,صد و بيست و چهار هزار پیغمبر را که به خلق فرستادند گفتند: با خلق بگویید که: اللّه! ایشان آمدند. کسانی که این کلمه گفتند در این کلمه مستغرق شدند. شیخ گفت: ان منخن ان :شد وا راد خواب نگذاشت. بامداد پیش از آفتاب نراقن از پیر دستوری خواستیم و به درس تفسیر پیش بوعلی فقیه آمدیم. چوری بنشستیيم» . خواجه بوعلی را اول درس این آیت بود: قل الله ته دوش قى و00 ا ا ر گشادند به سماع این کلمه و ما را از ما فرا ستدند. خواجه بوعلی آن تغیر در ما بدید گفت: دوش کجا بودهای؟ گفتم: به نزد پیر ابوالفضل. گفت: انر ونان انچا شو که حرام بود ترا از آن معنی با این آمدن. ما بنزد پیر ابوالفضل شدیم واله و متحیر همه اتن کلمه گنه چون پر انو الفضل ها زا دیک كفت تا با سعدا N O قتان کوخ نکی تو این رر ةة گفتم: ای شیخ! چه میفرمایی؟ گفت: درآی و بنشین و این کلمه را باش! که این کلمه با تو کارها دارد. و چون پیر ابوالفضل به رحمت حق تعالی پیوست و ما را در مدت حیات پیر هر اشکال که بودی به وې رجوع افتادی. حل اشکال ما را هیچ کس متعین نبود الا شيخ ابوالعباس. به امل رفتیم بنزدیک شیخ ابوالعباس» و یک سال پیش وی بودیم. » گویند که شیخ ابوالعباس راء در جماعت خانة موضعی بود که چهل و یک سال در آنجا نشسته بود درميان جع اگر شب درویشی نماز افزونی کردی؛ E «ای o بخسب يا نماز مکن» چنانکه دیگران را. و وی را در برابر خود خانگکی داده بود. یک شب شيخ ابوالعباس از صومعه بیرون امد مگر فصد کرده بود و رگش گشاده شده بود و شيخ ابوسعيد از آن حال خبر داشت. برخاست و زود از زاوي خود بیروں آمد و پیش شتخ امد و :دتشت وی :بشت و بشنت و جاهة از وی باز كرد و جامة خویش پیش وی داشت, شیخ بستد و درپوشید, پس جامة شیخ را بشست و نمازي کرد و بر ریسمان افکند و هم در شب خشک شد. بمالید و درنوردید و پیش شيخ اورد. شیخ اشارت کرد که: «ترا درباید پوشید ! » شيخ ابوسعید درپوشید و به زاوي خود رفت. چون بامداد شد, جماعت برخاستند و حاضر آمدند در شیخ ابوالعباس نگریستند جامة شيخ ابوسعید دیدند و در شيخ ابوسعید جامة شيخ ابوالعباس, در تعجب ماندند. شیخ ابوالعباس گفت: «آری. دوش نثارها رفت همه نصیب این جوان مهنکی آمد. مبارکش باد! » شیخ ابوسعید گفته است: «روزی ابوالعباس درامدند و بنشستند و گفتند: ما را با یکدیگر سخنی رفته است. ر یکی میگوید: اندوه ازل و ابد تمامتر و یکی میگوید: شادی ازل و ابد تمامتر, شيخ چه میگوید: شیخ دست به روی فرود آورد و 189 كفت الحمدللّه که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شادی. ا ف صباڅ ولامَساء. اندوه و شادی صفت تست و هرچه صفت تست مُحدّث است و محدث را به قدیم راه نیست. پس گفت: پسر قصاب بندۀ خدای است در امر و نھی؛ رھی در متابعت سنت. اگر کسی دعوی راه جوانمردان میکند گواهش این است. چون آن دو کس بیرون شدند پرسیديم ,که: آن دو کس که بودند؟ گفتند: یکی و هم شیخ ابوسعید گفته است که: دجون کردیم؛ گفت: بازگرد و با مهنه شو, تا روزی چند این عَلم بر در سرای تو زنند. ما به حکم ا اشاز ت او نار امد با هزار لفت و قوچ پیری بوده است به مرو از مشایخ ماوراء النهر, نام وی محمد ابونصر حبیبی و هرگز شيخ را ندیده بود.
,صد و بيست و چهار هزار پیغمبر را که به خلق فرستادند گفتند: با خلق بگویید که: اللّه! ایشان آمدند. کسانی که این کلمه گفتند در این کلمه مستغرق شدند. شیخ گفت: ان منخن ان :شد وا راد خواب نگذاشت. بامداد پیش از آفتاب نراقن از پیر دستوری خواستیم و به درس تفسیر پیش بوعلی فقیه آمدیم. چوری بنشستیيم» . خواجه بوعلی را اول درس این آیت بود: قل الله ته دوش قى و00 ا ا ر گشادند به سماع این کلمه و ما را از ما فرا ستدند. خواجه بوعلی آن تغیر در ما بدید گفت: دوش کجا بودهای؟ گفتم: به نزد پیر ابوالفضل. گفت: انر ونان انچا شو که حرام بود ترا از آن معنی با این آمدن. ما بنزد پیر ابوالفضل شدیم واله و متحیر همه اتن کلمه گنه چون پر انو الفضل ها زا دیک كفت تا با سعدا N O قتان کوخ نکی تو این رر ةة گفتم: ای شیخ! چه میفرمایی؟ گفت: درآی و بنشین و این کلمه را باش! که این کلمه با تو کارها دارد. و چون پیر ابوالفضل به رحمت حق تعالی پیوست و ما را در مدت حیات پیر هر اشکال که بودی به وې رجوع افتادی. حل اشکال ما را هیچ کس متعین نبود الا شيخ ابوالعباس. به امل رفتیم بنزدیک شیخ ابوالعباس» و یک سال پیش وی بودیم. » گویند که شیخ ابوالعباس راء در جماعت خانة موضعی بود که چهل و یک سال در آنجا نشسته بود درميان جع اگر شب درویشی نماز افزونی کردی؛ E «ای o بخسب يا نماز مکن» چنانکه دیگران را. و وی را در برابر خود خانگکی داده بود. یک شب شيخ ابوالعباس از صومعه بیرون امد مگر فصد کرده بود و رگش گشاده شده بود و شيخ ابوسعيد از آن حال خبر داشت. برخاست و زود از زاوي خود بیروں آمد و پیش شتخ امد و :دتشت وی :بشت و بشنت و جاهة از وی باز كرد و جامة خویش پیش وی داشت, شیخ بستد و درپوشید, پس جامة شیخ را بشست و نمازي کرد و بر ریسمان افکند و هم در شب خشک شد. بمالید و درنوردید و پیش شيخ اورد. شیخ اشارت کرد که: «ترا درباید پوشید ! » شيخ ابوسعید درپوشید و به زاوي خود رفت. چون بامداد شد, جماعت برخاستند و حاضر آمدند در شیخ ابوالعباس نگریستند جامة شيخ ابوسعید دیدند و در شيخ ابوسعید جامة شيخ ابوالعباس, در تعجب ماندند. شیخ ابوالعباس گفت: «آری. دوش نثارها رفت همه نصیب این جوان مهنکی آمد. مبارکش باد! » شیخ ابوسعید گفته است: «روزی ابوالعباس درامدند و بنشستند و گفتند: ما را با یکدیگر سخنی رفته است. ر یکی میگوید: اندوه ازل و ابد تمامتر و یکی میگوید: شادی ازل و ابد تمامتر, شيخ چه میگوید: شیخ دست به روی فرود آورد و 189 كفت الحمدللّه که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شادی. ا ف صباڅ ولامَساء. اندوه و شادی صفت تست و هرچه صفت تست مُحدّث است و محدث را به قدیم راه نیست. پس گفت: پسر قصاب بندۀ خدای است در امر و نھی؛ رھی در متابعت سنت. اگر کسی دعوی راه جوانمردان میکند گواهش این است. چون آن دو کس بیرون شدند پرسیديم ,که: آن دو کس که بودند؟ گفتند: یکی و هم شیخ ابوسعید گفته است که: دجون کردیم؛ گفت: بازگرد و با مهنه شو, تا روزی چند این عَلم بر در سرای تو زنند. ما به حکم ا اشاز ت او نار امد با هزار لفت و قوچ پیری بوده است به مرو از مشایخ ماوراء النهر, نام وی محمد ابونصر حبیبی و هرگز شيخ را ندیده بود.