Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰ در کوی ما که مسکن خوبان سعتری ست از باقیات مردان پیری قلندری ست پیری که از مقام منیت تنش جداست پیری که از بقای بقیت دلش بری ست تا روز دوش مست خرابات اوفتاده بود بر صورتی که خلق برو بر همی گریست گفتم ورا ببینم که این سخت منکرست گفتا که حال منکری از شرط منکری ست گفتم گر این حدیث درست است پس چراست کاندر وجود معنی با خلق داوری ست گفت آن وجود فعل بود کاندرو تو را با غیر داوری ز پی فضل و برتری ست آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق بنگر به راستی که کنون خاصه چون پری ست دست هنر نهاد کله بر سر خرد هر تکمه از کلاهش دینار جعفری ست گفتم دل سنایی از کفر آگه است گفت این نه از شمار سخن های سرسری ست در حق اتحاد حقیقت به حق حق چون تو نه ای حقیقت اسلام کافری ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱ ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیست جان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسی روز شوق پس به دل گفتن انا الاعلیٰ چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردانگی باید نمود گر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست چون اناالله در بیابان هدی بشنیده ای پس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست از پی مردان اگر خواهی که در میدان شوی صف کشیدن گرد او بی گوی و چوگان شرط نیست ور همی دعوی کنی گویی که لی صبر جمیل پس فغان و زاری اندر بیت احزان شرط نیست چون جمال یوسفی غایب شدست از پیش تو پس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست ور همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲ هر که در راه عشق صادق نیست جز مرایی و جز منافق نیست آنکه در راه عشق خاموش است نکته گوی است اگر چه ناطق نیست نکته مرد فکرت است و نظر وندر آن نکته جز دقایق نیست آه سرد و سرشک و گونه زرد هر سه در عشق بی حقایق نیست هر که مست از شراب عشق بود احتسابش مکن که فاسق نیست توبه از عاشقان امید مدار عشق و توبه بهم موافق نیست دل به عشق است زنده در تن مرد مرده باشد دلی که عاشق نیست ور سنایی نه عاشق است بگو سخنش باطل است و لایق نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳ ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشه ایام نیست پخته عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان زان که هر بیگانه ای شایسته این نام نیست خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه ای دانه دام هوا جز جام جان انجام نیست جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰ در کوی ما که مسکن خوبان سعتری ست از باقیات مردان پیری قلندری ست پیری که از مقام منیت تنش جداست پیری که از بقای بقیت دلش بری ست تا روز دوش مست خرابات اوفتاده بود بر صورتی که خلق برو بر همی گریست گفتم ورا ببینم که این سخت منکرست گفتا که حال منکری از شرط منکری ست گفتم گر این حدیث درست است پس چراست کاندر وجود معنی با خلق داوری ست گفت آن وجود فعل بود کاندرو تو را با غیر داوری ز پی فضل و برتری ست آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق بنگر به راستی که کنون خاصه چون پری ست دست هنر نهاد کله بر سر خرد هر تکمه از کلاهش دینار جعفری ست گفتم دل سنایی از کفر آگه است گفت این نه از شمار سخن های سرسری ست در حق اتحاد حقیقت به حق حق چون تو نه ای حقیقت اسلام کافری ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱ ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیست جان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسی روز شوق پس به دل گفتن انا الاعلیٰ چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردانگی باید نمود گر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست چون اناالله در بیابان هدی بشنیده ای پس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست از پی مردان اگر خواهی که در میدان شوی صف کشیدن گرد او بی گوی و چوگان شرط نیست ور همی دعوی کنی گویی که لی صبر جمیل پس فغان و زاری اندر بیت احزان شرط نیست چون جمال یوسفی غایب شدست از پیش تو پس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست ور همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲ هر که در راه عشق صادق نیست جز مرایی و جز منافق نیست آنکه در راه عشق خاموش است نکته گوی است اگر چه ناطق نیست نکته مرد فکرت است و نظر وندر آن نکته جز دقایق نیست آه سرد و سرشک و گونه زرد هر سه در عشق بی حقایق نیست هر که مست از شراب عشق بود احتسابش مکن که فاسق نیست توبه از عاشقان امید مدار عشق و توبه بهم موافق نیست دل به عشق است زنده در تن مرد مرده باشد دلی که عاشق نیست ور سنایی نه عاشق است بگو سخنش باطل است و لایق نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳ ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشه ایام نیست پخته عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان زان که هر بیگانه ای شایسته این نام نیست خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه ای دانه دام هوا جز جام جان انجام نیست جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۴ در دل آن را که روشنایی نیست در خراباتش آشنایی نیست در خرابات خود به هیچ سبیل موضع مردم مرایی نیست پسرا خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست جرعه ای می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست می خور و علم قیل و قال مگوی وای تو کاین سخن ملایی نیست چند گویی تو چون و چند چرا زین معانی ترا رهایی نیست در مقام وجود و منزل کشف چونی و چندی و چرایی نیست تو یکی گرد دل برآی و ببین در دل تو غم دوتایی نیست تو خود از خویش کی رسی به خدای که ترا خود ز خود جدایی نیست چون به جایی رسی که جز تو شوی بعد از آن حال جز خدایی نیست تو مخوانم سنایی ای غافل کاین سخنها به خودنمایی نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵ دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت بامدادان پگه دست منست و دامنت چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین نه همین آب و زمین بخشید باید با منت سوزنی گشتم به باریکی به خیاطی فرست تا همی دوزد گریبان و زه پیراهنت آتش هجرت به خرمنگاه صبرم باز خورد گفت از تو بر نگردم تا نسوزم خرمنت گر نگیری دستم ای جان جهان در عشق خویش پیشت افتم باژگونه خون من در گردنت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶ نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد به دست هجر بسپردی خدایم بر تو داور باد وفاهایی که من کردم مکافاتش جفا آمد بتا بس ناجوانمردی خدایم بر تو داور باد به تو من زان سپردم دل نگارا تا مرا باشی چو دل بردی و جان بردی خدایم بر تو داور باد زدی اندر دل و جانم ز عشقت آتش هجران دمار از من برآوردی خدایم بر تو داور باد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷ معشوق به سامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون شکر افشان شد تا باد چنین باد آن غمزه که بد بودی با مدعی سست امروز بتر زان شد تا باد چنین باد آن رخ که شکر بود نهانش به لطافت اکنون شکرستان شد تا باد چنین باد حاسد که چو دامنش ببوسید همی پای بی سر چو گریبان شد تا باد چنین باد نعلی که بینداخت همی مرکبش از پای تاج سر سلطان شد تا باد چنین باد پیداش جفا بودی و پنهانش لطافت پیداش چو پنهان شد تا باد چنین باد چون گل همه تن بودی تا بود چنین بود چون باده همه جان شد تا باد چنین باد دیوی که بر آن کفر همی داشت مر او را آن دیو مسلمان شد تا باد چنین باد تا لاجرم از شکر سنایی چو سنایی مشهور خراسان شد تا باد چنین باد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸ دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد قوت جانم زد و یاقوت شکر بار نداد آن درختی که همه عمر بکشتم به امید دوش در فرقت او خشک شد و بار نداد شب تاریک چو من حلقه زدم بر در او بار چون داد دل او که مرا بار نداد این چنین کار از آن یار مرا آمد پیش کم ز یک ماه دل و چشم مرا کار نداد شربتی ساخته بود از شکر و آب حیات نه نکو کرد که یک قطره به بیمار نداد هر که او دل به غم یار دهد خسته شود رسته آنست که او دل به غم یار نداد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۴ در دل آن را که روشنایی نیست در خراباتش آشنایی نیست در خرابات خود به هیچ سبیل موضع مردم مرایی نیست پسرا خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست جرعه ای می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست می خور و علم قیل و قال مگوی وای تو کاین سخن ملایی نیست چند گویی تو چون و چند چرا زین معانی ترا رهایی نیست در مقام وجود و منزل کشف چونی و چندی و چرایی نیست تو یکی گرد دل برآی و ببین در دل تو غم دوتایی نیست تو خود از خویش کی رسی به خدای که ترا خود ز خود جدایی نیست چون به جایی رسی که جز تو شوی بعد از آن حال جز خدایی نیست تو مخوانم سنایی ای غافل کاین سخنها به خودنمایی نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵ دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت بامدادان پگه دست منست و دامنت چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین نه همین آب و زمین بخشید باید با منت سوزنی گشتم به باریکی به خیاطی فرست تا همی دوزد گریبان و زه پیراهنت آتش هجرت به خرمنگاه صبرم باز خورد گفت از تو بر نگردم تا نسوزم خرمنت گر نگیری دستم ای جان جهان در عشق خویش پیشت افتم باژگونه خون من در گردنت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶ نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد به دست هجر بسپردی خدایم بر تو داور باد وفاهایی که من کردم مکافاتش جفا آمد بتا بس ناجوانمردی خدایم بر تو داور باد به تو من زان سپردم دل نگارا تا مرا باشی چو دل بردی و جان بردی خدایم بر تو داور باد زدی اندر دل و جانم ز عشقت آتش هجران دمار از من برآوردی خدایم بر تو داور باد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷ معشوق به سامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون شکر افشان شد تا باد چنین باد آن غمزه که بد بودی با مدعی سست امروز بتر زان شد تا باد چنین باد آن رخ که شکر بود نهانش به لطافت اکنون شکرستان شد تا باد چنین باد حاسد که چو دامنش ببوسید همی پای بی سر چو گریبان شد تا باد چنین باد نعلی که بینداخت همی مرکبش از پای تاج سر سلطان شد تا باد چنین باد پیداش جفا بودی و پنهانش لطافت پیداش چو پنهان شد تا باد چنین باد چون گل همه تن بودی تا بود چنین بود چون باده همه جان شد تا باد چنین باد دیوی که بر آن کفر همی داشت مر او را آن دیو مسلمان شد تا باد چنین باد تا لاجرم از شکر سنایی چو سنایی مشهور خراسان شد تا باد چنین باد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸ دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد قوت جانم زد و یاقوت شکر بار نداد آن درختی که همه عمر بکشتم به امید دوش در فرقت او خشک شد و بار نداد شب تاریک چو من حلقه زدم بر در او بار چون داد دل او که مرا بار نداد این چنین کار از آن یار مرا آمد پیش کم ز یک ماه دل و چشم مرا کار نداد شربتی ساخته بود از شکر و آب حیات نه نکو کرد که یک قطره به بیمار نداد هر که او دل به غم یار دهد خسته شود رسته آنست که او دل به غم یار نداد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹ روزی دل من مرا نشان داد وز ماه من او خبر به جان داد گفتا بشنو نشان ماهی کو نامه عشق در جهان داد خورشید رهی او نزیبد مه بوسه ورا بر آستان داد یک روز مرا بخواند و بنواخت و آنگاه به وصل من زبان داد برداشت پیاله و دمادم می داد مرا و بی کران داد من دانستم که می بلاییست لیکن چه کنم مرا چو ز آن داد از باده چنان مرا بیازرد کز سر بگرفت و در میان داد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰ تا نگار من ز محفل پای در محمل نهاد داغ حسرت عاشقان را سر به سر بر دل نهاد دلبران بی دل شدند زان گه که او بربست بار عاشقان دادند جان چون پای در محمل نهاد روز من چون تیره زلفش گشت از هجران او چون بدیدم کآن غلامش رخت بر بازل نهاد زان جمال همچو ماهش هر چه بود از تیره شب شد هزیمت چون نگارم رخ سوی منزل نهاد زآب چشم عاشقان آن راه شد پر آب و گل تا به منزل نارمید او گام خود در گل نهاد راه او پر گل همی شد کز فراق خود همی در دو دیده عالمی از عشق خود پلپل نهاد چاکر از غم دل ز مهرت برگرفت از بهر آنک با اصیل الملک خواجه اسعد مقبل نهاد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱ این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهاد صورت جوریست کو بر عدل نوشروان نهاد گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر یارب آن چندین حلاوت در لبی بتوان نهاد توبه و پرهیز ما را تابش از هم باز کرد تا به عمدا زلف را بر آن رخ تابان نهاد از دل من وز سر زلفین او اندازه کرد آنکه در میدان مدار گوی در چوگان نهاد دیدمش یک روز شادان و خرامان از کشی همچو ماهی کش فلک یک روز در دوران نهاد گفتم ای مست جمال آن وعده وصل تو کو خوش بخندید آن صنم انگشت بر دندان نهاد گفت مستم خوانی و بر وعده من دل نهی ساده دل مردا که دل بر وعده مستان نهاد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲ تا کی کنم از طره تو فریاد تا کی کشم از غمزه تو بیداد یک شهر زن و مرد همی باز ندانند فریاد من از خنده و بیداد تو از داد آن روز که زلفین نگون تو بدیدند گشتند ترا بنده چو من بنده و آزاد هشیار نشد هر که ز گفتار تو شد مست غمناک نشد هر که ز دیدار تو شد شاد من با رخ چون لاله و با عارض چون مشک با قامت چون تیر ز وصل تو کنم یاد تو زر کنی از لاله و کافور کنی مشک چوگان کنی از تیر زهی جادوی استاد ویران کنی آن دل که درو سازی منزل هرگز نگذاری که بود منزلت آباد ای منزل تو گشته ز آشوب تو ویران آن شهر کزو خاستی آباد همی باد جیحون شده چشم من از آن زلف سمن سا بر باد شده زلف تو از قامت شمشاد مشهور جهان گشته سنایی ز غم تو از روی چو خورشید تو ای طرفه بغداد تو مایه خوبی شدی ای مایه خوبان افگنده درین خسته دلم عشق تو بنیاد صد رحمت و صد شادی بر جان تو ای بت مادر که ترا زاد بر او نیز دعا باد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹ روزی دل من مرا نشان داد وز ماه من او خبر به جان داد گفتا بشنو نشان ماهی کو نامه عشق در جهان داد خورشید رهی او نزیبد مه بوسه ورا بر آستان داد یک روز مرا بخواند و بنواخت و آنگاه به وصل من زبان داد برداشت پیاله و دمادم می داد مرا و بی کران داد من دانستم که می بلاییست لیکن چه کنم مرا چو ز آن داد از باده چنان مرا بیازرد کز سر بگرفت و در میان داد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰ تا نگار من ز محفل پای در محمل نهاد داغ حسرت عاشقان را سر به سر بر دل نهاد دلبران بی دل شدند زان گه که او بربست بار عاشقان دادند جان چون پای در محمل نهاد روز من چون تیره زلفش گشت از هجران او چون بدیدم کآن غلامش رخت بر بازل نهاد زان جمال همچو ماهش هر چه بود از تیره شب شد هزیمت چون نگارم رخ سوی منزل نهاد زآب چشم عاشقان آن راه شد پر آب و گل تا به منزل نارمید او گام خود در گل نهاد راه او پر گل همی شد کز فراق خود همی در دو دیده عالمی از عشق خود پلپل نهاد چاکر از غم دل ز مهرت برگرفت از بهر آنک با اصیل الملک خواجه اسعد مقبل نهاد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱ این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهاد صورت جوریست کو بر عدل نوشروان نهاد گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر یارب آن چندین حلاوت در لبی بتوان نهاد توبه و پرهیز ما را تابش از هم باز کرد تا به عمدا زلف را بر آن رخ تابان نهاد از دل من وز سر زلفین او اندازه کرد آنکه در میدان مدار گوی در چوگان نهاد دیدمش یک روز شادان و خرامان از کشی همچو ماهی کش فلک یک روز در دوران نهاد گفتم ای مست جمال آن وعده وصل تو کو خوش بخندید آن صنم انگشت بر دندان نهاد گفت مستم خوانی و بر وعده من دل نهی ساده دل مردا که دل بر وعده مستان نهاد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲ تا کی کنم از طره تو فریاد تا کی کشم از غمزه تو بیداد یک شهر زن و مرد همی باز ندانند فریاد من از خنده و بیداد تو از داد آن روز که زلفین نگون تو بدیدند گشتند ترا بنده چو من بنده و آزاد هشیار نشد هر که ز گفتار تو شد مست غمناک نشد هر که ز دیدار تو شد شاد من با رخ چون لاله و با عارض چون مشک با قامت چون تیر ز وصل تو کنم یاد تو زر کنی از لاله و کافور کنی مشک چوگان کنی از تیر زهی جادوی استاد ویران کنی آن دل که درو سازی منزل هرگز نگذاری که بود منزلت آباد ای منزل تو گشته ز آشوب تو ویران آن شهر کزو خاستی آباد همی باد جیحون شده چشم من از آن زلف سمن سا بر باد شده زلف تو از قامت شمشاد مشهور جهان گشته سنایی ز غم تو از روی چو خورشید تو ای طرفه بغداد تو مایه خوبی شدی ای مایه خوبان افگنده درین خسته دلم عشق تو بنیاد صد رحمت و صد شادی بر جان تو ای بت مادر که ترا زاد بر او نیز دعا باد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳ ایام چو من عاشق جانباز نیابد دلداده چنو دلبر طناز نیابد از روی نیاز او همه را روی نماید یک دلشده او را ز ره ناز نیابد بگداخت مرا طره طرارش از آن سان پیشم به دو صد غمزه غماز نیابد چونان شده ام من ز نحیفی و نزاری کز من به جز از گوش من آواز نیابد رفت ست بر دوست نیاید بر من دل داند که چنو یک بت دمساز نیابد گشتست دل آگاه که من هیچ نماندم زان باز نیاید که مرا باز نیابد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴ مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد به مژگان در همی دانم مرا عقد درر بندد بیاید هر شبی هجران به بالینم فرو کوبد بدان آید همی هر شب که چشمم بر سهر بندد به یارم گفت وی را من که خواب من نبد ای جان یقین دانم که گر گویم به رغم من تبر بندد سحرگه صعب تر باشد مرا هجران آن دلبر که جادو بندهای سخت در وقت سحر بندد همی دانم من ای دلبر که هستم من غریب ایدر ببینی محملم فردا شتربان بر شتر بندد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵ کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد وگر نو کیسه عشق تو از شوخی به دست آری قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد ز عمر و صبر و دین ببرید آنکو بست بر تو دل ز جاه و مال و جان بگسست هر کو با تو پیوندد سنایی گر به تو دل داد بستاند که بدعهدی گزافست این چنین زیرک ز ناجنسی کمر رندد که گر تو فی المثل جانی چنان بستاند از تو دل که یک چشمت همی گوید دگر چشمت همی خندد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶ آنکس که ز عاشقی خبر دارد دایم سر نیش بر جگر دارد جان را به قضای عشق بسپارد تن پیش بلا و غم سپر دارد گه دست بلا فراز دل گیرد گه سنگ تعب به زیر سر دارد پیوسته چو من فگنده تن گردد دل را ز هوای نفس بر دارد بگسسته شود ز شهر و ز مسکن هر دم زدنی رهی دگر دارد هر چند که زهر عشق می نوشد آن زهر به گونه شکر دارد وان دیده به دست غیر بردوزد کو جز به جمال حق نظر دارد ای یار مقامر خراباتی طبع تو طریق مختصر دارد بنمای به من کسی که او چون من در کوی مقامری مقر دارد یا از ره کم زنان نشان جوید یا از دل بی دلان خبر دارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۷ دلم با عشق آن بت کار دارد که او با عاشقان پیکار دارد به دست عشقبازی در فتادم که او عاشق چو من بسیار دارد دل من عاشق عشقست و شاید که از من یار دل بیزار دارد کرا معشوق جز عشقست از آنست که او آیینه زنگار دارد یکی باغست این پر گل ولیکن همه پیرامن او خار دارد نبیند هرگز آنکس خواب را روی که عشق او را شبی بیدار دارد نه هموارست راه عشق آنکس که با جان عشق را هموار دارد غم جانان خرد و جان فروشد کسی کو ره بدین بازار دارد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳ ایام چو من عاشق جانباز نیابد دلداده چنو دلبر طناز نیابد از روی نیاز او همه را روی نماید یک دلشده او را ز ره ناز نیابد بگداخت مرا طره طرارش از آن سان پیشم به دو صد غمزه غماز نیابد چونان شده ام من ز نحیفی و نزاری کز من به جز از گوش من آواز نیابد رفت ست بر دوست نیاید بر من دل داند که چنو یک بت دمساز نیابد گشتست دل آگاه که من هیچ نماندم زان باز نیاید که مرا باز نیابد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴ مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد به مژگان در همی دانم مرا عقد درر بندد بیاید هر شبی هجران به بالینم فرو کوبد بدان آید همی هر شب که چشمم بر سهر بندد به یارم گفت وی را من که خواب من نبد ای جان یقین دانم که گر گویم به رغم من تبر بندد سحرگه صعب تر باشد مرا هجران آن دلبر که جادو بندهای سخت در وقت سحر بندد همی دانم من ای دلبر که هستم من غریب ایدر ببینی محملم فردا شتربان بر شتر بندد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵ کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد وگر نو کیسه عشق تو از شوخی به دست آری قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد ز عمر و صبر و دین ببرید آنکو بست بر تو دل ز جاه و مال و جان بگسست هر کو با تو پیوندد سنایی گر به تو دل داد بستاند که بدعهدی گزافست این چنین زیرک ز ناجنسی کمر رندد که گر تو فی المثل جانی چنان بستاند از تو دل که یک چشمت همی گوید دگر چشمت همی خندد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶ آنکس که ز عاشقی خبر دارد دایم سر نیش بر جگر دارد جان را به قضای عشق بسپارد تن پیش بلا و غم سپر دارد گه دست بلا فراز دل گیرد گه سنگ تعب به زیر سر دارد پیوسته چو من فگنده تن گردد دل را ز هوای نفس بر دارد بگسسته شود ز شهر و ز مسکن هر دم زدنی رهی دگر دارد هر چند که زهر عشق می نوشد آن زهر به گونه شکر دارد وان دیده به دست غیر بردوزد کو جز به جمال حق نظر دارد ای یار مقامر خراباتی طبع تو طریق مختصر دارد بنمای به من کسی که او چون من در کوی مقامری مقر دارد یا از ره کم زنان نشان جوید یا از دل بی دلان خبر دارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۷ دلم با عشق آن بت کار دارد که او با عاشقان پیکار دارد به دست عشقبازی در فتادم که او عاشق چو من بسیار دارد دل من عاشق عشقست و شاید که از من یار دل بیزار دارد کرا معشوق جز عشقست از آنست که او آیینه زنگار دارد یکی باغست این پر گل ولیکن همه پیرامن او خار دارد نبیند هرگز آنکس خواب را روی که عشق او را شبی بیدار دارد نه هموارست راه عشق آنکس که با جان عشق را هموار دارد غم جانان خرد و جان فروشد کسی کو ره بدین بازار دارد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۸ آنرا که خدا از قلم لطف نگارد شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن هر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد انگشت نمای همه دلها شود ار چه ناخنش نباشد که سر خویش بخارد با زحمت شانه چکند چنبر زلفی کاندر شب او عقل همی روز گذارد مشاطه نه خام آید جایی که بدانجای نقاش ازل بر صفتش خامه گذارد کی زشت شود روی نکو ار بنشویند کی خشک شود طوبی اگر ابر نبارد ای آنکه همه برزگر دیو در اسلام در مزرعه جان تو جز لاف نکارد مشاطه تو چون تو بوی دیو تو لابد هم نقش ترا بر دل و جان تو نگارد کانکس که مر او را نبود جلوه گر از عشق شهد از لب او جان و خرد زهر شمارد وانرا که قبولش نکند عالم اقبال گر گلشکری گردد کس را نگوارد حقا که به مردم سقر نقد ببینی گر هیچ ترا حسن به خوی تو سپارد هر روز دگر لام کشی از پی خوبی زین لام چه فایده کالف هیچ ندارد آنجا که چنو جان طلبی یافت سنایی جان را بگذارد چو تویی را نگذارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹ با من بت من تیغ جفا آخته دارد صبر از دل من جمله برون تاخته دارد او را دلم آرامگه ست و عجبست این کارامگه خویش برانداخته دارد صد مشعله از عشق برافروخته دارم تا صد علم از حسن برافراخته دارد جانم ببرد تا ندبی نرد ببازم زیرا که دلم در ندبی باخته دارد صد سلسله دارد ز شبه ساخته بر سیم آن سلسله گویی پی من ساخته دارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰ نور رخ تو قمر ندارد شیرینی تو شکر ندارد خوش باد عشق خوب رویی کز خوبی او خبر ندارد دارنده شرق و غرب سلطان والله که چو تو دگر ندارد رضوان بهشت حق یقینم چون تو به سزا پسر ندارد خوبی که بدو رسید بتوان باغی باشد که در ندارد با زر بزید به کام عاشق پس چون کند آن که زر ندارد بی وصل تو بود عاشقانت چون شخص بود که سر ندارد رو خوبی کن چنان که خوبی کاین خوبی دیر بر ندارد هر چند نصیحت سنایی نزد تو بسی خطر ندارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱ آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد چون دانه یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام ندارد بادی نبزد در همه آفاق که از ما سوی لب تو نامه و پیغام ندارد دادی ندهد عشق تو ما را که در آن داد بی داد تو افراخته صمصام ندارد من در نرسم در تو به صد حیله و افسون گویی قدم دولت من گام ندارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲ تا لب تو آنچه بهتر آن برد کس ندانم کز لب تو جان برد دل خرد لعل تو و ارزان خرد جان برد جزع تو و آسان برد کیست آن کو پیش تو سجده نبرد بنده باری از بن دندان برد زلف تو چوگان به دست آمد پدید صبر کن تا گوی در میدان برد مردن مردان کنون آمد پدید باش تا شبرنگ در جولان برد من کیم کز تو توانم برد ناز ناز تو گر تو تویی سلطان برد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۸ آنرا که خدا از قلم لطف نگارد شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن هر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد انگشت نمای همه دلها شود ار چه ناخنش نباشد که سر خویش بخارد با زحمت شانه چکند چنبر زلفی کاندر شب او عقل همی روز گذارد مشاطه نه خام آید جایی که بدانجای نقاش ازل بر صفتش خامه گذارد کی زشت شود روی نکو ار بنشویند کی خشک شود طوبی اگر ابر نبارد ای آنکه همه برزگر دیو در اسلام در مزرعه جان تو جز لاف نکارد مشاطه تو چون تو بوی دیو تو لابد هم نقش ترا بر دل و جان تو نگارد کانکس که مر او را نبود جلوه گر از عشق شهد از لب او جان و خرد زهر شمارد وانرا که قبولش نکند عالم اقبال گر گلشکری گردد کس را نگوارد حقا که به مردم سقر نقد ببینی گر هیچ ترا حسن به خوی تو سپارد هر روز دگر لام کشی از پی خوبی زین لام چه فایده کالف هیچ ندارد آنجا که چنو جان طلبی یافت سنایی جان را بگذارد چو تویی را نگذارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹ با من بت من تیغ جفا آخته دارد صبر از دل من جمله برون تاخته دارد او را دلم آرامگه ست و عجبست این کارامگه خویش برانداخته دارد صد مشعله از عشق برافروخته دارم تا صد علم از حسن برافراخته دارد جانم ببرد تا ندبی نرد ببازم زیرا که دلم در ندبی باخته دارد صد سلسله دارد ز شبه ساخته بر سیم آن سلسله گویی پی من ساخته دارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰ نور رخ تو قمر ندارد شیرینی تو شکر ندارد خوش باد عشق خوب رویی کز خوبی او خبر ندارد دارنده شرق و غرب سلطان والله که چو تو دگر ندارد رضوان بهشت حق یقینم چون تو به سزا پسر ندارد خوبی که بدو رسید بتوان باغی باشد که در ندارد با زر بزید به کام عاشق پس چون کند آن که زر ندارد بی وصل تو بود عاشقانت چون شخص بود که سر ندارد رو خوبی کن چنان که خوبی کاین خوبی دیر بر ندارد هر چند نصیحت سنایی نزد تو بسی خطر ندارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱ آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد چون دانه یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام ندارد بادی نبزد در همه آفاق که از ما سوی لب تو نامه و پیغام ندارد دادی ندهد عشق تو ما را که در آن داد بی داد تو افراخته صمصام ندارد من در نرسم در تو به صد حیله و افسون گویی قدم دولت من گام ندارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲ تا لب تو آنچه بهتر آن برد کس ندانم کز لب تو جان برد دل خرد لعل تو و ارزان خرد جان برد جزع تو و آسان برد کیست آن کو پیش تو سجده نبرد بنده باری از بن دندان برد زلف تو چوگان به دست آمد پدید صبر کن تا گوی در میدان برد مردن مردان کنون آمد پدید باش تا شبرنگ در جولان برد من کیم کز تو توانم برد ناز ناز تو گر تو تویی سلطان برد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳ منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد ز یاد تو نبوم فرد اگر بوم ز تو فرد اگر زمانه ندارد ترا مساعد من زمانه را و تو را کی توان مساعد کرد جز آنکه قبله کنم صورت خیال ترا همی گذارم با آب چشم و با رخ زرد همه دریغ و همه درد من ز تست و ز تو به باد تو گرم و به باد سرد تو سرد من آن کسم که مرا عالمی پر از خصمند همی برآیم با عالمی به جنگ و نبرد گر از تو عاجزم این حال را چگونه کنم به پیش خصمان مردم به پیش عشق نه مرد روان و جانی و مهجور من ز جان و روان به یک دل اندر زین بیشتر نباشد درد اگر جهان همه بر فرق من فرود آید به نیم ذره نیاید به روی من برگرد دریغم آنکه به فصل بهار و لاله و گل به یاد روی تو درد و دریغ باید خورد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴ زلف پر تابت مرا در تاب کرد چشم پر خوابت مرا بی خواب کرد با تن من کرد نور عارضت آنکه با تار قصب مهتاب کرد عنبرین زلف چو چوگان خم گرفت تا دلم چو گوی در طبطاب کرد وان لب عناب گونت طعنه کرد تا سرشگم سرخ چون عناب کرد گر عجب بود آنکه عشق تو مرا مست و هالک بی نبید ناب کرد این عجب تر آنکه عشقت رایگان چشم من پر لولو خوشاب کرد میغ روی خوب چون خورشید تو چشمه خورشید را محراب کرد و آتش روی ترا چون سجده برد همچو ابدالان گذر بر آب کرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵ عاشقی تا در دل ما راه کرد اغلب انفاس ما را آه کرد بود هر باری دلم عاشق به طوع برد و زیر پای عشق اکراه کرد عیش چون نوش مرا چون زهر کرد صبر چون کوه مرا چون کاه کرد باز در شهر مسلمانان مغی کرد ما را بسته و ناگاه کرد از تن باریک من زنار ساخت وز دل سنگینم آتشگاه کرد با همه محنت که دیدم من به عشق کو مرا بی قدر و آب و جاه کرد نیک خواهم عشق را گر چه مرا او به کام دشمن و بدخواه کرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶ سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد درازقصه نگویم حدیث جمله کنم هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخورد جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافت چو آستینش گرفتم بگفت بردابرد نه چاره ای که دل از دوستیش برگیرم نه حیله ای که توانمش باز راه آورد بر انتظار میان دو حال ماندستم کشید باید رنج و چشید باید درد ایا سنایی لؤلؤ ز دیدگانت مبار که در عقیله هجران صبور باید مرد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳ منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد ز یاد تو نبوم فرد اگر بوم ز تو فرد اگر زمانه ندارد ترا مساعد من زمانه را و تو را کی توان مساعد کرد جز آنکه قبله کنم صورت خیال ترا همی گذارم با آب چشم و با رخ زرد همه دریغ و همه درد من ز تست و ز تو به باد تو گرم و به باد سرد تو سرد من آن کسم که مرا عالمی پر از خصمند همی برآیم با عالمی به جنگ و نبرد گر از تو عاجزم این حال را چگونه کنم به پیش خصمان مردم به پیش عشق نه مرد روان و جانی و مهجور من ز جان و روان به یک دل اندر زین بیشتر نباشد درد اگر جهان همه بر فرق من فرود آید به نیم ذره نیاید به روی من برگرد دریغم آنکه به فصل بهار و لاله و گل به یاد روی تو درد و دریغ باید خورد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴ زلف پر تابت مرا در تاب کرد چشم پر خوابت مرا بی خواب کرد با تن من کرد نور عارضت آنکه با تار قصب مهتاب کرد عنبرین زلف چو چوگان خم گرفت تا دلم چو گوی در طبطاب کرد وان لب عناب گونت طعنه کرد تا سرشگم سرخ چون عناب کرد گر عجب بود آنکه عشق تو مرا مست و هالک بی نبید ناب کرد این عجب تر آنکه عشقت رایگان چشم من پر لولو خوشاب کرد میغ روی خوب چون خورشید تو چشمه خورشید را محراب کرد و آتش روی ترا چون سجده برد همچو ابدالان گذر بر آب کرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵ عاشقی تا در دل ما راه کرد اغلب انفاس ما را آه کرد بود هر باری دلم عاشق به طوع برد و زیر پای عشق اکراه کرد عیش چون نوش مرا چون زهر کرد صبر چون کوه مرا چون کاه کرد باز در شهر مسلمانان مغی کرد ما را بسته و ناگاه کرد از تن باریک من زنار ساخت وز دل سنگینم آتشگاه کرد با همه محنت که دیدم من به عشق کو مرا بی قدر و آب و جاه کرد نیک خواهم عشق را گر چه مرا او به کام دشمن و بدخواه کرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶ سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد درازقصه نگویم حدیث جمله کنم هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخورد جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافت چو آستینش گرفتم بگفت بردابرد نه چاره ای که دل از دوستیش برگیرم نه حیله ای که توانمش باز راه آورد بر انتظار میان دو حال ماندستم کشید باید رنج و چشید باید درد ایا سنایی لؤلؤ ز دیدگانت مبار که در عقیله هجران صبور باید مرد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷ روی خوبت نهان چه خواهی کرد شورش عاشقان چه خواهی کرد مشک زلفی و نرگسین چشمی تا بدان نرگسان چه خواهی کرد خونم از دیدگان بپآلودی رنج این دیدگان چه خواهی کرد هر زمان با تو یار اندیشم تا تو اندر جهان چه خواهی کرد نقش آب روان مباش به پاس نقش آب روان چه خواهی کرد مژه تیری و ابروان چو کمان پس تو تیر و کمان چه خواهی کرد دل ببردی و قصد جان کردی یله کن جان تو جان چه خواهی کرد زان کمر طرف بر میان من است بار آن بر میان چه خواهی کرد ای چو جان و دلم به هر وصلت وصلت عاشقان چه خواهی کرد چون سنایی سگی به کوی تو در نعره پاسبان چه خواهی کرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸ ناز را رویی بباید همچو ورد چون نداری گرد بدخویی مگرد یا بگستر فرش زیبایی و حسن یا بساط کبر و ناز اندر نورد نیکویی و لطف گو با تاج و کبر کعبتین و مهره گو با تخته نرد در سرت بادست و بر رو آب نیست پس میان ما دو تن زین ست گرد زشت باشد روی نازیبا و ناز صعب باشد چشم نابینا و درد جوهرت ز اول نبودست این چنین با تو ناز و کبر کرد این کارکرد زر ز معدن سرخ روی آید برون صحبت ناجنس کردش روی زرد کی کند ناخوب را بیداد خوب چون کند نامرد را کافور مرد تو همه بادی و ما را با تو صلح ما ترا خاک و ترا با ما نبرد لیکن از یاد تو ما را چاره نیست تا در این خاکست ما را آب خورد ناز با ما کن که درباید همی این نیاز گرم را آن ناز سرد ور ثنا خواهی که باشد جفت تو با سنایی چون سنایی باش فرد در جهان امروز بردابرد اوست باردی باشد بدو گفتن که برد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹ ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد زین بیش نیک بود به من بنده رای تو گر بد شده ست رای تو این نیز بگذرد گر هست بی گناه دل زار مستمند در محنت و بلای تو این نیز بگذرد وصل تو کی بود نظر دلگشای تو گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد گر دوری از هوای من و هست روز و شب جای دگر هوای تو این نیز بگذرد بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو اکنون نیم سزای تو این نیز بگذرد گر سیر گشتی از من و خواهی که نگذرم گرد در سرای تو این نیز بگذرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰ صحبت معشوق انتظار نیرزد بوی گل و لاله زخم خار نیرزد وصل نخواهم که هجر قاعده اوست خوردن می محنت خمار نیرزد ز آن سوی دریای عشق گر همه سودست آن همه سود آفت گذار نیرزد این دو سه روز غم وصال و فراقت این همه آشوب کار و بار نیرزد روز شود در شمارم از غم جانان خود عمل عاشقی شمار نیرزد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷ روی خوبت نهان چه خواهی کرد شورش عاشقان چه خواهی کرد مشک زلفی و نرگسین چشمی تا بدان نرگسان چه خواهی کرد خونم از دیدگان بپآلودی رنج این دیدگان چه خواهی کرد هر زمان با تو یار اندیشم تا تو اندر جهان چه خواهی کرد نقش آب روان مباش به پاس نقش آب روان چه خواهی کرد مژه تیری و ابروان چو کمان پس تو تیر و کمان چه خواهی کرد دل ببردی و قصد جان کردی یله کن جان تو جان چه خواهی کرد زان کمر طرف بر میان من است بار آن بر میان چه خواهی کرد ای چو جان و دلم به هر وصلت وصلت عاشقان چه خواهی کرد چون سنایی سگی به کوی تو در نعره پاسبان چه خواهی کرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸ ناز را رویی بباید همچو ورد چون نداری گرد بدخویی مگرد یا بگستر فرش زیبایی و حسن یا بساط کبر و ناز اندر نورد نیکویی و لطف گو با تاج و کبر کعبتین و مهره گو با تخته نرد در سرت بادست و بر رو آب نیست پس میان ما دو تن زین ست گرد زشت باشد روی نازیبا و ناز صعب باشد چشم نابینا و درد جوهرت ز اول نبودست این چنین با تو ناز و کبر کرد این کارکرد زر ز معدن سرخ روی آید برون صحبت ناجنس کردش روی زرد کی کند ناخوب را بیداد خوب چون کند نامرد را کافور مرد تو همه بادی و ما را با تو صلح ما ترا خاک و ترا با ما نبرد لیکن از یاد تو ما را چاره نیست تا در این خاکست ما را آب خورد ناز با ما کن که درباید همی این نیاز گرم را آن ناز سرد ور ثنا خواهی که باشد جفت تو با سنایی چون سنایی باش فرد در جهان امروز بردابرد اوست باردی باشد بدو گفتن که برد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹ ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد زین بیش نیک بود به من بنده رای تو گر بد شده ست رای تو این نیز بگذرد گر هست بی گناه دل زار مستمند در محنت و بلای تو این نیز بگذرد وصل تو کی بود نظر دلگشای تو گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد گر دوری از هوای من و هست روز و شب جای دگر هوای تو این نیز بگذرد بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو اکنون نیم سزای تو این نیز بگذرد گر سیر گشتی از من و خواهی که نگذرم گرد در سرای تو این نیز بگذرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰ صحبت معشوق انتظار نیرزد بوی گل و لاله زخم خار نیرزد وصل نخواهم که هجر قاعده اوست خوردن می محنت خمار نیرزد ز آن سوی دریای عشق گر همه سودست آن همه سود آفت گذار نیرزد این دو سه روز غم وصال و فراقت این همه آشوب کار و بار نیرزد روز شود در شمارم از غم جانان خود عمل عاشقی شمار نیرزد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱ عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد عشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد بر جمال و چهره او عقل ها را پیرهن نعره عشق از گریبان تا به دامن چاک زد حسن او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بست لطف او در چشم آب و باد و آتش خاک زد آتش عشقش جنیبت های زر چون در کشید آب حیوانش به خدمت چنگ در فتراک زد شاه عشقش چون یکی بر کدخدای روم تاخت گفتی افریدون در آمد گرز بر ضحاک زد زهر او آب رخ تریاک برد و پاک برد درد او بر لشکر درمان زد و بی باک زد درد او دیده چو افسر بر سر درمان نهاد زهر او چون تیغ دل بر تارک تریاک زد جادوی استاد پیش خاک پای او بسی بوسه های سرنگون بر پایش از ادراک زد عقل و جان را همچو شمع و مشعله کرد آنگهی آتش بی باک را در عقل و جان پاک زد می سنایی را همو داد و همو زان پس به جرم سرنگون چون خوشه کرد و حدبه چوب تاک زد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲ خوبت آراست ای غلام ایزد چشم بد دور خه به نام ایزد نافرید و نیاورید به حسن هیچ صورت چو تو تمام ایزد در جهان جمالت از رخ و زلف بهم آورد صبح و شام ایزد سبب آبروی جان ها کرد خاک کوی تو گام گام ایزد از پی عزت جمال تو داد صورت لطف را قوام ایزد از پی منت وجود تو کرد گردنان را به زیر وام ایزد از پی خدمت رکاب تو داد آدمی را دم دوام ایزد کرد گرد سم ستور رهت سرمه چشم خاص و عام ایزد برهمن را چو پرسی ایزد کیست گوید آن رخ نگر کدام ایزد ای به هر دم شراب آدم خوار زده بر جام جانت جام ایزد سر دام خودی نداری هیچ زان مدامت دهد مدام ایزد وز برای شکار دلها ساخت خال تو دانه زلف دام ایزد آنچنان کعبه ای که هست ترا در و دیوار و صحن و بام ایزد بده انصاف هیچ وا نگرفت از تو از نیکویی و کام ایزد خوبت آراسته ست طرفه تر آنک خود همی گویدت به نام ایزد تو مقیمی از آن سنایی را داد بر درگهت مقام ایزد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳ زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزد زهی خوشخو زهی والا بنامیزد بنامیزد غبار نعل اسب تو به دیده درکشد حورا زهی سیرت زهی آسا بنامیزد بنامیزد ز شرم روی و دندانت خجل پروین و مه هر شب زهی زهره زهی جوزا بنامیزد بنامیزد ز خجلت سرو قدت را همی گوید پس از سجده زهی قامت زهی بالا بنامیزد بنامیزد من از عشق و تو از خوبی به عالم در سمر گشته زهی وامق زهی عذرا بنامیزد بنامیزد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱ عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد عشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد بر جمال و چهره او عقل ها را پیرهن نعره عشق از گریبان تا به دامن چاک زد حسن او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بست لطف او در چشم آب و باد و آتش خاک زد آتش عشقش جنیبت های زر چون در کشید آب حیوانش به خدمت چنگ در فتراک زد شاه عشقش چون یکی بر کدخدای روم تاخت گفتی افریدون در آمد گرز بر ضحاک زد زهر او آب رخ تریاک برد و پاک برد درد او بر لشکر درمان زد و بی باک زد درد او دیده چو افسر بر سر درمان نهاد زهر او چون تیغ دل بر تارک تریاک زد جادوی استاد پیش خاک پای او بسی بوسه های سرنگون بر پایش از ادراک زد عقل و جان را همچو شمع و مشعله کرد آنگهی آتش بی باک را در عقل و جان پاک زد می سنایی را همو داد و همو زان پس به جرم سرنگون چون خوشه کرد و حدبه چوب تاک زد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲ خوبت آراست ای غلام ایزد چشم بد دور خه به نام ایزد نافرید و نیاورید به حسن هیچ صورت چو تو تمام ایزد در جهان جمالت از رخ و زلف بهم آورد صبح و شام ایزد سبب آبروی جان ها کرد خاک کوی تو گام گام ایزد از پی عزت جمال تو داد صورت لطف را قوام ایزد از پی منت وجود تو کرد گردنان را به زیر وام ایزد از پی خدمت رکاب تو داد آدمی را دم دوام ایزد کرد گرد سم ستور رهت سرمه چشم خاص و عام ایزد برهمن را چو پرسی ایزد کیست گوید آن رخ نگر کدام ایزد ای به هر دم شراب آدم خوار زده بر جام جانت جام ایزد سر دام خودی نداری هیچ زان مدامت دهد مدام ایزد وز برای شکار دلها ساخت خال تو دانه زلف دام ایزد آنچنان کعبه ای که هست ترا در و دیوار و صحن و بام ایزد بده انصاف هیچ وا نگرفت از تو از نیکویی و کام ایزد خوبت آراسته ست طرفه تر آنک خود همی گویدت به نام ایزد تو مقیمی از آن سنایی را داد بر درگهت مقام ایزد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳ زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزد زهی خوشخو زهی والا بنامیزد بنامیزد غبار نعل اسب تو به دیده درکشد حورا زهی سیرت زهی آسا بنامیزد بنامیزد ز شرم روی و دندانت خجل پروین و مه هر شب زهی زهره زهی جوزا بنامیزد بنامیزد ز خجلت سرو قدت را همی گوید پس از سجده زهی قامت زهی بالا بنامیزد بنامیزد من از عشق و تو از خوبی به عالم در سمر گشته زهی وامق زهی عذرا بنامیزد بنامیزد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴ زهی چابک زهی شیرین بنامیزد بنامیزد زهی خسرو زهی شیرین بنامیزد بنامیزد میان مجلس عشرت ز کم گویی و خوشخویی زهی سوسن زهی نسرین بنامیزد بنامیزد میان مردمان اندر ز خوش خویی و دلجویی زهی زهره زهی پروین بنامیزد بنامیزد دو قبضه جان همی باشد به غمزه ناوک مژگانت زهی ناوک زهی زوبین بنامیزد بنامیزد خرد زان صورت و سیرت همی عاجز فروماند زهی آیین زهی آذین بنامیزد بنامیزد مرا گفتی تویی عاشق بدین ره جان و دل در باز زهی فرمان زهی تلقین بنامیزد بنامیزد ز درد عشق خود رستم ز درد خویشتن بینی زهی شربت زهی تسکین بنامیزد بنامیزد چو چشم و شکل دندانت ببینم هر زمان گویم زهی طاها زهی یاسین بنامیزد بنامیزد گل افشان شد همی چشمم ز نعل سم یک رانت زهی امکان زهی تمکین بنامیزد بنامیزد سگی خواندی سنایی را وانگه گفتی آن من زهی احسان زهی تحسین بنامیزد بنامیزد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵ چه رنگ هاست که آن شوخ دیده نامیزد که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد گهی ز طیره گری نکته ای دراندازد گهی به بلعجبی فتنه ای برانگیزد به هیچ وقت به بازی کرشمه ای نکند که صدهزار دل از غمزه درنیاویزد گهی کزو به نفورم بر من آید زود گهش چو خوانم با من به قصد بستیزد ز بهر خصم همی سرمه سازد از دیده چو دود یافت ز بهر سنایی آمیزد خبر ندارد از آن کز بلاش نگریزم که هیچ تشنه ز آب فرات نگریزد هزار شربت زهر ار ز دست او بخورم ز عشق نعره هل من مزید برخیزد نه از غمست که چشمم همی ز راه مژه هزار دریا پالونه وار می بیزد به هر که مردم چشمم نگه کند جز از او جنایتی شمرد آب ازان سبب ریزد جواب آن غزل خواجه بوسعید است این مرا دلیست که با عافیت نیامیزد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶ دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا باشد ترا چون من فراوانند مرا چون تو کجا باشد جفاهای تو نزد من مکافاتش به جا باشد ولیکن آن کند هر کس که از اصلش سزا باشد نگویند ای مسلمانان هرانکو مبتلا باشد نباشد مبتلا الا خداوند بلا باشد چنین گیرم که این عالم همه یکسر ترا باشد نه آخر هر فرازی را نشیبی در قفا باشد سنایی از غم عشقت سنایی گشت ای دلبر مگویید ای مسلمانان خطا باشد خطا باشد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷ معشوق که او چابک و چالاک نباشد آرام دل عاشق غمناک نباشد از چرخ ستمکاره نباشد به غم و بیم آن را که چو تو دلبر بی باک نباشد در مرتبه از خاک بسی کم بود آن جان کو زیر کف پای تو چون خاک نباشد نادان بود آنکس که ترا دید و از آن پس از مهر دگر خوبان دل پاک نباشد روی تو و موی تو بسنده ست جهان را گو روز و شب و انجم و افلاک نباشد دامن نزند شادی با جان سنایی روزی که دلش از غم تو چاک نباشد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸ هر دل که قرین غم نباشد از عشق بر او رقم نباشد من عشق تو اختیار کردم شاید که مرا درم نباشد زیرا که درم هم از جهانست جانان و جهان بهم نباشد با دیدن رویت ای نگارین گویی که غمت ز غم نباشد تا در دل من نشسته باشی هرگز دل من دژم نباشد پیوسته در آن بود سنایی تا جز به تو متهم نباشد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴ زهی چابک زهی شیرین بنامیزد بنامیزد زهی خسرو زهی شیرین بنامیزد بنامیزد میان مجلس عشرت ز کم گویی و خوشخویی زهی سوسن زهی نسرین بنامیزد بنامیزد میان مردمان اندر ز خوش خویی و دلجویی زهی زهره زهی پروین بنامیزد بنامیزد دو قبضه جان همی باشد به غمزه ناوک مژگانت زهی ناوک زهی زوبین بنامیزد بنامیزد خرد زان صورت و سیرت همی عاجز فروماند زهی آیین زهی آذین بنامیزد بنامیزد مرا گفتی تویی عاشق بدین ره جان و دل در باز زهی فرمان زهی تلقین بنامیزد بنامیزد ز درد عشق خود رستم ز درد خویشتن بینی زهی شربت زهی تسکین بنامیزد بنامیزد چو چشم و شکل دندانت ببینم هر زمان گویم زهی طاها زهی یاسین بنامیزد بنامیزد گل افشان شد همی چشمم ز نعل سم یک رانت زهی امکان زهی تمکین بنامیزد بنامیزد سگی خواندی سنایی را وانگه گفتی آن من زهی احسان زهی تحسین بنامیزد بنامیزد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵ چه رنگ هاست که آن شوخ دیده نامیزد که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد گهی ز طیره گری نکته ای دراندازد گهی به بلعجبی فتنه ای برانگیزد به هیچ وقت به بازی کرشمه ای نکند که صدهزار دل از غمزه درنیاویزد گهی کزو به نفورم بر من آید زود گهش چو خوانم با من به قصد بستیزد ز بهر خصم همی سرمه سازد از دیده چو دود یافت ز بهر سنایی آمیزد خبر ندارد از آن کز بلاش نگریزم که هیچ تشنه ز آب فرات نگریزد هزار شربت زهر ار ز دست او بخورم ز عشق نعره هل من مزید برخیزد نه از غمست که چشمم همی ز راه مژه هزار دریا پالونه وار می بیزد به هر که مردم چشمم نگه کند جز از او جنایتی شمرد آب ازان سبب ریزد جواب آن غزل خواجه بوسعید است این مرا دلیست که با عافیت نیامیزد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶ دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا باشد ترا چون من فراوانند مرا چون تو کجا باشد جفاهای تو نزد من مکافاتش به جا باشد ولیکن آن کند هر کس که از اصلش سزا باشد نگویند ای مسلمانان هرانکو مبتلا باشد نباشد مبتلا الا خداوند بلا باشد چنین گیرم که این عالم همه یکسر ترا باشد نه آخر هر فرازی را نشیبی در قفا باشد سنایی از غم عشقت سنایی گشت ای دلبر مگویید ای مسلمانان خطا باشد خطا باشد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷ معشوق که او چابک و چالاک نباشد آرام دل عاشق غمناک نباشد از چرخ ستمکاره نباشد به غم و بیم آن را که چو تو دلبر بی باک نباشد در مرتبه از خاک بسی کم بود آن جان کو زیر کف پای تو چون خاک نباشد نادان بود آنکس که ترا دید و از آن پس از مهر دگر خوبان دل پاک نباشد روی تو و موی تو بسنده ست جهان را گو روز و شب و انجم و افلاک نباشد دامن نزند شادی با جان سنایی روزی که دلش از غم تو چاک نباشد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸ هر دل که قرین غم نباشد از عشق بر او رقم نباشد من عشق تو اختیار کردم شاید که مرا درم نباشد زیرا که درم هم از جهانست جانان و جهان بهم نباشد با دیدن رویت ای نگارین گویی که غمت ز غم نباشد تا در دل من نشسته باشی هرگز دل من دژم نباشد پیوسته در آن بود سنایی تا جز به تو متهم نباشد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹ در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد ایمان و کفر من همه رود و شراب شد زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی تحقیقها نمایش و آبم سراب شد ایمان و کفر چون می و آب زلال بود می آب گشت و آب می صرف ناب شد دوش از پیاله ای که ثریاش بنده بود صافی می درو چو سهیل و شراب شد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰ از دوست به هر جوری بیزار نباید شد از یار به هر زخمی افگار نباید شد ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد با عشق خوش شوخی در کار نباید شد گر زان که چو عیاران از عهده برون نایی دل داده آن چابک عیار نباید شد هر گه که به ترک جان آسان نتوانی گفت پس عاشق آن دلبر خون خوار نباید شد چون سوختن دل را تن در نتوان دادن از لاف به رعنایی در نار نباید شد خواهی که بیآسایی مانند سنایی تو هرگز ز می عشقش هشیار نباید شد خواهی که خبر یابی از خود ز نگار خود الا ز وجود خود بیزار نباید شد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱ دل به تحفه هر که او در منزل جانان کشد از وجود نیستی باید که خط بر جان کشد در نوردد مفرش آزادگی از روی عقل رخت بدبختی ز دل از خانه احزان کشد گرچه دشوارست کار عاشقی از بهر دوست از محبت بر دل و جان رخت عشق آسان کشد رهروی باید که اندر راه ایمان پی نهد تا ز دل پیمانه غم بر سر پیمان کشد دین و پیمان و امانت در ره ایمان یکیست مرد کو تا فضل دین اندر ره ایمان کشد لشکر لا حول را بند قطیعت بگسلد وز تفاوت بر شعاع شرع شادروان کشد خلق پیغمبر کجا تا از بزرگان عرب جور و رنج ناسزایان از پی یزدان کشد صادقی باید که چون بوبکر در صدق و صواب زخم مار و بیم دشمن از بن دندان کشد یا نه چون عمر که در اسلام بعد از مصطفا از عرب لشکر ز جیحون سوی ترکستان کشد پارسایی کو که در محراب و مصحف بی گناه تا ز غوغا سوزش شمشیر چون عثمان کشد حیدر کرار کو کاندر مصاف از بهر دین در صف صفین ستم از لشکر مروان کشد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲ ما را ز مه عشق تو سالی دگر آمد دور از ره هجر تو وصالی دگر آمد در دیده خیالی که مرا بد ز رخ تو یکباره همه رفت و خیالی دگر آمد بر مرکب شایسته شهنشاه شکوهت بر تخت دل من به جمالی دگر آمد شد نقص کمالی که مرا بود به صورت در عالم تحقیق کمالی دگر آمد بر طبل طلب می زدم از حرص دوالی ناگاه بر آن طبل دوالی دگر آمد از سینه نهال امل از بیم بکندم با میوه انصاف نهالی دگر آمد بر عشوه ز من رفت به تعریض نکالات آسوده به تصریح نکالی دگر آمد در وصف صفا حیدر اقبال به چشمم بر دلدل دولت به دلالی دگر آمد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹ در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد ایمان و کفر من همه رود و شراب شد زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی تحقیقها نمایش و آبم سراب شد ایمان و کفر چون می و آب زلال بود می آب گشت و آب می صرف ناب شد دوش از پیاله ای که ثریاش بنده بود صافی می درو چو سهیل و شراب شد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰ از دوست به هر جوری بیزار نباید شد از یار به هر زخمی افگار نباید شد ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد با عشق خوش شوخی در کار نباید شد گر زان که چو عیاران از عهده برون نایی دل داده آن چابک عیار نباید شد هر گه که به ترک جان آسان نتوانی گفت پس عاشق آن دلبر خون خوار نباید شد چون سوختن دل را تن در نتوان دادن از لاف به رعنایی در نار نباید شد خواهی که بیآسایی مانند سنایی تو هرگز ز می عشقش هشیار نباید شد خواهی که خبر یابی از خود ز نگار خود الا ز وجود خود بیزار نباید شد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱ دل به تحفه هر که او در منزل جانان کشد از وجود نیستی باید که خط بر جان کشد در نوردد مفرش آزادگی از روی عقل رخت بدبختی ز دل از خانه احزان کشد گرچه دشوارست کار عاشقی از بهر دوست از محبت بر دل و جان رخت عشق آسان کشد رهروی باید که اندر راه ایمان پی نهد تا ز دل پیمانه غم بر سر پیمان کشد دین و پیمان و امانت در ره ایمان یکیست مرد کو تا فضل دین اندر ره ایمان کشد لشکر لا حول را بند قطیعت بگسلد وز تفاوت بر شعاع شرع شادروان کشد خلق پیغمبر کجا تا از بزرگان عرب جور و رنج ناسزایان از پی یزدان کشد صادقی باید که چون بوبکر در صدق و صواب زخم مار و بیم دشمن از بن دندان کشد یا نه چون عمر که در اسلام بعد از مصطفا از عرب لشکر ز جیحون سوی ترکستان کشد پارسایی کو که در محراب و مصحف بی گناه تا ز غوغا سوزش شمشیر چون عثمان کشد حیدر کرار کو کاندر مصاف از بهر دین در صف صفین ستم از لشکر مروان کشد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲ ما را ز مه عشق تو سالی دگر آمد دور از ره هجر تو وصالی دگر آمد در دیده خیالی که مرا بد ز رخ تو یکباره همه رفت و خیالی دگر آمد بر مرکب شایسته شهنشاه شکوهت بر تخت دل من به جمالی دگر آمد شد نقص کمالی که مرا بود به صورت در عالم تحقیق کمالی دگر آمد بر طبل طلب می زدم از حرص دوالی ناگاه بر آن طبل دوالی دگر آمد از سینه نهال امل از بیم بکندم با میوه انصاف نهالی دگر آمد بر عشوه ز من رفت به تعریض نکالات آسوده به تصریح نکالی دگر آمد در وصف صفا حیدر اقبال به چشمم بر دلدل دولت به دلالی دگر آمد

%0
10 Bölüm