشر حافی را - رحمة الله علیه - مریدی با وی گفت چون نان به دست آورم نمی دانم که به کدام نان خورش خورم فرمود که نعمت عافیت را فرا یاد آر و آن را نان خورش خویش انگار چو نان خشک نهد پیش خویش ناداری که روح را دهد از خوان فقر پرورشی به نان خورش چو شود طبعش آن زمان مایل چو ذکر عافیتش نیست هیچ نان خورشی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۴ شقیق بلخی - قدس الله تعالی سره - گفته است بپرهیز از صحبت توانگر زیرا که چون دلت بدو پیوند گرفت و به داده وی خرسند شدی پروردگاری گرفتی غیر خدای تعالی گر درآید توانگری با تو بهر روزی بدو مکن پیوند ممسکی را کفیل خود مشمار مدبری را خدای خود مپسند جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۵ یوسف بن الحسین - قدس الله سره - گفته است همه نیکوییها در خانه ایست و کلید آن تواضع و فروتنی و همه بدیها در خانه ایست و کلید آن مایی و منی جمع است خیرها همه در خانه و نیست آن خانه را کلید بغیر از فروتنی شرها بدین قیاس به یک خانه است جمع وان را کلید نیست بجز مایی و منی هان احتیاط کن که نلغزی ز راه خیر خود را به معرض خطر شر نیفکنی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۶ سمنون المحب - قدس سره - گفته است بنده را محبت خداوند صافی شود تا زشتی بر همه عالم نیفکند گر کند جای به دل عشق جمال ازلت چشم امید به حوران بهشتی ننهی کی مسلم شودت عشق جمال ازلی تا بر آفاق همه تهمت زشتی ننهی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۷ ابوبکر وراق - قدس سره - گفته است اگر طمع را پرسند که پدرت کیست گوید شک در مقدرات کردگاری و اگر گویند پیشه تو چیست گوید اکتساب مذلت و خواری و اگر گویند غایت تو چیست گوید به محنت حرمان گرفتاری اگر پرسی طمع راکت پدر کیست بگوید شک در اقدار الهی و گر گویی که کارت چیست گوید به محنتهای حرمان عمر کاهی

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۸ ابراهیم خواص - قدس سره - گفته است رنج مکش در طلب آنچه در قسمت ازلی برای تو کفایت کرده اند و آن روزیست و ضایع مگردان آنچه از تو طلب کفایت آن کرده اند و آن انقیاد احکام الهیست از اوامر و نواهی قسمت رزقت ز ازل کرده اند چند پی رزق پراکندگی فایده زندگیت بندگیست سر مکش از قاعده بندگی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۹ ابوعلی رودباری - قدس سره - گفته است تنگترین زندانها معاشرت اضداد است گرچه زندان است بر صاحبدلان هر کجا بویی ز وصل یار نیست هیچ زندان عاشق مشتاق را تنگتر از صحبت اغیار نیست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۰ شیخ ابوالعباس قصاب - قدس سره - درویشی را دید که جامه خود را می دوخت هر درزی را که راست نیامدی بگشادی و باز بدوختی شیخ فرمود آن بت توست صوفی که به خرقه دوزیش بازاریست گر بخیه فقر می زند خوش کاریست ور جنبش طبع دست او جنباند هر بخیه و رشته اش بت و زناریست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۱ حصری - قدس الله تعالی سره - گفته است الصوفی هوالذی لایوجد بعد عدمه و لایعدم بعد وجوده یعنی صوفی آن است که چون از وجود طبیعی خود فانی شود دیگر به آن باز نگردد که الفانی لا یرد و بعد از آن چون به وجود حقانی و بقای بعد الفنا محقق گردد دیگر فانی نشود خوش آن که چون نیست شد از این نقش مجاز دیگر به وجود خویشتن نامد باز زان پس چو وجود یافت زان مایه ناز جاوید بر او در عدم گشت فراز جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۲ خواجه یوسف همدانی - قدس سره - وقتی در نظامیه بغداد وعظ می گفت فقیهی معروف به ابن السقا برخاست و مسیله پرسید گفت بنشین که در کلام تو رایحه کفر می بینم شاید که مرگ تو نه بر دین اسلام بود بعد از آن به مدتی آن فقیه نصرانی شد و بر نصرانیت بمرد هر که بینی که پس از پرورش فقر او را در صف زنده دلان نام به ارشاد رود باد دعوی به سر او مبر ای خواجه مباد که از این بی ادبی دین تو بر باد رود جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۳ خواجه عبدالخالق غجدوانی را - قدس سره - روزی درویشی پیش او گفت اگر خدای تعالی مرا مخیر گرداند میان بهشت و دوزخ من دوزخ را انتخاب کنم زیراکه بهشت مراد نفس است و دوزخ مراد خدای تعالی خواجه او را رد کردند و فرمودند که بنده را به اختیار چه کار هر جا گوید رو رویم و هرجا گوید باش باشیم کار بی اختیار خواجه مکن ای که داری به بندگی اقرار هرکجا اختیار خواجه بود بندگان را به اختیار چه کار جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۴ خواجه علی رامتینی را - قدس الله سره - پرسیدند که ایمان چیست فرمودند که کندن و پیوستن هر که ایمان تو را کندن و پیوستن گفت باید آن قول پسندیده ازو بپسندی حاصل معنی آن کندن و پیوستن چیست یعنی از خلق کنی دل به خدا پیوندی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۸ ابراهیم خواص - قدس سره - گفته است رنج مکش در طلب آنچه در قسمت ازلی برای تو کفایت کرده اند و آن روزیست و ضایع مگردان آنچه از تو طلب کفایت آن کرده اند و آن انقیاد احکام الهیست از اوامر و نواهی قسمت رزقت ز ازل کرده اند چند پی رزق پراکندگی فایده زندگیت بندگیست سر مکش از قاعده بندگی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۹ ابوعلی رودباری - قدس سره - گفته است تنگترین زندانها معاشرت اضداد است گرچه زندان است بر صاحبدلان هر کجا بویی ز وصل یار نیست هیچ زندان عاشق مشتاق را تنگتر از صحبت اغیار نیست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۰ شیخ ابوالعباس قصاب - قدس سره - درویشی را دید که جامه خود را می دوخت هر درزی را که راست نیامدی بگشادی و باز بدوختی شیخ فرمود آن بت توست صوفی که به خرقه دوزیش بازاریست گر بخیه فقر می زند خوش کاریست ور جنبش طبع دست او جنباند هر بخیه و رشته اش بت و زناریست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۱ حصری - قدس الله تعالی سره - گفته است الصوفی هوالذی لایوجد بعد عدمه و لایعدم بعد وجوده یعنی صوفی آن است که چون از وجود طبیعی خود فانی شود دیگر به آن باز نگردد که الفانی لا یرد و بعد از آن چون به وجود حقانی و بقای بعد الفنا محقق گردد دیگر فانی نشود خوش آن که چون نیست شد از این نقش مجاز دیگر به وجود خویشتن نامد باز زان پس چو وجود یافت زان مایه ناز جاوید بر او در عدم گشت فراز جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۲ خواجه یوسف همدانی - قدس سره - وقتی در نظامیه بغداد وعظ می گفت فقیهی معروف به ابن السقا برخاست و مسیله پرسید گفت بنشین که در کلام تو رایحه کفر می بینم شاید که مرگ تو نه بر دین اسلام بود بعد از آن به مدتی آن فقیه نصرانی شد و بر نصرانیت بمرد هر که بینی که پس از پرورش فقر او را در صف زنده دلان نام به ارشاد رود باد دعوی به سر او مبر ای خواجه مباد که از این بی ادبی دین تو بر باد رود جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۳ خواجه عبدالخالق غجدوانی را - قدس سره - روزی درویشی پیش او گفت اگر خدای تعالی مرا مخیر گرداند میان بهشت و دوزخ من دوزخ را انتخاب کنم زیراکه بهشت مراد نفس است و دوزخ مراد خدای تعالی خواجه او را رد کردند و فرمودند که بنده را به اختیار چه کار هر جا گوید رو رویم و هرجا گوید باش باشیم کار بی اختیار خواجه مکن ای که داری به بندگی اقرار هرکجا اختیار خواجه بود بندگان را به اختیار چه کار جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۴ خواجه علی رامتینی را - قدس الله سره - پرسیدند که ایمان چیست فرمودند که کندن و پیوستن هر که ایمان تو را کندن و پیوستن گفت باید آن قول پسندیده ازو بپسندی حاصل معنی آن کندن و پیوستن چیست یعنی از خلق کنی دل به خدا پیوندی

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۵ خواجه بهاء الدین نقشبند را - قدس سره - پرسیدند که سلسله شما به کجا می رسد فرمودند که از سلسله کسی به جایی نرسد از دلق و عصا صدق و صفایی نرسد وز سبحه بجز بوی ریایی نرسد هردم به کجا رسد مگو سلسله ات کز سلسله هیچ کس به جایی نرسد جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱ حکیم کسی را گویند که حقیقت چیزها را به آن قدر که تواند بداند و عمل به مقتضای آنچه تعلق به عمل دارد ملکه نفس خود گرداند خوش آنکه به ترک حظ فانی بکنی تدبیر بقای جاودانی بکنی کوشش بکنی و هر چه بتوان دانست دانی پس ازان هر چه بدانی بکنی اسکندر رومی در اوان جهانگیری به حیله تمام حصاری را بگشاد و به ویران کردن آن فرمان داد گفتند در آنجا حکیمی است دانا و بر حل مشکلات حکمت توانا وی را طلب داشت چون بیامد شکلی دید از قبول طبع دور و طبع اهل قبول از وی نفور گفت این چه صورت غریب و هیکل مهیب است حکیم از آن سخن برآشفت و خندان خندان در آن آشفتگی گفت طعنه بر من مزن به صورت زشت ای تهی از فضیلت و انصاف تن بود چون غلاف و جان شمشیر کار شمشیر می کند نه غلاف دیگر گفت هر که را خلق با خلق نه نیکوست پوست بر بدن زندان اوست چنان از وجود خود در تنگنایی است افتاده که زندان در جنب آن بزمگاهی است گشاده کسی که با همه کس خوی بد به کار برد همیشه در کف صد غصه ممتحن دانش مرو به شحنه که زندان مقام او گردان که پوست بر تن بدخو بس است زندانش و دیگر گفت حسود همیشه در رنج است و با پروردگار خویش ستیزه سنج هر چه دیگران را دهد وی نپسندد و هر چه نه نصیب وی دل در آن بندد اعتراض است بر احکام جهاندار حکیم عادت مرد حسد پیشه که خاکش به دهن هر چه بیند به کف غیر فغان بردارد که چرا داد به وی بی سبب آن را نه به من دیگر گفت خردمندان کریم مال بر دوستان شمارند و بی خردان لییم از برای دشمنان بگذارند هرچه آمد به دست مرد کریم همه در پای دوستان افشاند وانچه اندوخت سفله طبع لییم بعد مرگ از برای دشمن ماند دیگر گفت با خردان در هزل و فسوس آویختن آبروی بزرگی ریختن است و غبار ذلت و خواری انگیختن ای که بر سفله می دری جامه نام ترسم به گرگیت برود مشو افسوس پیشه با خردان ور نه فر بزرگیت برود دیگر گفت هر که با زیردستان شیوه مشت زنی بر دست گیرد در لگدکوب زبردستان بمیرد دلا گوش کن از من این نکته خوش که مانده ست در گوشم از نکته دانان که هرکس کشد تیغ نامهربانی شود کشته تیغ نامهربانان چون اسکندر گوش خویش از آن جواهر حکمت پر یافت دهانش را چون گوش خود پر جواهر کرد و عنان از خرابی آن حصار برتافت جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۲ افریدون که در زمین شفقت جز تخم نصیحت نکشت به فرزندان خود این توقیع نوشت که صفحات ایام صفحه اعمار است در آن منویسید جز آنچه بهترین اعمال و آثار است صفحه دهر بود دفتر عمر همه خلق اینچنین گفت خردمند چو اندیشه گماشت خرم آن کس که درین دفتر پاک از همه حرف رقم خیر کشید و اثر خیر گذاشت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۵ خواجه بهاء الدین نقشبند را - قدس سره - پرسیدند که سلسله شما به کجا می رسد فرمودند که از سلسله کسی به جایی نرسد از دلق و عصا صدق و صفایی نرسد وز سبحه بجز بوی ریایی نرسد هردم به کجا رسد مگو سلسله ات کز سلسله هیچ کس به جایی نرسد جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱ حکیم کسی را گویند که حقیقت چیزها را به آن قدر که تواند بداند و عمل به مقتضای آنچه تعلق به عمل دارد ملکه نفس خود گرداند خوش آنکه به ترک حظ فانی بکنی تدبیر بقای جاودانی بکنی کوشش بکنی و هر چه بتوان دانست دانی پس ازان هر چه بدانی بکنی اسکندر رومی در اوان جهانگیری به حیله تمام حصاری را بگشاد و به ویران کردن آن فرمان داد گفتند در آنجا حکیمی است دانا و بر حل مشکلات حکمت توانا وی را طلب داشت چون بیامد شکلی دید از قبول طبع دور و طبع اهل قبول از وی نفور گفت این چه صورت غریب و هیکل مهیب است حکیم از آن سخن برآشفت و خندان خندان در آن آشفتگی گفت طعنه بر من مزن به صورت زشت ای تهی از فضیلت و انصاف تن بود چون غلاف و جان شمشیر کار شمشیر می کند نه غلاف دیگر گفت هر که را خلق با خلق نه نیکوست پوست بر بدن زندان اوست چنان از وجود خود در تنگنایی است افتاده که زندان در جنب آن بزمگاهی است گشاده کسی که با همه کس خوی بد به کار برد همیشه در کف صد غصه ممتحن دانش مرو به شحنه که زندان مقام او گردان که پوست بر تن بدخو بس است زندانش و دیگر گفت حسود همیشه در رنج است و با پروردگار خویش ستیزه سنج هر چه دیگران را دهد وی نپسندد و هر چه نه نصیب وی دل در آن بندد اعتراض است بر احکام جهاندار حکیم عادت مرد حسد پیشه که خاکش به دهن هر چه بیند به کف غیر فغان بردارد که چرا داد به وی بی سبب آن را نه به من دیگر گفت خردمندان کریم مال بر دوستان شمارند و بی خردان لییم از برای دشمنان بگذارند هرچه آمد به دست مرد کریم همه در پای دوستان افشاند وانچه اندوخت سفله طبع لییم بعد مرگ از برای دشمن ماند دیگر گفت با خردان در هزل و فسوس آویختن آبروی بزرگی ریختن است و غبار ذلت و خواری انگیختن ای که بر سفله می دری جامه نام ترسم به گرگیت برود مشو افسوس پیشه با خردان ور نه فر بزرگیت برود دیگر گفت هر که با زیردستان شیوه مشت زنی بر دست گیرد در لگدکوب زبردستان بمیرد دلا گوش کن از من این نکته خوش که مانده ست در گوشم از نکته دانان که هرکس کشد تیغ نامهربانی شود کشته تیغ نامهربانان چون اسکندر گوش خویش از آن جواهر حکمت پر یافت دهانش را چون گوش خود پر جواهر کرد و عنان از خرابی آن حصار برتافت جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۲ افریدون که در زمین شفقت جز تخم نصیحت نکشت به فرزندان خود این توقیع نوشت که صفحات ایام صفحه اعمار است در آن منویسید جز آنچه بهترین اعمال و آثار است صفحه دهر بود دفتر عمر همه خلق اینچنین گفت خردمند چو اندیشه گماشت خرم آن کس که درین دفتر پاک از همه حرف رقم خیر کشید و اثر خیر گذاشت

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۳ یکی از حکما گفته است چهل دفتر در حکمت نوشتم و به آن منتفع نگشتم چهل کلمه از آن اختیار کردم از آن نیز بهره به دست نیاوردم چهار کلمه از آن برگزیدم در آن یافتم آنچه می طلبیدم اول آن که زنان را چون مردان محل اعتماد نگردان زیرا که زن اگر چه از قبیله معتمدان آید از آن قبیل نیست که معتمدی را شاید عقل زن ناقص است و دینش نیز هرگزش کامل اعتقاد مکن گر بد است از وی اعتبار مگیر ور نکو بر وی اعتماد مکن دویم آن که به مال مغرور مشو اگر چه بسیار بود زیرا که عاقبت پایمال حوادث روزگار شود مغرور مشو به مال چون بی خبران زیرا که بود مال چو ابر گذران ابر گذران اگر چه گوهر بارد خاطر ننهد مرد خردمند بر آن سیم آن که اسرار نهان داشتنی خود را به هیچ دوست در میان منه زیراکه بسیار باشد که در دوستی خلل افتد و به دشمنی بدل گردد ای پسر سری کش از دشمن نهفتن لازم است به که از افشای آن با دوستان کم دم زنی دیده ام بسیار از سیر سپهر کج نهاد دوستان دشمن شوند و دوستیها دشمنی چهارم آن که جز علمی را فرانگیری که به ترک آن بزهمند میری از فضولی بگریز و آنچه ضروریست در آن آویز علمی که ناگزیر تو باشد بدان گرای وان را کز آن گزیر بود جستجو مکن وان دم که حاصل تو شود علم ناگزیر غیر از عمل به موجب آن آرزو مکن جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۴ ابن مقفع گوید کتبخانه حکمای هند را بر صد شتر می کشیدند ملک ایشان استدعای اختصار کرد به دو شتر باز آوردند و به تکرار استدعا بر چهار کلمه قرار گرفت کلمه نخستین در دلالت پادشاهان به عدالت و رعیت پروری چو گردد شاه عالم عدل پیشه شود آسایش گه گه همیشه چو نالد بیدلی از سینه ریشی بود یکسر ز نیش ظلم کیشی خلاصی را ز دهر پیچ بر پیچ ز شاهان عدل می باید دگر هیچ کلمه دویم در وصیت رعیت به نیکوکاری و فرمانبرداری تخم ظلم شاه نافرمانی مردم بود جو چو کاری حاصل آن کشته کی گندم بود کلمه سیوم در محافظت صحت ابدان که تا گرسنه نشوند دست به طعام نیارند و چون بخورند پیش از آنکه سیر شوند دست از طعام بدارند آن به که ز اسباب مرض پرهیزی وز ننگ طبیبان دغل بگریزی ناگشته تهی معده به خوان ننشینی زان پیش که معده پرکنی برخیزی کلمه چهارم در نصیحت زنان که چشم از روی بیگانگان دور دارند و روی از چشم نامحرمان مستور زن آن بود که به هرکس که نیست محرم او اگر چه مردم چشم است روی ننماید به روی هر که نه جفت ویست گرچه به حسن بود چو ماه فلک طاق چشم نگشاید

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۳ یکی از حکما گفته است چهل دفتر در حکمت نوشتم و به آن منتفع نگشتم چهل کلمه از آن اختیار کردم از آن نیز بهره به دست نیاوردم چهار کلمه از آن برگزیدم در آن یافتم آنچه می طلبیدم اول آن که زنان را چون مردان محل اعتماد نگردان زیرا که زن اگر چه از قبیله معتمدان آید از آن قبیل نیست که معتمدی را شاید عقل زن ناقص است و دینش نیز هرگزش کامل اعتقاد مکن گر بد است از وی اعتبار مگیر ور نکو بر وی اعتماد مکن دویم آن که به مال مغرور مشو اگر چه بسیار بود زیرا که عاقبت پایمال حوادث روزگار شود مغرور مشو به مال چون بی خبران زیرا که بود مال چو ابر گذران ابر گذران اگر چه گوهر بارد خاطر ننهد مرد خردمند بر آن سیم آن که اسرار نهان داشتنی خود را به هیچ دوست در میان منه زیراکه بسیار باشد که در دوستی خلل افتد و به دشمنی بدل گردد ای پسر سری کش از دشمن نهفتن لازم است به که از افشای آن با دوستان کم دم زنی دیده ام بسیار از سیر سپهر کج نهاد دوستان دشمن شوند و دوستیها دشمنی چهارم آن که جز علمی را فرانگیری که به ترک آن بزهمند میری از فضولی بگریز و آنچه ضروریست در آن آویز علمی که ناگزیر تو باشد بدان گرای وان را کز آن گزیر بود جستجو مکن وان دم که حاصل تو شود علم ناگزیر غیر از عمل به موجب آن آرزو مکن جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۴ ابن مقفع گوید کتبخانه حکمای هند را بر صد شتر می کشیدند ملک ایشان استدعای اختصار کرد به دو شتر باز آوردند و به تکرار استدعا بر چهار کلمه قرار گرفت کلمه نخستین در دلالت پادشاهان به عدالت و رعیت پروری چو گردد شاه عالم عدل پیشه شود آسایش گه گه همیشه چو نالد بیدلی از سینه ریشی بود یکسر ز نیش ظلم کیشی خلاصی را ز دهر پیچ بر پیچ ز شاهان عدل می باید دگر هیچ کلمه دویم در وصیت رعیت به نیکوکاری و فرمانبرداری تخم ظلم شاه نافرمانی مردم بود جو چو کاری حاصل آن کشته کی گندم بود کلمه سیوم در محافظت صحت ابدان که تا گرسنه نشوند دست به طعام نیارند و چون بخورند پیش از آنکه سیر شوند دست از طعام بدارند آن به که ز اسباب مرض پرهیزی وز ننگ طبیبان دغل بگریزی ناگشته تهی معده به خوان ننشینی زان پیش که معده پرکنی برخیزی کلمه چهارم در نصیحت زنان که چشم از روی بیگانگان دور دارند و روی از چشم نامحرمان مستور زن آن بود که به هرکس که نیست محرم او اگر چه مردم چشم است روی ننماید به روی هر که نه جفت ویست گرچه به حسن بود چو ماه فلک طاق چشم نگشاید

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۵ چهار کلمه است که چهار پادشاه پرداخته اند که گویا یک تیر است که از چهار کمان انداخته اند کسری گفته است هرگز پشیمان نشدم از آنچه نگفته ام و بسا گفته که از پشیمانی ان در خاک و خون خفته ام خامش نشین که جمع نشستن به خامشی بهتر ز گفتنی که پریشانی آورد از سر سر به مهر پشیمان نشد کسی بس فاش گشته سر که پشیمانی آورد قیصر فرموده است که قدرت من بر ناگفته بیش از آن است که بر گفته یعنی آنچه نگفته ام بتوانم گفت و آنچه گفته ام نتوانم نهفت هر چه افشای آن بود دشوار با حریفان مگو به آسانی کانچه داری نهفته بتوان گفت وانچه گفتی نهفت نتوانی خاقان چین در این معنی سخن چنین رانده است که بسیار باشد که پریشانی گفتن سختر باشد از پشیمانی نهفتن هر سر سر به مهر که در خاطر افتدت سرعت مکن به لوح بیانش نگاشتن ترسم شود غرامت اظهار آن تو را مشکل تر از ندامت پوشیده داشتن ملک هند بدین نکته زبان گشاده است که هر حرف که از زبان جسته است دست تصرف مرا از خود بسته است و هر چه نگفته ام مالک اویم اگر خواهم بگویم و اگر خواهم نگویم بخردی را ز راز فاش و نهان مثلی نیک بر زبان رفته کین چو تیر است مانده در قبضه وان چو تیر است از کمان رفته جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۶ ملک هند به خلیفه بغداد تحفه ها فرستاد همراه طبیبی فیلسوف به مهارت در طب و حکمت موصوف پیش خلیفه به پای خاست که سه چیز آورده ام که جز ملوک را نباید و جز سلاطین را نشاید فرمود که آن کدام است گفت اول خضابی که موی سفید را سیاه گرداند به وجهی که هرگز متغیر نشود و سفید نگردددویم معجونی که هر چند طعام خورد معده گران نگردد و مزاج از اعتدال نیفتد سیوم ترکیبی که پشت را قوی گرداند و رغبت مباشرت آرد و از تکرار آن نه ضعف بصر خیزد و نه نقصان قوت خلیفه لحظه ای تأمل کرد و گفت من تو را ازین داناتر گمان داشتم و زیرکتر می پنداشتم اما آن خضاب که گفتی سرمایه غرور و پیرایه کذب و زور است سیاهی مو ظلمت و سفیدی آن نور است زهی نادان کسی که در آن کوشد که نور را به ظلمت بپوشد ابلهی کو می کند موی سفید خود سیاه از پی پیری جوانی را همه دارد امید پیش دانایان که در بند شکار دولتند کی بود زاغ سیه را رونق باز سفید و اما آن معجون که ذکر کردی من از آن قبیل نیستم که طعام بسیار خورم و به آن لذت گیرم چه از آن ناخوشتر که هر لحظه به جایی باید رفت که در او نادیدنی را باید دید و ناشنیدنی را باید شنید و نابوییدنی را باید بویید حکما گفته اند گرسنگی بیماریست در مزاج و شراب و طعام آن را ماده علاج نادان کسی است که خود را به اختیار بیمار سازد تا به اضطرار تیمار کند می کند کسب اشتها خواجه تا به آن رخنه در مزاج کند وانگه آن رخنه را ز پخته و خام هر چه یابد به آن علاج کند و اما آن ترکیب که فرمودی مباشرت با زنان شعبه ایست از جنون از قاعده خرد دور است که خلیفه روی زمین پیش دخترکی به دو زانو درآید و چاپلوسی نماید ای زده لاف خرد چند به شهوت گیری گیسوی شاهد و زنجیر جنون جنبانی چه جنون باشد ازین بیش که پیش زنکی بنشینی به سر زانو و کون جنبانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۵ چهار کلمه است که چهار پادشاه پرداخته اند که گویا یک تیر است که از چهار کمان انداخته اند کسری گفته است هرگز پشیمان نشدم از آنچه نگفته ام و بسا گفته که از پشیمانی ان در خاک و خون خفته ام خامش نشین که جمع نشستن به خامشی بهتر ز گفتنی که پریشانی آورد از سر سر به مهر پشیمان نشد کسی بس فاش گشته سر که پشیمانی آورد قیصر فرموده است که قدرت من بر ناگفته بیش از آن است که بر گفته یعنی آنچه نگفته ام بتوانم گفت و آنچه گفته ام نتوانم نهفت هر چه افشای آن بود دشوار با حریفان مگو به آسانی کانچه داری نهفته بتوان گفت وانچه گفتی نهفت نتوانی خاقان چین در این معنی سخن چنین رانده است که بسیار باشد که پریشانی گفتن سختر باشد از پشیمانی نهفتن هر سر سر به مهر که در خاطر افتدت سرعت مکن به لوح بیانش نگاشتن ترسم شود غرامت اظهار آن تو را مشکل تر از ندامت پوشیده داشتن ملک هند بدین نکته زبان گشاده است که هر حرف که از زبان جسته است دست تصرف مرا از خود بسته است و هر چه نگفته ام مالک اویم اگر خواهم بگویم و اگر خواهم نگویم بخردی را ز راز فاش و نهان مثلی نیک بر زبان رفته کین چو تیر است مانده در قبضه وان چو تیر است از کمان رفته جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۶ ملک هند به خلیفه بغداد تحفه ها فرستاد همراه طبیبی فیلسوف به مهارت در طب و حکمت موصوف پیش خلیفه به پای خاست که سه چیز آورده ام که جز ملوک را نباید و جز سلاطین را نشاید فرمود که آن کدام است گفت اول خضابی که موی سفید را سیاه گرداند به وجهی که هرگز متغیر نشود و سفید نگردددویم معجونی که هر چند طعام خورد معده گران نگردد و مزاج از اعتدال نیفتد سیوم ترکیبی که پشت را قوی گرداند و رغبت مباشرت آرد و از تکرار آن نه ضعف بصر خیزد و نه نقصان قوت خلیفه لحظه ای تأمل کرد و گفت من تو را ازین داناتر گمان داشتم و زیرکتر می پنداشتم اما آن خضاب که گفتی سرمایه غرور و پیرایه کذب و زور است سیاهی مو ظلمت و سفیدی آن نور است زهی نادان کسی که در آن کوشد که نور را به ظلمت بپوشد ابلهی کو می کند موی سفید خود سیاه از پی پیری جوانی را همه دارد امید پیش دانایان که در بند شکار دولتند کی بود زاغ سیه را رونق باز سفید و اما آن معجون که ذکر کردی من از آن قبیل نیستم که طعام بسیار خورم و به آن لذت گیرم چه از آن ناخوشتر که هر لحظه به جایی باید رفت که در او نادیدنی را باید دید و ناشنیدنی را باید شنید و نابوییدنی را باید بویید حکما گفته اند گرسنگی بیماریست در مزاج و شراب و طعام آن را ماده علاج نادان کسی است که خود را به اختیار بیمار سازد تا به اضطرار تیمار کند می کند کسب اشتها خواجه تا به آن رخنه در مزاج کند وانگه آن رخنه را ز پخته و خام هر چه یابد به آن علاج کند و اما آن ترکیب که فرمودی مباشرت با زنان شعبه ایست از جنون از قاعده خرد دور است که خلیفه روی زمین پیش دخترکی به دو زانو درآید و چاپلوسی نماید ای زده لاف خرد چند به شهوت گیری گیسوی شاهد و زنجیر جنون جنبانی چه جنون باشد ازین بیش که پیش زنکی بنشینی به سر زانو و کون جنبانی

%0
10 Bölüm