Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱ - فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده ذکر العقل اوجب لان نتایجه اعجب من لا عقل له لادین له قال النبی صلی اللٰه علیه وآله وسلم اول ما خلق اللٰه تعالی العقل

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱ - فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده ذکر العقل اوجب لان نتایجه اعجب من لا عقل له لادین له قال النبی صلی اللٰه علیه وآله وسلم اول ما خلق اللٰه تعالی العقل

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۲ - اندر ستایش عقل و عاقل و معقول هرچه در زیر چرخ نیک و بدند خوشه چینان خرمن خردند چون درآمد ز بارگاه ازل شد بدو راست کار علم و عمل هم کلید امور در دستش هم ره امر بسته در هستش مایه نیک و سایه بد اوست سبب بود و هست و باشد اوست در حروفی که پرده نقلست آخر شرع اول عقلست از برای صلاح دولت و دین چشم عقل اولیست آخر بین مر ترا عقل جمله بنماید آنچه رفت آنچه هست و آنچ آید سخن عقل صوت و حرفی نیست زآنکه تاریکی از شگرفی نیست هرکجا نطق عقل بر زد دم حرف و آواز در خزد به عدم عقل هم گوهر است و هم کانست هم رسولست و هم نگهبانست خشک بندی ندید نیکوتر هیچ خاموش ازو سخن گوتر جسم را جان و بردباری ده نفس را علم بخش و یاری ده نه ز روی فسون و افسانه سخنی گویمت حکیمانه مشرق و مغربی که عقل تراست فوق نی تحت نی و نی چپ و راست مشرق آفتاب عقل ازل مغرب او خدای عز وجل دور بینی شناسد این معنی کز خرد همچو جهل بر در نی کاندرین منزل فریب و هوس هست بهر شکست بند و قفس عقل در منزل ازل ز اول آخرش اولست همچو ازل که برین روی پشت دین آمد آن چنان بود وین چنین آمد زان درین بارگاه انده و غم از پی شادی بنی آدم علت فهم و وهم و هوش آمد که برهنه برهنه پوش آمد غیب را بهر دولت دو سرای گاه پوشیده گه صریح نمای شده بی هیچ عیب و ریب و شکی عقل و معقول و عاقل این سه یکی عقل در راه حق دلیل تو بس عقل هر جایگه خلیل تو بس چنگ در زن به عقل تا برهی ورنه گردی به هر رهی چو رهی کن مکن در پذیرد از فرمان پس به جان گوید این بکن مکن آن خوانده از قدر صایبان عرب ذات او را مدبر الاقرب عقل فعال نام او کرده پنج حس را غلام او کرده حس و اطباع خوانده او را میر نفس کلی ورا بسان وزیر فیض او نقشهای جافی شوی فعل او نفسهای صافی جوی فیض او در صفا سکینه روح فضل او در وفا سفینه نوح از پی مصلحت نه بهر هوس بیشتر میل او بود به دو کس یا به تأیید خسرو عادل یا به توحید عالم عامل ارچه او جوهر این دو کس عرضند لیکن او را متابع غرضند بر مجرد رعایتش بیش است بر خلیفت عنایتش بیش است زانکه بی این دو ملک و دین نبود هرکجا آن نباشد این نبود انس دارد همیشه با زهاد زانکه زهاد برتر از عباد جوهری همچو عقل باید و بس کز پی نفس کم زند چو نفس وارث رسم شرع و دین باشد از ازل تا ابد چنین باشد زیرکان را در این سرای کهن هیچ غمخواره ای مدان چو سخن عقل را گر سوی تو هست قرار جان حکمت فزای را مگذار از جهالت ترا رهاند عقل به حقیقت ترا رساند عقل مر ترا عقل دستگیر بس است عقل راه ترا خفیر بس است عقل مر نفس را دهد پیغام کای ز من مر ترا درود و سلام هرکه مر عقل را بینبوید از حدیثش همه نکت روید مرد عاقل همیشه تندارست مرد جاهل ذلیل و غمخوارست دل جاهل ز طمع باشد پر طمع از مال خلق جمله ببر آز خود را به زیر پای درآر عقل را جوی و جهل را بگذار آز چون اژدهاست مردم خوار تا نداری تو آز خود را خوار آز مانند خوک و خرس شناس آز بگذار و از کسی مهراس سینه تو درین هوس دایم چون سرابست و وهم ازو هایم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۲ - اندر ستایش عقل و عاقل و معقول هرچه در زیر چرخ نیک و بدند خوشه چینان خرمن خردند چون درآمد ز بارگاه ازل شد بدو راست کار علم و عمل هم کلید امور در دستش هم ره امر بسته در هستش مایه نیک و سایه بد اوست سبب بود و هست و باشد اوست در حروفی که پرده نقلست آخر شرع اول عقلست از برای صلاح دولت و دین چشم عقل اولیست آخر بین مر ترا عقل جمله بنماید آنچه رفت آنچه هست و آنچ آید سخن عقل صوت و حرفی نیست زآنکه تاریکی از شگرفی نیست هرکجا نطق عقل بر زد دم حرف و آواز در خزد به عدم عقل هم گوهر است و هم کانست هم رسولست و هم نگهبانست خشک بندی ندید نیکوتر هیچ خاموش ازو سخن گوتر جسم را جان و بردباری ده نفس را علم بخش و یاری ده نه ز روی فسون و افسانه سخنی گویمت حکیمانه مشرق و مغربی که عقل تراست فوق نی تحت نی و نی چپ و راست مشرق آفتاب عقل ازل مغرب او خدای عز وجل دور بینی شناسد این معنی کز خرد همچو جهل بر در نی کاندرین منزل فریب و هوس هست بهر شکست بند و قفس عقل در منزل ازل ز اول آخرش اولست همچو ازل که برین روی پشت دین آمد آن چنان بود وین چنین آمد زان درین بارگاه انده و غم از پی شادی بنی آدم علت فهم و وهم و هوش آمد که برهنه برهنه پوش آمد غیب را بهر دولت دو سرای گاه پوشیده گه صریح نمای شده بی هیچ عیب و ریب و شکی عقل و معقول و عاقل این سه یکی عقل در راه حق دلیل تو بس عقل هر جایگه خلیل تو بس چنگ در زن به عقل تا برهی ورنه گردی به هر رهی چو رهی کن مکن در پذیرد از فرمان پس به جان گوید این بکن مکن آن خوانده از قدر صایبان عرب ذات او را مدبر الاقرب عقل فعال نام او کرده پنج حس را غلام او کرده حس و اطباع خوانده او را میر نفس کلی ورا بسان وزیر فیض او نقشهای جافی شوی فعل او نفسهای صافی جوی فیض او در صفا سکینه روح فضل او در وفا سفینه نوح از پی مصلحت نه بهر هوس بیشتر میل او بود به دو کس یا به تأیید خسرو عادل یا به توحید عالم عامل ارچه او جوهر این دو کس عرضند لیکن او را متابع غرضند بر مجرد رعایتش بیش است بر خلیفت عنایتش بیش است زانکه بی این دو ملک و دین نبود هرکجا آن نباشد این نبود انس دارد همیشه با زهاد زانکه زهاد برتر از عباد جوهری همچو عقل باید و بس کز پی نفس کم زند چو نفس وارث رسم شرع و دین باشد از ازل تا ابد چنین باشد زیرکان را در این سرای کهن هیچ غمخواره ای مدان چو سخن عقل را گر سوی تو هست قرار جان حکمت فزای را مگذار از جهالت ترا رهاند عقل به حقیقت ترا رساند عقل مر ترا عقل دستگیر بس است عقل راه ترا خفیر بس است عقل مر نفس را دهد پیغام کای ز من مر ترا درود و سلام هرکه مر عقل را بینبوید از حدیثش همه نکت روید مرد عاقل همیشه تندارست مرد جاهل ذلیل و غمخوارست دل جاهل ز طمع باشد پر طمع از مال خلق جمله ببر آز خود را به زیر پای درآر عقل را جوی و جهل را بگذار آز چون اژدهاست مردم خوار تا نداری تو آز خود را خوار آز مانند خوک و خرس شناس آز بگذار و از کسی مهراس سینه تو درین هوس دایم چون سرابست و وهم ازو هایم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۳ - فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق عقل سلطان قادر خوش خوست آنکه سایه خداش گویند اوست سایه با ذات آشنا باشد سایه از ذات کی جدا باشد سایه جز بنده وار کی باشد سایه را اختیار کی باشد عقل کل تخته زیر گل دارد هرکجا امر امر قل دارد عقل تا پیش گوی فرمانست سخنش هم قرین قرآنست هرچه از بارگاه فرمان نیست آن همه درد تست درمان نیست عقل برتر ز وهم و حس و قیاس برترست از فلک ستاره شناس در مصالح مدبر جان اوست در ممالک دبیر یزدان اوست عقل را از عقیله باز شناس نبود همچو فربهی آماس عقل کل مر ترا رهاند زود از قرینی دیو و آتش و دود رحمة اللٰه نهاد عالم را حجة الحق سرای آدم را عقل اندر سرای پرده کن از برای قبول کن و مکن مقبلی بود مدبری شد باز باز اقبال یافت از پی راز قابل نور امر شد به همه درخور خود نه درخور کلمه هرکه او را مخالف از خود خست وانکه او را متابع از بد رست با خرد کن چو مشتری تدبیر چون قمر دین ز بهر غلبه مگیر نفس روینده در رعایت اوست نفس گوینده در هدایت اوست اوست از جود کاشف الغمة حضرت او نهایة الهمة عقل داند اسامی هرچیز او کند در به و بتر تمییز کدخدای تن بشر عقلست از همه حال با خبر عقلست پاک و مردار بر یکی خوانست جز به عقل این کجا توان دانست هرکه با عقل آشنا باشد از همه عیبها جدا باشد یافت عاقل ز روی فوز و فلاح در سرای فساد عین صلاح سخن عاقل از طریق قیاس در دین است و ذهن او الماس گرچه مرد هنر بیابانیست جان او لوح سر ربانیست هنر از مرد همچو روح از تن بی هنر مرده جان و زنده بدن شربت عقل بردبار چشد خر چو بی عقل بود بار کشد عقل چون ابجد حق از بر کرد جامه باطل از سرش بر کرد هرکه با عقل خویش نااهلست حلم او زور و علم او جهلست هرکه در بند قیلها افتاد عقل او در عقیله ها افتاد مرد بی عقل جز خیالی نیست بید بی بر ز دیو خالی نیست مغز عقل است و اختران ثقلند پیر عقل است و خاکیان طفلند دایه عقل آمد از برای سخن مجتهد را به گاهواره ظن عقل هم قادرست و هم مقدور عقل هم آمرست و هم مأمور برتر از صورت و مکان و محل در دروازه جهان ازل عقل شاهست و دیگران حشمند زانکه در مرتبت ز عقل کمند همه تشریف عقل ز اللٰه است ورنه بیچاره است و گمراهست عقل کل را بسان بام شناس نردبان پایه سوی بام حواس عقل تخته است و نفس نقش نمای نقش امرست و نقشبند خدای عقل را داد کردگار این عز ورنه کی دیدی این شرف هرگز عقل در کوی عشق نابیناست عاقلی کار بوعلی سیناست سوی تو عقل صلح یا کین است اینت ریش ار سوی تو عقل این است عقل کان رهنمای حیلت تست آن نه عقل است کان عقیلت تست از برای صلاح دشمن را عقل خوانده حواس روشن را منگر آن روشنی که هم به غرور کشت پروانه را چراغ از نور عقل را هرکه با بدی آمیخت لاجرم عقل جست و او آویخت آنچه عقلت نمود آن ره گیر رخ و اسبت چو شد کم شه گیر آشنا نیست هرکه بیگانه است هرکرا عقل نیست دیوانه است گنگ باید مرید پیر نیاز تا شود عقل او سخن پرداز چون سخن گوی گشت عقل مرید مرده بر در بمانده دیو مرید هرکه در عقل همچو سلمان شد دان که دیو دلش مسلمان شد لاجرم چون ز عقل یافت کمال سه بیابان برد به سیصد سال هرکرا رای و روی سلمانیست آخرین منزلش مسلمانیست نیست از عقل در سرای غرور تبش و تابش از دم انگور وز خرد نیست در خیال سوای می و شطرنج و نرد و بربط و نای خرد از بهر امن و امر آمد نز پی خمر و زمر قمر آمد عقل فرمان پادشاهی راست نز پی لاهی و ملاهی راست زاجر زمر و ناهی خمر اوست وآنکه بشنیده ای اولواالامر اوست وین سلاطین که نز ره دین اند نه سلاطین که آن شیاطین اند عقل کز بهر مال و جاه و دهست دان که عطار نیست ناک دهست عقل طرار و حیله گر نبود عقل دو روی و کینه ور نبود عقل از اشعار عار دارد عار عقل را با دروغ و هرزه چکار عقل بر هیچ دل ستم نکند به طمع قصد مدح و ذم نکند عقل جز خواجه محقق نیست عقل صوفیچه مبقبق نیست آنکه او آب ریز و نان طلبست وانکه ناشی وانکه بوالعجبست وانکه از بهر مجمع رندان کرد تف تموز در زندان وانکه سرمای دی مهی را باز بند بر می نهد ز روی نیاز وانکه داهی و آنکه سالوسیست وانکه غماز وآنکه ناموسیست وانکه از سنگ شیشه پردازد وانکه در حقه مهره می بازد وانکه او بر زمین هزاران بار پای بر سر نهاد چنبروار هست بسیار زین نسق به جهان که حساب و شمار آن نتوان این همه عقلهای عاریتی است کز پی جاه و مال و بد نیتیست این همه زرنمای خاک دهند همه عطار شکل و ناک دهند هر دهایی که ناپسندیده است حس انسان ز عقل دزدیده است هرچه نیکوست گر بدست بدست آن او نیست گم شده خردست عقل را جز صلاح نبود کار عقل را در صلاح هرزه مدار عقل خود کارهای بد نکند هرچه آن ناپسند خود نکند عقل در دست یک رمه خود رای چون چراغی است در طهارت جای خردی بوده اصل و دانش و مزد زشت نامی اوست مشتی دزد عقل هرگز به کذب راضی نیست عقل هرگز وکیل قاضی نیست عقل جز راست گوی و لمتر نیست حیله سازنده و گلو بر نیست عقل هرگز خطا نیندیشد با من و تو بلا نیندیشد عقل دمساز زور و بهتان نیست پرده پوش فلان و بهمان نیست کرده چون در نهاد پای به قیل دست حیدر سزای عقل عقیل درد ایتام و انده اطفال آوریدش طمع به بیت المال داد چون خواست از علی داروش آهنی تافته سوی پهلوش زور او چون نداشت گاه مقیل نه بنالید زار عقل عقیل تا بدانی براستی نه به روی که دل از پشت چشم بیند روی زانکه اندر نگارخانه جان از پی پنج حس و چار ارکان عقل از این کارها کرانه کند عقل کی قصد دام و دانه کند کرم کردار گرد خویش تنند زانکه در بند جهل خویشتنند گرچه از زرق و خدعه و تلبیس وز پی شادی دل ابلیس از گل تو بنفشه رویانند تیره رایان و خیره رویانند آنکه زیشان حکیم تر در کار در نهان گزدمست و پیدا یار در سخا کند و در جفا تیزند همچو بهمان بهمن انگیزند تا ترا عقل دوربین چکند خویشتن را به تو جز این چه کند عقل جایی جمال بنماید که مرفه شود برآساید ننماید ترا ز خویش نشان تا تو او را مکان کنی زندان مر ترا عقل چهره ننموده است ور بننمود چهره بر سودست این کزین روی عقل مرد و زنست این نه عقل استراق اهرمنست ذهن قلاب و کاهن و ساحر رای دزد و مشعبد و شاعر این همه فطنت و دها و حیل از عطای عطاردست و زحل خود پدیدست تا به مکاری چه دهد هندویی و طراری دهش تیر و بخشش کیوان گوشه کشتت کنند همچو کمان دیو از این عقل گشت با شر و شور تا به مخراق لعنتی شد کور بگذر از عقل و خدعه و تلبیس که عزازیل ازین شدست ابلیس خردی را که آن دلیل بدیست لعنتش کن که بی خردیست عقل دانست خوی بخل از جود عقل بشناخت بوی بید از عود درگذر زین کیاست اوباش عقل دین جو و پس رو او باش عقل دین مر ترا نکو یاریست گر بیابی نه سرسری کاریست عقل دین مر ترا چو تیر کند بر همه آفریده میر کند عقل دین جز هدی عطا نکند تا نبردت به حق رها نکند نفس بی عقل احمقی باشد نوح بی روح زورقی باشد عقل مردان رسیده تا در حق شده از بند نیک و بد مطلق سوی عاقل چو دیو و دد باشد هرکه در بند نیک و بد باشد زانکه خود نیست عاقلان را برخ از چه از هفت میر و از نه چرخ چون همه نیک دید بد نکند زانکه بد والی خرد نکند والی چرخ و دهر کیست خرد عالم شرع و داد چیست خرد نیست اندر مقام راحت و رنج بر سر گنج به ز مار شکنج دایه ای زیر این کهن بنیاد نیست کس را چو عقل مادرزاد عقل تو روز و شب چو طوافان بر سر چارسوی صرافان خیره می گردد و همی گوید که فلان کون به نیک می شوید این فلان خوب و آن فلان زشتست این زمین شوره و آن زمین کشتست گل این خار و آب آن پست است دل این خفته عقل آن مست است این یکی عیسی آن دگر خر سول این سیم خضر و آن چهارم غول این بلندست و آن دگر کوتاه سرخ این شد از آن سپید و سیاه این همه بیهده است بگذر ازین شاه جان را لقب مکن فرزین تو ندانی طریق هشیاری تو خرد را دروغ زن داری پرده از روی عقل برتر کش چه زنی دست خیره بر ترکش چون نه ای مرد کار روز مصاف شب روی را بمان و خیره ملاف مرد درمان درد نی ز خرد دیر یابد ولیک زود خرد صفت عاقلان درین نو باغ کهنه نو کردنست پیش چراغ ز اول خلقت و بآخر عمر بوده در کار عقل جاهل و غمر کرد باید ز بهر کسب معاد کاسه چون کیسه خرد پر داد بر در غیب ترجمان خردست شاه تن جان و شاه جان خردست هرکه بهر هوا خرد را راند از دو خر تا ابد پیاده بماند گرچه بر بی خرد هوا چیرست بر در خانه هر سگی شیرست بی خرد را بدست فضل و هنر زانکه باشد هلاک مور از پر مار را چوت اجل فراز آید به سر ره ورا جواز آید دهد ایزد گه سؤال و جواب هرکسی را به قدر عقل ثواب دیل در جان خویشتن داری گر خرد را دروغ زن داری ور نداریم باور از قرآن ویل والمرسلات بر خود خوان عقل کردن به خوی رویی هست مسخ گشت آنکه مسح عقل شکست عقل را چون بیافتی بنواز از دل خویش جای او بر ساز

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۳ - فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق عقل سلطان قادر خوش خوست آنکه سایه خداش گویند اوست سایه با ذات آشنا باشد سایه از ذات کی جدا باشد سایه جز بنده وار کی باشد سایه را اختیار کی باشد عقل کل تخته زیر گل دارد هرکجا امر امر قل دارد عقل تا پیش گوی فرمانست سخنش هم قرین قرآنست هرچه از بارگاه فرمان نیست آن همه درد تست درمان نیست عقل برتر ز وهم و حس و قیاس برترست از فلک ستاره شناس در مصالح مدبر جان اوست در ممالک دبیر یزدان اوست عقل را از عقیله باز شناس نبود همچو فربهی آماس عقل کل مر ترا رهاند زود از قرینی دیو و آتش و دود رحمة اللٰه نهاد عالم را حجة الحق سرای آدم را عقل اندر سرای پرده کن از برای قبول کن و مکن مقبلی بود مدبری شد باز باز اقبال یافت از پی راز قابل نور امر شد به همه درخور خود نه درخور کلمه هرکه او را مخالف از خود خست وانکه او را متابع از بد رست با خرد کن چو مشتری تدبیر چون قمر دین ز بهر غلبه مگیر نفس روینده در رعایت اوست نفس گوینده در هدایت اوست اوست از جود کاشف الغمة حضرت او نهایة الهمة عقل داند اسامی هرچیز او کند در به و بتر تمییز کدخدای تن بشر عقلست از همه حال با خبر عقلست پاک و مردار بر یکی خوانست جز به عقل این کجا توان دانست هرکه با عقل آشنا باشد از همه عیبها جدا باشد یافت عاقل ز روی فوز و فلاح در سرای فساد عین صلاح سخن عاقل از طریق قیاس در دین است و ذهن او الماس گرچه مرد هنر بیابانیست جان او لوح سر ربانیست هنر از مرد همچو روح از تن بی هنر مرده جان و زنده بدن شربت عقل بردبار چشد خر چو بی عقل بود بار کشد عقل چون ابجد حق از بر کرد جامه باطل از سرش بر کرد هرکه با عقل خویش نااهلست حلم او زور و علم او جهلست هرکه در بند قیلها افتاد عقل او در عقیله ها افتاد مرد بی عقل جز خیالی نیست بید بی بر ز دیو خالی نیست مغز عقل است و اختران ثقلند پیر عقل است و خاکیان طفلند دایه عقل آمد از برای سخن مجتهد را به گاهواره ظن عقل هم قادرست و هم مقدور عقل هم آمرست و هم مأمور برتر از صورت و مکان و محل در دروازه جهان ازل عقل شاهست و دیگران حشمند زانکه در مرتبت ز عقل کمند همه تشریف عقل ز اللٰه است ورنه بیچاره است و گمراهست عقل کل را بسان بام شناس نردبان پایه سوی بام حواس عقل تخته است و نفس نقش نمای نقش امرست و نقشبند خدای عقل را داد کردگار این عز ورنه کی دیدی این شرف هرگز عقل در کوی عشق نابیناست عاقلی کار بوعلی سیناست سوی تو عقل صلح یا کین است اینت ریش ار سوی تو عقل این است عقل کان رهنمای حیلت تست آن نه عقل است کان عقیلت تست از برای صلاح دشمن را عقل خوانده حواس روشن را منگر آن روشنی که هم به غرور کشت پروانه را چراغ از نور عقل را هرکه با بدی آمیخت لاجرم عقل جست و او آویخت آنچه عقلت نمود آن ره گیر رخ و اسبت چو شد کم شه گیر آشنا نیست هرکه بیگانه است هرکرا عقل نیست دیوانه است گنگ باید مرید پیر نیاز تا شود عقل او سخن پرداز چون سخن گوی گشت عقل مرید مرده بر در بمانده دیو مرید هرکه در عقل همچو سلمان شد دان که دیو دلش مسلمان شد لاجرم چون ز عقل یافت کمال سه بیابان برد به سیصد سال هرکرا رای و روی سلمانیست آخرین منزلش مسلمانیست نیست از عقل در سرای غرور تبش و تابش از دم انگور وز خرد نیست در خیال سوای می و شطرنج و نرد و بربط و نای خرد از بهر امن و امر آمد نز پی خمر و زمر قمر آمد عقل فرمان پادشاهی راست نز پی لاهی و ملاهی راست زاجر زمر و ناهی خمر اوست وآنکه بشنیده ای اولواالامر اوست وین سلاطین که نز ره دین اند نه سلاطین که آن شیاطین اند عقل کز بهر مال و جاه و دهست دان که عطار نیست ناک دهست عقل طرار و حیله گر نبود عقل دو روی و کینه ور نبود عقل از اشعار عار دارد عار عقل را با دروغ و هرزه چکار عقل بر هیچ دل ستم نکند به طمع قصد مدح و ذم نکند عقل جز خواجه محقق نیست عقل صوفیچه مبقبق نیست آنکه او آب ریز و نان طلبست وانکه ناشی وانکه بوالعجبست وانکه از بهر مجمع رندان کرد تف تموز در زندان وانکه سرمای دی مهی را باز بند بر می نهد ز روی نیاز وانکه داهی و آنکه سالوسیست وانکه غماز وآنکه ناموسیست وانکه از سنگ شیشه پردازد وانکه در حقه مهره می بازد وانکه او بر زمین هزاران بار پای بر سر نهاد چنبروار هست بسیار زین نسق به جهان که حساب و شمار آن نتوان این همه عقلهای عاریتی است کز پی جاه و مال و بد نیتیست این همه زرنمای خاک دهند همه عطار شکل و ناک دهند هر دهایی که ناپسندیده است حس انسان ز عقل دزدیده است هرچه نیکوست گر بدست بدست آن او نیست گم شده خردست عقل را جز صلاح نبود کار عقل را در صلاح هرزه مدار عقل خود کارهای بد نکند هرچه آن ناپسند خود نکند عقل در دست یک رمه خود رای چون چراغی است در طهارت جای خردی بوده اصل و دانش و مزد زشت نامی اوست مشتی دزد عقل هرگز به کذب راضی نیست عقل هرگز وکیل قاضی نیست عقل جز راست گوی و لمتر نیست حیله سازنده و گلو بر نیست عقل هرگز خطا نیندیشد با من و تو بلا نیندیشد عقل دمساز زور و بهتان نیست پرده پوش فلان و بهمان نیست کرده چون در نهاد پای به قیل دست حیدر سزای عقل عقیل درد ایتام و انده اطفال آوریدش طمع به بیت المال داد چون خواست از علی داروش آهنی تافته سوی پهلوش زور او چون نداشت گاه مقیل نه بنالید زار عقل عقیل تا بدانی براستی نه به روی که دل از پشت چشم بیند روی زانکه اندر نگارخانه جان از پی پنج حس و چار ارکان عقل از این کارها کرانه کند عقل کی قصد دام و دانه کند کرم کردار گرد خویش تنند زانکه در بند جهل خویشتنند گرچه از زرق و خدعه و تلبیس وز پی شادی دل ابلیس از گل تو بنفشه رویانند تیره رایان و خیره رویانند آنکه زیشان حکیم تر در کار در نهان گزدمست و پیدا یار در سخا کند و در جفا تیزند همچو بهمان بهمن انگیزند تا ترا عقل دوربین چکند خویشتن را به تو جز این چه کند عقل جایی جمال بنماید که مرفه شود برآساید ننماید ترا ز خویش نشان تا تو او را مکان کنی زندان مر ترا عقل چهره ننموده است ور بننمود چهره بر سودست این کزین روی عقل مرد و زنست این نه عقل استراق اهرمنست ذهن قلاب و کاهن و ساحر رای دزد و مشعبد و شاعر این همه فطنت و دها و حیل از عطای عطاردست و زحل خود پدیدست تا به مکاری چه دهد هندویی و طراری دهش تیر و بخشش کیوان گوشه کشتت کنند همچو کمان دیو از این عقل گشت با شر و شور تا به مخراق لعنتی شد کور بگذر از عقل و خدعه و تلبیس که عزازیل ازین شدست ابلیس خردی را که آن دلیل بدیست لعنتش کن که بی خردیست عقل دانست خوی بخل از جود عقل بشناخت بوی بید از عود درگذر زین کیاست اوباش عقل دین جو و پس رو او باش عقل دین مر ترا نکو یاریست گر بیابی نه سرسری کاریست عقل دین مر ترا چو تیر کند بر همه آفریده میر کند عقل دین جز هدی عطا نکند تا نبردت به حق رها نکند نفس بی عقل احمقی باشد نوح بی روح زورقی باشد عقل مردان رسیده تا در حق شده از بند نیک و بد مطلق سوی عاقل چو دیو و دد باشد هرکه در بند نیک و بد باشد زانکه خود نیست عاقلان را برخ از چه از هفت میر و از نه چرخ چون همه نیک دید بد نکند زانکه بد والی خرد نکند والی چرخ و دهر کیست خرد عالم شرع و داد چیست خرد نیست اندر مقام راحت و رنج بر سر گنج به ز مار شکنج دایه ای زیر این کهن بنیاد نیست کس را چو عقل مادرزاد عقل تو روز و شب چو طوافان بر سر چارسوی صرافان خیره می گردد و همی گوید که فلان کون به نیک می شوید این فلان خوب و آن فلان زشتست این زمین شوره و آن زمین کشتست گل این خار و آب آن پست است دل این خفته عقل آن مست است این یکی عیسی آن دگر خر سول این سیم خضر و آن چهارم غول این بلندست و آن دگر کوتاه سرخ این شد از آن سپید و سیاه این همه بیهده است بگذر ازین شاه جان را لقب مکن فرزین تو ندانی طریق هشیاری تو خرد را دروغ زن داری پرده از روی عقل برتر کش چه زنی دست خیره بر ترکش چون نه ای مرد کار روز مصاف شب روی را بمان و خیره ملاف مرد درمان درد نی ز خرد دیر یابد ولیک زود خرد صفت عاقلان درین نو باغ کهنه نو کردنست پیش چراغ ز اول خلقت و بآخر عمر بوده در کار عقل جاهل و غمر کرد باید ز بهر کسب معاد کاسه چون کیسه خرد پر داد بر در غیب ترجمان خردست شاه تن جان و شاه جان خردست هرکه بهر هوا خرد را راند از دو خر تا ابد پیاده بماند گرچه بر بی خرد هوا چیرست بر در خانه هر سگی شیرست بی خرد را بدست فضل و هنر زانکه باشد هلاک مور از پر مار را چوت اجل فراز آید به سر ره ورا جواز آید دهد ایزد گه سؤال و جواب هرکسی را به قدر عقل ثواب دیل در جان خویشتن داری گر خرد را دروغ زن داری ور نداریم باور از قرآن ویل والمرسلات بر خود خوان عقل کردن به خوی رویی هست مسخ گشت آنکه مسح عقل شکست عقل را چون بیافتی بنواز از دل خویش جای او بر ساز

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۴ - در شرف نفس و عقل پدر و مادر جهان لطیف نفس گویا شناس و عقل شریف زین دو جفت شریف طاق مباش واندرین هر دو اصل عاق مباش بندگی کن همیشه ایشان را مده از دست در پریشان را گرشان بعد امر بپرستند این دو گوهر سزای آن هستند پدر و مادری که نازارند حکما عقل و نفس را دارند مایه بخش سپهر و ارکانند پیشکاران عالم جانند سبب جسمت این دو جسمانیست علت روحت آن دو روحانیست آن دوت از آرزو سپرده به خاک وآن دوت از قدر برده بر افلاک حق آن دو شریف را بگذار حق این هر دو هم فرو مگذار وانکه در راه کعبه از سر داد اشتر این داد اگرت زاد آن داد خرد از تو تویی برد جاوید آب را در هوا کشد خورشید خرد آمد مشاطه جانت خرد آمد چراغ ایمانت حقه حق دراین جهان خردست سر به مهرست و پایدار خودست عقل در کارگاه کن فیکون از پی جلوه قرار و سکون در ازل چون حدیث با خود راند تا ابد همچو کرم پیله بماند سوی بازار دین چو جستی راه رستی ار جستی از ملامت گاه از کژی دور باش و کاژ مباش چون نه ای عود خیره ناژ مباش که کژی نفس عشوه آگین راست راستی عقل عافیت بین راست خرد از بد ترا نجات دهد خرد از دوزخت برات دهد جاهلی کفر و عاقلی دین است عیب جو آن و غیب گو این است کشد این را هوا سوی سجین برد آنرا خرد به علیین منگر آن تات بد چه فرماید آن نگر کت خرد چه فرماید کند ار عاقلت به حق در خشم به از آن کت ببندد ابله چشم همه کار تو باد با عقلا دور بادی ز صحبت جهلا سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۵ - حکایت در داد و ستد خردمند معن دادی خمی درم به دمی باز کردی مکاس در درمی گفت این خوی نزد من نه بدست جود مال و بخیلی خردست مال بدهم پی جوانمردی عقل ندهم به کس به نامردی در سخاوت چنانکه خواهی ده لیکن اندر معاملت بسته ستد و داد را مباش زبون مرده بهتر که زنده و مغبون مرد باشی به گاه بیع و شری از ثریا نیوفتی به ثری عقل دست و زبان کوته دان آرزو رأس مال ابله دان ای خرد کرده سرفراز ترا سر نگونسار کرده آز ترا مرد گرد در خرد گردد تنگ میدان به گرد خود گردد هرکجا رخ نهادی ای عاقل تو به آیی چو بد نداری دل هرکه تدبیر رای بد نکند ستد و داد بی خرد نکند بی خرد را ز خود نباشد سود بود او آتش است و سودش دود که ازو تیره تیرگی آرد چشم را خیره خیرگی آرد حاکم عقل را در این بنیاد کارها محکم است و دلها شاد زانکه در مکتب علوم ازل از پی راندن رسوم عمل نتف او در آسمانه نقل نکتش در کتابخانه عقل از خرد خواجه شو که سنگ سپید لعل شد زیر دامن خورشید اوست بهر بقای جاویدان دفتر نفش و خامه فرمان

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۴ - در شرف نفس و عقل پدر و مادر جهان لطیف نفس گویا شناس و عقل شریف زین دو جفت شریف طاق مباش واندرین هر دو اصل عاق مباش بندگی کن همیشه ایشان را مده از دست در پریشان را گرشان بعد امر بپرستند این دو گوهر سزای آن هستند پدر و مادری که نازارند حکما عقل و نفس را دارند مایه بخش سپهر و ارکانند پیشکاران عالم جانند سبب جسمت این دو جسمانیست علت روحت آن دو روحانیست آن دوت از آرزو سپرده به خاک وآن دوت از قدر برده بر افلاک حق آن دو شریف را بگذار حق این هر دو هم فرو مگذار وانکه در راه کعبه از سر داد اشتر این داد اگرت زاد آن داد خرد از تو تویی برد جاوید آب را در هوا کشد خورشید خرد آمد مشاطه جانت خرد آمد چراغ ایمانت حقه حق دراین جهان خردست سر به مهرست و پایدار خودست عقل در کارگاه کن فیکون از پی جلوه قرار و سکون در ازل چون حدیث با خود راند تا ابد همچو کرم پیله بماند سوی بازار دین چو جستی راه رستی ار جستی از ملامت گاه از کژی دور باش و کاژ مباش چون نه ای عود خیره ناژ مباش که کژی نفس عشوه آگین راست راستی عقل عافیت بین راست خرد از بد ترا نجات دهد خرد از دوزخت برات دهد جاهلی کفر و عاقلی دین است عیب جو آن و غیب گو این است کشد این را هوا سوی سجین برد آنرا خرد به علیین منگر آن تات بد چه فرماید آن نگر کت خرد چه فرماید کند ار عاقلت به حق در خشم به از آن کت ببندد ابله چشم همه کار تو باد با عقلا دور بادی ز صحبت جهلا سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۵ - حکایت در داد و ستد خردمند معن دادی خمی درم به دمی باز کردی مکاس در درمی گفت این خوی نزد من نه بدست جود مال و بخیلی خردست مال بدهم پی جوانمردی عقل ندهم به کس به نامردی در سخاوت چنانکه خواهی ده لیکن اندر معاملت بسته ستد و داد را مباش زبون مرده بهتر که زنده و مغبون مرد باشی به گاه بیع و شری از ثریا نیوفتی به ثری عقل دست و زبان کوته دان آرزو رأس مال ابله دان ای خرد کرده سرفراز ترا سر نگونسار کرده آز ترا مرد گرد در خرد گردد تنگ میدان به گرد خود گردد هرکجا رخ نهادی ای عاقل تو به آیی چو بد نداری دل هرکه تدبیر رای بد نکند ستد و داد بی خرد نکند بی خرد را ز خود نباشد سود بود او آتش است و سودش دود که ازو تیره تیرگی آرد چشم را خیره خیرگی آرد حاکم عقل را در این بنیاد کارها محکم است و دلها شاد زانکه در مکتب علوم ازل از پی راندن رسوم عمل نتف او در آسمانه نقل نکتش در کتابخانه عقل از خرد خواجه شو که سنگ سپید لعل شد زیر دامن خورشید اوست بهر بقای جاویدان دفتر نفش و خامه فرمان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۶ - در نفس کلّی و پیوستن به عقل و معرفت گوید در عبارت کتاب مسطورست رق منشور و بیت معمورست اوست در سایه پناه خرد حاجب بار بارگاه خرد کدخدای نبی مرسل اوست عقل ثانی و نفس اول اوست از پی استفادت و تحقیق عقل کل مصطفی و او صدیق دایم از جوهر پذیرنده اثر از نور عقل گیرنده هم دهنده است و هم ستاننده هم پذیرای و هم رساننده متوسط میان صورت و هوش شده زین سو زبان و زان سو گوش مرد چون عقل را پناه کند جرم و شکل سها چو ماه کند مدتی گرد عقل بر گردد گرچه باشد پسر پدر گردد پادشاهی شود ز مایه عقل آفتابی شود ز سایه عقل جوهرش چون کند ز نقصان نقل برتر آید یکی شود با عقل چون شد از فیض عقل بر خود شاه خلعت شوق یابد از اللٰه شوق چون در نهادش آویزد عقل کل را ز ره برانگیزد تاکنون عقل بود بر وی میر زو کنون عقل گشت امر پذیر چون شود بر نهاد خود مالک بشنود کارجعی الی ربک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۷ - در روح حیوانی گوید بعد ازان سالکان چو بشتابند علم حق در حدیث او یابند زانکه با علم صورت و صفتست فکرتش بیشتر ز معرفتست در بهار ار نه عدل وی بودی با گل و با گلاب کی بودی عقل همچون بهار دلجویست کاب فرزانگیش در جویست بال برنا نشاط زن باشد صبح اول دروغ زن باشد شب برنایی از فطیر بود پیر چون صبح مستطیر بود هست در خانقاه ربانی بر سر شارع مسلمانی از برای سرور سرو سهی نه ز راه بدی ز روی بهی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۸ - اندر کمال عقل چار طبعش مرید و او پیر است ده حواسش سپاه و او میر است رنگ پنداشت را ز تخته آز رو بشویش به آب و ذل و نیاز زانکه اندر سواد سایه شرع اصل دین را برای نکته فرع مایه داد از پی درنگ ترا سه قوی چارگونه رنگ ترا جان چو در عالم درنگ آید خود از این رنگهاش ننگ آید از پی جستن سلامت جان اسب جان را در این محیط مران داند آنرا که اهل ذهن و ذکا ست که سلامت به ساحل دریا ست دست و پای ترا به بند قضا هست بسته درین سپنج فضا پس تو با دست و پای بسته او روی دریا مجو به پشت کدو آشنا را اگر نمی دانی خر به قلزم درون چرا رانی ور ندانی تو آشنا بشنو خیره بیهوده بر مناره مرو در سباحت اگرچه استادی پیش من زین قبل بر استادی نه چو کشتی شکست ای رعنا شد سباحت وبال در دریا جز ز روی کمال عقل و خرد سه گز اطلس به نه درم که خرد نزد آن دل که معدن خردست همه نیک فلک به جمله بدست در دل و جان آنکه هشیارست بر سر و چشم آنکه بیدارست پل بود بر دو سوی آب سره چون گذشتی ازو چه پل چه دره

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۶ - در نفس کلّی و پیوستن به عقل و معرفت گوید در عبارت کتاب مسطورست رق منشور و بیت معمورست اوست در سایه پناه خرد حاجب بار بارگاه خرد کدخدای نبی مرسل اوست عقل ثانی و نفس اول اوست از پی استفادت و تحقیق عقل کل مصطفی و او صدیق دایم از جوهر پذیرنده اثر از نور عقل گیرنده هم دهنده است و هم ستاننده هم پذیرای و هم رساننده متوسط میان صورت و هوش شده زین سو زبان و زان سو گوش مرد چون عقل را پناه کند جرم و شکل سها چو ماه کند مدتی گرد عقل بر گردد گرچه باشد پسر پدر گردد پادشاهی شود ز مایه عقل آفتابی شود ز سایه عقل جوهرش چون کند ز نقصان نقل برتر آید یکی شود با عقل چون شد از فیض عقل بر خود شاه خلعت شوق یابد از اللٰه شوق چون در نهادش آویزد عقل کل را ز ره برانگیزد تاکنون عقل بود بر وی میر زو کنون عقل گشت امر پذیر چون شود بر نهاد خود مالک بشنود کارجعی الی ربک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۷ - در روح حیوانی گوید بعد ازان سالکان چو بشتابند علم حق در حدیث او یابند زانکه با علم صورت و صفتست فکرتش بیشتر ز معرفتست در بهار ار نه عدل وی بودی با گل و با گلاب کی بودی عقل همچون بهار دلجویست کاب فرزانگیش در جویست بال برنا نشاط زن باشد صبح اول دروغ زن باشد شب برنایی از فطیر بود پیر چون صبح مستطیر بود هست در خانقاه ربانی بر سر شارع مسلمانی از برای سرور سرو سهی نه ز راه بدی ز روی بهی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۸ - اندر کمال عقل چار طبعش مرید و او پیر است ده حواسش سپاه و او میر است رنگ پنداشت را ز تخته آز رو بشویش به آب و ذل و نیاز زانکه اندر سواد سایه شرع اصل دین را برای نکته فرع مایه داد از پی درنگ ترا سه قوی چارگونه رنگ ترا جان چو در عالم درنگ آید خود از این رنگهاش ننگ آید از پی جستن سلامت جان اسب جان را در این محیط مران داند آنرا که اهل ذهن و ذکا ست که سلامت به ساحل دریا ست دست و پای ترا به بند قضا هست بسته درین سپنج فضا پس تو با دست و پای بسته او روی دریا مجو به پشت کدو آشنا را اگر نمی دانی خر به قلزم درون چرا رانی ور ندانی تو آشنا بشنو خیره بیهوده بر مناره مرو در سباحت اگرچه استادی پیش من زین قبل بر استادی نه چو کشتی شکست ای رعنا شد سباحت وبال در دریا جز ز روی کمال عقل و خرد سه گز اطلس به نه درم که خرد نزد آن دل که معدن خردست همه نیک فلک به جمله بدست در دل و جان آنکه هشیارست بر سر و چشم آنکه بیدارست پل بود بر دو سوی آب سره چون گذشتی ازو چه پل چه دره

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۹ - اندر عزّت عقل عزت عقل هست سوی روان نزد روشن ضمیر پاک روان در اضافت سوی زمانه لطیف به اضافت به سوی عقل کثیف اول و آخر و عزیز و ذلیل علوی و سفلی و قبیح و جمیل غرض امر و دایه آدم عرض نفس و جوهر عالم هم ورای مراتب اسمی هم پذیرای صورت جسمی ذات او گشته مستدیر از نفس جنبش او اثرپذیر از نفس مایه و پایه مدارج اسم علت و آلت مراتب جسم این همه عقل را مسلم گشت آسمان عقل و روح سلم گشت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۰ - اندر جمال عقل سبب امت و رسولی او علت صورت و هیولی او او نهادست هم به امر قدم صورت اندر هیولی عالم کان وجودی که بی زبان باشد از هیولی عقل و جان باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۱ - در آفرینش جهان از برای تناهی اندر کرد عالم جسم گویی آمد گرد متساوی نهاد چون گویی متفاوت نه سویی از سویی هست ممتد جهان و اندر حد متناهی جهت بود ممتد بعد از آن در ولایت تصویر مرتبه نقش دان و نقش پذیر ز اول جان و آخر مرجان فاعل و منفعل در این دو میان در سرای صفت پذیر فنا از پی رفعت قصور و بنا عقل در بند امر بنشسته نفس در شوق عقل دل خسته صورت از بهر مایه اندر بند نه فلک را به دست هفت کمند وز درون فلک چهار گهر همه در بند و خصم یکدیگر سه موالید از این چهار ارکان چون نبات و معادن و حیوان چون نباتی غذای حیوان شد حیوان هم غذای انسان شد نطق انسان چو شد غذای ملک تا بدین روی باز شد به فلک ورنه در عالم یقین و گمان خر همان بودی و حکیم همان نطق زیبا ز خامشی بهتر ورنه در جان فرامشی بهتر در سخن در ببایدت سفتن ورنه گنگی به از سخن گفتن گنگ اندر حدیث کم آواز به که بسیار گوی بیهده تاز کرد عقلت نصیحتی محکم که نکو گوی باش یا ابکم گر نصیحت قبول کردی تو فضل را کی فضول کردی تو سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۲ - اندر مراتب عقل هست اعضا چو شهر و پیشه وران عقل دستور و دل در او سلطان خشم شحنه است و آرزو عامل این یکی ظالم آن دگر جاهل عامل ار هیچ شرط بگذارد خرد او را به شحنه بسپارد شحنه گر هیچ گون سگالد بد این موکل برو بود ز خرد نفس سلطان اگر بود عادل با تن و عقل و جان شود بی دل ترجمان دل است نطق و زبان مر زبان تنست سود و زیان ترجمان چون ز روی دور زمان پشت یابد ز قوت سلطان گر بیابند ازینکه گفتم بهر خوش بود پادشا و خرم شهر ور همه طالبان کام شوند مالک ملک ناتمام شوند گرنه در امر عقل و دل باشند همه هم خوار و هم خجل باشند عقل و دل را اگر مطیع شوند در حضیض فنا رفیع شوند

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۹ - اندر عزّت عقل عزت عقل هست سوی روان نزد روشن ضمیر پاک روان در اضافت سوی زمانه لطیف به اضافت به سوی عقل کثیف اول و آخر و عزیز و ذلیل علوی و سفلی و قبیح و جمیل غرض امر و دایه آدم عرض نفس و جوهر عالم هم ورای مراتب اسمی هم پذیرای صورت جسمی ذات او گشته مستدیر از نفس جنبش او اثرپذیر از نفس مایه و پایه مدارج اسم علت و آلت مراتب جسم این همه عقل را مسلم گشت آسمان عقل و روح سلم گشت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۰ - اندر جمال عقل سبب امت و رسولی او علت صورت و هیولی او او نهادست هم به امر قدم صورت اندر هیولی عالم کان وجودی که بی زبان باشد از هیولی عقل و جان باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۱ - در آفرینش جهان از برای تناهی اندر کرد عالم جسم گویی آمد گرد متساوی نهاد چون گویی متفاوت نه سویی از سویی هست ممتد جهان و اندر حد متناهی جهت بود ممتد بعد از آن در ولایت تصویر مرتبه نقش دان و نقش پذیر ز اول جان و آخر مرجان فاعل و منفعل در این دو میان در سرای صفت پذیر فنا از پی رفعت قصور و بنا عقل در بند امر بنشسته نفس در شوق عقل دل خسته صورت از بهر مایه اندر بند نه فلک را به دست هفت کمند وز درون فلک چهار گهر همه در بند و خصم یکدیگر سه موالید از این چهار ارکان چون نبات و معادن و حیوان چون نباتی غذای حیوان شد حیوان هم غذای انسان شد نطق انسان چو شد غذای ملک تا بدین روی باز شد به فلک ورنه در عالم یقین و گمان خر همان بودی و حکیم همان نطق زیبا ز خامشی بهتر ورنه در جان فرامشی بهتر در سخن در ببایدت سفتن ورنه گنگی به از سخن گفتن گنگ اندر حدیث کم آواز به که بسیار گوی بیهده تاز کرد عقلت نصیحتی محکم که نکو گوی باش یا ابکم گر نصیحت قبول کردی تو فضل را کی فضول کردی تو سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۲ - اندر مراتب عقل هست اعضا چو شهر و پیشه وران عقل دستور و دل در او سلطان خشم شحنه است و آرزو عامل این یکی ظالم آن دگر جاهل عامل ار هیچ شرط بگذارد خرد او را به شحنه بسپارد شحنه گر هیچ گون سگالد بد این موکل برو بود ز خرد نفس سلطان اگر بود عادل با تن و عقل و جان شود بی دل ترجمان دل است نطق و زبان مر زبان تنست سود و زیان ترجمان چون ز روی دور زمان پشت یابد ز قوت سلطان گر بیابند ازینکه گفتم بهر خوش بود پادشا و خرم شهر ور همه طالبان کام شوند مالک ملک ناتمام شوند گرنه در امر عقل و دل باشند همه هم خوار و هم خجل باشند عقل و دل را اگر مطیع شوند در حضیض فنا رفیع شوند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۳ - در ذکر قوای حاسّه و حافظه نفس کو مر ترا چو جان دارست بی تو در جسم تو بسی کارست گرچه آن پنج شحنه بی کارند سه وکیل از درونت بیدارند آن کند هضم و این کند قسمت آن برد ثفل و این نهد نعمت آن نماید ره این کند تدبیر این شود حافظ آن کند تعبیر آن نبینی که چون به خواب شوی فارغ از زحمت و عذاب شوی از برای فراغت و خوابت وز برای صلاح و اسبابت اندرین خاکدان ز آتش و باد ز آب روی تو برد خاک نژاد تا ترا بر سریر سر خرد بنشاند ز بهر راحت خود تو بر آسوده و خرد بر کار تو بخفته درونت او بیدار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۴ - اندر جمع بین عقل و شرع عقل چشم و پیمبری نورست آن ازین این از آن نه بس دورست اینکه در دست شهوت و خشمند چشم بی نور و نور بی چشمند نور بی چشم شاخ بی بر دان چشم بی نور جسم بی سر دان این تواضع نمای پر تلبیس وآن تکبر فزای چون ابلیس این ز دست امیر چیز دهد وآن ز کون رییس تیز دهد نیست جز شرع و عقل و جان و دماغ خلق را در دو خطه چشم و چراغ چون ترا از خرد هوا بدلست خنده ت آید ز هرچه جز جدلست چون خرد سوی هر دلی پوید وز دل هرکسی سخن گوید از پی مصلحت درین بنیاد کاولش آتش است و آخر باد قهرمان امین یزدانیست بهرمان نگین انسانیست عقل جز داد و جز کرم نکند که اولوالامر خود ستم نکند عقل چون برگشاد زاغ هوس درکشد چون تذرو سر در خس راکبی کز خرد عنان دارد اسب انجام زیر ران دارد چهره ای را که روز بد نبود هیچ مشاطه چون خرد نبود از خرد بدگهر نگیرد فر کی شود سنگ بدگهر گوهر مده ای پور روز نیک به بد با خردرو زآن نه با دل خود با خرد باش و از هوا بگریز که هوا علتیست رنگ آمیز کون بی تجربت فساد بود تجربت عقل مستفاد بود خرد از بهر عاطفت باشد ختم عمرش بر این صفت باشد خرد از بهر بر و احسانست زانکه خود خلقتش ازین سانست حرف بد بر زبان بون باشد هرکه با دین بود نه دون باشد ملک عقل از عقود کانی به پادشاهی ز پاسبانی به عقل را هیچ مدح نتوان گفت جز بدو در مدح نتوان سفت شو رها کن جهان فانی را تا بدانی جمال باقی را آن کسی کو به ملک عقل رسید دو جهان را چنانکه هست بدید از برای حصول نعمت دل در دل آویز خاک بر سر گل ای خداوند خالق سبحان من رهی را به ملک عقل رسان سخن عقل چون تمام آمد علم را در جهان نظام آمد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۳ - در ذکر قوای حاسّه و حافظه نفس کو مر ترا چو جان دارست بی تو در جسم تو بسی کارست گرچه آن پنج شحنه بی کارند سه وکیل از درونت بیدارند آن کند هضم و این کند قسمت آن برد ثفل و این نهد نعمت آن نماید ره این کند تدبیر این شود حافظ آن کند تعبیر آن نبینی که چون به خواب شوی فارغ از زحمت و عذاب شوی از برای فراغت و خوابت وز برای صلاح و اسبابت اندرین خاکدان ز آتش و باد ز آب روی تو برد خاک نژاد تا ترا بر سریر سر خرد بنشاند ز بهر راحت خود تو بر آسوده و خرد بر کار تو بخفته درونت او بیدار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۴ - اندر جمع بین عقل و شرع عقل چشم و پیمبری نورست آن ازین این از آن نه بس دورست اینکه در دست شهوت و خشمند چشم بی نور و نور بی چشمند نور بی چشم شاخ بی بر دان چشم بی نور جسم بی سر دان این تواضع نمای پر تلبیس وآن تکبر فزای چون ابلیس این ز دست امیر چیز دهد وآن ز کون رییس تیز دهد نیست جز شرع و عقل و جان و دماغ خلق را در دو خطه چشم و چراغ چون ترا از خرد هوا بدلست خنده ت آید ز هرچه جز جدلست چون خرد سوی هر دلی پوید وز دل هرکسی سخن گوید از پی مصلحت درین بنیاد کاولش آتش است و آخر باد قهرمان امین یزدانیست بهرمان نگین انسانیست عقل جز داد و جز کرم نکند که اولوالامر خود ستم نکند عقل چون برگشاد زاغ هوس درکشد چون تذرو سر در خس راکبی کز خرد عنان دارد اسب انجام زیر ران دارد چهره ای را که روز بد نبود هیچ مشاطه چون خرد نبود از خرد بدگهر نگیرد فر کی شود سنگ بدگهر گوهر مده ای پور روز نیک به بد با خردرو زآن نه با دل خود با خرد باش و از هوا بگریز که هوا علتیست رنگ آمیز کون بی تجربت فساد بود تجربت عقل مستفاد بود خرد از بهر عاطفت باشد ختم عمرش بر این صفت باشد خرد از بهر بر و احسانست زانکه خود خلقتش ازین سانست حرف بد بر زبان بون باشد هرکه با دین بود نه دون باشد ملک عقل از عقود کانی به پادشاهی ز پاسبانی به عقل را هیچ مدح نتوان گفت جز بدو در مدح نتوان سفت شو رها کن جهان فانی را تا بدانی جمال باقی را آن کسی کو به ملک عقل رسید دو جهان را چنانکه هست بدید از برای حصول نعمت دل در دل آویز خاک بر سر گل ای خداوند خالق سبحان من رهی را به ملک عقل رسان سخن عقل چون تمام آمد علم را در جهان نظام آمد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱ - فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح فی العلم و درجة العلم و المتعلم والسایل والمسیول قال اللٰه تعالی والذین اوتوا العلم درجات و قال ایضا قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون قال النبی علیه السلام العلماء ورثة الانبیاء و قال ایضا اطلبوا العلم ولو بالصین و قال صلی اللٰه علیه و سلم نوم العلماء خیر من عبادة الجهلاء و قال العلم علمان علم الابدان و علم الادیان علم سوی در آله برد نه سوی مال و نفس و جاه برد آنچه دانسته ای به کار درآر پس دگر علم جوی از در کار حلم باید نخست پس علمت برخور از علم خوانده با حلمت علم بی حلم خاک کوی بود علم با حلم آب روی بود جان بی علم دل بمیراند شاخ بی بار ریو گیراند جاهل از جاه و مال جوید سود مزد آجل به عاجل آرد زود مرد بی علم لیف درد بود در ز بحر بزرگ خرد بود هرکرا علم نیست گمراهست دست او زان سرای کوتاهست مرد را علم ره دهد به نعیم مرد را جهل در برد به جحیم علم باشد دلیل نعمت و ناز خنک آنرا که علم شد دمساز روز کارند اهل علم و هنر سینه شان چرخ و نکتشان اختر صبر مردان چو جفت شد با علم چون بدانند خلق باشد و حلم علم از حلم نیک پی گردد سنگ بی سنگ لعل کی گردد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۲ - التمثیل فی وضع الشی بغیر موضعه آن شنیدی که ابلهی برخاست سرگذشت از مخنثی درخواست که بگو سرگذشتی ای بهمان گفت رو رو مزح مکن هله هان کسی از حیز سرگذشت نجست حیز را کون گذشت باید گفت گوش سوی همه سخنها دار هرچه زان به درون جان بنگار هرچه مایه صفا بدان ده روی هرچه مایه کدر گذر کن زوی حجت ایزدست در گردن خواندن علم و کار ناکردن کرده ای همچو گوز بن گردن از چه از عشوه و قفا خوردن مخر آن عشوه کاندرین بنیاد عشوه تن پر کند ولیک از باد مشک پر بادی از سر و دل و تن ریسمانی شوی به یک سوزن در جهان خراب بی فریاد کس گرفتار باد عشوه مباد قبله اول ز قبله باز شناس تا بدانی تو فربهی ز اماس چند ازین در نفاق و محتالی چشمها درد و لاف کحالی هرکه مغرور بانگ غولانست اجلش زیر ام غیلانست علمت از جان و مالت از تن تست آن دو معشوقه این دو دشمن تست پاک شو تا ز اهل دین گردی آن چنان باش تا چنین گردی رهروان را ز نطق نبود ساز پیل فربه بود ضعیف آواز علمدان کدخدای دو جهانست وآنکه نادان حقیر و حیرانست حکما بار جمله بربستند همه رفتند و زین هوس رستند تو گل و دین درین جهان بستی ای نه هشیار چون چنین مستی علم دان خاصه خدا آمد علم خوان شوخ و نر گدا آمد بهر دین با سفیه رای مزن رگ قیفال بهر پای مزن بد ز نیکان سلامتی نشود که ز بیجاده قیمتی نشود در دونی برای زر نزنند باسلیق از برای سر نزنند آنکه را علتی بود در پشت چون بنالد ز پنجه و انگشت چون تو بر سر نهی ورا مرهم نفزاید ز مرهمش مرهم آن حکیمان که روی بنمایند بر گل و بر دلت نبخشایند

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱ - فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح فی العلم و درجة العلم و المتعلم والسایل والمسیول قال اللٰه تعالی والذین اوتوا العلم درجات و قال ایضا قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون قال النبی علیه السلام العلماء ورثة الانبیاء و قال ایضا اطلبوا العلم ولو بالصین و قال صلی اللٰه علیه و سلم نوم العلماء خیر من عبادة الجهلاء و قال العلم علمان علم الابدان و علم الادیان علم سوی در آله برد نه سوی مال و نفس و جاه برد آنچه دانسته ای به کار درآر پس دگر علم جوی از در کار حلم باید نخست پس علمت برخور از علم خوانده با حلمت علم بی حلم خاک کوی بود علم با حلم آب روی بود جان بی علم دل بمیراند شاخ بی بار ریو گیراند جاهل از جاه و مال جوید سود مزد آجل به عاجل آرد زود مرد بی علم لیف درد بود در ز بحر بزرگ خرد بود هرکرا علم نیست گمراهست دست او زان سرای کوتاهست مرد را علم ره دهد به نعیم مرد را جهل در برد به جحیم علم باشد دلیل نعمت و ناز خنک آنرا که علم شد دمساز روز کارند اهل علم و هنر سینه شان چرخ و نکتشان اختر صبر مردان چو جفت شد با علم چون بدانند خلق باشد و حلم علم از حلم نیک پی گردد سنگ بی سنگ لعل کی گردد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۲ - التمثیل فی وضع الشی بغیر موضعه آن شنیدی که ابلهی برخاست سرگذشت از مخنثی درخواست که بگو سرگذشتی ای بهمان گفت رو رو مزح مکن هله هان کسی از حیز سرگذشت نجست حیز را کون گذشت باید گفت گوش سوی همه سخنها دار هرچه زان به درون جان بنگار هرچه مایه صفا بدان ده روی هرچه مایه کدر گذر کن زوی حجت ایزدست در گردن خواندن علم و کار ناکردن کرده ای همچو گوز بن گردن از چه از عشوه و قفا خوردن مخر آن عشوه کاندرین بنیاد عشوه تن پر کند ولیک از باد مشک پر بادی از سر و دل و تن ریسمانی شوی به یک سوزن در جهان خراب بی فریاد کس گرفتار باد عشوه مباد قبله اول ز قبله باز شناس تا بدانی تو فربهی ز اماس چند ازین در نفاق و محتالی چشمها درد و لاف کحالی هرکه مغرور بانگ غولانست اجلش زیر ام غیلانست علمت از جان و مالت از تن تست آن دو معشوقه این دو دشمن تست پاک شو تا ز اهل دین گردی آن چنان باش تا چنین گردی رهروان را ز نطق نبود ساز پیل فربه بود ضعیف آواز علمدان کدخدای دو جهانست وآنکه نادان حقیر و حیرانست حکما بار جمله بربستند همه رفتند و زین هوس رستند تو گل و دین درین جهان بستی ای نه هشیار چون چنین مستی علم دان خاصه خدا آمد علم خوان شوخ و نر گدا آمد بهر دین با سفیه رای مزن رگ قیفال بهر پای مزن بد ز نیکان سلامتی نشود که ز بیجاده قیمتی نشود در دونی برای زر نزنند باسلیق از برای سر نزنند آنکه را علتی بود در پشت چون بنالد ز پنجه و انگشت چون تو بر سر نهی ورا مرهم نفزاید ز مرهمش مرهم آن حکیمان که روی بنمایند بر گل و بر دلت نبخشایند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۳ - فی الجاهل و یظن العالم رافضی را عوام در تف کین می زدند از پی حمیت دین یکی از رهگذر درآمد زود بیش از آن زد که آن گره زده بود گفتم ار می زدند ایشانش بهر اشکال کفر و ایمانش تو چرا باری ای به دل سندان بی خبر کوفتی دو صد چندان جرم او چیست گفت بشنو نیک من ز جرمش خبر ندارم لیک سنیان می زدند و من به دمش رفتم و بهر مزد هم زدمش علم خواندی نگشتی اهل هنر جهل از این علم تو بسی بهتر علم را هرکه نیست آماده مثلش چون کهست و بیجاده سنگ بیجاده گر ز طبع و سرشت برتر آید ز خاک خرمن و کشت گرچه در جذب کاه کرد بسیچ کهربا را ز که چه خیزد هیچ عالم علم عالمیست فراخ بخ بخ آنرا که شد درو گستاخ عالم علم عالمیست شگرف نیست این خطه خطه خط و حرف چون ترا علم دل بمیراند که ترا خود به آدمی خواند علم خوان گرت زادمست رگی زانکه شد خاص شه به علم سگی از صفات سگی تهی کن رگ ورنه در رستخیز خیزی سگ ننگ دارد بسی به طبع و به دل سگ عالم ز آدم جاهل چون نباشد چو خر سرافگنده تیز خر به ز ریش خربنده علم دین بام گلشن جانست نردبان عقل و حس انسانست از پی دوست را و دشمن را علم جان را به و عمل تن را سوی عالم نه سوی صاحب ظن دانش جان به از توانش تن حلقه دام تو توانش تن هست شبها به روز آبستن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۴ - التمثیل فی‌العالم والمتعلّم از عمل مرد علم باشد دور مثل این مهندس و مزدور آن ستاند مهندس دانا به یکی دم که پنج مه بنا وآن کند در دو ماه بنا کرد که نبیند به سالها شاگرد باز شاگرد آن چشد ز سرور که نیابد به عمرها مزدور مزد این کم ز مزد آن زانست کین به تن کرد و آن به جان دانست آن نکرده بدیده قسمش را وین بکرده بمانده اسمش را بوده بیند کسی که جانورست آنکه نابوده بیند آن دگرست هرکه شد جان ز علمش آسوده بوده دانست و دید نابوده جان عالم بود مآلی بین دیده جاهلست حالی بین زانکه نازیرکان و طراران گل فرستند سوی گل خواران باز عالم چو بیندش با گل سرد گرداندش گل اندر دل لذت گل به دلش سرد کند دلش از گل به حیله فرد کند از پی مصلحت برو خندد کخ کخی در بروت او بندد چون ترا از تری دل بتریست آنکه شیر خرت دهد ز خریست نیک نادان در اصل نیکو نه بد دانا ز نیک نادان به کار یک ساله را بها دو درم علم یک لحظه را بها عالم آن کشد زین و این کشد زان بار که عمل مرکبست و علم سوار چکنی علم در میانه گنج کار باید که کار دارد خنج علم نر آمد و عمل ماده دین و دولت بدین دو آماده عالمان خود کمند در عالم باز عامل میان عالم کم زعفران خوار تازه روی بود زعفران سای یاوه گوی بود شادی دل شرابخوار خورد انده دل شرابدار برد چند پرسیم چون گرانجانان که عمل نیست با سخندانان رد را زه ز حال برخیزد حال باید که قال برخیزد از سخنگوی قال پرس نه حال از زره گر زره طلب نه جوال زاد این راه عجز و خاموشیست قوت و قوت مرد کم کوشیست رهروان را چو درد راهبرست آنکه را درد نیست کم ز خرست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۳ - فی الجاهل و یظن العالم رافضی را عوام در تف کین می زدند از پی حمیت دین یکی از رهگذر درآمد زود بیش از آن زد که آن گره زده بود گفتم ار می زدند ایشانش بهر اشکال کفر و ایمانش تو چرا باری ای به دل سندان بی خبر کوفتی دو صد چندان جرم او چیست گفت بشنو نیک من ز جرمش خبر ندارم لیک سنیان می زدند و من به دمش رفتم و بهر مزد هم زدمش علم خواندی نگشتی اهل هنر جهل از این علم تو بسی بهتر علم را هرکه نیست آماده مثلش چون کهست و بیجاده سنگ بیجاده گر ز طبع و سرشت برتر آید ز خاک خرمن و کشت گرچه در جذب کاه کرد بسیچ کهربا را ز که چه خیزد هیچ عالم علم عالمیست فراخ بخ بخ آنرا که شد درو گستاخ عالم علم عالمیست شگرف نیست این خطه خطه خط و حرف چون ترا علم دل بمیراند که ترا خود به آدمی خواند علم خوان گرت زادمست رگی زانکه شد خاص شه به علم سگی از صفات سگی تهی کن رگ ورنه در رستخیز خیزی سگ ننگ دارد بسی به طبع و به دل سگ عالم ز آدم جاهل چون نباشد چو خر سرافگنده تیز خر به ز ریش خربنده علم دین بام گلشن جانست نردبان عقل و حس انسانست از پی دوست را و دشمن را علم جان را به و عمل تن را سوی عالم نه سوی صاحب ظن دانش جان به از توانش تن حلقه دام تو توانش تن هست شبها به روز آبستن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۴ - التمثیل فی‌العالم والمتعلّم از عمل مرد علم باشد دور مثل این مهندس و مزدور آن ستاند مهندس دانا به یکی دم که پنج مه بنا وآن کند در دو ماه بنا کرد که نبیند به سالها شاگرد باز شاگرد آن چشد ز سرور که نیابد به عمرها مزدور مزد این کم ز مزد آن زانست کین به تن کرد و آن به جان دانست آن نکرده بدیده قسمش را وین بکرده بمانده اسمش را بوده بیند کسی که جانورست آنکه نابوده بیند آن دگرست هرکه شد جان ز علمش آسوده بوده دانست و دید نابوده جان عالم بود مآلی بین دیده جاهلست حالی بین زانکه نازیرکان و طراران گل فرستند سوی گل خواران باز عالم چو بیندش با گل سرد گرداندش گل اندر دل لذت گل به دلش سرد کند دلش از گل به حیله فرد کند از پی مصلحت برو خندد کخ کخی در بروت او بندد چون ترا از تری دل بتریست آنکه شیر خرت دهد ز خریست نیک نادان در اصل نیکو نه بد دانا ز نیک نادان به کار یک ساله را بها دو درم علم یک لحظه را بها عالم آن کشد زین و این کشد زان بار که عمل مرکبست و علم سوار چکنی علم در میانه گنج کار باید که کار دارد خنج علم نر آمد و عمل ماده دین و دولت بدین دو آماده عالمان خود کمند در عالم باز عامل میان عالم کم زعفران خوار تازه روی بود زعفران سای یاوه گوی بود شادی دل شرابخوار خورد انده دل شرابدار برد چند پرسیم چون گرانجانان که عمل نیست با سخندانان رد را زه ز حال برخیزد حال باید که قال برخیزد از سخنگوی قال پرس نه حال از زره گر زره طلب نه جوال زاد این راه عجز و خاموشیست قوت و قوت مرد کم کوشیست رهروان را چو درد راهبرست آنکه را درد نیست کم ز خرست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۵ - التّمثیل فی‌المحبّة والشّکر آن یکی خیره ز اشتری پرسید که مر او را چنان مسخر دید که چرا با چنین قد و قامت کودکی را همی کنی طاعت هیکلت بس شگرف گاه طلاع کودکان را چرا شوی مطواع دادش اشتر جواب و گفت ای مرد من شدستم چنین متابع درد من خود از کودک ارچه بی خبرم به مهار و رسن همی نگرم درد کردست مر مرا کردی من شدستم متابع دردی هرکرا درد راهبر نبود مرد را زان جهان خبر نبود مرد را درد عشق راهبرست آتش عشق مونس جگرست گرچه حاجی مناسک آموزست به عمل علم او ره افروزست پوست عالم به زهر آلودست وز درونش به مشک اندودست عالم آنکس بود که معنی بکر آورد او برون ز انده و فکر گر محدث بود ندیمش دان ور محقق بود حکیمش خوان در ره از آبهای جان کاهت پل نگهبان بود نه همراهت لاجرم دید بایدت ناچار اندرین ره رباطبان بسیار زان همه هیچ همرهی مطلب توشه جوی از پی خود و مرکب خرد از بهر آب و نان نبود همره حج نگاهبان نبود بهر پاس است مار بر سر گنج نز پی آنکه گیرد از وی خنج ناطق عقل صدق دانا به مستمع در عمل توانا به کار بی علم بار و بر ندهد تخم بی مغز بس ثمر ندهد درد بی علم تخم در شوره است علم بی درد سنگ در کوره است دانشی کان فزون ز کار بود همچو در دیده انتشار بود علم کان زیر دست مزدورست آن نه علم است کان همه زورست مرد دین تا بجست دینارست همچو ناقه درست و بیمارست علم را چون تو خوانی از بازیش آلت جاه و ساز ره سازیش کشد آن علم جانت در امواج بدل تاج دین کند تاراج باز اگر علم مر ترا خواند بر براق بقات بنشاند تا بدانجا که چشم او بیند تا بننشاندت بننشیند مکن از ظن به سوی علم شتاب زانکه در ظن بود خطا و صواب جان بی علم بی نوا باشد مرغ بی برگ بی نوا باشد جان دانا نوا زند در مرگ همچو بلبل نوا زند بر برگ دانشومند دل تهی علفی از پی نفس حرف شد صحفی علم کز بهر دین و داد بود آتش و آب و خاک و باد بود علم جویی که در تباهی بود روی او چون در آب ماهی بود علم کز بهر باغ و راغ بود همچو مر دزد را چراغ بود علم کز بهر حشمت آموزی حاصلش رنج دان و بد روزی زانکه جان آفرین چو جان نبود علم خوان همچو علم دان نبود نیک خواند ولیک بد گردد ره برد لیک گرد خود گردد نز پی کار داشت علم ابلیس داشت بهر تکبر و تلبیس قدر دین تو دیو به داند که دهد عشوه دینت بستاند تو ز ابلیس کمتری ای خر زانکه تو دین فروشی او دین خر چون تو در دام او برآویزی از خدای و رسول بگریزی هرکه را مست کرد گفتارش تا ابد کس ندید هشیارش آن کسی از خدای برنخورد که حدیث و حدث یکی شمرد علم در مزبله فرو ناید که قدم با حدث نکو ناید روز اول چه بینوا چه نوا شب آخر چه پادشه چه گدا

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۵ - التّمثیل فی‌المحبّة والشّکر آن یکی خیره ز اشتری پرسید که مر او را چنان مسخر دید که چرا با چنین قد و قامت کودکی را همی کنی طاعت هیکلت بس شگرف گاه طلاع کودکان را چرا شوی مطواع دادش اشتر جواب و گفت ای مرد من شدستم چنین متابع درد من خود از کودک ارچه بی خبرم به مهار و رسن همی نگرم درد کردست مر مرا کردی من شدستم متابع دردی هرکرا درد راهبر نبود مرد را زان جهان خبر نبود مرد را درد عشق راهبرست آتش عشق مونس جگرست گرچه حاجی مناسک آموزست به عمل علم او ره افروزست پوست عالم به زهر آلودست وز درونش به مشک اندودست عالم آنکس بود که معنی بکر آورد او برون ز انده و فکر گر محدث بود ندیمش دان ور محقق بود حکیمش خوان در ره از آبهای جان کاهت پل نگهبان بود نه همراهت لاجرم دید بایدت ناچار اندرین ره رباطبان بسیار زان همه هیچ همرهی مطلب توشه جوی از پی خود و مرکب خرد از بهر آب و نان نبود همره حج نگاهبان نبود بهر پاس است مار بر سر گنج نز پی آنکه گیرد از وی خنج ناطق عقل صدق دانا به مستمع در عمل توانا به کار بی علم بار و بر ندهد تخم بی مغز بس ثمر ندهد درد بی علم تخم در شوره است علم بی درد سنگ در کوره است دانشی کان فزون ز کار بود همچو در دیده انتشار بود علم کان زیر دست مزدورست آن نه علم است کان همه زورست مرد دین تا بجست دینارست همچو ناقه درست و بیمارست علم را چون تو خوانی از بازیش آلت جاه و ساز ره سازیش کشد آن علم جانت در امواج بدل تاج دین کند تاراج باز اگر علم مر ترا خواند بر براق بقات بنشاند تا بدانجا که چشم او بیند تا بننشاندت بننشیند مکن از ظن به سوی علم شتاب زانکه در ظن بود خطا و صواب جان بی علم بی نوا باشد مرغ بی برگ بی نوا باشد جان دانا نوا زند در مرگ همچو بلبل نوا زند بر برگ دانشومند دل تهی علفی از پی نفس حرف شد صحفی علم کز بهر دین و داد بود آتش و آب و خاک و باد بود علم جویی که در تباهی بود روی او چون در آب ماهی بود علم کز بهر باغ و راغ بود همچو مر دزد را چراغ بود علم کز بهر حشمت آموزی حاصلش رنج دان و بد روزی زانکه جان آفرین چو جان نبود علم خوان همچو علم دان نبود نیک خواند ولیک بد گردد ره برد لیک گرد خود گردد نز پی کار داشت علم ابلیس داشت بهر تکبر و تلبیس قدر دین تو دیو به داند که دهد عشوه دینت بستاند تو ز ابلیس کمتری ای خر زانکه تو دین فروشی او دین خر چون تو در دام او برآویزی از خدای و رسول بگریزی هرکه را مست کرد گفتارش تا ابد کس ندید هشیارش آن کسی از خدای برنخورد که حدیث و حدث یکی شمرد علم در مزبله فرو ناید که قدم با حدث نکو ناید روز اول چه بینوا چه نوا شب آخر چه پادشه چه گدا

%0
10 Bölüm