سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۴ - اندر نقص دنیا گوید دنیی ارچه ز حرص دلبر تست دست زی او مبر که مادر تست گر نه ای گبر پس به خوش سخنیش مادر تست چون کنی به زنیش همچو قرعه برای فالش دار گه بیندازش و گهی بردار گرچه گزدم ز نیش بگزاید دارویی را همت به کار آید مار اگرچه به خاصیت بدخوست پاسبان درخت صندل اوست چون ز بانگ سگان شوی دلتنگ سنگ برگیر و ده سگان را سنگ وآن سگی را که کرد پای افگار نان بی سوزنش مده زنهار مورکی را اگر بیازاری چیره گردی به ظلم و خون خواری از پی رستن از سرای خسان حیله کن لیک بد به کس مرسان با خسان خود نشست و خاست مکن قطع کردن ز خس رواست مکن پس اگر ناگهی درافتادی سازگاری بهست و دل شادی باش بر دست راست همچو بهشت دوزخ از دست چپ شناس و کنشت باز بر دست راست رو چونان بافر و دست دست دستان مان راست بر دست راست رو رستی ورنه کج رو چو عهد بشکستی من ندیدم سلامتی ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان چون ترا گشت نوش وحدت بیش بده آن نوش را به حدت نیش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۵ - اندر ترک دنیا و ریاضت نفس گوید ای بلندان به عقل و جان شریف مکنید آن بلندی را تصحیف در کفایت بلند رای شدید آن بلندی چرا پلید کنید خویشتن را ندیده اید همه آدم نورسیده اید همه همه را در ولایت یزدان راستی قالبست و معنی جان زین زمین جز کسان آدم را نردبان نیست بام عالم را مایه کفر و پایه دین است نردبان پایه خرد این است این هم از فعل تست کاندر تاب از سر آب رفته ای به سراب سر آبت سراب شد چکنی عقل و دینت خراب شد چکنی میوه این و آن مچین پیوست چون درختان میوه دارت هست نور خواهی به دست موسی وار دست در گرد جیب خویش برآر راه مدین نرفته پیش شعیب چند گردی به گرد پرده غیب تا بده ساعتی شبان رمه چون برآری عصا به روی همه دل بدان نه که باشد از خانه پشک تو به ز مشت بیگانه همه نعمت ترا شده حاصل تو ز اسباب و خان و مان غافل خوانت از هرچه نعمت است پرست لیک در دست موش سفره برست نبود چون تو ابله هیچ بخیل کاب لیسی همی تو بر لب نیل زهد اصلی رساندت در وصل زاهد مشتری ندارد اصل هرچه از سعی طبعی و فلکیست نیست ملک تو ملکت ملکیست چرخ را فرش او نوردیدست همچنو کارهاش گردیدست هیزم بیهده مخواه از کس آتش دل بس است با همه خس دارد از بهر پختگی درویش هیزم خشک ز آتش دل خویش آتش جان تو بدست صواب شسته اند اختران به هفتاد آب جنبش جبر خلق عالم راست جنبش اختیار آدم راست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۶ - اندر بیان نسب آدمی من عرف نفسه فقد عرف ربه تو به قوت خلیفه ای به گهر قوت خویش را به فعل آور آدمی را میان عقل و هوا اختیارست شرح کرمنا آدمی را مدار خوار که غیب جوهری شد میان رشته عیب از عبیدان ورای پرده چرا اختیار اختیار کرده ترا تا تو از راه خشم و قلاشی یا ددی یا بهیمه ای باشی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۴ - اندر نقص دنیا گوید دنیی ارچه ز حرص دلبر تست دست زی او مبر که مادر تست گر نه ای گبر پس به خوش سخنیش مادر تست چون کنی به زنیش همچو قرعه برای فالش دار گه بیندازش و گهی بردار گرچه گزدم ز نیش بگزاید دارویی را همت به کار آید مار اگرچه به خاصیت بدخوست پاسبان درخت صندل اوست چون ز بانگ سگان شوی دلتنگ سنگ برگیر و ده سگان را سنگ وآن سگی را که کرد پای افگار نان بی سوزنش مده زنهار مورکی را اگر بیازاری چیره گردی به ظلم و خون خواری از پی رستن از سرای خسان حیله کن لیک بد به کس مرسان با خسان خود نشست و خاست مکن قطع کردن ز خس رواست مکن پس اگر ناگهی درافتادی سازگاری بهست و دل شادی باش بر دست راست همچو بهشت دوزخ از دست چپ شناس و کنشت باز بر دست راست رو چونان بافر و دست دست دستان مان راست بر دست راست رو رستی ورنه کج رو چو عهد بشکستی من ندیدم سلامتی ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان چون ترا گشت نوش وحدت بیش بده آن نوش را به حدت نیش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۵ - اندر ترک دنیا و ریاضت نفس گوید ای بلندان به عقل و جان شریف مکنید آن بلندی را تصحیف در کفایت بلند رای شدید آن بلندی چرا پلید کنید خویشتن را ندیده اید همه آدم نورسیده اید همه همه را در ولایت یزدان راستی قالبست و معنی جان زین زمین جز کسان آدم را نردبان نیست بام عالم را مایه کفر و پایه دین است نردبان پایه خرد این است این هم از فعل تست کاندر تاب از سر آب رفته ای به سراب سر آبت سراب شد چکنی عقل و دینت خراب شد چکنی میوه این و آن مچین پیوست چون درختان میوه دارت هست نور خواهی به دست موسی وار دست در گرد جیب خویش برآر راه مدین نرفته پیش شعیب چند گردی به گرد پرده غیب تا بده ساعتی شبان رمه چون برآری عصا به روی همه دل بدان نه که باشد از خانه پشک تو به ز مشت بیگانه همه نعمت ترا شده حاصل تو ز اسباب و خان و مان غافل خوانت از هرچه نعمت است پرست لیک در دست موش سفره برست نبود چون تو ابله هیچ بخیل کاب لیسی همی تو بر لب نیل زهد اصلی رساندت در وصل زاهد مشتری ندارد اصل هرچه از سعی طبعی و فلکیست نیست ملک تو ملکت ملکیست چرخ را فرش او نوردیدست همچنو کارهاش گردیدست هیزم بیهده مخواه از کس آتش دل بس است با همه خس دارد از بهر پختگی درویش هیزم خشک ز آتش دل خویش آتش جان تو بدست صواب شسته اند اختران به هفتاد آب جنبش جبر خلق عالم راست جنبش اختیار آدم راست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۶ - اندر بیان نسب آدمی من عرف نفسه فقد عرف ربه تو به قوت خلیفه ای به گهر قوت خویش را به فعل آور آدمی را میان عقل و هوا اختیارست شرح کرمنا آدمی را مدار خوار که غیب جوهری شد میان رشته عیب از عبیدان ورای پرده چرا اختیار اختیار کرده ترا تا تو از راه خشم و قلاشی یا ددی یا بهیمه ای باشی