Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸ الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل غزلهای لطیف خوش به نغمه های زاری خوش شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹ بر من از عشقت شبیخون بود دوش آب چشمم قطره خون بود دوش در دل از عشق تو دوزخ می نمود در کنار از دیده جیحون بود دوش ای توانگر همچو قارون از جمال عاشق از عشق تو قارون بود دوش ای به رخ ماه زمین بی روی تو مونس من ماه گردون بود دوش بی تو دوش از عمر نشمردم همی کز شمار عمر بیرون بود دوش چون شب دوشین شبی هرگز مباد کز همه شبها غم افزون بود دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰ چه رسم ست آن نهادن زلف بر دوش نمودن روز را در زیر شب پوش گه از بادام کردن جعبه نیش گه از یاقوت کردن چشمه نوش برآوردن برای فتنه خلق هزاران صبحدم از یک بناگوش تو خورشیدی از آن پیش تو آرند فلک را از مه نو حلقه در گوش پری و سرو و خورشیدی ولیکن قدح گیر و کمربند و قباپوش گل و مه پیش تو بر منبر حسن همه آموخته کرده فراموش سنایی را خریدستی دل و جان اگر صد جان دهندت باز مفروش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱ از فلک در تاب بودم دی و دوش وز غمت بی تاب بودم دی و دوش با لب خشک از سرشک دیدگان در میان آب بودم دی و دوش گاه می خوردم گه از بحر دعا روی در محراب بودم دی و دوش بی رخ تو در میان بحر آب با نبید ناب بودم دی و دوش از کمال هجر در صحرای درد تیر در پرتاب بودم دی و دوش صحبت دیدار تو جستم همی گرچه با اصحاب بودم دی و دوش بی تو لرزان و طپان بر روی خاک راست چون سیماب بودم دی و دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۲ در عشق تو ای نگار خاموش بفزود مرا غمان و شد هوش من عشق ترا به جان خریدم تو مهر مرا به یاوه مفروش هرگز نشود غمت ز یادم تو نیز مرا مکن فراموش شد خواب ز چشم من رمیده تا هست غم توام در آغوش ما را چه کشی به چشم آهوی مار ا چه دهی تو خواب خرگوش آویخته شد دلم نگون سار همچون سر زلفت از بر دوش تا آب رخم فراق تو ریخت آمد دل من ز درد در جوش تا کی ز تو خواهم استعانت یک روز حدیث بنده بنیوش گر زهر هلاهل از تو یابم با یاد تو زهر باشدم نوش امشب بجهم ز جور عشقت گر زان که نجستم از غمت دوش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸ الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل غزلهای لطیف خوش به نغمه های زاری خوش شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹ بر من از عشقت شبیخون بود دوش آب چشمم قطره خون بود دوش در دل از عشق تو دوزخ می نمود در کنار از دیده جیحون بود دوش ای توانگر همچو قارون از جمال عاشق از عشق تو قارون بود دوش ای به رخ ماه زمین بی روی تو مونس من ماه گردون بود دوش بی تو دوش از عمر نشمردم همی کز شمار عمر بیرون بود دوش چون شب دوشین شبی هرگز مباد کز همه شبها غم افزون بود دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰ چه رسم ست آن نهادن زلف بر دوش نمودن روز را در زیر شب پوش گه از بادام کردن جعبه نیش گه از یاقوت کردن چشمه نوش برآوردن برای فتنه خلق هزاران صبحدم از یک بناگوش تو خورشیدی از آن پیش تو آرند فلک را از مه نو حلقه در گوش پری و سرو و خورشیدی ولیکن قدح گیر و کمربند و قباپوش گل و مه پیش تو بر منبر حسن همه آموخته کرده فراموش سنایی را خریدستی دل و جان اگر صد جان دهندت باز مفروش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱ از فلک در تاب بودم دی و دوش وز غمت بی تاب بودم دی و دوش با لب خشک از سرشک دیدگان در میان آب بودم دی و دوش گاه می خوردم گه از بحر دعا روی در محراب بودم دی و دوش بی رخ تو در میان بحر آب با نبید ناب بودم دی و دوش از کمال هجر در صحرای درد تیر در پرتاب بودم دی و دوش صحبت دیدار تو جستم همی گرچه با اصحاب بودم دی و دوش بی تو لرزان و طپان بر روی خاک راست چون سیماب بودم دی و دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۲ در عشق تو ای نگار خاموش بفزود مرا غمان و شد هوش من عشق ترا به جان خریدم تو مهر مرا به یاوه مفروش هرگز نشود غمت ز یادم تو نیز مرا مکن فراموش شد خواب ز چشم من رمیده تا هست غم توام در آغوش ما را چه کشی به چشم آهوی مار ا چه دهی تو خواب خرگوش آویخته شد دلم نگون سار همچون سر زلفت از بر دوش تا آب رخم فراق تو ریخت آمد دل من ز درد در جوش تا کی ز تو خواهم استعانت یک روز حدیث بنده بنیوش گر زهر هلاهل از تو یابم با یاد تو زهر باشدم نوش امشب بجهم ز جور عشقت گر زان که نجستم از غمت دوش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳ دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش می زدم آب صبوری ز دو دیده بر دل چون دل از آتش عشق تو برآوردی جوش گاه چون نای بدم از غم تو با ناله گاه بودم چو کمانچه ز فراقت به خروش هر شبم وعده دهی کایم و نایی بر من چند ازین عشوه خرم من ز تو ای عشوه فروش هم به جان تو که بر یاد لب نوشینت هر چه در عالم زهر است توان کردن نوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۴ ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش دو جادوی کمین ساز کمان کش دو نقاش شکر پاش گوهر نوش که پیش این و آن جان را و دل را هزاران غاشیه ست امروز بر دوش چو بینمت آن دو تا لعل پر از کبر چو بینمت آن دو تا جزع پر از جوش بدین گویم زهی خاموش گویا بدان گویم زهی گویای خاموش بسا زهاد گیتی را که بردی بدان لب های چون می مایه هوش بسا شیران عالم را که دادی ز چشم آهوانه خواب خرگوش زنی گل را و مل را خاک در چشم چو اندر مجلس آیی زلف بر دوش ز مستی باز کرده بند کرته ز شوخی کج نهاده طرف شب پوش ز جزعت خانه خانه دل شود خون ز لعلت چشمه چشمه خون شود نوش گریزد در عدم هر روز و هم شب ز شرم روی و مویت چون دی و دوش تو جانی گر نه ای در بر عجب نیست که جان در جان در آید نه در آغوش نگارا از سر آزاد مردی حدیث دردناک بنده بنیوش مرا چون از ولی بخریده ای دی کنونم بر عدو امروز مفروش مرا گفتی فراموشم مکن نیز تو روی از بهر این مخراش و مخروش که گشت از بهر یاد جزع و لعلت سنایی را فراموشی فراموش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۵ چون نهی زلف تافته بر گوش چون نهی جعد بافته بر دوش از دل من رمیده گردد صبر وز تن من پریده گردد هوش نه عجب گر خروش من بفزود تا شد آن عارض تو غالیه پوش ماه در آسمان سیاه شود خلق عالم برآورند خروش تا به وقت سپیده دم یک دم نغنودم در انتظار تو دوش گاه بودم به ره فگنده دو چشم گاه بودم به در نهاده دو گوش خار من گردد از وصال تو گل زهر من گردد از جمال تو نوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶ ای جور گرفته مذهب و کیش این کبر فرو نه از سر خویش جز خوب مگو از آن لب خوب جز خوبی و لطف هیچ مندیش تا دور شدی ز پیش چشمم عشقت چه غم نهاده از پیش هر ساعت صبر من بود کم هر ساعت درد من بود بیش از کیش و طریقتم چه پرسی عشقست مرا طریقت و کیش گفتم بزیم به کام با تو هرگز نزید به کام درویش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳ دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش می زدم آب صبوری ز دو دیده بر دل چون دل از آتش عشق تو برآوردی جوش گاه چون نای بدم از غم تو با ناله گاه بودم چو کمانچه ز فراقت به خروش هر شبم وعده دهی کایم و نایی بر من چند ازین عشوه خرم من ز تو ای عشوه فروش هم به جان تو که بر یاد لب نوشینت هر چه در عالم زهر است توان کردن نوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۴ ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش دو جادوی کمین ساز کمان کش دو نقاش شکر پاش گوهر نوش که پیش این و آن جان را و دل را هزاران غاشیه ست امروز بر دوش چو بینمت آن دو تا لعل پر از کبر چو بینمت آن دو تا جزع پر از جوش بدین گویم زهی خاموش گویا بدان گویم زهی گویای خاموش بسا زهاد گیتی را که بردی بدان لب های چون می مایه هوش بسا شیران عالم را که دادی ز چشم آهوانه خواب خرگوش زنی گل را و مل را خاک در چشم چو اندر مجلس آیی زلف بر دوش ز مستی باز کرده بند کرته ز شوخی کج نهاده طرف شب پوش ز جزعت خانه خانه دل شود خون ز لعلت چشمه چشمه خون شود نوش گریزد در عدم هر روز و هم شب ز شرم روی و مویت چون دی و دوش تو جانی گر نه ای در بر عجب نیست که جان در جان در آید نه در آغوش نگارا از سر آزاد مردی حدیث دردناک بنده بنیوش مرا چون از ولی بخریده ای دی کنونم بر عدو امروز مفروش مرا گفتی فراموشم مکن نیز تو روی از بهر این مخراش و مخروش که گشت از بهر یاد جزع و لعلت سنایی را فراموشی فراموش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۵ چون نهی زلف تافته بر گوش چون نهی جعد بافته بر دوش از دل من رمیده گردد صبر وز تن من پریده گردد هوش نه عجب گر خروش من بفزود تا شد آن عارض تو غالیه پوش ماه در آسمان سیاه شود خلق عالم برآورند خروش تا به وقت سپیده دم یک دم نغنودم در انتظار تو دوش گاه بودم به ره فگنده دو چشم گاه بودم به در نهاده دو گوش خار من گردد از وصال تو گل زهر من گردد از جمال تو نوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶ ای جور گرفته مذهب و کیش این کبر فرو نه از سر خویش جز خوب مگو از آن لب خوب جز خوبی و لطف هیچ مندیش تا دور شدی ز پیش چشمم عشقت چه غم نهاده از پیش هر ساعت صبر من بود کم هر ساعت درد من بود بیش از کیش و طریقتم چه پرسی عشقست مرا طریقت و کیش گفتم بزیم به کام با تو هرگز نزید به کام درویش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷ آن کژدم زلف تو که زد بر دل من نیش از ضربت آن زخم دل نازک من ریش آنجا که بود انجمن لشگر خوبان نام تو بود اول و پای تو بود پیش بنگر که همی با من و با تو چکند چرخ بر هر دو همی چون شمرد مکر و فن خویش هر شب که کند عشق شکیبایی من کم هم در گذرد خوبی و زیبایی تو بیش ای روی تو قارون شده از حسن و ملاحت از هجر تو قارونم و از وصل تو درویش خود چون بود آخر به غم هجر گرفتار آن کس که به اول نبود عافیت اندیش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸ ای زلف تو تکیه کرده بر گوش ای جعد تو حلقه گشته بر دوش ای کرده دلم ز عشق مفتون وی کرده تنم ز هجر مدهوش چون رزم کنی و بزم سازی ای لاله رخ سمن بناگوش گویند ترا مه قدح گیر خوانند ترا بت زره پوش گیرم که مرا شبی به خلوت تا روز نگیری اندر آغوش نیکو نبود که بی گناهی یک باره مرا کنی فراموش گیرم که سنایی از غمت مرد باری سخنش به طبع بنیوش بی روی تو بود دوش تا صبح از ناله او جهان پر از جوش یارب شب کس مباد هرگز زینگونه که او گذاشت شب دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۹ ای بس قدح درد که کردست دلم نوش دور از لب و دندان شما بی خبران دوش گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشم گه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش گه عقل همی گفت که ای طبع تو کم نال گه صبر همی گفت که ای آه تو مخروش درد آمده پاداش که هین ای سر و تن داد عشق آمده با نیش که هان ای دل و جان نوش دردی که به افسانه شنیدم همه از خلق از علم به عین آمد وز گوش به آغوش در حجره چشم آمد خورشید خیالش خورشید که دیدست سیه کرده بناگوش در حسرت آن دیده چون دیده آهو این دیده نه در خواب و نه بیدار چو خرگوش حیرت سوی چشم آمده کای چشم تو منگر غیرت سوی گوش آمده کی گوش تو منیوش با چشم سرم گفته تراییم تو منگر در گوش دلم خوانده تراییم تو مخروش ذوق آمده در چشم که ای چشم چنین چش شوق آمده در گوش که ای گوش چنین گوش این خود صفت نقش خیالیست چه چیزست یارب که ببینم به عیان آن رخ نیکوش او بلبله بر دست و خرد سلسله در پای او غالیه بر گوش و رهی غاشیه بر دوش در عاشقی آنجا که ورا پای مرا سر در بندگی آنجا که ورا حلقه مرا گوش صد روح در آویخته از دامن کرته سی روز برانگیخته از گوشه شب پوش آوازه در افتاده به هر جا که سنایی در مکتب او کرد همه تخته فراموش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷ آن کژدم زلف تو که زد بر دل من نیش از ضربت آن زخم دل نازک من ریش آنجا که بود انجمن لشگر خوبان نام تو بود اول و پای تو بود پیش بنگر که همی با من و با تو چکند چرخ بر هر دو همی چون شمرد مکر و فن خویش هر شب که کند عشق شکیبایی من کم هم در گذرد خوبی و زیبایی تو بیش ای روی تو قارون شده از حسن و ملاحت از هجر تو قارونم و از وصل تو درویش خود چون بود آخر به غم هجر گرفتار آن کس که به اول نبود عافیت اندیش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸ ای زلف تو تکیه کرده بر گوش ای جعد تو حلقه گشته بر دوش ای کرده دلم ز عشق مفتون وی کرده تنم ز هجر مدهوش چون رزم کنی و بزم سازی ای لاله رخ سمن بناگوش گویند ترا مه قدح گیر خوانند ترا بت زره پوش گیرم که مرا شبی به خلوت تا روز نگیری اندر آغوش نیکو نبود که بی گناهی یک باره مرا کنی فراموش گیرم که سنایی از غمت مرد باری سخنش به طبع بنیوش بی روی تو بود دوش تا صبح از ناله او جهان پر از جوش یارب شب کس مباد هرگز زینگونه که او گذاشت شب دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۹ ای بس قدح درد که کردست دلم نوش دور از لب و دندان شما بی خبران دوش گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشم گه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش گه عقل همی گفت که ای طبع تو کم نال گه صبر همی گفت که ای آه تو مخروش درد آمده پاداش که هین ای سر و تن داد عشق آمده با نیش که هان ای دل و جان نوش دردی که به افسانه شنیدم همه از خلق از علم به عین آمد وز گوش به آغوش در حجره چشم آمد خورشید خیالش خورشید که دیدست سیه کرده بناگوش در حسرت آن دیده چون دیده آهو این دیده نه در خواب و نه بیدار چو خرگوش حیرت سوی چشم آمده کای چشم تو منگر غیرت سوی گوش آمده کی گوش تو منیوش با چشم سرم گفته تراییم تو منگر در گوش دلم خوانده تراییم تو مخروش ذوق آمده در چشم که ای چشم چنین چش شوق آمده در گوش که ای گوش چنین گوش این خود صفت نقش خیالیست چه چیزست یارب که ببینم به عیان آن رخ نیکوش او بلبله بر دست و خرد سلسله در پای او غالیه بر گوش و رهی غاشیه بر دوش در عاشقی آنجا که ورا پای مرا سر در بندگی آنجا که ورا حلقه مرا گوش صد روح در آویخته از دامن کرته سی روز برانگیخته از گوشه شب پوش آوازه در افتاده به هر جا که سنایی در مکتب او کرد همه تخته فراموش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰ تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین تا به دل ها درنگون شد رؤیت انس و نشاط من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیل تا بوم کارم جهاد و تا زیم شغلم رباط اختلاط عشق تو با جان من باشد همی تا بود خون مرا با خاک روزی اختلاط در سرای دوستی آن به که فرشی افگنم خشت او باشد ز جان و خون او باشد ملاط تا اگر باری نباشم بر بساط دوستان خاک باشم زیر پای چاکران اندر سماط احتیاط و حزم کردم در بلا و درد عشق تیغ تقدیر آمد و شد پاک حزم و احتیاط ره ندانم جز به لطفت گر کنی لطفی سزاست ره نداند جو به پستان طفل خرد اندر قماط هر که بگذارد صراط آید به درگاه بهشت من نمی بینم بهشت و بیش رفتم صد صراط از دل آمد بر سنایی کس مباد اندر جهان گر نماند بر بساط قرب شاهان بی نشاط سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱ ای زلف تو بند و دام عاشق ای روی تو ناز و کام عاشق در جستن تو بسی جهانها بگذشته به زیر گام عاشق بنمای جمال خویش و بفزای در منزلت و مقام عاشق وز شربت لطف خویش تر کن آخر یک روز کام عاشق وز باده وصل خویش پر کن یک شب صنما تو جام عاشق اکنون که همه جهان بدانست از عشق تو ننگ و نام عاشق بشنو جانا تو از سنایی تا بگذارد پیام عاشق بر عاشق اگر سلام نکنی باری بشنو سلام عاشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۲ خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشق گر چه ما باری نه ایم از عشق بازی مرد عشق ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق از ما به رنج عاشق آن باید که از معنی بود در خورد عشق عشق مردی هست قایم گر بر و جان ها برد پاک بازی کو که باشد عاشق و هم برد عشق گرد عشق آن گاه بینی کآب رخ را کم زنی آب رخ در باز تا روزی رسی در گرد عشق خیره سر تا کی زنی همچون زنان لاف دروغ ناچشیده شربت وصل و ندیده درد عشق ای سنایی توبه باید کردن از معنی تو را گر بر آید موکب رندان و بردا برد عشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳ تا دل من صید شد در دام عشق باده شد جان من اندر جام عشق آن بلا کز عاشقی من دیده ام باز چون افتاده ام در دام عشق در زمانم مست و بی سامان کند جام شورانگیز درد آشام عشق من خود از بیم بلای عاشقی بر زبان می نگذرانم نام عشق این عجب تر کز همه خلق جهان نزد من باشد همه آرام عشق جان و دین و دل همی خواهد ز من این بدست از سوی جان پیغام عشق جان و دین و دل فدا کردم بدو تا مگر یک ره برآید کام عشق

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰ تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین تا به دل ها درنگون شد رؤیت انس و نشاط من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیل تا بوم کارم جهاد و تا زیم شغلم رباط اختلاط عشق تو با جان من باشد همی تا بود خون مرا با خاک روزی اختلاط در سرای دوستی آن به که فرشی افگنم خشت او باشد ز جان و خون او باشد ملاط تا اگر باری نباشم بر بساط دوستان خاک باشم زیر پای چاکران اندر سماط احتیاط و حزم کردم در بلا و درد عشق تیغ تقدیر آمد و شد پاک حزم و احتیاط ره ندانم جز به لطفت گر کنی لطفی سزاست ره نداند جو به پستان طفل خرد اندر قماط هر که بگذارد صراط آید به درگاه بهشت من نمی بینم بهشت و بیش رفتم صد صراط از دل آمد بر سنایی کس مباد اندر جهان گر نماند بر بساط قرب شاهان بی نشاط سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱ ای زلف تو بند و دام عاشق ای روی تو ناز و کام عاشق در جستن تو بسی جهانها بگذشته به زیر گام عاشق بنمای جمال خویش و بفزای در منزلت و مقام عاشق وز شربت لطف خویش تر کن آخر یک روز کام عاشق وز باده وصل خویش پر کن یک شب صنما تو جام عاشق اکنون که همه جهان بدانست از عشق تو ننگ و نام عاشق بشنو جانا تو از سنایی تا بگذارد پیام عاشق بر عاشق اگر سلام نکنی باری بشنو سلام عاشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۲ خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشق گر چه ما باری نه ایم از عشق بازی مرد عشق ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق از ما به رنج عاشق آن باید که از معنی بود در خورد عشق عشق مردی هست قایم گر بر و جان ها برد پاک بازی کو که باشد عاشق و هم برد عشق گرد عشق آن گاه بینی کآب رخ را کم زنی آب رخ در باز تا روزی رسی در گرد عشق خیره سر تا کی زنی همچون زنان لاف دروغ ناچشیده شربت وصل و ندیده درد عشق ای سنایی توبه باید کردن از معنی تو را گر بر آید موکب رندان و بردا برد عشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳ تا دل من صید شد در دام عشق باده شد جان من اندر جام عشق آن بلا کز عاشقی من دیده ام باز چون افتاده ام در دام عشق در زمانم مست و بی سامان کند جام شورانگیز درد آشام عشق من خود از بیم بلای عاشقی بر زبان می نگذرانم نام عشق این عجب تر کز همه خلق جهان نزد من باشد همه آرام عشق جان و دین و دل همی خواهد ز من این بدست از سوی جان پیغام عشق جان و دین و دل فدا کردم بدو تا مگر یک ره برآید کام عشق

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۴ از حل و از حرام گذشتست کام عشق هستی و نیستی ست حلال و حرام عشق تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهد زنار و کفر و میکده آمد نظام عشق خالیست راه عشق ز هستی بر آن صفت کز روی حرف پرده عشقست نام عشق بر نظم عشق مهره فرو باز بهر آنک از عین و شین و قاف تبه شد قوام عشق چندین هزار جان مقیمان سفر گزید جانی هنوز تکیه نزد در مقام عشق این طرفه تر که هر دو جهان پاک شد ز دست با این هنوز گردن ما زیر وام عشق برخاست اختیار و تصرف ز فعل ما چون کم زدیم خویشتن از بهر کام عشق اندر کنشت و صومعه بی بیم و بی امید درباختیم صد الف از بهر لام عشق برداشت پرده های تشابه ز بهر ما تا روی داد سوی دل ما پیام عشق مستی همی کنم ز شراب بلا ولیک هر روز برترست چنین ازدحام عشق آزاده مانده ایم ز کام و هوای خویش تا گشته ایم از سر معنی غلام عشق دامست راه عشق و نهاده به شاهراه بادام و بند خلق سنایی به دام عشق زان دولتی که بی خبران را نصیبه ایست کم باد نام عاشق و گم باد نام عشق چون یوسف سعید بفرمودم این غزل بادا دوام دولت او چون دوام عشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵ تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق خط قلاشی چو عشق نیکوان بر من کشند شرط باشد برنهم سر بر خط فرمان عشق در میان عشق حالی دارم اردانی چنانک جان برافشانم همی از خرمی بر جان عشق در خم چوگان زلف دلبران انداخت دل هر که با خوبان سواری کرد در میدان عشق من درین میدان سواری کرده ام تا لاجرم کرده ام دل همچو گوی اندر خم چوگان عشق در جهان برهان خوبی شد بت دلدار من تا شد او برهان خوبی من شدم برهان عشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶ من کیستم ای نگار چالاک تا جامه کنم ز عشق تو چاک کی زهره بود مرا که باشم زیر قدم سگ ترا خاک صد دل داری تو چون دل من آویخته سرنگون ز فتراک در عشق تو غم مرا چو شادی وز دست تو زهر همچو تریاک در راه رضای تو به جانت گر جان بدهم نیایدم باک از هر چه برو نشان تو نیست بیزار شدستم از دل پاک شوریده سر دو زلف تو هست شور دل مردم هوسناک در کار تو شد سر سنایی زین نیست ترا خبر هماناک سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۷ ای بلبل وصل تو طربناک وی غمزت زهر و خنده تریاک ای جان دو صدهزار عاشق آویخته از دوال فتراک افلاک توانگر از ستاره در جنب ستانه تو مفلاک در بند تو سر زنان گردون با طوق تو گردنان سرناک از بهر شمارش ستاره پیشانی ماه تخته خاک از زلف تو صد هزار منزل تا روی تو و همه خطرناک ای نقش نگین تو لعمرک وی خلعت خلقت تو لولاک بر بوی خط تو روح پاکان از عقل بشسته تخته ها پاک با نقش تو گفته نقش بندت لولاک لما خلقت الا فلاک از رشک تو آفتاب چون صبح هر روز قبای نو کند چاک با تابش تو به ماه نیسان گشته می صرف غوره بر تاک از گرد رکاب تو سنایی ماننده مرکب تو چالاک با کیش نه از کس و گزافست آن تو و آنگه از کسش باک

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۴ از حل و از حرام گذشتست کام عشق هستی و نیستی ست حلال و حرام عشق تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهد زنار و کفر و میکده آمد نظام عشق خالیست راه عشق ز هستی بر آن صفت کز روی حرف پرده عشقست نام عشق بر نظم عشق مهره فرو باز بهر آنک از عین و شین و قاف تبه شد قوام عشق چندین هزار جان مقیمان سفر گزید جانی هنوز تکیه نزد در مقام عشق این طرفه تر که هر دو جهان پاک شد ز دست با این هنوز گردن ما زیر وام عشق برخاست اختیار و تصرف ز فعل ما چون کم زدیم خویشتن از بهر کام عشق اندر کنشت و صومعه بی بیم و بی امید درباختیم صد الف از بهر لام عشق برداشت پرده های تشابه ز بهر ما تا روی داد سوی دل ما پیام عشق مستی همی کنم ز شراب بلا ولیک هر روز برترست چنین ازدحام عشق آزاده مانده ایم ز کام و هوای خویش تا گشته ایم از سر معنی غلام عشق دامست راه عشق و نهاده به شاهراه بادام و بند خلق سنایی به دام عشق زان دولتی که بی خبران را نصیبه ایست کم باد نام عاشق و گم باد نام عشق چون یوسف سعید بفرمودم این غزل بادا دوام دولت او چون دوام عشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵ تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق خط قلاشی چو عشق نیکوان بر من کشند شرط باشد برنهم سر بر خط فرمان عشق در میان عشق حالی دارم اردانی چنانک جان برافشانم همی از خرمی بر جان عشق در خم چوگان زلف دلبران انداخت دل هر که با خوبان سواری کرد در میدان عشق من درین میدان سواری کرده ام تا لاجرم کرده ام دل همچو گوی اندر خم چوگان عشق در جهان برهان خوبی شد بت دلدار من تا شد او برهان خوبی من شدم برهان عشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶ من کیستم ای نگار چالاک تا جامه کنم ز عشق تو چاک کی زهره بود مرا که باشم زیر قدم سگ ترا خاک صد دل داری تو چون دل من آویخته سرنگون ز فتراک در عشق تو غم مرا چو شادی وز دست تو زهر همچو تریاک در راه رضای تو به جانت گر جان بدهم نیایدم باک از هر چه برو نشان تو نیست بیزار شدستم از دل پاک شوریده سر دو زلف تو هست شور دل مردم هوسناک در کار تو شد سر سنایی زین نیست ترا خبر هماناک سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۷ ای بلبل وصل تو طربناک وی غمزت زهر و خنده تریاک ای جان دو صدهزار عاشق آویخته از دوال فتراک افلاک توانگر از ستاره در جنب ستانه تو مفلاک در بند تو سر زنان گردون با طوق تو گردنان سرناک از بهر شمارش ستاره پیشانی ماه تخته خاک از زلف تو صد هزار منزل تا روی تو و همه خطرناک ای نقش نگین تو لعمرک وی خلعت خلقت تو لولاک بر بوی خط تو روح پاکان از عقل بشسته تخته ها پاک با نقش تو گفته نقش بندت لولاک لما خلقت الا فلاک از رشک تو آفتاب چون صبح هر روز قبای نو کند چاک با تابش تو به ماه نیسان گشته می صرف غوره بر تاک از گرد رکاب تو سنایی ماننده مرکب تو چالاک با کیش نه از کس و گزافست آن تو و آنگه از کسش باک

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۸ در زلف تو دادند نگارا خبر دل معذورم اگر آمده ام بر اثر دل یا دل بر من باز فرست ای بت مه رو یا راه مرا باز نما تو به بر دل نی نی که اگر نیست ترا هیچ سر ما ما بی تو نداریم دل خویش و سر دل چندین سر اندیشه و تیمار که دارد تا گه جگر یار خورد گه جگر دل بی عشق تو دل را خطری نیست بر ما هر چند که صعب ست نگارا خطر دل تا دل کم عشق تو در بست به شادی بستیم به جان بر غم عشقت کمر دل سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۹ چاک زد جان پدر دست صبا دامن گل خیز تا هر دو خرامیم به پیرامن گل تیره شد ابر چو زلفین تو بر چهره رخ تا بیآراست چو روی تو رخ روشن گل همه شب فاخته تا روز همی گرید زار ز غم گل چو من از عشق تو ای خرمن گل زان که گل بنده آن روی خوش خرم تو ست در هوای رخ تو دست من و دامن گل گل برون کرد سر از شاخ به دل بردن خلق تا بسی جلوه گری کرد هوا بر تن گل تا گل عارض تو دید فرو ریخت ز شرم با گل عارض تو راست نیاید فن گل سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۰ ای ساقی خیز و پر کن آن جام کافتاده دلم ز عشق در دام تا جام کنم ز دیده خالی وز خون دو دیده پر کنم جام ایام چو ما بسی فرو برد تا کی بندیم دل در ایام خیزیم و رویم از پس یار گیریم دو زلف آن دلارام باشیم مجاور خرابات چندان بخوریم باده خام کز مستی و عاشقی ندانیم کاندر کفریم یا در اسلام گر دی گفتیم خاصگانیم امروز شدیم جملگی عام امروز زمانه خوش گذاریم تا فردا چون بود سرانجام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۱ هر شب نماز شام بود شادیم تمام کاید رسول دوست هلا نزد ما خرام خورشید هر کسی که شب آید فرو رود خورشید ما برآید هر شب نماز شام روز فراق رفت و برآمد شب وصال ای روز منقطع شو و ای شب علی الدوام ای دوست تا تو باشی اندوه کی بود تا جان بود به تن تو خداوند و من غلام هر گه که خدمت آیم ای دوست پیش تو شادی حلال گردد اندوه و غم حرام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۲ بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته ام وز نشاط عشق خوبان توبه ها بشکسته ام خسته او را که او از غمزه تیر انداخته ست من دل و جان را به تیر غمزه او خسته ام هر کجا شوریده ای را دیده ام چون خویشتن دوستی را دامن اندر دامن او بسته ام دوستانم بر سر کارند در بازار عشق من چو معزولان چرا در گوشه ای بنشسته ام چون به ظاهر بنگری در کار من گویی مگر با سلامت هم نشینم وز ملامت رسته ام این سلامت را که من دارم ملامت در قفاست تا نه پنداری که از دام ملامت جسته ام تو بدان منگر که من عقد نشاط خویش را از جفای دوستان از دیدگان بگسسته ام باش تا بر گردن ایام بندد بخت من عقدهای نو که از در سخن پیوسته ام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۸ در زلف تو دادند نگارا خبر دل معذورم اگر آمده ام بر اثر دل یا دل بر من باز فرست ای بت مه رو یا راه مرا باز نما تو به بر دل نی نی که اگر نیست ترا هیچ سر ما ما بی تو نداریم دل خویش و سر دل چندین سر اندیشه و تیمار که دارد تا گه جگر یار خورد گه جگر دل بی عشق تو دل را خطری نیست بر ما هر چند که صعب ست نگارا خطر دل تا دل کم عشق تو در بست به شادی بستیم به جان بر غم عشقت کمر دل سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۹ چاک زد جان پدر دست صبا دامن گل خیز تا هر دو خرامیم به پیرامن گل تیره شد ابر چو زلفین تو بر چهره رخ تا بیآراست چو روی تو رخ روشن گل همه شب فاخته تا روز همی گرید زار ز غم گل چو من از عشق تو ای خرمن گل زان که گل بنده آن روی خوش خرم تو ست در هوای رخ تو دست من و دامن گل گل برون کرد سر از شاخ به دل بردن خلق تا بسی جلوه گری کرد هوا بر تن گل تا گل عارض تو دید فرو ریخت ز شرم با گل عارض تو راست نیاید فن گل سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۰ ای ساقی خیز و پر کن آن جام کافتاده دلم ز عشق در دام تا جام کنم ز دیده خالی وز خون دو دیده پر کنم جام ایام چو ما بسی فرو برد تا کی بندیم دل در ایام خیزیم و رویم از پس یار گیریم دو زلف آن دلارام باشیم مجاور خرابات چندان بخوریم باده خام کز مستی و عاشقی ندانیم کاندر کفریم یا در اسلام گر دی گفتیم خاصگانیم امروز شدیم جملگی عام امروز زمانه خوش گذاریم تا فردا چون بود سرانجام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۱ هر شب نماز شام بود شادیم تمام کاید رسول دوست هلا نزد ما خرام خورشید هر کسی که شب آید فرو رود خورشید ما برآید هر شب نماز شام روز فراق رفت و برآمد شب وصال ای روز منقطع شو و ای شب علی الدوام ای دوست تا تو باشی اندوه کی بود تا جان بود به تن تو خداوند و من غلام هر گه که خدمت آیم ای دوست پیش تو شادی حلال گردد اندوه و غم حرام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۲ بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته ام وز نشاط عشق خوبان توبه ها بشکسته ام خسته او را که او از غمزه تیر انداخته ست من دل و جان را به تیر غمزه او خسته ام هر کجا شوریده ای را دیده ام چون خویشتن دوستی را دامن اندر دامن او بسته ام دوستانم بر سر کارند در بازار عشق من چو معزولان چرا در گوشه ای بنشسته ام چون به ظاهر بنگری در کار من گویی مگر با سلامت هم نشینم وز ملامت رسته ام این سلامت را که من دارم ملامت در قفاست تا نه پنداری که از دام ملامت جسته ام تو بدان منگر که من عقد نشاط خویش را از جفای دوستان از دیدگان بگسسته ام باش تا بر گردن ایام بندد بخت من عقدهای نو که از در سخن پیوسته ام

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۳ دلبرا تا نامه عزل از وصالت خوانده ام ای بسا خون دلا کز دیده بر رخ رانده ام بر نشان هرگز ندیدم بر دل بی رحم تو گر چه هر تیری که اندر جعبه بد بفشانده ام ظن مبر جانا که من برگشته ام از عاشقی یا دل از دست غم هجران تو برهانده ام زان همی کم تر کنم در عشق فریاد و خروش کآتش دل را به آب دیدگان بنشانده ام حق خدمت های بسیار مرا ضایع مکن زآن که روزی خوانده بودم گر چه اکنون رانده ام هم تو رس فریاد حالم حرمت دیرینه را رحم کن بر من نگارا ز آن که بس درمانده ام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۴ برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده ام ور چه آزادم تو را تا زنده ام من بنده ام مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل نیست روی رستگاری زو مرا تا زنده ام از هوای هر که جز تو جان و دل بزدوده ام وز وفای تو چو نار از ناردان آگنده ام عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیده ام خواجگی در راه تو در خاک راه افگنده ام تا بدیدم درج مروارید خندان تو را بس عقیقا کز دریغ از دیده بپراکنده ام تا به من بر لشگر اندوه تو بگشاد دست از صلاح و نیکنامی دست ها بفشانده ام دست دست من بد از اول که در عشق آمدم کم زدم تا لاجرم در شش دره درمانده ام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۵ صنما تا بزیم بنده دیدار توام بتن و جان و دل دیده خریدار توام تو مه و سال کمر بسته به آزار منی من شب و روز جگر خسته ز آزار توام گرچه از جور تو سیر آمده ام تا بزیم بکشم جور تو زیرا که گرفتار توام زان نکردی تو همی ساخت بر من که ترا آگهی نیست که من سوخته زار توام گرچه آرایش خوبان جهانی به جمال به سر تو که من آرایش بازار توام نه عجب گر بکشم تلخی گفتار ترا زان که من شیفته خوبی دیدار توام دزد شبرو منم ای دلبر اندر غم تو چون سنایی ز پی وصل تو عیار توام گرچه عشاق دل آسوده گفتار منند من همه ساله دل آزرده گفتار توام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۳ دلبرا تا نامه عزل از وصالت خوانده ام ای بسا خون دلا کز دیده بر رخ رانده ام بر نشان هرگز ندیدم بر دل بی رحم تو گر چه هر تیری که اندر جعبه بد بفشانده ام ظن مبر جانا که من برگشته ام از عاشقی یا دل از دست غم هجران تو برهانده ام زان همی کم تر کنم در عشق فریاد و خروش کآتش دل را به آب دیدگان بنشانده ام حق خدمت های بسیار مرا ضایع مکن زآن که روزی خوانده بودم گر چه اکنون رانده ام هم تو رس فریاد حالم حرمت دیرینه را رحم کن بر من نگارا ز آن که بس درمانده ام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۴ برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده ام ور چه آزادم تو را تا زنده ام من بنده ام مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل نیست روی رستگاری زو مرا تا زنده ام از هوای هر که جز تو جان و دل بزدوده ام وز وفای تو چو نار از ناردان آگنده ام عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیده ام خواجگی در راه تو در خاک راه افگنده ام تا بدیدم درج مروارید خندان تو را بس عقیقا کز دریغ از دیده بپراکنده ام تا به من بر لشگر اندوه تو بگشاد دست از صلاح و نیکنامی دست ها بفشانده ام دست دست من بد از اول که در عشق آمدم کم زدم تا لاجرم در شش دره درمانده ام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۵ صنما تا بزیم بنده دیدار توام بتن و جان و دل دیده خریدار توام تو مه و سال کمر بسته به آزار منی من شب و روز جگر خسته ز آزار توام گرچه از جور تو سیر آمده ام تا بزیم بکشم جور تو زیرا که گرفتار توام زان نکردی تو همی ساخت بر من که ترا آگهی نیست که من سوخته زار توام گرچه آرایش خوبان جهانی به جمال به سر تو که من آرایش بازار توام نه عجب گر بکشم تلخی گفتار ترا زان که من شیفته خوبی دیدار توام دزد شبرو منم ای دلبر اندر غم تو چون سنایی ز پی وصل تو عیار توام گرچه عشاق دل آسوده گفتار منند من همه ساله دل آزرده گفتار توام

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۶ بسته یار قلندر مانده ام زان دو چشمش مست و کافر مانده ام تا همه رویست یارم همچو گل من همه دیده چو عبهر مانده ام بر دم مار آمدم ناگاه پای زان چو کژدم دست بر سر مانده ام در هوای عشق و بند زلف او هم معطل هم معطر مانده ام بر امید آن دوتا مشکین رسن پای تا سر همچو چنبر مانده ام چنگ در زنجیر زلفینش زدم لاجرم چون حلقه بر در مانده ام دورم از تو تا به روزی چشم و دل در میان آب و آذر مانده ام از خیال او و اشک خود مقیم دیده در خورشید و اختر مانده ام هم ز چشمت وز دلت کز چشم و دل اندر آبان و در آذر مانده ام دخل و خرج روز شب را در میان در سیه رویی چو دفتر مانده ام افسری ننهاد ز آتش بر سرم تا چنین نی خشک و نی تر مانده ام سالها شد تا از آن آتش چو شمع مرده فرق و زنده افسر مانده ام مفلس و مخلص منم زیرا مرا دل نماند و من ز دلبر مانده ام عیسی اندر آسمان خر با زمین من نه با عیسی نه با خر مانده ام بی منست او تا سنایی با منست با سنایی زین قبل درمانده ام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۷ تا بر آن روی چو ماه آموختم عالمی بر خویشتن بفروختم پاره کرده پرده صبر و صلاح دیده عقل و بصر بردوختم رایت عشق از فلک بفراختم تا چراغ وصل را فروختم با بت آتش رخ اندر ساختم خرمن طاعت به آتش سوختم اسب در میدان وصلش تاختم کعبه وصلش ز هجران توختم جامه عفت برون انداختم رندی و ناراستی آموختم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۸ از همت عشق بافتوحم پا بسته عشق بلفتوحم بربود ز بوی زلف عقلم بفزود ز آب روی روحم از موی سیاه اوست شامم وز روی نکوی او صبوحم یک بوسه ازو بیافتم بس آن بود ز عشق او فتوحم زان بوسه همچو آب حیوان اکنون نه سناییم که نوحم نی نی که برفت نوح آخر من نوح نیم که روح روحم آن روز گریخت از سنایی آن توبه که گفت من نصوحم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۹ دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی دیدم همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۶ بسته یار قلندر مانده ام زان دو چشمش مست و کافر مانده ام تا همه رویست یارم همچو گل من همه دیده چو عبهر مانده ام بر دم مار آمدم ناگاه پای زان چو کژدم دست بر سر مانده ام در هوای عشق و بند زلف او هم معطل هم معطر مانده ام بر امید آن دوتا مشکین رسن پای تا سر همچو چنبر مانده ام چنگ در زنجیر زلفینش زدم لاجرم چون حلقه بر در مانده ام دورم از تو تا به روزی چشم و دل در میان آب و آذر مانده ام از خیال او و اشک خود مقیم دیده در خورشید و اختر مانده ام هم ز چشمت وز دلت کز چشم و دل اندر آبان و در آذر مانده ام دخل و خرج روز شب را در میان در سیه رویی چو دفتر مانده ام افسری ننهاد ز آتش بر سرم تا چنین نی خشک و نی تر مانده ام سالها شد تا از آن آتش چو شمع مرده فرق و زنده افسر مانده ام مفلس و مخلص منم زیرا مرا دل نماند و من ز دلبر مانده ام عیسی اندر آسمان خر با زمین من نه با عیسی نه با خر مانده ام بی منست او تا سنایی با منست با سنایی زین قبل درمانده ام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۷ تا بر آن روی چو ماه آموختم عالمی بر خویشتن بفروختم پاره کرده پرده صبر و صلاح دیده عقل و بصر بردوختم رایت عشق از فلک بفراختم تا چراغ وصل را فروختم با بت آتش رخ اندر ساختم خرمن طاعت به آتش سوختم اسب در میدان وصلش تاختم کعبه وصلش ز هجران توختم جامه عفت برون انداختم رندی و ناراستی آموختم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۸ از همت عشق بافتوحم پا بسته عشق بلفتوحم بربود ز بوی زلف عقلم بفزود ز آب روی روحم از موی سیاه اوست شامم وز روی نکوی او صبوحم یک بوسه ازو بیافتم بس آن بود ز عشق او فتوحم زان بوسه همچو آب حیوان اکنون نه سناییم که نوحم نی نی که برفت نوح آخر من نوح نیم که روح روحم آن روز گریخت از سنایی آن توبه که گفت من نصوحم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۹ دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی دیدم همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۰ تا من به تو ای بت اقتدی کردم بر خویش به بی دلی ندی کردم از بهر دو چشم پر ز سحر تو دین و دل خویش را فدی کردم آن وقت بیا که من ز مستوری در شهر ز خویش زاهدی کردم همچون تو شدم مغ از دل صافی خود را ز پی تو ملحدی کردم در طمع وصال تو به نادانی مال و تن خویش را سدی کردم کز رفق سنایی اندرین حالت از راه مغان ره هدی کردم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱ دستی که به عهد دوست دادیم از بند نفاق برگشادیم زان زهد تکلفی برستیم در دام تعلق اوفتادیم از پیش سجاده بر گرفتیم طاعات ز سر فرو نهادیم وز دست ریا فرو نشستیم در پیش هوا بایستادیم تن را به عبادت آزمودیم دل را به امید عشوه دادیم اندوه به گرد ما نگردد چون شاد به روی میر دادیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۲ ما عاشق همت بلندیم دل در خود و در جهان چه بندیم آن به که یکی قلندری وار می گیریم ار چه دانشمندیم از بهر پسر به سر بیاییم وز بهر جگر جگر برندیم ار هیچ شکار حاجت آید خود را به دو دست ما کمندیم با یک دو سه جام به که خود را زنار چهار کرد بندیم خود را به دو باده وارهانیم چون زیر هزار گونه بندیم ای یار ز چشم بد چه ترسی بر آتش می چو ما سپندیم چندان بخوریم می که از خود آگه نشویم زان که چندیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۳ خیز تا ما یک قدم بر فرق این عالم زنیم وین تن مجروح را از مفلسی مرهم زنیم تیغ هجران از کف اخلاص بر حکم یقین در گذار مهره اصل بنی آدم زنیم جمله اسباب هوا را برکشیم از تن سلب پس تبرا را برو پوشیم و کف بر هم زنیم از علایقها جدا گردیم و ساکن تر شویم بر بساط نیستی یک چند گاهی دم زنیم تیغ توحید از ضمیر خالص خود برکشیم بر قفای ملحدان زان ضربتی محکم زنیم آتش نفس لجوج ار هیچ گون تیزی کند ما به آب قوت علوی برو برنم زنیم بار خدمت را به کشتی سعادت در کشیم پس خروشی بر کشیم و کشتی اندر یم زنیم اسب شوق اندر بیابان محبت تا زنیم گوی برباییم و لبیک اندرین عالم زنیم پیش تا سفله زمانه بر فراقم کم زند خیز تا بر فرق این سفله زمانه کم زنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۴ خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می زنیم پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم از نوای ناله نی گوشها را پر کنیم وز فروغ آتش می چهره ها را خوی زنیم چون درین مجلس به یاد نی برآید کارها ما زمانی بیت خوانیم و زمانی نی زنیم زحمت ما چون ز ما می پاره ای کم می کند خرقه بفروشیم و خود را بر صراحی می زنیم چنگ در دلبر زنیم آن دم که از خود غایبیم پس نییم اکنون چو غایب چنگ در وی کی زنیم از برای بی نشانی یک فروغ از آه دل در بهار و در خزان و در تموز و دی زنیم دفتر ملک دو عالم را فرو شوییم پاک هر چه آن ما را نشانست آتش اندر وی زنیم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۰ تا من به تو ای بت اقتدی کردم بر خویش به بی دلی ندی کردم از بهر دو چشم پر ز سحر تو دین و دل خویش را فدی کردم آن وقت بیا که من ز مستوری در شهر ز خویش زاهدی کردم همچون تو شدم مغ از دل صافی خود را ز پی تو ملحدی کردم در طمع وصال تو به نادانی مال و تن خویش را سدی کردم کز رفق سنایی اندرین حالت از راه مغان ره هدی کردم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱ دستی که به عهد دوست دادیم از بند نفاق برگشادیم زان زهد تکلفی برستیم در دام تعلق اوفتادیم از پیش سجاده بر گرفتیم طاعات ز سر فرو نهادیم وز دست ریا فرو نشستیم در پیش هوا بایستادیم تن را به عبادت آزمودیم دل را به امید عشوه دادیم اندوه به گرد ما نگردد چون شاد به روی میر دادیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۲ ما عاشق همت بلندیم دل در خود و در جهان چه بندیم آن به که یکی قلندری وار می گیریم ار چه دانشمندیم از بهر پسر به سر بیاییم وز بهر جگر جگر برندیم ار هیچ شکار حاجت آید خود را به دو دست ما کمندیم با یک دو سه جام به که خود را زنار چهار کرد بندیم خود را به دو باده وارهانیم چون زیر هزار گونه بندیم ای یار ز چشم بد چه ترسی بر آتش می چو ما سپندیم چندان بخوریم می که از خود آگه نشویم زان که چندیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۳ خیز تا ما یک قدم بر فرق این عالم زنیم وین تن مجروح را از مفلسی مرهم زنیم تیغ هجران از کف اخلاص بر حکم یقین در گذار مهره اصل بنی آدم زنیم جمله اسباب هوا را برکشیم از تن سلب پس تبرا را برو پوشیم و کف بر هم زنیم از علایقها جدا گردیم و ساکن تر شویم بر بساط نیستی یک چند گاهی دم زنیم تیغ توحید از ضمیر خالص خود برکشیم بر قفای ملحدان زان ضربتی محکم زنیم آتش نفس لجوج ار هیچ گون تیزی کند ما به آب قوت علوی برو برنم زنیم بار خدمت را به کشتی سعادت در کشیم پس خروشی بر کشیم و کشتی اندر یم زنیم اسب شوق اندر بیابان محبت تا زنیم گوی برباییم و لبیک اندرین عالم زنیم پیش تا سفله زمانه بر فراقم کم زند خیز تا بر فرق این سفله زمانه کم زنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۴ خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می زنیم پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم از نوای ناله نی گوشها را پر کنیم وز فروغ آتش می چهره ها را خوی زنیم چون درین مجلس به یاد نی برآید کارها ما زمانی بیت خوانیم و زمانی نی زنیم زحمت ما چون ز ما می پاره ای کم می کند خرقه بفروشیم و خود را بر صراحی می زنیم چنگ در دلبر زنیم آن دم که از خود غایبیم پس نییم اکنون چو غایب چنگ در وی کی زنیم از برای بی نشانی یک فروغ از آه دل در بهار و در خزان و در تموز و دی زنیم دفتر ملک دو عالم را فرو شوییم پاک هر چه آن ما را نشانست آتش اندر وی زنیم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۵ پسرا خیز تا صبوح کنیم راح را همنشین روح کنیم مفلسانیم یک زمان بگذار از شرابی دو تا فتوح کنیم باده نوشیم بی ریا از آنک با ریا توبه نصوح کنیم حال با شعر فرخی آریم رقص بر شعر بلفتوح کنیم ور بود زحمتی ز ناجنسی به نیازی دعای نوح کنیم ور سنایی هنوز خواهد خفت پیش ازو ما همی صبوح کنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۶ خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیم نفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم دشنه تحقیق برداریم ابراهیم وار گوسفند نفس شهوانی بدو قربان کنیم گر برآرد سر چو فرعون اندرین ره شهوتی ما بر او از عقل سد موسی عمران کنیم در دل ار خیل خیال از سحر دستان آورد از درخت صدق روی صد عصا ثعبان کنیم بر بساط معرفت از روی باطن هر زمان مهر عز لایزالی نقش جاویدان کنیم عشق او در قلب ما چون هست سلطانی بزرگ نقش نقد ضرب ایمان نام آن سلطان کنیم پرده از روی صلاح و زهد و عفت بردریم خانه را بر عقل رعنا یک زمان زندان کنیم عاشق و معشوق و عشق این هر سه را در یک صفت گه زلیخا گه نبی گه یوسف کنعان کنیم روح باطن گر چو یوسف گم شدست از پیش ما ما چو یعقوب از غمش دل خانه احزان کنیم نار عشق و باد عزم و خاک دانش آب جرم عالم علم سنایی زین چهار ارکان کنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۷ گفتم از عشقش مگر بگریختم خود به دام آمد کنون آویختم گفتم از دل شور بنشانم مگر شور ننشاندم که شور انگیختم بند من در عشق آن بت سخت بود سخت تر شد بند تا بگسیختم عاشقان بر سر اگر ریزند خاک من به جای خاک آتش ریختم بر بناگوش سیاه مشک رنگ از عمش کافور حسرت بیختم عاجزم با چشم رنگ آمیز او گرچه از صد گونه رنگ آمیختم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۸ الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانی ندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم چو روی خوب او دیدم ز خوبان مهر ببریدم ز جورش پرده بدریدم ز عشقش توبه بشکستم چو باری زین هوس دوری چو من دانم نه رنجوری به من ده باده سوری مگر یک ره کنی مستم کنون از باده پیمودن نخواهم یک دم آسودن که نتوان جز چنین بودن درین سودا که من هستم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۹ من نصیب خویش دوش از عمر خود برداشتم کز سمن بالین و از شمشاد بستر داشتم داشتم در بر نگاری را که از دیدار او پایه تخت خود از خورشید برتر داشتم نرگس و شمشاد و سوسن مشک و سیم و ماه و گل تا به هنگام سحر هر هفت در بر داشتم بر نهاده بر بر چون سیم و سوسن داشتم لب نهاده بر لب چون شیر و شکر داشتم دست او بر گردن من همچو چنبر بود و من دست خود در گردن او همچو چنبر داشتم بامدادان چون نگه کردم بسی فرقی نبود چنیر از زر داشت او سوسن ز عنبر داشتم چون موذن گفت یک الله اکبر کافرم گر امید آن دگر الله اکبر داشتم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۵ پسرا خیز تا صبوح کنیم راح را همنشین روح کنیم مفلسانیم یک زمان بگذار از شرابی دو تا فتوح کنیم باده نوشیم بی ریا از آنک با ریا توبه نصوح کنیم حال با شعر فرخی آریم رقص بر شعر بلفتوح کنیم ور بود زحمتی ز ناجنسی به نیازی دعای نوح کنیم ور سنایی هنوز خواهد خفت پیش ازو ما همی صبوح کنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۶ خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیم نفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم دشنه تحقیق برداریم ابراهیم وار گوسفند نفس شهوانی بدو قربان کنیم گر برآرد سر چو فرعون اندرین ره شهوتی ما بر او از عقل سد موسی عمران کنیم در دل ار خیل خیال از سحر دستان آورد از درخت صدق روی صد عصا ثعبان کنیم بر بساط معرفت از روی باطن هر زمان مهر عز لایزالی نقش جاویدان کنیم عشق او در قلب ما چون هست سلطانی بزرگ نقش نقد ضرب ایمان نام آن سلطان کنیم پرده از روی صلاح و زهد و عفت بردریم خانه را بر عقل رعنا یک زمان زندان کنیم عاشق و معشوق و عشق این هر سه را در یک صفت گه زلیخا گه نبی گه یوسف کنعان کنیم روح باطن گر چو یوسف گم شدست از پیش ما ما چو یعقوب از غمش دل خانه احزان کنیم نار عشق و باد عزم و خاک دانش آب جرم عالم علم سنایی زین چهار ارکان کنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۷ گفتم از عشقش مگر بگریختم خود به دام آمد کنون آویختم گفتم از دل شور بنشانم مگر شور ننشاندم که شور انگیختم بند من در عشق آن بت سخت بود سخت تر شد بند تا بگسیختم عاشقان بر سر اگر ریزند خاک من به جای خاک آتش ریختم بر بناگوش سیاه مشک رنگ از عمش کافور حسرت بیختم عاجزم با چشم رنگ آمیز او گرچه از صد گونه رنگ آمیختم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۸ الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانی ندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم چو روی خوب او دیدم ز خوبان مهر ببریدم ز جورش پرده بدریدم ز عشقش توبه بشکستم چو باری زین هوس دوری چو من دانم نه رنجوری به من ده باده سوری مگر یک ره کنی مستم کنون از باده پیمودن نخواهم یک دم آسودن که نتوان جز چنین بودن درین سودا که من هستم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۹ من نصیب خویش دوش از عمر خود برداشتم کز سمن بالین و از شمشاد بستر داشتم داشتم در بر نگاری را که از دیدار او پایه تخت خود از خورشید برتر داشتم نرگس و شمشاد و سوسن مشک و سیم و ماه و گل تا به هنگام سحر هر هفت در بر داشتم بر نهاده بر بر چون سیم و سوسن داشتم لب نهاده بر لب چون شیر و شکر داشتم دست او بر گردن من همچو چنبر بود و من دست خود در گردن او همچو چنبر داشتم بامدادان چون نگه کردم بسی فرقی نبود چنیر از زر داشت او سوسن ز عنبر داشتم چون موذن گفت یک الله اکبر کافرم گر امید آن دگر الله اکبر داشتم

%0
10 Bölüm