Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۰ - حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت گفت یک روز کوفیی به هشام کای ز ما همچو شیر خون آشام زنده باشیم جان ما تو خوری چون بمیریم مال ما تو بری شد از این دست جور سخت کمان عالمی سست پای و سرگردان تو در این دور جور سلطانی کار بر وفق طبع می رانی سیم درویش و بیوه آوردی حلقه فرج استران کردی شهر از این ظلم و جور گشت خراب خلق از این آفتاب شد سیماب مردمان قفل و پره بنهادند تا کلید جهان ترا دادند روستا پر ز بی نوایی تست هرکجا مسجدی گدایی تست نه همی تا ابد نخواهی زیست پس بدین پنج روزه ملک این چیست ای به باطل ز دیو برده سبق سایه باطلی نه سایه حق روز محشر بگو چه عذر آری زین تکبر به خلق و جباری با چنین جور در ولایت تو مه تو و مه سپاه و رایت تو بر سر ما در این سپنج سرای کارساز و نگاهبان خدای گر تویی پس مکش ز ما رگ و پی ور خداییست شرم دار از وی مر ترا بر جهان بدان بگماشت که بد ظالمان ز ما برداشت چون تو بر خلق جور و ظلم کنی بیخ عدل از میان ما بکنی زاب چشم من گدای بترس ورنه از آتش خدای بترس دل درویش ناشکیبا شد تا لباس تو خز و دیبا شد در دل بیوه نالش کشکین تو پس پشت بالش مشکین خوان ما از تو شد سیاه چو شب نان تو گر سپید شد چه عجب این چه مستیست از بخار دو درد که نه چون دیگران نخواهی مرد چند خواهی به درد ما را سوخت که نه ما را خدای بر تو فروخت پیش هشام کوفی از ضجری این بگفت و به های های گری گرم شد زان حدیث سرد هشام لیکن از حلم نوش کرد آن جام گفت خواهند کهتران انصاف لیک نز روی جهل و استخفاف آن شنودم من از تو این دیدم آنت بخشودم اینت بخشیدم لیک زین پس چو دادخواهی خواست به تأمل نگاه کن چپ و راست ستم از مصلحت نداند عام انتقام از ادب نداند خام کانکه او دانش و خطر دارد مالش شاه تاج سر دارد آفتاب اصل جنگ و گنج آمد گرچه خفاش ازو به رنج آمد آفتابی که بر جهان گردد بهر خفاش کی نهان گردد ای که اقبال شاه دیدستی الظفر الظفر شنیدستی هم ببین خشم شاه در هر دم الحذر الحذر همی خوان هم هر زمان پیش شاه داد و ستم چار قل بر چهار طبع بدم شاه اگر خواندت گریز مجوی ور براند ره ستیز مپوی با خرد را ز شه صبوری به بی خرد را ز شاه دوری به به جدل در حدیث شه ماویز تیغ تو کند به که خسرو تیز هرکه بی عقل صدر شاهان جست پیل بر ناودان بود به درست کاول صف بر آنکسی ماند کاخر کارها نکو داند مال بهر زمانه دار نگاه خرد از بهر پاس خدمت شاه زانکه بهر قوام تخت و کلاه بس فریضه بود سیاست شاه کز پی نظم این گلین مفرش بر بادست و پای آب آتش ای برادر تو پند من بشنو وز ز من نشنوی سه که به دو جو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۰ - حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت گفت یک روز کوفیی به هشام کای ز ما همچو شیر خون آشام زنده باشیم جان ما تو خوری چون بمیریم مال ما تو بری شد از این دست جور سخت کمان عالمی سست پای و سرگردان تو در این دور جور سلطانی کار بر وفق طبع می رانی سیم درویش و بیوه آوردی حلقه فرج استران کردی شهر از این ظلم و جور گشت خراب خلق از این آفتاب شد سیماب مردمان قفل و پره بنهادند تا کلید جهان ترا دادند روستا پر ز بی نوایی تست هرکجا مسجدی گدایی تست نه همی تا ابد نخواهی زیست پس بدین پنج روزه ملک این چیست ای به باطل ز دیو برده سبق سایه باطلی نه سایه حق روز محشر بگو چه عذر آری زین تکبر به خلق و جباری با چنین جور در ولایت تو مه تو و مه سپاه و رایت تو بر سر ما در این سپنج سرای کارساز و نگاهبان خدای گر تویی پس مکش ز ما رگ و پی ور خداییست شرم دار از وی مر ترا بر جهان بدان بگماشت که بد ظالمان ز ما برداشت چون تو بر خلق جور و ظلم کنی بیخ عدل از میان ما بکنی زاب چشم من گدای بترس ورنه از آتش خدای بترس دل درویش ناشکیبا شد تا لباس تو خز و دیبا شد در دل بیوه نالش کشکین تو پس پشت بالش مشکین خوان ما از تو شد سیاه چو شب نان تو گر سپید شد چه عجب این چه مستیست از بخار دو درد که نه چون دیگران نخواهی مرد چند خواهی به درد ما را سوخت که نه ما را خدای بر تو فروخت پیش هشام کوفی از ضجری این بگفت و به های های گری گرم شد زان حدیث سرد هشام لیکن از حلم نوش کرد آن جام گفت خواهند کهتران انصاف لیک نز روی جهل و استخفاف آن شنودم من از تو این دیدم آنت بخشودم اینت بخشیدم لیک زین پس چو دادخواهی خواست به تأمل نگاه کن چپ و راست ستم از مصلحت نداند عام انتقام از ادب نداند خام کانکه او دانش و خطر دارد مالش شاه تاج سر دارد آفتاب اصل جنگ و گنج آمد گرچه خفاش ازو به رنج آمد آفتابی که بر جهان گردد بهر خفاش کی نهان گردد ای که اقبال شاه دیدستی الظفر الظفر شنیدستی هم ببین خشم شاه در هر دم الحذر الحذر همی خوان هم هر زمان پیش شاه داد و ستم چار قل بر چهار طبع بدم شاه اگر خواندت گریز مجوی ور براند ره ستیز مپوی با خرد را ز شه صبوری به بی خرد را ز شاه دوری به به جدل در حدیث شه ماویز تیغ تو کند به که خسرو تیز هرکه بی عقل صدر شاهان جست پیل بر ناودان بود به درست کاول صف بر آنکسی ماند کاخر کارها نکو داند مال بهر زمانه دار نگاه خرد از بهر پاس خدمت شاه زانکه بهر قوام تخت و کلاه بس فریضه بود سیاست شاه کز پی نظم این گلین مفرش بر بادست و پای آب آتش ای برادر تو پند من بشنو وز ز من نشنوی سه که به دو جو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۱ - حکایت در عفو پادشاه آن شنیدی که گفت نوشروان مطبخی را به وقت خوردن نان چون برو ریخت قطره ای خوردی گفت هیهات خون خود خوردی زین گنه مر ترا بخواهم کشت تابم از خشم می رود در پشت مطبخی چون شنید این گفتار شد خلیده روان و رفت از کار در زمان ریخت چون همه مردان کاسه اندر کنار نوشروان گفت عذر تو از گنه بگذشت زخم شمشیر بینی و سر و تشت ای سیه روی این چه اسپیدیست گفت ای شاه وقت نومیدیست گنهم خرد بود ز اول حال کشتن از بهر آن چو بود محال بر گناهم گناه بفزودم بر تن و جان خود نبخشودم تا نپیچند خلق بر انگشت که یکی را برای هیچ بکشت تو نکو نام زی که من مردم بدی از نام تو برون بردم گفت خسرو که نیست کردارت در خور نکته های گفتارت زشت کاری و خوب گفتاری از تو آموخت چرخ پنداری فعل تو من به گفت تو دادم شاد زی تو که من ز تو شادم داد خلعت به ساعتش بنواخت زانکه معنی این سخن بشناخت خوش سخن باش تا امان یابی وقت کشتن خلاص جان یابی اول آن به که مستمع طلبی که ندانند هندوان عربی سخن از مستمع نکو گردد کهنه از روزگار نو گردد هرکه در بصره هندوی گوید چهره از خون دل همی شوید ای شهنشاه عالم عادل جان دشمن بکش ز اکحل دل بکن از تیغ هندی ای خسرو ملکت کهنه را چو گلشن نو سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۲ - اندر معنی بیداری ملوک و سلاطین و حفظ و بخشش ایشان شاه محمود زاولی به شکار رفت روزی ز روزگار بهار با گروهی ز خاصگان سپاه کرد نخچیر شاه داد پناه از بر شاه آهویی برخاست که به جستن تو گفتیی که صباست گرم کرد اسب شاه از پی صید تا کند مر ورا سبکتر قید باره شاه هرچه بیش شتافت گرد صید دونده کمتر یافت تا جدا گشت شه ز لشکر خویش پی آهو ندید در بر خویش در پی صید چونکه شد حیران سوی لشکر ز ره بتافت عنان بود بیران دهی به ره اندر از عمارت درو نمانده اثر شاه را آبدست حاجت کرد سوی بیرانه ده ارادت کرد راند باره در آن ده ویران چون سوی صید آهوان شیران آمد از بارگی فرو چون باد اسب دربست و بند خویش گشاد چونکه فارغ شد از مراد برفت تا به لشکر رود چو باد بتفت پس چو نزدیک باره آمد شاه سوی دیوار باره کرد نگاه رخنه ای دید اندر آن دیوار خرقه ای اندر آن سیاه چو قار گوشه خرقه از شکاف به در باد می برد زیر و گاه زبر سر تازانه خسرو اندر آخت خرقه زان جایگه برون انداخت خرقه کهنه بر زمین افتاد بود پوسیده بند او بگشاد پنج دینار بد در او موزون مهر او کرده نام افریدون شاه از آن گشت شاد و داشت به فال با همه خسروی و عز و جلال برگرفت و نهاد اندر جیب زان گرفتنش هیچ نامد عیب سیم را چون خدای کرد عزیز پس تو لابد عزیز دارش نیز مر عزیزی که یار داری تو خوار گردی چو خوار داری تو اندر آن جایگاه بیش نماند باره را بر نشست و تیز براند به سلامت بسوی لشکرگاه باز شد با مراد خرم شاد خواست دینار شاه پنج هزار کرد با آن درست یافته یار جمله را شه به سایلان بخشید از چنان شه چنین طریق سزید شاه از آن پس چو زی شکار شدی هوس آن وطنش یار شدی اسب راندی در آن خرابه چو باد کردی آن روزگار و آن زر یاد هرکه او خرمی ز جایی دید طبعش آن جایگاه را بگزید چون بدان جایگاه باز رسید خرمی در دلش فراز رسید تا نبیند دلش نیارامد زانکه دل با مراد یار آمد خواجه این خرده را مگردانی خو پذیر است نفس انسانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۱ - حکایت در عفو پادشاه آن شنیدی که گفت نوشروان مطبخی را به وقت خوردن نان چون برو ریخت قطره ای خوردی گفت هیهات خون خود خوردی زین گنه مر ترا بخواهم کشت تابم از خشم می رود در پشت مطبخی چون شنید این گفتار شد خلیده روان و رفت از کار در زمان ریخت چون همه مردان کاسه اندر کنار نوشروان گفت عذر تو از گنه بگذشت زخم شمشیر بینی و سر و تشت ای سیه روی این چه اسپیدیست گفت ای شاه وقت نومیدیست گنهم خرد بود ز اول حال کشتن از بهر آن چو بود محال بر گناهم گناه بفزودم بر تن و جان خود نبخشودم تا نپیچند خلق بر انگشت که یکی را برای هیچ بکشت تو نکو نام زی که من مردم بدی از نام تو برون بردم گفت خسرو که نیست کردارت در خور نکته های گفتارت زشت کاری و خوب گفتاری از تو آموخت چرخ پنداری فعل تو من به گفت تو دادم شاد زی تو که من ز تو شادم داد خلعت به ساعتش بنواخت زانکه معنی این سخن بشناخت خوش سخن باش تا امان یابی وقت کشتن خلاص جان یابی اول آن به که مستمع طلبی که ندانند هندوان عربی سخن از مستمع نکو گردد کهنه از روزگار نو گردد هرکه در بصره هندوی گوید چهره از خون دل همی شوید ای شهنشاه عالم عادل جان دشمن بکش ز اکحل دل بکن از تیغ هندی ای خسرو ملکت کهنه را چو گلشن نو سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۲ - اندر معنی بیداری ملوک و سلاطین و حفظ و بخشش ایشان شاه محمود زاولی به شکار رفت روزی ز روزگار بهار با گروهی ز خاصگان سپاه کرد نخچیر شاه داد پناه از بر شاه آهویی برخاست که به جستن تو گفتیی که صباست گرم کرد اسب شاه از پی صید تا کند مر ورا سبکتر قید باره شاه هرچه بیش شتافت گرد صید دونده کمتر یافت تا جدا گشت شه ز لشکر خویش پی آهو ندید در بر خویش در پی صید چونکه شد حیران سوی لشکر ز ره بتافت عنان بود بیران دهی به ره اندر از عمارت درو نمانده اثر شاه را آبدست حاجت کرد سوی بیرانه ده ارادت کرد راند باره در آن ده ویران چون سوی صید آهوان شیران آمد از بارگی فرو چون باد اسب دربست و بند خویش گشاد چونکه فارغ شد از مراد برفت تا به لشکر رود چو باد بتفت پس چو نزدیک باره آمد شاه سوی دیوار باره کرد نگاه رخنه ای دید اندر آن دیوار خرقه ای اندر آن سیاه چو قار گوشه خرقه از شکاف به در باد می برد زیر و گاه زبر سر تازانه خسرو اندر آخت خرقه زان جایگه برون انداخت خرقه کهنه بر زمین افتاد بود پوسیده بند او بگشاد پنج دینار بد در او موزون مهر او کرده نام افریدون شاه از آن گشت شاد و داشت به فال با همه خسروی و عز و جلال برگرفت و نهاد اندر جیب زان گرفتنش هیچ نامد عیب سیم را چون خدای کرد عزیز پس تو لابد عزیز دارش نیز مر عزیزی که یار داری تو خوار گردی چو خوار داری تو اندر آن جایگاه بیش نماند باره را بر نشست و تیز براند به سلامت بسوی لشکرگاه باز شد با مراد خرم شاد خواست دینار شاه پنج هزار کرد با آن درست یافته یار جمله را شه به سایلان بخشید از چنان شه چنین طریق سزید شاه از آن پس چو زی شکار شدی هوس آن وطنش یار شدی اسب راندی در آن خرابه چو باد کردی آن روزگار و آن زر یاد هرکه او خرمی ز جایی دید طبعش آن جایگاه را بگزید چون بدان جایگاه باز رسید خرمی در دلش فراز رسید تا نبیند دلش نیارامد زانکه دل با مراد یار آمد خواجه این خرده را مگردانی خو پذیر است نفس انسانی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۳ - فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانه با سلاطین چو گفت خواهی راز وقت آنرا بدان چو وقت نماز کن مراعات شاه بدخو را چون زن زشت شوی نیکو را شه چو بر داردت فکندش باش چون ترا خواجه خواند بنده ش باش دستت از داد پایگاه بنه ور ترا سر دهد کلاه بنه هر سری کو ز شه کله جوید پای خود زان میان ره جوید پادشاه ار ترا برادر خواند دان که در قعر دوزخت بنشاند چون بگفت این ملوک وار سخن پس به خود گفت هوش دار ای تن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۴ - در پند و نصیحت پادشاه گوید همه خلق آنچه ماده وانچه نرند از درون خازنان یکدگرند گر دهی نیک نیک پیش آرند ور کنی بد بدی نگهدارند زانکه از کوزه بهر عادت و خو بترابد گلاب و سرکه درو خویشتن را همی نکو خواهی وز بد دیگران نه آگاهی تو که از کرمکی بیازاری چه کنی با دگر کسی ماری صبر کن بر سفاهت جاهل تا شوی سایس ولایت دل پند عاقل به آخر کارت کند ار کند تیز بازارت هست پندت نگاه دارنده همچو می ناخوش و گوارنده سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۵ - در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان بشنو تا ابوحنیفه چه گفت صفه عقل خویش را چون رفت که سفیهی چو داد دشنامش گشت خامش ز گفتن خامش گفت از این ژاژ او چه آزارم آنچه او گفت بیش بنگارم گر چنانم بشویم آن از خود ورنه ام با بدی چه گویم بد زو بهم چونکه عیب خود جویم ورنه چه او چه من که بد گویم مرد دین دار همچنین باشد کز برون وز درونش دین باشد نه خرد جستن مراد خودست از دو بد به گزین کنی خردست گرچه با خام طبع تو نپزد تو چنان زی برو که از تو سزد گر کسی عیب تو کند بشنو وآنچه عیبست جملگی بدرو باغ دل را تو از بدی کن پاک تا برآید نهال تو چالاک گر کند عیب از دو بیرون نیست یا بود یا نه بر دو رای مایست گر بود عیب آن ز خود بدرو ور نباشدت آن سخن به دو جو گر تو معیوبی آن بشو از هوش ور نه ای ژاژ او میار به گوش خلق اگر در تو خست ناگه خار تو گل خویش ازو دریغ مدار آنکه دشنام دادت از سر خشم خاک پایش گزین چو سرمه چشم وانکه بد گفت نیکویی گویش ور نجوید ترا تو می جویش آنکه زهرت دهد بدو ده قند وانکه از تو برد درو پیوند وانکه سیمت نداد زر بخشش وانکه پایت برید سر بخشش همه را در محل خویش بدار هیچ کس را ز خوی بد مازار تا بوی در کنار وصل و فراق دفتری از مکارم الاخلاق هست در دین و ملک ظلم و محال همچو در جسم و جان و با و وبال

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۳ - فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانه با سلاطین چو گفت خواهی راز وقت آنرا بدان چو وقت نماز کن مراعات شاه بدخو را چون زن زشت شوی نیکو را شه چو بر داردت فکندش باش چون ترا خواجه خواند بنده ش باش دستت از داد پایگاه بنه ور ترا سر دهد کلاه بنه هر سری کو ز شه کله جوید پای خود زان میان ره جوید پادشاه ار ترا برادر خواند دان که در قعر دوزخت بنشاند چون بگفت این ملوک وار سخن پس به خود گفت هوش دار ای تن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۴ - در پند و نصیحت پادشاه گوید همه خلق آنچه ماده وانچه نرند از درون خازنان یکدگرند گر دهی نیک نیک پیش آرند ور کنی بد بدی نگهدارند زانکه از کوزه بهر عادت و خو بترابد گلاب و سرکه درو خویشتن را همی نکو خواهی وز بد دیگران نه آگاهی تو که از کرمکی بیازاری چه کنی با دگر کسی ماری صبر کن بر سفاهت جاهل تا شوی سایس ولایت دل پند عاقل به آخر کارت کند ار کند تیز بازارت هست پندت نگاه دارنده همچو می ناخوش و گوارنده سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۵ - در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان بشنو تا ابوحنیفه چه گفت صفه عقل خویش را چون رفت که سفیهی چو داد دشنامش گشت خامش ز گفتن خامش گفت از این ژاژ او چه آزارم آنچه او گفت بیش بنگارم گر چنانم بشویم آن از خود ورنه ام با بدی چه گویم بد زو بهم چونکه عیب خود جویم ورنه چه او چه من که بد گویم مرد دین دار همچنین باشد کز برون وز درونش دین باشد نه خرد جستن مراد خودست از دو بد به گزین کنی خردست گرچه با خام طبع تو نپزد تو چنان زی برو که از تو سزد گر کسی عیب تو کند بشنو وآنچه عیبست جملگی بدرو باغ دل را تو از بدی کن پاک تا برآید نهال تو چالاک گر کند عیب از دو بیرون نیست یا بود یا نه بر دو رای مایست گر بود عیب آن ز خود بدرو ور نباشدت آن سخن به دو جو گر تو معیوبی آن بشو از هوش ور نه ای ژاژ او میار به گوش خلق اگر در تو خست ناگه خار تو گل خویش ازو دریغ مدار آنکه دشنام دادت از سر خشم خاک پایش گزین چو سرمه چشم وانکه بد گفت نیکویی گویش ور نجوید ترا تو می جویش آنکه زهرت دهد بدو ده قند وانکه از تو برد درو پیوند وانکه سیمت نداد زر بخشش وانکه پایت برید سر بخشش همه را در محل خویش بدار هیچ کس را ز خوی بد مازار تا بوی در کنار وصل و فراق دفتری از مکارم الاخلاق هست در دین و ملک ظلم و محال همچو در جسم و جان و با و وبال

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۶ - در عدالت و ستم ناکردن شاه چون بستد از رعیت نان نقد شد کل من علیها فان از رعیت شهی که مایه ربود بن دیوار کند و بام اندود نان خشکار را ز من ببری میده گردانی و تو میده خوری بره خوان که وجه بابزنست از بهای فروخ بیوه زنست ملک ویران و گنج آبادان نبود جز طریق بیدادان سخت بیخی درخت از بادست گنج پر زر ز ملک آبادست ملک آباد به ز گنج روان شادی دل ندارد ایچ روان ابر چون زفت گشت در باران شد ستم کش روان بیوه زنان چون ستد شه عوامل از دهقان ده ازو رفت و ماند بر وی قان هرکه امسال آب ورز ببرد سال دیگر گرسنه باید مرد گرگ چون خورد گوسفند همه چه بود سود از کلاب رمه گر نخواهی برهنه عورت تن در گریبان مزن ز بن دامن شاه را از رعیت است اسباب کام دریا ز جوی جوید آب آب جوی ار ز بحر بازگری بحر را زان سپس شمر شمری بس به کار آمده است و بس دلخواه سرخی سیب را سپیدی ماه هرکه جز شاه کالبدشان دان شاه جانست و خفته نبود جان مثل شه سر و رعیت تن هردو از یکدگر فزود ثمن تن بی سر غذای زنبورست سر بی تن سزای تنورست رونق جان ز عدل شاه بود ملک بی عدل برگ کاه بود ترک و ایرانی و عرابی و کرد هرکه عادلتر است دست او برد شاه را خواب خوش نباید خفت فتنه بیدار شد چو شاه بخفت شاه را خواب غفلتست آفت همچو بیداریش بود رأفت بالش کودکان ز خفتن دان بالش مرد سایه خفتان فلک از همت ار چه زه دارد روز شمشیر و شب زره دارد شب فلک دارد از ستاره حشر روز دارد ز آفتاب سپر کم ز نرگس مباش اندر حزم چون کنی عزم رزم و مجلس بزم نرگس از خواب از آن حذر دارد کههمی پاس تاج زر دارد شه چو غواص و ملک چون دریاست خفتنش در درون آب خطاست چون سیه روی بود نیلوفر شب چو ماهی در آب دارد سر شه چو در بحر یار خواب شود تخت او زود تاج آب شود چون برون شد ز کالبد غم نام خانه ویران شمار و زن بدنام کور دل همچو کوز می باشد تیز مغز و ضعیف پی باشد لیک محرور را دماغ قوی تو ز تأثیر کوز می شنوی گور پی بند کیسه پندارد کور می را هریسه پندارد عجز رای دلست و قدرت و جاه خشم و کین و دروغ و بخل از شاه هرکه بر خشم و آز قاهرتر اوست بر خصم خویش قادرتر شاه را در دماغ و بازوی چیر حزم بد دل بهست و عزم دلیر اول حزم چیست رای زدن بعد از آن عزم دست و پای زدن شاه را در خورست حزم درست ورنه عزمش بود ز غفلت سست دل و زهره چو نور وام کند شمس را تیغ در نیام کند زانکه در کارگاه دولت و دین عقل بیند به جان حقیقت این مردی از شاه و خدعه از بدخواه حمله از شیر و حیله از روباه حمله با شیر مرد همراهست حیله کار زنست و روباهست همچو دریاست شاه خس پرور گهرش زیر پای و خس بر سر بد نو کشته گنده نیک کهن خار باشد به جای خرما بن همه روز از برای لقمه نان این حدیثست و دوکدان زنان میل ندهم به بد اگرچه نوست علف خر سبوس و کاه و جوست خار بن گرچه رست و بالا کرد سر او را سپهر والا کرد تو طمع زو مدار میوه و گل یار بد هست بابت سر پل نه ازو میوه خوب و نه سایه نه ازو سود به نه سرمایه عامیان صف کشنده همچو کلنگ لیک زیشان چو باز ناید جنگ هست در جنگ نیروی عامه همچو ارزیز گرم بر جامه کودکان و زنان و حشو سپاه دل و صف را کنند هر سه تباه زود خیزاست و خوش گریز حشر زود زایست و زود میر شرر شرر تیز تگ جز ابله نیست زاده او ز عمرش آگه نیست زیرکانی که زیر کان دلند گوهر تخم را چو آب و گلند در میادین دین و ملک ملوک از برای نجات و هلک ملوک یار دل به ز صبر ننهادند ظفر و صبر هردو همزادند شه که دون را بلند و والا کرد مر بلا را بلندبالا کرد آتشی کاب را بلند کند بر تن خویش ریشخند کند از تف آتش گرش برد به فراز از کف خویش بکشد آبش باز زشت زشت است در ولایت شاه گرگ بر گاه و یوسف اندر چاه لشکری و رعیتی که سرند نفع را تیغ و دفع را سپرند شاه بی بخشش آفت سپهست بی نیازی سپاه ذل شهست ای بیاموخته به خاطر دون تاجداری ز گزدم گردون چاکرت گر بدست و گر بد نیست بد و نیکش ز تست از خود نیست چاکر مرد بد نکو نبود آب خاکی جز از سبو نبود هست در دست تو چو تیغ و چونی تو بدی عیب خود منه بر وی لشکر از جاه و مال شد بد دل رعیت از بی زریست بی حاصل رعیت از تو چو با یسار شود از برای تو جان سپار شود چون نیابد یسار بگریزد با عدوی تو برنیاویزد تن که لاغر بود بود منبل پس چو فربه شود شود کاهل مردمی با کسی که بی اصل است همچو شمشیر دسته با وصل است سوی او دل چو خاک در دیگست نزد او جان چو آب در ریگست چه به بی اصل زر و زور دهی چه چراغی به دست کور دهی ای که با دین و ملک داری کار در شره خوی خرس و خوک مدار که نکو ناید ار ز من پرسی خوک بر تخت و خرس بر کرسی شاه شهری که بی خرد باشد نیک لشکر به نرخ بد باشد لهو چون مرگ جان ملک برد ظلم چون ریگ آب ملک خورد خاک بر باد کینه ور باشد ریگ بر آب تشنه تر باشد شه چو بنشست بر دریچه هزل ملک بیرون پرد ز روزن عزل هزل با شاه اگر مقیم شود خاطرش در هنر عقیم شود اول نور هست باد هبات آخر ظلمت است آب حیات

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۶ - در عدالت و ستم ناکردن شاه چون بستد از رعیت نان نقد شد کل من علیها فان از رعیت شهی که مایه ربود بن دیوار کند و بام اندود نان خشکار را ز من ببری میده گردانی و تو میده خوری بره خوان که وجه بابزنست از بهای فروخ بیوه زنست ملک ویران و گنج آبادان نبود جز طریق بیدادان سخت بیخی درخت از بادست گنج پر زر ز ملک آبادست ملک آباد به ز گنج روان شادی دل ندارد ایچ روان ابر چون زفت گشت در باران شد ستم کش روان بیوه زنان چون ستد شه عوامل از دهقان ده ازو رفت و ماند بر وی قان هرکه امسال آب ورز ببرد سال دیگر گرسنه باید مرد گرگ چون خورد گوسفند همه چه بود سود از کلاب رمه گر نخواهی برهنه عورت تن در گریبان مزن ز بن دامن شاه را از رعیت است اسباب کام دریا ز جوی جوید آب آب جوی ار ز بحر بازگری بحر را زان سپس شمر شمری بس به کار آمده است و بس دلخواه سرخی سیب را سپیدی ماه هرکه جز شاه کالبدشان دان شاه جانست و خفته نبود جان مثل شه سر و رعیت تن هردو از یکدگر فزود ثمن تن بی سر غذای زنبورست سر بی تن سزای تنورست رونق جان ز عدل شاه بود ملک بی عدل برگ کاه بود ترک و ایرانی و عرابی و کرد هرکه عادلتر است دست او برد شاه را خواب خوش نباید خفت فتنه بیدار شد چو شاه بخفت شاه را خواب غفلتست آفت همچو بیداریش بود رأفت بالش کودکان ز خفتن دان بالش مرد سایه خفتان فلک از همت ار چه زه دارد روز شمشیر و شب زره دارد شب فلک دارد از ستاره حشر روز دارد ز آفتاب سپر کم ز نرگس مباش اندر حزم چون کنی عزم رزم و مجلس بزم نرگس از خواب از آن حذر دارد کههمی پاس تاج زر دارد شه چو غواص و ملک چون دریاست خفتنش در درون آب خطاست چون سیه روی بود نیلوفر شب چو ماهی در آب دارد سر شه چو در بحر یار خواب شود تخت او زود تاج آب شود چون برون شد ز کالبد غم نام خانه ویران شمار و زن بدنام کور دل همچو کوز می باشد تیز مغز و ضعیف پی باشد لیک محرور را دماغ قوی تو ز تأثیر کوز می شنوی گور پی بند کیسه پندارد کور می را هریسه پندارد عجز رای دلست و قدرت و جاه خشم و کین و دروغ و بخل از شاه هرکه بر خشم و آز قاهرتر اوست بر خصم خویش قادرتر شاه را در دماغ و بازوی چیر حزم بد دل بهست و عزم دلیر اول حزم چیست رای زدن بعد از آن عزم دست و پای زدن شاه را در خورست حزم درست ورنه عزمش بود ز غفلت سست دل و زهره چو نور وام کند شمس را تیغ در نیام کند زانکه در کارگاه دولت و دین عقل بیند به جان حقیقت این مردی از شاه و خدعه از بدخواه حمله از شیر و حیله از روباه حمله با شیر مرد همراهست حیله کار زنست و روباهست همچو دریاست شاه خس پرور گهرش زیر پای و خس بر سر بد نو کشته گنده نیک کهن خار باشد به جای خرما بن همه روز از برای لقمه نان این حدیثست و دوکدان زنان میل ندهم به بد اگرچه نوست علف خر سبوس و کاه و جوست خار بن گرچه رست و بالا کرد سر او را سپهر والا کرد تو طمع زو مدار میوه و گل یار بد هست بابت سر پل نه ازو میوه خوب و نه سایه نه ازو سود به نه سرمایه عامیان صف کشنده همچو کلنگ لیک زیشان چو باز ناید جنگ هست در جنگ نیروی عامه همچو ارزیز گرم بر جامه کودکان و زنان و حشو سپاه دل و صف را کنند هر سه تباه زود خیزاست و خوش گریز حشر زود زایست و زود میر شرر شرر تیز تگ جز ابله نیست زاده او ز عمرش آگه نیست زیرکانی که زیر کان دلند گوهر تخم را چو آب و گلند در میادین دین و ملک ملوک از برای نجات و هلک ملوک یار دل به ز صبر ننهادند ظفر و صبر هردو همزادند شه که دون را بلند و والا کرد مر بلا را بلندبالا کرد آتشی کاب را بلند کند بر تن خویش ریشخند کند از تف آتش گرش برد به فراز از کف خویش بکشد آبش باز زشت زشت است در ولایت شاه گرگ بر گاه و یوسف اندر چاه لشکری و رعیتی که سرند نفع را تیغ و دفع را سپرند شاه بی بخشش آفت سپهست بی نیازی سپاه ذل شهست ای بیاموخته به خاطر دون تاجداری ز گزدم گردون چاکرت گر بدست و گر بد نیست بد و نیکش ز تست از خود نیست چاکر مرد بد نکو نبود آب خاکی جز از سبو نبود هست در دست تو چو تیغ و چونی تو بدی عیب خود منه بر وی لشکر از جاه و مال شد بد دل رعیت از بی زریست بی حاصل رعیت از تو چو با یسار شود از برای تو جان سپار شود چون نیابد یسار بگریزد با عدوی تو برنیاویزد تن که لاغر بود بود منبل پس چو فربه شود شود کاهل مردمی با کسی که بی اصل است همچو شمشیر دسته با وصل است سوی او دل چو خاک در دیگست نزد او جان چو آب در ریگست چه به بی اصل زر و زور دهی چه چراغی به دست کور دهی ای که با دین و ملک داری کار در شره خوی خرس و خوک مدار که نکو ناید ار ز من پرسی خوک بر تخت و خرس بر کرسی شاه شهری که بی خرد باشد نیک لشکر به نرخ بد باشد لهو چون مرگ جان ملک برد ظلم چون ریگ آب ملک خورد خاک بر باد کینه ور باشد ریگ بر آب تشنه تر باشد شه چو بنشست بر دریچه هزل ملک بیرون پرد ز روزن عزل هزل با شاه اگر مقیم شود خاطرش در هنر عقیم شود اول نور هست باد هبات آخر ظلمت است آب حیات

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۷ - حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاه به نقیبی بگفت روزی امین که بران صد پیاده در صف کین او حدیث امین به جای بماند بشد و صد سوار در صف راند چون چنان دید گرم گشت امین پس بدو گفت کای چنین و چنین نه درین ساعت ای بد بدکار منت گفتم پیاده بر نه سوار چون نقیب این سخن ازو بشنید نیک دانست پاک را ز پلید گفت بر من ترش مکن بینی که هم اکنون به چشم خود بینی کز بدی خویت و ز مردی خویش هم پیاده شوند و هم درویش عزم و حزم شهان سوی که و مه آهنین پای و آتشین سر به بدگهر رای و یار کی دارد دوزخ آب خدای کی دارد زر ز آهن عزیزتر زان شد کاهن از بیم شاه لرزان شد رای بد ملک و دین روشن را همچو یار بدست مر تن را سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۸ - فی تقلیدالملک کس به تدبیر سفله ملک نراند نامه در نور برق نتوان خواند رای کم عقل نور برق بود خاصه جایی که بیم غرق بود شاه تا زفت و بی خرد نبود جفت او خود وزیر بد نبود شاه را آید ارچه شیر ژیان روز نیک از وزیر بد به زیان در مشورت نیافت کس مقصود از دو بی اصل سست رای و حسود زانکه در ملک از این دو ناهشیار کرگس و جغد را برآید کار تا دو نحس از چنین دو دیوانه آن غذی یابد این دگر خانه پیشکار ملوک بی تدبیر جغد باشد میان خلق خفیر مرد را علم و حلم باید جفت ورنه عدل از میان خلق نهفت ملک بر رای شاه مقصورست رای او گر قویست منصورست رای شه جز صواب نپذیرد باز مردار و موش کی گیرد پس عطا بخشدش گه و بیگاه زانکه باشد گزین خلق اله خواجه را کز ملک عطا نبود دان که در رای بی خطا نبود مملکت را ثبات در خردست بی خرد مرد همچو غول و ددست بی نوا اگر خطا کند تدبیر تو خطای ورا ببخش و مگیر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۷ - حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاه به نقیبی بگفت روزی امین که بران صد پیاده در صف کین او حدیث امین به جای بماند بشد و صد سوار در صف راند چون چنان دید گرم گشت امین پس بدو گفت کای چنین و چنین نه درین ساعت ای بد بدکار منت گفتم پیاده بر نه سوار چون نقیب این سخن ازو بشنید نیک دانست پاک را ز پلید گفت بر من ترش مکن بینی که هم اکنون به چشم خود بینی کز بدی خویت و ز مردی خویش هم پیاده شوند و هم درویش عزم و حزم شهان سوی که و مه آهنین پای و آتشین سر به بدگهر رای و یار کی دارد دوزخ آب خدای کی دارد زر ز آهن عزیزتر زان شد کاهن از بیم شاه لرزان شد رای بد ملک و دین روشن را همچو یار بدست مر تن را سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۸ - فی تقلیدالملک کس به تدبیر سفله ملک نراند نامه در نور برق نتوان خواند رای کم عقل نور برق بود خاصه جایی که بیم غرق بود شاه تا زفت و بی خرد نبود جفت او خود وزیر بد نبود شاه را آید ارچه شیر ژیان روز نیک از وزیر بد به زیان در مشورت نیافت کس مقصود از دو بی اصل سست رای و حسود زانکه در ملک از این دو ناهشیار کرگس و جغد را برآید کار تا دو نحس از چنین دو دیوانه آن غذی یابد این دگر خانه پیشکار ملوک بی تدبیر جغد باشد میان خلق خفیر مرد را علم و حلم باید جفت ورنه عدل از میان خلق نهفت ملک بر رای شاه مقصورست رای او گر قویست منصورست رای شه جز صواب نپذیرد باز مردار و موش کی گیرد پس عطا بخشدش گه و بیگاه زانکه باشد گزین خلق اله خواجه را کز ملک عطا نبود دان که در رای بی خطا نبود مملکت را ثبات در خردست بی خرد مرد همچو غول و ددست بی نوا اگر خطا کند تدبیر تو خطای ورا ببخش و مگیر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۹ - در بینوایی و فقر دبیران گوید ور دبیر از تو بی نوا باشد دان که تدبیرها خطا باشد هرکجا کور دیدبان باشد لاجرم گرگ سر شبان باشد عقل خندد به زیر دامن در بر کر خسک و کور سوزن گر ببرد آب عالم ابرار مدحت پادشاه آتش خوار عالم عامل و شه عادل ملک و دین راست این دل و آن ظل شاه با صدق آشنا باشد صدر او صفه صفا باشد از خطاها دلش جدا باشد شحنه شرع مصطفی باشد تا اولوالامر لایقش گردد کار خافی حقایقش گردد شیر هنگام صید ظلم نکرد یک شکم زان شکار بیش نخورد گرچه گردد اسیر آز و نیاز به سر صید کرده ناید باز عادل و کم طمع به ملک سزاست طامع و ظالم از خدای جداست دین و دولت به شرع و شه زنده ست زین دو شین آن دو دال پاینده ست ملک و ملت چو پود و چون تارست آن بدین این بدان سزاوارست ملتی را که ملک یار نشد مایه شرع هر دیار نشد ملک بی ملت آشنای غم است شاه دین دار و ملک جوی کم است ای به دم جفت عیسی مریم دام دجال بر کن از عالم اندرین روزگار بدعهدی چیست جز عدل هدیه مهدی خشک شد بیخ دین و شاخ صواب دست بگشای اینت فتح الباب شه که عادل بود ز قحط منال عدل سلطان به از فراخی سال سال نیکو مطیع عدل شهست ورنه مر هردو را جگر تبهست مرد بیمار را که دیده تر است خشکی لب ز آتش جگر است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۰ - اندر رادی و حسن سیرت پادشاه سال قحطی یکی به کسری گفت کابر بر خلق شد به باران زفت گفت کانبارخانه بگشادیم ابر گر زفت گشت ما رادیم صبح وار از پی ضیا بدمیم که نه ما در سخا ز ابر کمیم دیم ما هست اگر دم او نیست نام ما هست اگر نم او نیست نم ابر ار ز خلق بگسسته است دست ما را که در سخا بسته است نه فلک را به کام بگذاریم پنج و چار و سه را بینباریم ابروار از برای ایشانیم تا بر ایشان گهر برافشانیم ما سخی تر ز ابر و بارانیم به گه قحط معطی نانیم گنج و انبار ما برای شماست وین خزاین همه عطای شماست گرسنه مردمان و کسری سیر سگ بود این چنین امیر نه شیر روز پاداش ماه باید شاه باز بهرام وقت بادافراه به تهور ز گور کور مجوش به مدارا ز شیر شیر بدوش مر ترا آمده ست چون اشراف شیر کشتن به خلق آهو ناف عدل را یار خویش کن رستی ورنه پیمان و عهد بشکستی عدل ورز و به گرد ظلم مگرد ظلم ازین مملکت برآرد گرد شاه عادل بود به ملک اندر نایب کردگار و پیغامبر باز ظالم بود ز آتش و دود یار دجال و نایب نمرود

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۹ - در بینوایی و فقر دبیران گوید ور دبیر از تو بی نوا باشد دان که تدبیرها خطا باشد هرکجا کور دیدبان باشد لاجرم گرگ سر شبان باشد عقل خندد به زیر دامن در بر کر خسک و کور سوزن گر ببرد آب عالم ابرار مدحت پادشاه آتش خوار عالم عامل و شه عادل ملک و دین راست این دل و آن ظل شاه با صدق آشنا باشد صدر او صفه صفا باشد از خطاها دلش جدا باشد شحنه شرع مصطفی باشد تا اولوالامر لایقش گردد کار خافی حقایقش گردد شیر هنگام صید ظلم نکرد یک شکم زان شکار بیش نخورد گرچه گردد اسیر آز و نیاز به سر صید کرده ناید باز عادل و کم طمع به ملک سزاست طامع و ظالم از خدای جداست دین و دولت به شرع و شه زنده ست زین دو شین آن دو دال پاینده ست ملک و ملت چو پود و چون تارست آن بدین این بدان سزاوارست ملتی را که ملک یار نشد مایه شرع هر دیار نشد ملک بی ملت آشنای غم است شاه دین دار و ملک جوی کم است ای به دم جفت عیسی مریم دام دجال بر کن از عالم اندرین روزگار بدعهدی چیست جز عدل هدیه مهدی خشک شد بیخ دین و شاخ صواب دست بگشای اینت فتح الباب شه که عادل بود ز قحط منال عدل سلطان به از فراخی سال سال نیکو مطیع عدل شهست ورنه مر هردو را جگر تبهست مرد بیمار را که دیده تر است خشکی لب ز آتش جگر است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۰ - اندر رادی و حسن سیرت پادشاه سال قحطی یکی به کسری گفت کابر بر خلق شد به باران زفت گفت کانبارخانه بگشادیم ابر گر زفت گشت ما رادیم صبح وار از پی ضیا بدمیم که نه ما در سخا ز ابر کمیم دیم ما هست اگر دم او نیست نام ما هست اگر نم او نیست نم ابر ار ز خلق بگسسته است دست ما را که در سخا بسته است نه فلک را به کام بگذاریم پنج و چار و سه را بینباریم ابروار از برای ایشانیم تا بر ایشان گهر برافشانیم ما سخی تر ز ابر و بارانیم به گه قحط معطی نانیم گنج و انبار ما برای شماست وین خزاین همه عطای شماست گرسنه مردمان و کسری سیر سگ بود این چنین امیر نه شیر روز پاداش ماه باید شاه باز بهرام وقت بادافراه به تهور ز گور کور مجوش به مدارا ز شیر شیر بدوش مر ترا آمده ست چون اشراف شیر کشتن به خلق آهو ناف عدل را یار خویش کن رستی ورنه پیمان و عهد بشکستی عدل ورز و به گرد ظلم مگرد ظلم ازین مملکت برآرد گرد شاه عادل بود به ملک اندر نایب کردگار و پیغامبر باز ظالم بود ز آتش و دود یار دجال و نایب نمرود

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۱ - در راستی میان جور و عدل از عقوبت سه حرف بیش مگیر با و تا را ز دیو در مپذیر بر تن از راه رفق بر تن خصم بشکن از روی خلق گردن خصم روی خندان و عفو گستر باش بخروش و به سرزنش مخراش ناصبوران چو خاک و چون بادند صابران سال و ماه دلشادند کار آن پادشا گزیده بود که حکیم و زمانه دیده بود فعل نیکان ملقن نیکیست همچو مطرب که باعث سیکیست فکرت آخرست اصل بنا نظر اول است تخم زنا ماه را پیشه چرخ پیماییست شاه را کار ملک پیراییست ملک آلوده مرگ بستاند ملک پالوده جاودان ماند زر آلوده کم عیار بود زر پالوده پایدار بود دین بی لطف شاخ بی بارست ملک بی قهر گنج بی مارست ملک را قهر و لطف انبازست ورنه همچون دهل پر آوازست پنجه خصم تو غرورپرست عرق ایمان تو سرور پرست حصن دین است ملک خاصه چنین باز جان و روان شاهی دین سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۲ - در تعهّد علمای دیندار علما جز امین دین نبوند چون نیابند امان امین نبوند چشم سر ملک و چشم سر دین است آن جهان بین و این نهان بین است این و آن هردو یار یکدگرند هم خزان هم بهار یکدگرند ملک و دین را سری که بی خردست راست چون حال دیوچه و نمدست سد خردان ز روی لاد آمد سد دولت سداد و داد آمد ملک و دین را در این جهان و در آن صدق و عدل است روی و پشتیوان شاه را چون سداد نبود یار ملک او باد دان به ملک مدار هرکجا صدق دین و دل زنده ست هرکجا عدل ملک پاینده ست شاه چون جفت داد گشت و سداد ورنه ملکش بود چو ملکت عاد نه بگفته است صادق الوعدی کاقتدوا بالذین من بعدی چون به صدق و به عدل هر دو به هم عقد بستند کار شد محکم هردو یکتا شدند از پی سود بی زیان اقتدا درست نمود نه بمانده است زنده جاویدان جور مروان و عدل نوشروان ملک دو جهان به زیر پای آری گر هوا را ز دست بگذاری هرکه پرهیزگار و خرسندست تا دو گیتی است او خداوندست چون خرد افسر و تقی شد گاه خواندت جبرییل شاهنشاه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۱ - در راستی میان جور و عدل از عقوبت سه حرف بیش مگیر با و تا را ز دیو در مپذیر بر تن از راه رفق بر تن خصم بشکن از روی خلق گردن خصم روی خندان و عفو گستر باش بخروش و به سرزنش مخراش ناصبوران چو خاک و چون بادند صابران سال و ماه دلشادند کار آن پادشا گزیده بود که حکیم و زمانه دیده بود فعل نیکان ملقن نیکیست همچو مطرب که باعث سیکیست فکرت آخرست اصل بنا نظر اول است تخم زنا ماه را پیشه چرخ پیماییست شاه را کار ملک پیراییست ملک آلوده مرگ بستاند ملک پالوده جاودان ماند زر آلوده کم عیار بود زر پالوده پایدار بود دین بی لطف شاخ بی بارست ملک بی قهر گنج بی مارست ملک را قهر و لطف انبازست ورنه همچون دهل پر آوازست پنجه خصم تو غرورپرست عرق ایمان تو سرور پرست حصن دین است ملک خاصه چنین باز جان و روان شاهی دین سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۲ - در تعهّد علمای دیندار علما جز امین دین نبوند چون نیابند امان امین نبوند چشم سر ملک و چشم سر دین است آن جهان بین و این نهان بین است این و آن هردو یار یکدگرند هم خزان هم بهار یکدگرند ملک و دین را سری که بی خردست راست چون حال دیوچه و نمدست سد خردان ز روی لاد آمد سد دولت سداد و داد آمد ملک و دین را در این جهان و در آن صدق و عدل است روی و پشتیوان شاه را چون سداد نبود یار ملک او باد دان به ملک مدار هرکجا صدق دین و دل زنده ست هرکجا عدل ملک پاینده ست شاه چون جفت داد گشت و سداد ورنه ملکش بود چو ملکت عاد نه بگفته است صادق الوعدی کاقتدوا بالذین من بعدی چون به صدق و به عدل هر دو به هم عقد بستند کار شد محکم هردو یکتا شدند از پی سود بی زیان اقتدا درست نمود نه بمانده است زنده جاویدان جور مروان و عدل نوشروان ملک دو جهان به زیر پای آری گر هوا را ز دست بگذاری هرکه پرهیزگار و خرسندست تا دو گیتی است او خداوندست چون خرد افسر و تقی شد گاه خواندت جبرییل شاهنشاه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۳ - حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن یافت شاهی کنیزکی دلکش شاه را آن کنیزک آمد خوش هم در آن لحظه اش به آب افکند گفت شه خوب ناید اندر بند که چو بگشاد زو بلات بود شه چو در بند ماند مات بود گفت شه دست برده در دل خویش نگذارم دو پای در گل خویش این کنیزک روان من بربود در زیانم درآرد از پی سود پیش تا غرقه گردد از وی تن غرقه گردانمش به دریا من تا برد نقش رویش آب صواب من برم نقش روی او از آب آنکه آتش برآرد از جگرم من به آتش چرا فرو نبرم آنکه بر من خورد به زشتی شام من خورم بر وی از هلاکش بام هرکجا هست پادشاهی دل چه بود ملک و ملک مشتی گل چه بود ملک پادشاهی کو زشتی ملک را نهد نیکو مایه سازد به دست موزه خویش پای بند نماز و روزه خویش ستم و زور بر گدایی چند لاف از چیز بی نوایی چند آنکه جمله ش به پشه ای نرزد خلق بر او و او همی لرزد دشمنان جان طلب ز صولت او دوستان نان طلب ز دولت او تخت او سر فراشته به فلک زیر حکمش پری و انس و ملک یار او گرش برگ باشد و ساز خصم او گرش مرگ باشد باز خوان جان پیش دشمنان بنهد لقمه نان به دوستان ندهد پادشاهان که این چنین باشند چرخ دولاب و پارگین باشند همه در دست دیو تن برده بی نوا و حرام پرورده خویشتن شاه خوانده در منزل در و دیوار و بام و صحنش گل شده بر عمر مستعار نفور همچو بی عقل مردم مغرور ایمنی خود به باد کرده مقیم تا کسی بو که دارد از وی بیم راست با خود چو کم شد از وی زور مگس باشگونه اندر گور ظلم و بیدادها بسی کرده خویشتن ز ابلهی کسی کرده شادمان زانکه نان بیوه زنان کرده در نیک و بد قضیم خران نان گاورس و زره برباید خوان خود را بدان بیاراید وجه مشموم مجلس و میوه ساخته از وجه خایه بیوه نان ایتام و غزل دوک عجوز بستده حرص بیش کرده هنوز غافل از روز عرض و نفخه صور مانده از خلد و حوض کوثر دور به گل اندوده ماه را رخسار همه قولش چو فعل ناهموار شاه و عالم که هردو را حلم است این اولوالامر و آن اولوالعلم است ور قدمشان نه در ره امرست این اوالظلم و آن اوالخمرست پسر ار چند ناخلف باشد ملک باید که زیر کف باشد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۳ - حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن یافت شاهی کنیزکی دلکش شاه را آن کنیزک آمد خوش هم در آن لحظه اش به آب افکند گفت شه خوب ناید اندر بند که چو بگشاد زو بلات بود شه چو در بند ماند مات بود گفت شه دست برده در دل خویش نگذارم دو پای در گل خویش این کنیزک روان من بربود در زیانم درآرد از پی سود پیش تا غرقه گردد از وی تن غرقه گردانمش به دریا من تا برد نقش رویش آب صواب من برم نقش روی او از آب آنکه آتش برآرد از جگرم من به آتش چرا فرو نبرم آنکه بر من خورد به زشتی شام من خورم بر وی از هلاکش بام هرکجا هست پادشاهی دل چه بود ملک و ملک مشتی گل چه بود ملک پادشاهی کو زشتی ملک را نهد نیکو مایه سازد به دست موزه خویش پای بند نماز و روزه خویش ستم و زور بر گدایی چند لاف از چیز بی نوایی چند آنکه جمله ش به پشه ای نرزد خلق بر او و او همی لرزد دشمنان جان طلب ز صولت او دوستان نان طلب ز دولت او تخت او سر فراشته به فلک زیر حکمش پری و انس و ملک یار او گرش برگ باشد و ساز خصم او گرش مرگ باشد باز خوان جان پیش دشمنان بنهد لقمه نان به دوستان ندهد پادشاهان که این چنین باشند چرخ دولاب و پارگین باشند همه در دست دیو تن برده بی نوا و حرام پرورده خویشتن شاه خوانده در منزل در و دیوار و بام و صحنش گل شده بر عمر مستعار نفور همچو بی عقل مردم مغرور ایمنی خود به باد کرده مقیم تا کسی بو که دارد از وی بیم راست با خود چو کم شد از وی زور مگس باشگونه اندر گور ظلم و بیدادها بسی کرده خویشتن ز ابلهی کسی کرده شادمان زانکه نان بیوه زنان کرده در نیک و بد قضیم خران نان گاورس و زره برباید خوان خود را بدان بیاراید وجه مشموم مجلس و میوه ساخته از وجه خایه بیوه نان ایتام و غزل دوک عجوز بستده حرص بیش کرده هنوز غافل از روز عرض و نفخه صور مانده از خلد و حوض کوثر دور به گل اندوده ماه را رخسار همه قولش چو فعل ناهموار شاه و عالم که هردو را حلم است این اولوالامر و آن اولوالعلم است ور قدمشان نه در ره امرست این اوالظلم و آن اوالخمرست پسر ار چند ناخلف باشد ملک باید که زیر کف باشد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۴ - در عدل نمودن و ظلم کردن دولت اکنون ز امن و عدل جداست هرکه ظالم تراست ملک او راست گر همی ملک جاودان خواهی زیر فرمان خود جهان خواهی باش چون آفتاب ناغماز به زبان کوته و به تیغ دراز عشرت آمد که می گزین مگزین ظفر آمد که بر نشین منشین از مخالف بشوی در یک دم هم به خون مخالفان عالم چون عمر نفس را به کار درآر چون علی حرص را به دار برآر نفس با حرص هردو دشمن دان خویشتن را ز ننگشان برهان حرص را شربت هلاهل ده نفس را همچو مرده در گل نه عدل را تازه بیخ کن برگاه ظلم را چار میخ کن در چاه سیرت عدل صورت هنرست صورت بخل گزدم جگرست سیرت ظلم شه بتر ز کنشت صورت عدل شاه به ز بهشت شرع خشکست اشک میغش ده کفر تشنه است آب تیغش ده تیغ مردان چو دست زن نبود مملکت را روان و تن نبود ظلم صفرای ملک و دین آمد رای و تیغش سکنگبین آمد دین و دولت بدین دو گردد چیر خواجه را رای و شاه را شمشیر ملک را گرچه عقل چون سازوست ملک بی تیغ تیغ بی بازوست چکشی تیغ بهر مشتی خس باد رعب تو تیغ ایشان بس بشکن از گرز گردن گردون چون بقم کن ز سهم در جان خون شاه چون آفتاب و میغ بود حرز و تعویذ رمح و تیغ بود حرز و تعویذ و سایه خانه بابت کودک است و دیوانه سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۵ - در سیاست پادشاه ملک چون بوستان نخندد خوش تا نگرید سنان چون آتش بکن از خون دشمن آلوده تیغهای نیام فرسوده حله لعل پوش ناچخ را هیزم افزای صحن دوزخ را کین دیرینه در دل آر تمام کان قوی باعثیست بر اقدام دین نگوید که تیغ بر دون زن گردن گردنان گردون زن دلشان جز نیام تیغ مدار این شرف ز آسمان دریغ مدار زانکه از روی لاف روز مصاف نتوان کرد پشت کاف چو قاف روز هیجا که صلح جنگ شود نام بد دل ز بیم ننگ شود مرد رمح و عمود و تیر و سنان زود پیدا شود ز مرد سه نان دشمنان را به زیر پای درآر گردن سرکشان به دار برآر باز دل چون دو بال باز کند تیغ کوتاه را دراز کند سیرت احمدی و طبع گریغ صورت یوسفی و آینه میغ خصم دین را به تیغ بر در پوست که دو سر در یکی کله نه نکوست سر که باشد سزای خاره و خشت سوی بالش بری نباشد زشت تنگ باشد یکی جهان و دو شاه تنگ باشد یکی سپهر و دو ماه خوشه ملک پخته شد خو کن جامه تخت کهنه شد نو کن جد تو کو به هند هر باری بت صورت شکست بسیاری تو به جد همچو جد میان در بند بت معنی شکن کنون یک چند بت صورت اگر ممات دلست بت معنی به سومنات دلست دل مؤمن چو کعبه دان بدرست زمزم و رکن او مبارک و چست لیک حرص و غرور و شهوت و کین حسد و بغض و آنچه هست چنین هر یکی آفت از درون نهاد هست یک بت به صورت و بنیاد ای شهنشاه عادل غازی تیغ در نه چو احمد تازی کعبه را از بتان مطهر کن شمع توحید را منور کن قصد هندوستان کافر کن گل این بام و بوم ششدر کن چکنی پنج روزه در غم و یاس لذت چار طبع و پنج حواس مر ترا بنده عنصرست و فلک شش و پنج و چهار و سه دو و یک شش جهت را به عالم تجرید یک جهت کن چو عالم توحید پنج حس را به قدر و رای بلند از سوی چهار طبع در دربند سه قوی را مده غذای سرشت قوتشان ده ز باغ هشت بهشت دو جهان را به زیر حکم در آر یک خرد را به مصطفی بسپار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۴ - در عدل نمودن و ظلم کردن دولت اکنون ز امن و عدل جداست هرکه ظالم تراست ملک او راست گر همی ملک جاودان خواهی زیر فرمان خود جهان خواهی باش چون آفتاب ناغماز به زبان کوته و به تیغ دراز عشرت آمد که می گزین مگزین ظفر آمد که بر نشین منشین از مخالف بشوی در یک دم هم به خون مخالفان عالم چون عمر نفس را به کار درآر چون علی حرص را به دار برآر نفس با حرص هردو دشمن دان خویشتن را ز ننگشان برهان حرص را شربت هلاهل ده نفس را همچو مرده در گل نه عدل را تازه بیخ کن برگاه ظلم را چار میخ کن در چاه سیرت عدل صورت هنرست صورت بخل گزدم جگرست سیرت ظلم شه بتر ز کنشت صورت عدل شاه به ز بهشت شرع خشکست اشک میغش ده کفر تشنه است آب تیغش ده تیغ مردان چو دست زن نبود مملکت را روان و تن نبود ظلم صفرای ملک و دین آمد رای و تیغش سکنگبین آمد دین و دولت بدین دو گردد چیر خواجه را رای و شاه را شمشیر ملک را گرچه عقل چون سازوست ملک بی تیغ تیغ بی بازوست چکشی تیغ بهر مشتی خس باد رعب تو تیغ ایشان بس بشکن از گرز گردن گردون چون بقم کن ز سهم در جان خون شاه چون آفتاب و میغ بود حرز و تعویذ رمح و تیغ بود حرز و تعویذ و سایه خانه بابت کودک است و دیوانه سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۵ - در سیاست پادشاه ملک چون بوستان نخندد خوش تا نگرید سنان چون آتش بکن از خون دشمن آلوده تیغهای نیام فرسوده حله لعل پوش ناچخ را هیزم افزای صحن دوزخ را کین دیرینه در دل آر تمام کان قوی باعثیست بر اقدام دین نگوید که تیغ بر دون زن گردن گردنان گردون زن دلشان جز نیام تیغ مدار این شرف ز آسمان دریغ مدار زانکه از روی لاف روز مصاف نتوان کرد پشت کاف چو قاف روز هیجا که صلح جنگ شود نام بد دل ز بیم ننگ شود مرد رمح و عمود و تیر و سنان زود پیدا شود ز مرد سه نان دشمنان را به زیر پای درآر گردن سرکشان به دار برآر باز دل چون دو بال باز کند تیغ کوتاه را دراز کند سیرت احمدی و طبع گریغ صورت یوسفی و آینه میغ خصم دین را به تیغ بر در پوست که دو سر در یکی کله نه نکوست سر که باشد سزای خاره و خشت سوی بالش بری نباشد زشت تنگ باشد یکی جهان و دو شاه تنگ باشد یکی سپهر و دو ماه خوشه ملک پخته شد خو کن جامه تخت کهنه شد نو کن جد تو کو به هند هر باری بت صورت شکست بسیاری تو به جد همچو جد میان در بند بت معنی شکن کنون یک چند بت صورت اگر ممات دلست بت معنی به سومنات دلست دل مؤمن چو کعبه دان بدرست زمزم و رکن او مبارک و چست لیک حرص و غرور و شهوت و کین حسد و بغض و آنچه هست چنین هر یکی آفت از درون نهاد هست یک بت به صورت و بنیاد ای شهنشاه عادل غازی تیغ در نه چو احمد تازی کعبه را از بتان مطهر کن شمع توحید را منور کن قصد هندوستان کافر کن گل این بام و بوم ششدر کن چکنی پنج روزه در غم و یاس لذت چار طبع و پنج حواس مر ترا بنده عنصرست و فلک شش و پنج و چهار و سه دو و یک شش جهت را به عالم تجرید یک جهت کن چو عالم توحید پنج حس را به قدر و رای بلند از سوی چهار طبع در دربند سه قوی را مده غذای سرشت قوتشان ده ز باغ هشت بهشت دو جهان را به زیر حکم در آر یک خرد را به مصطفی بسپار

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۶ - در حکم راندن پادشاه پایه قدر آن جهانی جوی سایه و فر آسمانی جوی همت اندر نهاد عالی دار دل ز کار زمانه خالی دار دست از این آبهای جوی بشوی شربت از آب حوض کوثری جوی ملک باقی کمال ساز بود ملک دنیا خیال باز بود نیست این ملک دهر را حاصل ملک بقی طلب برآن نه دل دل چه بندی در این سرای مجاز همت پست کی رسد به فراز اوست مقصود هر دو عالم تو زو تسلی رسد بدین غم تو به سگان مان برای مرداری سایه و فر استخوان خواری امر و نهی زمانه خوابی دان سر آبش تو چون سرابی دان تشنه چون زی سراب روی نهاد پشت اقبال در برو بگشاد چکنی پنج روزه ملک خیال کز پی تست ملک عز و جلال به سراب از سر طمع مشتاب زانکه نبود سراب را پایاب صدهزاران جنیبت اندر زین هست پیش سرای پرده دین اوت ره داد اوت شه دارد اوت برداشت او نگه دارد تخت تو بر رخ زمین عارست گردن چرخ بهر این کارست کام زخم زمانه کام تراست اشهب و ادهمش لگام تراست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۶ - در حکم راندن پادشاه پایه قدر آن جهانی جوی سایه و فر آسمانی جوی همت اندر نهاد عالی دار دل ز کار زمانه خالی دار دست از این آبهای جوی بشوی شربت از آب حوض کوثری جوی ملک باقی کمال ساز بود ملک دنیا خیال باز بود نیست این ملک دهر را حاصل ملک بقی طلب برآن نه دل دل چه بندی در این سرای مجاز همت پست کی رسد به فراز اوست مقصود هر دو عالم تو زو تسلی رسد بدین غم تو به سگان مان برای مرداری سایه و فر استخوان خواری امر و نهی زمانه خوابی دان سر آبش تو چون سرابی دان تشنه چون زی سراب روی نهاد پشت اقبال در برو بگشاد چکنی پنج روزه ملک خیال کز پی تست ملک عز و جلال به سراب از سر طمع مشتاب زانکه نبود سراب را پایاب صدهزاران جنیبت اندر زین هست پیش سرای پرده دین اوت ره داد اوت شه دارد اوت برداشت او نگه دارد تخت تو بر رخ زمین عارست گردن چرخ بهر این کارست کام زخم زمانه کام تراست اشهب و ادهمش لگام تراست

%0
10 Bölüm