مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۹ - بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن انبیا گویند روز چاره رفت چاره آنجا بود و دست افزار زفت مرغ بی هنگامی ای بدبخت رو ترک ما گو خون ما اندر مشو رو بگرداند به سوی دست چپ در تبار و خویش گویندش که خپ هین جواب خویش گو با کردگار ما کییم ای خواجه دست از ما بدار نه ازین سو نه از آن سو چاره شد جان آن بیچاره دل صد پاره شد از همه نومید شد مسکین کیا پس برآرد هر دو دست اندر دعا کز همه نومید گشتم ای خدا اول و آخر توی و منتها در نماز این خوش اشارتها ببین تا بدانی کین بخواهد شد یقین بچه بیرون آر از بیضه نماز سر مزن چون مرغ بی تعظیم و ساز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۰ - شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن آن دقوقی در امامت کرد ساز اندر آن ساحل در آمد در نماز و آن جماعت در پی او در قیام اینت زیبا قوم و بگزیده امام ناگهان چشمش سوی دریا فتاد چون شنید از سوی دریا داد داد در میان موج دید او کشتیی در قضا و در بلا و زشتیی هم شب و هم ابر و هم موج عظیم این سه تاریکی و از غرقاب بیم تند بادی همچو عزراییل خاست موجها آشوفت اندر چپ و راست اهل کشتی از مهابت کاسته نعره وا ویلها برخاسته دستها در نوحه بر سر می زدند کافر و ملحد همه مخلص شدند با خدا با صد تضرع آن زمان عهدها و نذرها کرده به جان سر برهنه در سجود آنها که هیچ رویشان قبله ندید از پیچ پیچ گفته که بی فایده ست این بندگی آن زمان دیده در آن صد زندگی از همه اومید ببریده تمام دوستان و خال و عم بابا و مام زاهد و فاسق شد آن دم متقی همچو در هنگام جان کندن شقی نه ز چپشان چاره بود و نه ز راست حیله ها چون مرد هنگام دعاست در دعا ایشان و در زاری و آه بر فلک زیشان شده دود سیاه دیو آن دم از عداوت بین بین بانگ زد کای سگ پرستان علتین مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق عاقبت خواهد بدن این اتفاق چشمتان تر باشد از بعد خلاص که شوید از بهر شهوت دیو خاص یادتان ناید که روزی در خطر دستتان بگرفت یزدان از قدر این همی آمد ندا از دیو لیک این سخن را نشنود جز گوش نیک راست فرمودست با ما مصطفی قطب و شاهنشاه و دریای صفا کانچ جاهل دید خواهد عاقبت عاقلان بینند ز اول مرتبت کارها ز آغاز اگر غیبست و سر عاقل اول دید و آخر آن مصر اولش پوشیده باشد و آخر آن عاقل و جاهل ببیند در عیان گر نبینی واقعه غیب ای عنود حزم را سیلاب کی اندر ربود حزم چه بود بدگمانی بر جهان دم بدم بیند بلای ناگهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۱ - تصورات مرد حازم آنچنانک ناگهان شیری رسید مرد را بربود و در بیشه کشید او چه اندیشد در آن بردن ببین تو همان اندیش ای استاد دین می کشد شیر قضا در بیشه ها جان ما مشغول کار و پیشه ها آنچنانک از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق گر بترسندی از آن فقرآفرین گنجهاشان کشف گشتی در زمین جمله شان از خوف غم در عین غم در پی هستی فتاده در عدم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۹ - بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن انبیا گویند روز چاره رفت چاره آنجا بود و دست افزار زفت مرغ بی هنگامی ای بدبخت رو ترک ما گو خون ما اندر مشو رو بگرداند به سوی دست چپ در تبار و خویش گویندش که خپ هین جواب خویش گو با کردگار ما کییم ای خواجه دست از ما بدار نه ازین سو نه از آن سو چاره شد جان آن بیچاره دل صد پاره شد از همه نومید شد مسکین کیا پس برآرد هر دو دست اندر دعا کز همه نومید گشتم ای خدا اول و آخر توی و منتها در نماز این خوش اشارتها ببین تا بدانی کین بخواهد شد یقین بچه بیرون آر از بیضه نماز سر مزن چون مرغ بی تعظیم و ساز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۰ - شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن آن دقوقی در امامت کرد ساز اندر آن ساحل در آمد در نماز و آن جماعت در پی او در قیام اینت زیبا قوم و بگزیده امام ناگهان چشمش سوی دریا فتاد چون شنید از سوی دریا داد داد در میان موج دید او کشتیی در قضا و در بلا و زشتیی هم شب و هم ابر و هم موج عظیم این سه تاریکی و از غرقاب بیم تند بادی همچو عزراییل خاست موجها آشوفت اندر چپ و راست اهل کشتی از مهابت کاسته نعره وا ویلها برخاسته دستها در نوحه بر سر می زدند کافر و ملحد همه مخلص شدند با خدا با صد تضرع آن زمان عهدها و نذرها کرده به جان سر برهنه در سجود آنها که هیچ رویشان قبله ندید از پیچ پیچ گفته که بی فایده ست این بندگی آن زمان دیده در آن صد زندگی از همه اومید ببریده تمام دوستان و خال و عم بابا و مام زاهد و فاسق شد آن دم متقی همچو در هنگام جان کندن شقی نه ز چپشان چاره بود و نه ز راست حیله ها چون مرد هنگام دعاست در دعا ایشان و در زاری و آه بر فلک زیشان شده دود سیاه دیو آن دم از عداوت بین بین بانگ زد کای سگ پرستان علتین مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق عاقبت خواهد بدن این اتفاق چشمتان تر باشد از بعد خلاص که شوید از بهر شهوت دیو خاص یادتان ناید که روزی در خطر دستتان بگرفت یزدان از قدر این همی آمد ندا از دیو لیک این سخن را نشنود جز گوش نیک راست فرمودست با ما مصطفی قطب و شاهنشاه و دریای صفا کانچ جاهل دید خواهد عاقبت عاقلان بینند ز اول مرتبت کارها ز آغاز اگر غیبست و سر عاقل اول دید و آخر آن مصر اولش پوشیده باشد و آخر آن عاقل و جاهل ببیند در عیان گر نبینی واقعه غیب ای عنود حزم را سیلاب کی اندر ربود حزم چه بود بدگمانی بر جهان دم بدم بیند بلای ناگهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۱ - تصورات مرد حازم آنچنانک ناگهان شیری رسید مرد را بربود و در بیشه کشید او چه اندیشد در آن بردن ببین تو همان اندیش ای استاد دین می کشد شیر قضا در بیشه ها جان ما مشغول کار و پیشه ها آنچنانک از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق گر بترسندی از آن فقرآفرین گنجهاشان کشف گشتی در زمین جمله شان از خوف غم در عین غم در پی هستی فتاده در عدم