سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۶ - التمثیل از پی نای و چنگ بوالخداش خانه ای تنگ ساخت بوالنباش تا همی گربه نای دارد و چنگ موش را چیست به ز خانه تنگ تا بود گربه مهتر بازار نبود موش جلد دوکان دار تا بود گربه در کمان کمین موش را گلشن است زیر زمین تیز کرده است ای خردمندان گربه مرگ چنگل و دندان تا کرا همچو موش دریابد سوی جانش چو گربه بشتابد اندرین کارگه به روز و به شب چنگلش تاب دار و جان در تب چون ز تاب و تبت کشید به دم از وجودت ربود سوی عدم می نوازد همی ترا الحق آن طبیب طمع خر احمق می نداند ز روی کم عقلی پشت معنی نمود بی نقلی چنگ و دندان چو مرگ دریازد موش را گربه هیچ ننوازد پیشوای کسی که بنده بود پند او از نبی بسنده بود با تن دردناک و با دل ریش نرسد کس به کامه دل خویش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۷ - حکایت آن شنیدی که رفت نادانی به عیادت به درد دندانی گفت با دست از این مباش حزین گفت آری ولیک سوی تو این باد باشد چو بی خبر باشی آب و آتش چو خاک برپاشی بر من این درد کوه پولادست چون تو زین فارغی ترا بادست چون دل و دست همزبان دارم عافیت به چو این و آن دارم چژک را چون نه تیغ و نه سپرست سینه مرچزک را حصار سر است لاجرم زین کند زمین شدیار لاجرم زان حصار گیرد مار من ز بهر تو مانده اندر کنج تو لقب کرده مر مرا ناکنج تخم تا در زمین نمانده سه ماه بر ازو کی خوری به خرمنگاه در زمستان سه مه بیاساید پس بهاری چنان بیاراید من که در خانه خود چنین باشم از پی خوان اهل دین باشم چون همی خوان دانش آرایم کی ز مطبخ به سوی باغ آیم کم از آن کز تو رخ نهان دارم مرده نفس را روان دارم از بلا کنج از آن نپردازم تا ترا کنج عافیت سازم تا دلم چون بهشت نور دهد نور تنها نه صد سرور دهد زان همی در به رخ فراز کنم تات صد در ز عقل باز کنم نبود نیز گرد هر کلبه خانه و کوی گرد چون گربه بلکه مرد سخن به هر جایی چون زنان کم جهد به هر پایی جان گوینده چون نکو گوید زاب جان روی دل همی شوید بیشه نظم را چو شیر بود جان نه زین چار طبع چیر بود خود مرا نیست بی تو زهره و بس خیره رویی و بی خودی چو مگس چون نه مردان طمع و پر خاشم خاره را خیره خیر چه تراشم گورخر چون نداد کس را دست نه ز پالان و رنج بار برست گرچه شد ز اهل روزگار جدا چه کمست آخر از مگس عنقا سوسماری که فارغست از آب چه سر آب نزد او چه سراب تو مرا گویی ای خر طناز سوی درگاه این بزرگان تاز نکنی خدمت این بزرگان را سخت بی حرمتی دل و جان را کی شود سوی لاهی اللهی عاشق تابه کی شود ماهی زال چون ماده گاو بگذارد کی سپاس سبوس بردارد باغ دین و خرد بود خلوت پرده نیک و بد بود خلوت هرکه خلوت گزید راحت دید خلوت آمد مراد را چو کلید باز دارد به خاصه بهر ورع کهنه نو ترا ز ننگ طمع ضد با ضد یار چون باشد اشتر بی مهار چون باشد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۶ - التمثیل از پی نای و چنگ بوالخداش خانه ای تنگ ساخت بوالنباش تا همی گربه نای دارد و چنگ موش را چیست به ز خانه تنگ تا بود گربه مهتر بازار نبود موش جلد دوکان دار تا بود گربه در کمان کمین موش را گلشن است زیر زمین تیز کرده است ای خردمندان گربه مرگ چنگل و دندان تا کرا همچو موش دریابد سوی جانش چو گربه بشتابد اندرین کارگه به روز و به شب چنگلش تاب دار و جان در تب چون ز تاب و تبت کشید به دم از وجودت ربود سوی عدم می نوازد همی ترا الحق آن طبیب طمع خر احمق می نداند ز روی کم عقلی پشت معنی نمود بی نقلی چنگ و دندان چو مرگ دریازد موش را گربه هیچ ننوازد پیشوای کسی که بنده بود پند او از نبی بسنده بود با تن دردناک و با دل ریش نرسد کس به کامه دل خویش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۷ - حکایت آن شنیدی که رفت نادانی به عیادت به درد دندانی گفت با دست از این مباش حزین گفت آری ولیک سوی تو این باد باشد چو بی خبر باشی آب و آتش چو خاک برپاشی بر من این درد کوه پولادست چون تو زین فارغی ترا بادست چون دل و دست همزبان دارم عافیت به چو این و آن دارم چژک را چون نه تیغ و نه سپرست سینه مرچزک را حصار سر است لاجرم زین کند زمین شدیار لاجرم زان حصار گیرد مار من ز بهر تو مانده اندر کنج تو لقب کرده مر مرا ناکنج تخم تا در زمین نمانده سه ماه بر ازو کی خوری به خرمنگاه در زمستان سه مه بیاساید پس بهاری چنان بیاراید من که در خانه خود چنین باشم از پی خوان اهل دین باشم چون همی خوان دانش آرایم کی ز مطبخ به سوی باغ آیم کم از آن کز تو رخ نهان دارم مرده نفس را روان دارم از بلا کنج از آن نپردازم تا ترا کنج عافیت سازم تا دلم چون بهشت نور دهد نور تنها نه صد سرور دهد زان همی در به رخ فراز کنم تات صد در ز عقل باز کنم نبود نیز گرد هر کلبه خانه و کوی گرد چون گربه بلکه مرد سخن به هر جایی چون زنان کم جهد به هر پایی جان گوینده چون نکو گوید زاب جان روی دل همی شوید بیشه نظم را چو شیر بود جان نه زین چار طبع چیر بود خود مرا نیست بی تو زهره و بس خیره رویی و بی خودی چو مگس چون نه مردان طمع و پر خاشم خاره را خیره خیر چه تراشم گورخر چون نداد کس را دست نه ز پالان و رنج بار برست گرچه شد ز اهل روزگار جدا چه کمست آخر از مگس عنقا سوسماری که فارغست از آب چه سر آب نزد او چه سراب تو مرا گویی ای خر طناز سوی درگاه این بزرگان تاز نکنی خدمت این بزرگان را سخت بی حرمتی دل و جان را کی شود سوی لاهی اللهی عاشق تابه کی شود ماهی زال چون ماده گاو بگذارد کی سپاس سبوس بردارد باغ دین و خرد بود خلوت پرده نیک و بد بود خلوت هرکه خلوت گزید راحت دید خلوت آمد مراد را چو کلید باز دارد به خاصه بهر ورع کهنه نو ترا ز ننگ طمع ضد با ضد یار چون باشد اشتر بی مهار چون باشد