Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Fîhi mâ Fîh

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و دوم - سیف البخاری راح الى مصرکل احد یحبّ المرآة سیف البخاری راح الی مصرکل احد یحب المرآة و یعشق مرآة صفاته وفوایده وهولایعرف حقیقة وجهه و انما یحسب البرقع و جهاومرآة البرقع مرآة وجهه انت اکشف وجهک حتی تجدنی مرآة لوجهک و تبت عندک انی مرآة قوله تحقق عندی ان الانبیاء و الاولیاء علی ظن باطل ماثم شییی سوی الدعوی قال اتقول هذا جزافاام تری وتقول ان کنت تری و تقول فقد تحققت الرؤیة فی الوجود وهو اعزالاشیاء فی الوجودو اشرفها و تصدیق الانبیاء لانهم ماادعوا الا الرؤیة و انت اقررت به ثم الرؤیة لایظهره الا بالمریی لان الرؤیة من الافعال المتعدیة لابد للرؤیة من مریی وراء فاما المریی مطلوب و الرایی طالب او علی العکس فقد ثبت بانکارک الطالب و المطلوب و الرؤیة فی الوجود فیکون الالوهیة و العبودیة قضیة فی نفیها اثباتها و کانت واجبة الثبوت البتة قیل اولیک الجماعة مریدون لذلک المغفل و یعظمونه قلت لایکون ذلک الشیخ المغفل ادنی من الحجر و الوثن و لعبادها تعظیم و تفخیم و رجاء و شوق و سؤال و حاجات و بکاء ما عند الحجر شییی من هذا ولاخبر ولاحس من هذا فالله تعالی جعلها سببا لهذا الصدق فیهم و ماعندها خبر ذلک الفقیه کان یضرب صبیا فقیل له لایش تضربه و ما ذنبه قال انتم ما تعرفون هذا ولدالزنافاعل ضایع قال ایش یعمل ایش جنی قال یهرب وقت الانزال یعنی عندالتخمیش یهرب خیاله فیبطل علی الانزال و لاشک ان عشقه کان مع خیاله و ما کان للصبی خبر منذلک فکذلک عشق هولاء مع خیال هذا الشیخ البطال و هو غافل عن هجرهم و وصلهم و حالهم و لکن و ان کان العشق مع الخیال الغالط المخطی موجب للوجد لایکون مثل المعاشقة مع معشوق حقیقی خبیر بصیر بحال عاشقه کالذی یعانق فی ظلمة اسطوانة علی حسبان انه معشوق ویبکی و یشکو لایکون فی اللذاذة شبیها بمن یعانق حبیبه الحی الخبیر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و دوم - سیف البخاری راح الى مصرکل احد یحبّ المرآة سیف البخاری راح الی مصرکل احد یحب المرآة و یعشق مرآة صفاته وفوایده وهولایعرف حقیقة وجهه و انما یحسب البرقع و جهاومرآة البرقع مرآة وجهه انت اکشف وجهک حتی تجدنی مرآة لوجهک و تبت عندک انی مرآة قوله تحقق عندی ان الانبیاء و الاولیاء علی ظن باطل ماثم شییی سوی الدعوی قال اتقول هذا جزافاام تری وتقول ان کنت تری و تقول فقد تحققت الرؤیة فی الوجود وهو اعزالاشیاء فی الوجودو اشرفها و تصدیق الانبیاء لانهم ماادعوا الا الرؤیة و انت اقررت به ثم الرؤیة لایظهره الا بالمریی لان الرؤیة من الافعال المتعدیة لابد للرؤیة من مریی وراء فاما المریی مطلوب و الرایی طالب او علی العکس فقد ثبت بانکارک الطالب و المطلوب و الرؤیة فی الوجود فیکون الالوهیة و العبودیة قضیة فی نفیها اثباتها و کانت واجبة الثبوت البتة قیل اولیک الجماعة مریدون لذلک المغفل و یعظمونه قلت لایکون ذلک الشیخ المغفل ادنی من الحجر و الوثن و لعبادها تعظیم و تفخیم و رجاء و شوق و سؤال و حاجات و بکاء ما عند الحجر شییی من هذا ولاخبر ولاحس من هذا فالله تعالی جعلها سببا لهذا الصدق فیهم و ماعندها خبر ذلک الفقیه کان یضرب صبیا فقیل له لایش تضربه و ما ذنبه قال انتم ما تعرفون هذا ولدالزنافاعل ضایع قال ایش یعمل ایش جنی قال یهرب وقت الانزال یعنی عندالتخمیش یهرب خیاله فیبطل علی الانزال و لاشک ان عشقه کان مع خیاله و ما کان للصبی خبر منذلک فکذلک عشق هولاء مع خیال هذا الشیخ البطال و هو غافل عن هجرهم و وصلهم و حالهم و لکن و ان کان العشق مع الخیال الغالط المخطی موجب للوجد لایکون مثل المعاشقة مع معشوق حقیقی خبیر بصیر بحال عاشقه کالذی یعانق فی ظلمة اسطوانة علی حسبان انه معشوق ویبکی و یشکو لایکون فی اللذاذة شبیها بمن یعانق حبیبه الحی الخبیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند هر کسی چون عزم جایی و سفری می کند او را اندیشه معقول روی می نماید اگر آنجا روم مصلحت ها و کارهای بسیار میسر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسر نشد بر وفق مراد او مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد می کند تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند نماند و مثال این چنین باشد که شخصی در خواب می بیند که به شهر غریب افتاد و در آنجا هیچ آشنایی ندارد نه کس او را می شناسد و نه او کس را سرگردان می گردد این مرد پشیمان می شود و غصه و حسرت می خورد که من چرا به این شهر آمدم که آشنایی و دوستی ندارم و دست بر دست می زند و لب می خاید چون بیدار شود نه شهر بیند و نه مردم معلومش گردد آن غصه و تأسف و حسرت خوردن بی فایده بود پشیمان گردد از آن حالت و آن را ضایع داند باز باری دیگر چون در خواب رود خویشتن را اتفاقا در چنان شهری بیند و غم و غصه و حسرت خوردن آغاز کند و پشیمان شود از آمدن در چنان شهر و هیچ نیندیشد و یادش نیاید که من در بیداری از آن غم خوردن پشیمان شده بودم و می دانستم که آن ضایع بود و خواب بود و بی فایده اکنون همچنین است خلقان صدهزار بار دیده اند که عزم و تدبیر ایشان باطل شد و هیچ کاری بر مراد ایشان پیش نرفت الا حق تعالی نسیانی بر ایشان می گمارد آن جمله فراموش می کنند و تابع اندیشه و اختیار خود می گردند ان الله یحول بین المرء و قلبه ابراهیم ادهم رحمة الله علیه در وقت پادشاهی به شکار رفته بود در پی آهوی تاخت تا چندان که از لشکر بکلی جداگشت و دور افتاد و اسب در عرق غرق شده بود از خستگی او هنوز می تاخت در آن بیابان چون از حد گذشت آهو به سخن درآمد و روی بازپس کرد که ما خلقت لهذا ترا برای این نیافریده اند و از عدم جهت این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی خود مرا صید کرده گیر تا چه شود ابراهیم چون این را بشنید نعره ای زد و خود را از اسب درانداخت هیچکس در آن صحرا نبود غیر شبانی به او لابه کرد و جامه های پادشاهانه مرصع به جواهر و سلاح و اسب خود را گفت از من بستان و آن نمد خود را به من ده و با هیچکس مگوی و کس را از احوال من نشان مده آن نمد در پوشید و راه گرفت اکنون غرض او را بنگر چه بود و مقصود حق چه بود او خواست که آهو را صید کند حق تعالی او را به آهو صید کرد تا بدانی که در عالم آن واقع شود که او خواهد و مراد ملک اوست و مقصود تابع او عمر رضی الله عنه پیش از اسلام به خانه ی خواهر خویشتن درآمد خواهرش قرآن می خواند طه ما انزلنا به آواز بلند چون برادر را دید پنهان کرد و خاموش شد عمر شمشیر برهنه کرد و گفت البته بگو که چه می خواندی و چرا پنهان کردی و الا گردنت را همین لحظه به شمشیر ببرم هیچ امان نیست خواهرش عظیم ترسید و خشم و مهابت او را می دانست از بیم جان مقر شد گفت از این کلام می خواندم که حق تعالی در این زمان به محمد صلی الله علیه و سلم فرستاد گفت بخوان تا بشنوم سورت طه را فرو خواند عمر عظیم خشمگین شد و غضبش صد چندان شد گفت اکنون اگر ترا بکشم این ساعت زبون کشی باشد اول بروم سر او را ببرم آنگاه بکار تو پردازم همچنان از غایت غضب با شمشیر برهنه روی به مسجد مصطفی نهاد در راه چون صنا دید قریش او را دیدند گفتند هان عمر قصد محمد دارد و البته اگر کاری خواهد آمدن از این بیاید زیرا عمر عظیم با قوت و رجولیت بود و به هر لشکری که روی نهادی البته غالب گشتی و ایشان را سرهای بریده نشان آوردی تا به حدی که مصطفی صلی الله علیه و سلم می فرمود همیشه که خداوندا دین مرا به عمر نصرت ده یا با بوجهل زیرا آن دو در عهد خود به قوت و رجولیت مشهور بودند و آخر چون مسلمان گشت همیشه عمر می گریستی و می گفتی یا رسول الله وای بر من اگر بوجهل را مقدم می داشتی و می گفتی که خداوندا دین مرا با بوجهل نصرت ده یا به عمر حال من چه بودی و در ضلالت می ماندمی فی الجمله در راه با شمشیر برهنه روی به مسجد رسول صلی الله علیه و سلم نهاد در آن میان جبراییل علیه السلام وحی آورد به مصطفی صلی الله علیه و سلم که اینک یا رسول الله عمر می آید تا روی به اسلام آورد در کنارش گیر همین که عمر از در مسجد درآمد معین دید که تیری از نور بپرید از مصطفی علیه السلام و در دلش نشست نعره ای زد بیهوش افتاد مهری و عشقی در جانش پدید آمد و می خواست که در مصطفی علیه السلام گداخته شود از غایت محبت و محو گردد گفت اکنون یا نبی الله ایمان عرض فرما و آن کلمه مبارک بگوی تا بشنوم چون مسلمان شد گفت اکنون به شکرانه آنک به شمشیر برهنه به قصد تو آمدم و کفارت آن بعد ازین از هرک نقصانی در حق تو بشنوم فی الحال امانش ندهم و بدین شمشیر سرش را از تن جدا گردانم از مسجد بیرون آمد ناگاه پدرش پیش آمد گفت دین گردانیدی فی الحال سرش را از تن جدا کرد و شمشیر خون آلود در دست می رفت صنا دید قریش شمشیر خون آلود دیدند گفتند آخر وعده کرده بودی که سر آورم سر کو گفت اینک این سر گفتند این سر را از اینجا بردی گفت نی این آن سر نیست این آن سری است اکنون بنگر که عمر را قصد چه بود و حق تعالی را مراد چه بود تا بدانی که کارها همه آن شود که او خواهد شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد اکنون اگر شما را نیز گویند که چه آوردید بگویید سر آوردیم گویند ما این سر را دیده بودیم بگویید نی این آن نیست این سری دیگرست سر آنست که درو سری باشد و اگر نه هزار سر به پولی نیرزد این آیت را خواندند که و اذ جعلنا البیت مثابة للناس و اما و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی ابراهیم علیه السلام گفت خداوندا چون مرا به خلعت رضای خویشتن مشرف گردانیدی و برگزیدی ذریات مرا نیز این کرامت روزی گردان حق تعالی فرمود لاینال عهدی الظالمین یعنی آنها که ظالم باشند ایشان لایق خلعت و کرامت من نیستند چون ابراهیم دانست که حق تعالی را با ظالمان و طاغیان عنایت نیست قید گرفت گفت خداوندا آنها که ایمان آورده اند و ظالم نیستند ایشان را از رزق خویشتن با نصیب گردان و ازیشان دریغ مدار حق تعالی فرمود که رزق عامست همه را از روزی نصیب باشد و از این مهمان خانه کل خلایق منتفع و بهرمند شوند الا خلعت رضا و قبول و تشریف کرامت قسمت خاصان است و برگزیدگان اهل ظاهر می گویند که غرض ازین بیت کعبه است که هرکه در وی گریزد از آفات امان یابد و در آنجا صید حرام باشد و به کس نشاید ایذا رسانیدن و حق تعالی آن را برگزیده است این راست است و خوب است الا این ظاهر قرآن است محققان می گویند که بیت درون آدمی است یعنی خداوندا باطن را از وسواس و مشاغل نفسانی خالی گردان و از سوداها و فکرهای فاسد و باطل پاک کن تا در او هیچ خوفی نماند و امن ظاهر گردد و به کلی محل وحی تو باشد در او دیو و وسواس را راه نباشد همچنانکه حق تعالی بر آسمان شهب گماشته است تا شیاطین رجیم را مانع می شوند از استماع ملایکه تا هیچ کسی بر اسرار ایشان وقوف نیابد و ایشان از آفتها دور باشند یعنی خداوندا تو نیز پاسبان عنایت خود را بر درون ما گماشته گردان تا وسواس شیاطین و حیل نفس و هوا را از ما دور گردانند  این قول اهل باطن و محققان است هر کسی از جای خود می جنبد قرآن دیبایی دورویه است بعضی ازین روی بهره می یابند و بعضی از آن روی و هر دو راست است چون حق تعالی می خواهد که هر دو قوم ازو مستفید شوند همچنانک زنی را شوهر است و فرزندی شیرخوار و هر دو را ازو حظی دیگر است طفل را لذت از پستان و شیر او و شوهر لذت جفتی یابد ازو خلایق طفلان راهند از قرآن لذت ظاهر یابند و شیر خورند الا آنها که کمال یافته اند ایشان را در معانی قرآن تفرجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند مقام و مصلای ابراهیم در حوالی کعبه جایی است که اهل ظاهر می گویند آنجا دو رکعت نماز میباید کردن این خوب است ای والله الا مقام ابراهیم پیش محققان آن است که ابراهیم وار خود را در آتش اندازی جهت حق و خود را بدین مقام رسانی به جهد و سعی در راه حق یا نزدیک این مقام که او خود را جهت حق فداکرد یعنی نفس را پیش او خطری نماند و بر خود نلرزید در مقام ابراهیم دو رکعت نماز خوب است الا چنان نمازی که قیامش درین عالم باشد و رکوعش در آن عالم مقصود از کعبه دل انبیا و اولیاست که محل وحی حقست و کعبه فرع آن است اگر دل نباشد کعبه به چه کار آید انبیا و اولیا به کلی مراد خود ترک کرده اند و تابع مراد حقند تا هرچه او فرماید آن کنند و با هرکه او را عنایت نباشد اگر پدر و مادر باشد ازو بیزار شوند و در دیده ایشان دشمن نماید دادیم بدست تو عنان دل خویش تا هرچ تو گویی پخت من گویم سوخت هرچ گویم مثال است مثل نیست مثال دیگرست و مثل دیگر حق تعالی نور خویشتن را به مصباح تشبیه کرد است جهت مثال و وجود اولیا را به زجاجه این جهت مثال است نور او در کون و مکان نگنجد در زجاجه و مصباح کی گنجد مشارق انوار حق جل جلاله در دل کی گنجد الا چون طالب آن باشی آن را در دل یابی نه از روی ظرفیت که آن نور در آنجاست بلک آنرا از آنجا یابی همچنانک نقش خود را در آینه یابی و مع هذا نقش تو در آینه نیست الا چون در آینه نظر کنی خود را ببینی چیزهایی که آن نامعقول نماید چون آن سخن را مثال گویند معقول گردد و چون معقول گردد محسوس شود همچنانکه بگویی که چون یکی چشم به هم می نهد چیزهای عجب می بیند و صور و اشکال محسوس مشاهده می کند و چون چشم می گشاید هیچ نمی بیند این را هیچ کسی معقول نداند و باور نکند الا چون مثال بگویی معلوم شود و این چون باشد همچون کسی در خواب صدهزار چیز می بیند که در بیداری از آن ممکن نیست که یک چیز ببیند و چون مهندسی که در باطن خانه تصور کرد و عرض و طول و شکل آنرا کسی را این معقول ننماید الا چون صورت آن را بر کاغذ نگارد ظاهر شود و چون معین کند کیفیت آن را معقول گردد و بعد از آن چون معقول شود خانه بنا کند بر آن نسق محسوس شود پس معلوم شد که جمله نامعقولات به مثال معقول و محسوس گردد و همچنین می گویند که در آن عالم نامه ها پران شود بعضی به دست راست و بعضی به دست چپ و ملایکه و عرش و نار و جنت باشد و میزان و حساب و کتاب هیچ معلوم نشود تا این را مثال نگویند اگر چه آن را درین عالم مثل نباشد الا به مثال معین گردد و مثال آن درین عالم آنست که شب همه خلق می خسبند از کفشگر و پادشاه و قاضی و خیاط و غیرهم جمله اندیشه ها از ایشان می پرد و هیچ کس را اندیشه ای نمی ماند تا چون سپیده ی صبح همچون نفخه ی اسرافیل ذرات اجسام ایشان را زنده گرداند اندیشه ی هر یکی چون نامه پران و دوان سوی هر کسی می آید هیچ غلط نمی شود اندیشه ی درزی سوی درزی و اندیشه ی فقیه سوی فقیه و اندیشه آهنگر سوی آهنگر و اندیشه ظالم سوی ظالم و اندیشه عادل سوی عادل هیچ کسی شب درزی می خسبد و روز کفشگر می خیزد نی زیرا که عمل و مشغولی او آن بود با زبان مشغول تا بدانی که در آن عالم نیز همچنان باشد و این محال نیست و در این عالم واقع است پس اگر کسی این مثال را خدمت کند و بر سررشته رسد جمله احوال آن عالم در این دنیا مشاهده کند و بوی برد و بر او مکشوف شود تا بداند که در قدرت حق همه می گنجد بسا استخوان ها بینی در گور پوسیده الا متعلق راحتی باشد خوش و سرمست خفته و از آن لذت و مستی باخبر آخر این گزاف نیست که می گویند خاک برو خوش باد  پس اگر خاک را از خوشی خبر نبودی کی گفتندی صد سال بقای آن بت مه وش باد تیر غم او را دل من ترکش باد بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من یا رب که دعا کرد که خاکش خوش باد و مثال این در عالم محسوسات واقع است همچنانکه دو کس در یک بستر خفته اند یکی خود را میان خوان و گلستان و بهشت می بیند و یکی خود را میان ماران و زبانیه دوزخ و کژدمان می بیند و اگر باز کاوی میان هر دو نه این بینی و نه آن پس چه عجب که اجزای بعضی نیز در گور در لذت و راحت و مستی باشد و بعضی در عذاب و الم و محنت باشد و هیچ نه این بینی و نه آن پس معلوم شد که نامعقول به مثال معقول گردد و مثال به مثل نماند همچنانکه عارف گشاد و خوشی و بسط را نام بهار کرده است و قبض و غم را خزان می گوید چه ماند خوشی به بهار یا غم به خزان از روی صورت الا این مثال است که بی این عقل آن معنی را تصور و ادراک نتواند کردن و همچنانکه حق تعالی می فرماید که و ما یستوی الاعمی و البصیر و لاالظلمات و لاالنور و لاالظل و لاالحرور ایمان را به نور نسبت کرد و کفر را به ظلمت یا ایمان را به سایه خوش نسبت فرمود و کفر را به آفتاب سوزان بی امان که مغز را به جوش آرد و چه ماند روشنی و لطف ایمان به نور آن جهان یا فرخجی و ظلمت کفر به تاریکی این عالم اگر کسی در وقت سخن گفتن ما می خسبد آن خواب از غفلت نباشد بلک از امن باشد همچنانک کاروانی در راهی صعب مخوف در شب تاریک می رود و می رانند از بیم تا نبادا که از دشمنان آفتی برسد همین که آواز سگ یا خروس به گوش ایشان رسد و به ده آمدند فارغ گشتند و پاکشیدند وخوش خفتند در راه که هیچ آواز و غلغله نبود از خوف خوابشان نمی آمد و در ده به وجود امن با آن همه غلغله سگان و خروش خروس فارغ و خوش در خواب می شوند سخن ما نیز از آبادانی و امن می آید و حدیث انبیاء و اولیاست ارواح چون سخن آشنایان می شنوند ایمن می شوند و از خوف خلاص می یابند زیرا ازین سخن بوی امید و دولت می آید همچنانکه کسی در شب تاریک با کاروانی همراه است از غایت خوف هر لحظه می پندارد که حرامیان با کاروان آمیخته شده اند می خواهد تا سخن همراهان بشنود و ایشان را به سخن بشناسد چون سخن ایشان می شنود ایمن می شود قل یا محمد أقرا زیرا ذات تو لطیف است نظرها به او نمی رسند چون سخن می گویی در می یابند که تو آشنای ارواحی ایمن می شوند و می آسایند سخن بگو کفی بجسمی نحولا اننی رجل لولا مخاطبتی ایاک لم ترنی در کشتزار جانورکی است که از غایت خردگی در نظر نمی آید چون بانگ کند او را می بینند بواسطه بانگ یعنی خلایق در کشتزار دنیا مستغرقند و ذات تو از غایت لطف در نظر نمی آید سخن بگو تا ترا بشناسند چون تو می خواهی که جایی روی اول دل تو می رود و می بیند و بر احوال آن مطلع می شود آنگه دل باز می گردد و بدن را می کشاند اکنون این جمله خلایق به نسبت به اولیاء و انبیا اجسامند دل عالم ایشانند اول ایشان به آن عالم سیر کردند و از بشریت و گوشت و پوست بیرون آمدند و تحت و فوق آن عالم و این عالم را مطالعه کردند و قطع منازل کردند تا معلومشان شد که راه چون می باید رفتن آنگه آمدند و خلایق را دعوت می کنند که بیایید بدان عالم اصلی که این عالم خرابی است و سرای فانی است و ما جایی خوش یافتیم شما را خبر می کنیم پس معلوم شد که دل من جمیع الاحوال ملازم دلدار است و او را حاجت قطع منازل و خوف ره زن و پالان استر نیست تن مسکین است که مقید اینهاست با دل گفتم که ای دل از نادانی محروم ز خدمت کیی می دانی دل گفت مرا تخته غلط می خوانی من لازم خدمتم تو سرگردانی هرجا که باشی و در هر حال که باشی جهد کن تا محب باشی و عاشق باشی و چون محبت ملک تو شد همیشه محب باشی در گور و در حشر و در بهشت الی مالانهایه چون تو گندم کاشتی قطعا گندم روید و در انبار همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد مجنون خواست که پیش لیلی نامه ای نویسد قلم در دست گرفت و این بیت گفت خیالک فی عینی واسمک فی فمی وذکرک فی قلبی الی این اکتب خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد پس نامه پیش کی نویسم چون تو در این محل ها می گردی قلم بشکست و کاغذ بدرید بسیار کس باشد که دلش ازین سخنان پرباشد الا بعبارت و الفاظ نتواند آوردن اگرچه عاشق و طالب و نیازمند این باشد عجب نیست و این مانع عشق نباشد بلکه خود اصل دل است و نیاز و عشق و محبت همچنانک طفل عاشق شیرست و از آن مدد می یابد و قوت می گیرد و مع هذا نتواند شرح شیر کردن و حد آن را گفتن و در عبارت نتواند آوردن که من از خوردن شیر چه لذت می یابم و به ناخوردن آن چگونه ضعیف و متألم می شوم اگر چه جانش خواهان و عاشق شیرست و بالغ اگرچه به هزار گونه شیر را شرح کند و وصف کند اما او را از شیر هیچ لذت نباشد و از آن حظ ندارد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند هر کسی چون عزم جایی و سفری می کند او را اندیشه معقول روی می نماید اگر آنجا روم مصلحت ها و کارهای بسیار میسر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسر نشد بر وفق مراد او مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد می کند تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند نماند و مثال این چنین باشد که شخصی در خواب می بیند که به شهر غریب افتاد و در آنجا هیچ آشنایی ندارد نه کس او را می شناسد و نه او کس را سرگردان می گردد این مرد پشیمان می شود و غصه و حسرت می خورد که من چرا به این شهر آمدم که آشنایی و دوستی ندارم و دست بر دست می زند و لب می خاید چون بیدار شود نه شهر بیند و نه مردم معلومش گردد آن غصه و تأسف و حسرت خوردن بی فایده بود پشیمان گردد از آن حالت و آن را ضایع داند باز باری دیگر چون در خواب رود خویشتن را اتفاقا در چنان شهری بیند و غم و غصه و حسرت خوردن آغاز کند و پشیمان شود از آمدن در چنان شهر و هیچ نیندیشد و یادش نیاید که من در بیداری از آن غم خوردن پشیمان شده بودم و می دانستم که آن ضایع بود و خواب بود و بی فایده اکنون همچنین است خلقان صدهزار بار دیده اند که عزم و تدبیر ایشان باطل شد و هیچ کاری بر مراد ایشان پیش نرفت الا حق تعالی نسیانی بر ایشان می گمارد آن جمله فراموش می کنند و تابع اندیشه و اختیار خود می گردند ان الله یحول بین المرء و قلبه ابراهیم ادهم رحمة الله علیه در وقت پادشاهی به شکار رفته بود در پی آهوی تاخت تا چندان که از لشکر بکلی جداگشت و دور افتاد و اسب در عرق غرق شده بود از خستگی او هنوز می تاخت در آن بیابان چون از حد گذشت آهو به سخن درآمد و روی بازپس کرد که ما خلقت لهذا ترا برای این نیافریده اند و از عدم جهت این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی خود مرا صید کرده گیر تا چه شود ابراهیم چون این را بشنید نعره ای زد و خود را از اسب درانداخت هیچکس در آن صحرا نبود غیر شبانی به او لابه کرد و جامه های پادشاهانه مرصع به جواهر و سلاح و اسب خود را گفت از من بستان و آن نمد خود را به من ده و با هیچکس مگوی و کس را از احوال من نشان مده آن نمد در پوشید و راه گرفت اکنون غرض او را بنگر چه بود و مقصود حق چه بود او خواست که آهو را صید کند حق تعالی او را به آهو صید کرد تا بدانی که در عالم آن واقع شود که او خواهد و مراد ملک اوست و مقصود تابع او عمر رضی الله عنه پیش از اسلام به خانه ی خواهر خویشتن درآمد خواهرش قرآن می خواند طه ما انزلنا به آواز بلند چون برادر را دید پنهان کرد و خاموش شد عمر شمشیر برهنه کرد و گفت البته بگو که چه می خواندی و چرا پنهان کردی و الا گردنت را همین لحظه به شمشیر ببرم هیچ امان نیست خواهرش عظیم ترسید و خشم و مهابت او را می دانست از بیم جان مقر شد گفت از این کلام می خواندم که حق تعالی در این زمان به محمد صلی الله علیه و سلم فرستاد گفت بخوان تا بشنوم سورت طه را فرو خواند عمر عظیم خشمگین شد و غضبش صد چندان شد گفت اکنون اگر ترا بکشم این ساعت زبون کشی باشد اول بروم سر او را ببرم آنگاه بکار تو پردازم همچنان از غایت غضب با شمشیر برهنه روی به مسجد مصطفی نهاد در راه چون صنا دید قریش او را دیدند گفتند هان عمر قصد محمد دارد و البته اگر کاری خواهد آمدن از این بیاید زیرا عمر عظیم با قوت و رجولیت بود و به هر لشکری که روی نهادی البته غالب گشتی و ایشان را سرهای بریده نشان آوردی تا به حدی که مصطفی صلی الله علیه و سلم می فرمود همیشه که خداوندا دین مرا به عمر نصرت ده یا با بوجهل زیرا آن دو در عهد خود به قوت و رجولیت مشهور بودند و آخر چون مسلمان گشت همیشه عمر می گریستی و می گفتی یا رسول الله وای بر من اگر بوجهل را مقدم می داشتی و می گفتی که خداوندا دین مرا با بوجهل نصرت ده یا به عمر حال من چه بودی و در ضلالت می ماندمی فی الجمله در راه با شمشیر برهنه روی به مسجد رسول صلی الله علیه و سلم نهاد در آن میان جبراییل علیه السلام وحی آورد به مصطفی صلی الله علیه و سلم که اینک یا رسول الله عمر می آید تا روی به اسلام آورد در کنارش گیر همین که عمر از در مسجد درآمد معین دید که تیری از نور بپرید از مصطفی علیه السلام و در دلش نشست نعره ای زد بیهوش افتاد مهری و عشقی در جانش پدید آمد و می خواست که در مصطفی علیه السلام گداخته شود از غایت محبت و محو گردد گفت اکنون یا نبی الله ایمان عرض فرما و آن کلمه مبارک بگوی تا بشنوم چون مسلمان شد گفت اکنون به شکرانه آنک به شمشیر برهنه به قصد تو آمدم و کفارت آن بعد ازین از هرک نقصانی در حق تو بشنوم فی الحال امانش ندهم و بدین شمشیر سرش را از تن جدا گردانم از مسجد بیرون آمد ناگاه پدرش پیش آمد گفت دین گردانیدی فی الحال سرش را از تن جدا کرد و شمشیر خون آلود در دست می رفت صنا دید قریش شمشیر خون آلود دیدند گفتند آخر وعده کرده بودی که سر آورم سر کو گفت اینک این سر گفتند این سر را از اینجا بردی گفت نی این آن سر نیست این آن سری است اکنون بنگر که عمر را قصد چه بود و حق تعالی را مراد چه بود تا بدانی که کارها همه آن شود که او خواهد شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد اکنون اگر شما را نیز گویند که چه آوردید بگویید سر آوردیم گویند ما این سر را دیده بودیم بگویید نی این آن نیست این سری دیگرست سر آنست که درو سری باشد و اگر نه هزار سر به پولی نیرزد این آیت را خواندند که و اذ جعلنا البیت مثابة للناس و اما و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی ابراهیم علیه السلام گفت خداوندا چون مرا به خلعت رضای خویشتن مشرف گردانیدی و برگزیدی ذریات مرا نیز این کرامت روزی گردان حق تعالی فرمود لاینال عهدی الظالمین یعنی آنها که ظالم باشند ایشان لایق خلعت و کرامت من نیستند چون ابراهیم دانست که حق تعالی را با ظالمان و طاغیان عنایت نیست قید گرفت گفت خداوندا آنها که ایمان آورده اند و ظالم نیستند ایشان را از رزق خویشتن با نصیب گردان و ازیشان دریغ مدار حق تعالی فرمود که رزق عامست همه را از روزی نصیب باشد و از این مهمان خانه کل خلایق منتفع و بهرمند شوند الا خلعت رضا و قبول و تشریف کرامت قسمت خاصان است و برگزیدگان اهل ظاهر می گویند که غرض ازین بیت کعبه است که هرکه در وی گریزد از آفات امان یابد و در آنجا صید حرام باشد و به کس نشاید ایذا رسانیدن و حق تعالی آن را برگزیده است این راست است و خوب است الا این ظاهر قرآن است محققان می گویند که بیت درون آدمی است یعنی خداوندا باطن را از وسواس و مشاغل نفسانی خالی گردان و از سوداها و فکرهای فاسد و باطل پاک کن تا در او هیچ خوفی نماند و امن ظاهر گردد و به کلی محل وحی تو باشد در او دیو و وسواس را راه نباشد همچنانکه حق تعالی بر آسمان شهب گماشته است تا شیاطین رجیم را مانع می شوند از استماع ملایکه تا هیچ کسی بر اسرار ایشان وقوف نیابد و ایشان از آفتها دور باشند یعنی خداوندا تو نیز پاسبان عنایت خود را بر درون ما گماشته گردان تا وسواس شیاطین و حیل نفس و هوا را از ما دور گردانند  این قول اهل باطن و محققان است هر کسی از جای خود می جنبد قرآن دیبایی دورویه است بعضی ازین روی بهره می یابند و بعضی از آن روی و هر دو راست است چون حق تعالی می خواهد که هر دو قوم ازو مستفید شوند همچنانک زنی را شوهر است و فرزندی شیرخوار و هر دو را ازو حظی دیگر است طفل را لذت از پستان و شیر او و شوهر لذت جفتی یابد ازو خلایق طفلان راهند از قرآن لذت ظاهر یابند و شیر خورند الا آنها که کمال یافته اند ایشان را در معانی قرآن تفرجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند مقام و مصلای ابراهیم در حوالی کعبه جایی است که اهل ظاهر می گویند آنجا دو رکعت نماز میباید کردن این خوب است ای والله الا مقام ابراهیم پیش محققان آن است که ابراهیم وار خود را در آتش اندازی جهت حق و خود را بدین مقام رسانی به جهد و سعی در راه حق یا نزدیک این مقام که او خود را جهت حق فداکرد یعنی نفس را پیش او خطری نماند و بر خود نلرزید در مقام ابراهیم دو رکعت نماز خوب است الا چنان نمازی که قیامش درین عالم باشد و رکوعش در آن عالم مقصود از کعبه دل انبیا و اولیاست که محل وحی حقست و کعبه فرع آن است اگر دل نباشد کعبه به چه کار آید انبیا و اولیا به کلی مراد خود ترک کرده اند و تابع مراد حقند تا هرچه او فرماید آن کنند و با هرکه او را عنایت نباشد اگر پدر و مادر باشد ازو بیزار شوند و در دیده ایشان دشمن نماید دادیم بدست تو عنان دل خویش تا هرچ تو گویی پخت من گویم سوخت هرچ گویم مثال است مثل نیست مثال دیگرست و مثل دیگر حق تعالی نور خویشتن را به مصباح تشبیه کرد است جهت مثال و وجود اولیا را به زجاجه این جهت مثال است نور او در کون و مکان نگنجد در زجاجه و مصباح کی گنجد مشارق انوار حق جل جلاله در دل کی گنجد الا چون طالب آن باشی آن را در دل یابی نه از روی ظرفیت که آن نور در آنجاست بلک آنرا از آنجا یابی همچنانک نقش خود را در آینه یابی و مع هذا نقش تو در آینه نیست الا چون در آینه نظر کنی خود را ببینی چیزهایی که آن نامعقول نماید چون آن سخن را مثال گویند معقول گردد و چون معقول گردد محسوس شود همچنانکه بگویی که چون یکی چشم به هم می نهد چیزهای عجب می بیند و صور و اشکال محسوس مشاهده می کند و چون چشم می گشاید هیچ نمی بیند این را هیچ کسی معقول نداند و باور نکند الا چون مثال بگویی معلوم شود و این چون باشد همچون کسی در خواب صدهزار چیز می بیند که در بیداری از آن ممکن نیست که یک چیز ببیند و چون مهندسی که در باطن خانه تصور کرد و عرض و طول و شکل آنرا کسی را این معقول ننماید الا چون صورت آن را بر کاغذ نگارد ظاهر شود و چون معین کند کیفیت آن را معقول گردد و بعد از آن چون معقول شود خانه بنا کند بر آن نسق محسوس شود پس معلوم شد که جمله نامعقولات به مثال معقول و محسوس گردد و همچنین می گویند که در آن عالم نامه ها پران شود بعضی به دست راست و بعضی به دست چپ و ملایکه و عرش و نار و جنت باشد و میزان و حساب و کتاب هیچ معلوم نشود تا این را مثال نگویند اگر چه آن را درین عالم مثل نباشد الا به مثال معین گردد و مثال آن درین عالم آنست که شب همه خلق می خسبند از کفشگر و پادشاه و قاضی و خیاط و غیرهم جمله اندیشه ها از ایشان می پرد و هیچ کس را اندیشه ای نمی ماند تا چون سپیده ی صبح همچون نفخه ی اسرافیل ذرات اجسام ایشان را زنده گرداند اندیشه ی هر یکی چون نامه پران و دوان سوی هر کسی می آید هیچ غلط نمی شود اندیشه ی درزی سوی درزی و اندیشه ی فقیه سوی فقیه و اندیشه آهنگر سوی آهنگر و اندیشه ظالم سوی ظالم و اندیشه عادل سوی عادل هیچ کسی شب درزی می خسبد و روز کفشگر می خیزد نی زیرا که عمل و مشغولی او آن بود با زبان مشغول تا بدانی که در آن عالم نیز همچنان باشد و این محال نیست و در این عالم واقع است پس اگر کسی این مثال را خدمت کند و بر سررشته رسد جمله احوال آن عالم در این دنیا مشاهده کند و بوی برد و بر او مکشوف شود تا بداند که در قدرت حق همه می گنجد بسا استخوان ها بینی در گور پوسیده الا متعلق راحتی باشد خوش و سرمست خفته و از آن لذت و مستی باخبر آخر این گزاف نیست که می گویند خاک برو خوش باد  پس اگر خاک را از خوشی خبر نبودی کی گفتندی صد سال بقای آن بت مه وش باد تیر غم او را دل من ترکش باد بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من یا رب که دعا کرد که خاکش خوش باد و مثال این در عالم محسوسات واقع است همچنانکه دو کس در یک بستر خفته اند یکی خود را میان خوان و گلستان و بهشت می بیند و یکی خود را میان ماران و زبانیه دوزخ و کژدمان می بیند و اگر باز کاوی میان هر دو نه این بینی و نه آن پس چه عجب که اجزای بعضی نیز در گور در لذت و راحت و مستی باشد و بعضی در عذاب و الم و محنت باشد و هیچ نه این بینی و نه آن پس معلوم شد که نامعقول به مثال معقول گردد و مثال به مثل نماند همچنانکه عارف گشاد و خوشی و بسط را نام بهار کرده است و قبض و غم را خزان می گوید چه ماند خوشی به بهار یا غم به خزان از روی صورت الا این مثال است که بی این عقل آن معنی را تصور و ادراک نتواند کردن و همچنانکه حق تعالی می فرماید که و ما یستوی الاعمی و البصیر و لاالظلمات و لاالنور و لاالظل و لاالحرور ایمان را به نور نسبت کرد و کفر را به ظلمت یا ایمان را به سایه خوش نسبت فرمود و کفر را به آفتاب سوزان بی امان که مغز را به جوش آرد و چه ماند روشنی و لطف ایمان به نور آن جهان یا فرخجی و ظلمت کفر به تاریکی این عالم اگر کسی در وقت سخن گفتن ما می خسبد آن خواب از غفلت نباشد بلک از امن باشد همچنانک کاروانی در راهی صعب مخوف در شب تاریک می رود و می رانند از بیم تا نبادا که از دشمنان آفتی برسد همین که آواز سگ یا خروس به گوش ایشان رسد و به ده آمدند فارغ گشتند و پاکشیدند وخوش خفتند در راه که هیچ آواز و غلغله نبود از خوف خوابشان نمی آمد و در ده به وجود امن با آن همه غلغله سگان و خروش خروس فارغ و خوش در خواب می شوند سخن ما نیز از آبادانی و امن می آید و حدیث انبیاء و اولیاست ارواح چون سخن آشنایان می شنوند ایمن می شوند و از خوف خلاص می یابند زیرا ازین سخن بوی امید و دولت می آید همچنانکه کسی در شب تاریک با کاروانی همراه است از غایت خوف هر لحظه می پندارد که حرامیان با کاروان آمیخته شده اند می خواهد تا سخن همراهان بشنود و ایشان را به سخن بشناسد چون سخن ایشان می شنود ایمن می شود قل یا محمد أقرا زیرا ذات تو لطیف است نظرها به او نمی رسند چون سخن می گویی در می یابند که تو آشنای ارواحی ایمن می شوند و می آسایند سخن بگو کفی بجسمی نحولا اننی رجل لولا مخاطبتی ایاک لم ترنی در کشتزار جانورکی است که از غایت خردگی در نظر نمی آید چون بانگ کند او را می بینند بواسطه بانگ یعنی خلایق در کشتزار دنیا مستغرقند و ذات تو از غایت لطف در نظر نمی آید سخن بگو تا ترا بشناسند چون تو می خواهی که جایی روی اول دل تو می رود و می بیند و بر احوال آن مطلع می شود آنگه دل باز می گردد و بدن را می کشاند اکنون این جمله خلایق به نسبت به اولیاء و انبیا اجسامند دل عالم ایشانند اول ایشان به آن عالم سیر کردند و از بشریت و گوشت و پوست بیرون آمدند و تحت و فوق آن عالم و این عالم را مطالعه کردند و قطع منازل کردند تا معلومشان شد که راه چون می باید رفتن آنگه آمدند و خلایق را دعوت می کنند که بیایید بدان عالم اصلی که این عالم خرابی است و سرای فانی است و ما جایی خوش یافتیم شما را خبر می کنیم پس معلوم شد که دل من جمیع الاحوال ملازم دلدار است و او را حاجت قطع منازل و خوف ره زن و پالان استر نیست تن مسکین است که مقید اینهاست با دل گفتم که ای دل از نادانی محروم ز خدمت کیی می دانی دل گفت مرا تخته غلط می خوانی من لازم خدمتم تو سرگردانی هرجا که باشی و در هر حال که باشی جهد کن تا محب باشی و عاشق باشی و چون محبت ملک تو شد همیشه محب باشی در گور و در حشر و در بهشت الی مالانهایه چون تو گندم کاشتی قطعا گندم روید و در انبار همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد مجنون خواست که پیش لیلی نامه ای نویسد قلم در دست گرفت و این بیت گفت خیالک فی عینی واسمک فی فمی وذکرک فی قلبی الی این اکتب خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد پس نامه پیش کی نویسم چون تو در این محل ها می گردی قلم بشکست و کاغذ بدرید بسیار کس باشد که دلش ازین سخنان پرباشد الا بعبارت و الفاظ نتواند آوردن اگرچه عاشق و طالب و نیازمند این باشد عجب نیست و این مانع عشق نباشد بلکه خود اصل دل است و نیاز و عشق و محبت همچنانک طفل عاشق شیرست و از آن مدد می یابد و قوت می گیرد و مع هذا نتواند شرح شیر کردن و حد آن را گفتن و در عبارت نتواند آوردن که من از خوردن شیر چه لذت می یابم و به ناخوردن آن چگونه ضعیف و متألم می شوم اگر چه جانش خواهان و عاشق شیرست و بالغ اگرچه به هزار گونه شیر را شرح کند و وصف کند اما او را از شیر هیچ لذت نباشد و از آن حظ ندارد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و چهارم - نام آن جوان چیست؟ سیف الدّین. فرمود «که سیف نام آن جوان چیست سیف الدین فرمود که سیف در غلاف است نمی توان دیدن سیف الدین آن باشد که برای دین جنگ کند و کوشش او کلی برای حق باشد و صواب را از خطا پیدا کند و حق را از باطل تمیز کند الا جنگ اول با خویشتن کند و اخلاق خود را مهذب گرداند ابدا بنفسک و همه نصیحتها با خویشتن کند آخر تو نیز آدمیی دست و پا داری و گوش و هوش و چشم و دهان و انبیا و اولیا نیز که دولتها یافتند و به مقصود رسیدند ایشان نیز بشر بودند و چون من گوش و عقل و زبان و دست و پا داشتند چه معنی که ایشان را راه می دهند و در می گشایند و مرا نی گوش خود را بمالد و شب و روز با خویشتن جنگ کند که تو چه کردی و از تو چه حرکت صادر شد که مقبول نمی شوی تا سیف الله و لسان الحق باشد مثلا ده کس خواهند که در خانه روند نه کس راه می یابند و یک کس بیرون می ماند و راهش نمی دهند قطعا این کس به خویشتن بیندیشد و زاری کند که عجب من چه کردم که مرا اندرون نگذاشتند و از من چه بی ادبی آمد باید گناه بر خود نهد و خویشتن را مقصر و بی ادب شناسد نه چنانک گوید این را با من حق می کند من چه کنم خواست او چنین است اگر بخواستی راه دادی که این کنایت دشنام دادن است حق را و شمشیر زدن با حق پس به این معنی سیف علی الحق باشد نه سیف الله حق تعالی منزه است از خویش و از اقربا لم یلد ولم یولد هیچ کس به او راه نیافت الا به بندگی الله الغنی وانتم الفقراء ممکن نیست که بگویی آنکس را که به حق راه یافت او از من خویش تر و آشناتر بود و او متعلق تر بود از من پس قربت او میسر نشود الا به بندگی او معطی علی الاطلاق است دامن دریا پر گوهر کرد و خار را خلعت گل پوشانید و مشتی خاک را حیات و روح بخشید بی غرض و سابقه ای و همه اجزای عالم از او نصیب دارند کسی چون بشنود که در فلان شهر کریمی هست که عظیم بخششها و احسان می کند بدین امید البته آنجا رود تا ازو بهره مند گردد پس چون انعام حق چنین مشهور است و همه عالم از لطف او باخبرند چرا ازو گدایی نکنی و طمع خلعت و صله نداری کاهل وار نشینی که اگر او خواهد خود مرا بدهد و هیچ تقاضا نکنی سگ که عقل و ادراک ندارد چون گرسنه شود و نانش نباشد پیش تو می آید و دنبک می جنباند یعنی مرا نان ده که مرا نان نیست و ترا هست این قدر تمیز دارد آخر تو کم از سگ نیستی که او به آن راضی نمی شود که در خاکستر بخسبد و گوید که اگر خواهد مرا خود نان بدهد لابه می کند و دم می جنباند تو نیز دم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که پیش چنین معطی گدایی کردن عظیم مطلوب است چون بخت نداری از کسی بخت بخواه که او صاحب بخل نیست و صاحب دولت است حق عظیم نزدیک است به تو هر فکرتی و تصوری که می کنی او ملازم آنست زیرا آن تصور و اندیشه را او هست می کند و برابر تو می دارد الا او را از غایت نزدیکی نمی توانی دیدن و چه عجب است که هر کاری که می کنی عقل تو با توست و در آن کار شروع دارد و هیچ عقل را نمی توانی دیدن اگرچه به اثر می بینی الا ذاتش را نمی توانی دیدن مثلا کسی در حمام رفت گرم شد هرجا که در حمام می گردد آتش با اوست و از تأثیر تاب آتش گرمی می یابد الا آتش را نمی بیند چون بیرون آید و آن را معین ببیند و بداند که از آتش گرم می شوند بداند که آن تاب حمام نیز از آتش بود وجود آدمی نیز حمامی شگرف است درو تابش عقل و روح و نفس همه هست الا چون از حمام بیرون آیی و بدان جهان روی معین ذات عقل را ببینی و ذات نفس و ذات روح را مشاهده کنی بدانی که آن زیرکی از تابش عقل بوده است معین و آن تلبیس ها و حیل از نفس بود و حیات اثر روح بود معین ذات هر یکی را ببینی الا مادام که در حمامی آتش را محسوس نتوان دیدن الا به اثر چنانکه کسی هرگز آب روان ندیده است او را چشم بسته در آب انداختند چیزی تر و نرم بر جسم او می زند الا نمی داند که آن چیست چون چشمش بگشایند بداند معین که آن آب بود اول به اثر می دانست این ساعت ذاتش را ببیند پس گدایی از حق کن و حاجت از او خواه که هیچ ضایع نشود که ادعونی استجب لکم در سمرقند بودیم و خوارزمشاه سمرقند را در حصار گرفته بود و لنگر کشیده جنگ می کرد در آن محله دختری بود عظیم صاحب جمال چنانکه در آن شهر او را نظیر نبود هر لحظه می شنیدم که می گفت خداوندا کی روا داری که مرا بدست ظالمان دهی و می دانم که هرگز روا نداری و بر تو اعتماد دارم چون شهر را غارت کردند و همه خلق را اسیر می بردند و کنیزکان آن زن را اسیر می بردند و او را هیچ المی نرسید و با غایت صاحب جمالی کس او را نظر نمی کرد تا بدانی که هر که خود را بهحق سپرد از آفت ها ایمن گشت و به سلامت ماند و حاجت هیچکس در حضرت او ضایع نشد درویشی فرزند خود را آموخته بود که هرچه می خواست پدرش می گفت که از خداخواه او چون میگ ریست و آن را از خدا می خواست آنگه آن چیز را حاضر می کردند تا بدین سالها برآمد روزی کودک در خانه تنها مانده بود هریسه اش آرزو کرد بر عادت معهود گفت هریسه خواهم ناگاه کاسه هریسه از غیب حاضر شد کودک سیر بخورد پدر و مادر چون بیامدند گفتند چیزی نمی خواهی گفت آخر هریسه خواستم و خوردم پدرش گفت الحمدلله که بدین مقام رسیدی و اعتماد و وثوق بر حق قوت گرفت مادر مریم چون مریم را زاد نذر کرده بود با خدا که او را وقف خانه خدا کند و به او هیچ کاری نفرماید در گوشه مسجدش بگذاشت زکریا می خواست که او را تیمار دارد و هر کسی نیز طالب بودند میان ایشان منازعت افتاد و در آن دور عادت چنان بود که هر کسی چوبی در آب اندازد چوب هرکه بر روی آب بماند آن چیز از آن او باشد اتفاقا فال زکریا راست شد گفتند حق اینست و زکریا هر روز او را طعامی می آورد در گوشه مسجد جنس آن آنجا می یافت گفت ای مریم آخر وصی تو منم این از کجا می آوری گفت چون محتاج طعام می شوم و هرچ می خواهم حق تعالی می فرستد کرم و رحمت او بی نهایت است و هرکه بر او اعتماد کرد هیچ ضایع نشد زکریا گفت خداوندا چون حاجت همه روا می کنی من نیز آرزویی دارم میسر گردان و مرا فرزندی ده که دوست تو باشد و بی آنکه او را تحریض کنم او را با تو مؤانست باشد و به طاعت تو مشغول گردد حق تعالی یحیی را در وجود آورد بعد از آنک پدرش پشت دوتا و ضعیف شده بود و مادرش خود در جوانی نمی زاد پیر گشته عظیم حیض دید و آبستن شد تا بدانی که آن همه پیش قدرت حق بهانه است و همه از اوست و حاکم مطلق در اشیا اوست مؤمن آنست که بداند در پس این دیوار کسی ست که یک به یک بر احوال ما مطلع است و می بیند اگرچه ما او را نمی بینیم و این او را یقین شد بخلاف آنکس که گوید نی این همه حکایت است و باور ندارد روزی بی اید که چون گوشش بمالد پشیمان شود گوید آه بد گفتم و خطا کردم خود همه او بود من او را نفی می کردم مثلا تو می دانی که من پس دیوارم و رباب می زنی قطعا نگاه داری و منقطع نکنی که ربابیی این نماز آخر برای آن نیست که همه روز قیام و رکوع و سجود کنی الا غرض ازین آنست که می باید آن حالتی که در نماز ظاهر می شود پیوسته با تو باشد اگر در خواب باشی و اگر بیدار باشی و اگر بنویسی و اگر بخوانی در جمیع احوال خالی نباشی از یاد حق تا هم علی صلاتهم دایمون باشی پس آن گفتن و خاموشی و خوردن و خفتن و خشم و عفو و جمیع اوصاف گردش آسیاب است که می گردد قطعا این گردش او بواسطه آب باشد زیرا خود را نیز بی آب آزموده است پس اگر آسیاب آن گردش از خود بیند عین جهل و بی خبری باشد پس آن گردش را میدان تنگست زیرا احوال این عالم است با حق بنال که خداوندا مرا غیر این سیرم و گردش گردشی دیگر روحانی میسر گردان چون همه حاجات از تو حاصل می شود و کرم و رحمت تو بر جمیع موجودات عام است پس حاجات خود دمبدم عرض کن و بی یاد او مباش که یاد او مرغ روح را قوت و پر و بال است اگر آن مقصود کلی حاصل شد نور علی نور باری به یاد کردن حق اندک اندک باطن منور شود و ترا از عالم انقطاعی حاصل گردد مثلا همچنانک مرغی خواهد که بر آسمان پرد اگر چه بر آسمان نرسد الا دم به دم از زمین دور می شود و از مرغان دیگر بالا می گیرد یا مثلا در حقه ای مشک باشد و سرش تنگ است دست در وی می کنی مشک بیرون نمی توانی آوردن الا مع هذا دست معطر می شود و مشام خوش می گردد پس یاد حق همچنین است اگرچه به ذاتش نرسی الا یادش جل جلاله اثرها کند در تو و فایده های عظیم از ذکر او حاصل شود

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و چهارم - نام آن جوان چیست؟ سیف الدّین. فرمود «که سیف نام آن جوان چیست سیف الدین فرمود که سیف در غلاف است نمی توان دیدن سیف الدین آن باشد که برای دین جنگ کند و کوشش او کلی برای حق باشد و صواب را از خطا پیدا کند و حق را از باطل تمیز کند الا جنگ اول با خویشتن کند و اخلاق خود را مهذب گرداند ابدا بنفسک و همه نصیحتها با خویشتن کند آخر تو نیز آدمیی دست و پا داری و گوش و هوش و چشم و دهان و انبیا و اولیا نیز که دولتها یافتند و به مقصود رسیدند ایشان نیز بشر بودند و چون من گوش و عقل و زبان و دست و پا داشتند چه معنی که ایشان را راه می دهند و در می گشایند و مرا نی گوش خود را بمالد و شب و روز با خویشتن جنگ کند که تو چه کردی و از تو چه حرکت صادر شد که مقبول نمی شوی تا سیف الله و لسان الحق باشد مثلا ده کس خواهند که در خانه روند نه کس راه می یابند و یک کس بیرون می ماند و راهش نمی دهند قطعا این کس به خویشتن بیندیشد و زاری کند که عجب من چه کردم که مرا اندرون نگذاشتند و از من چه بی ادبی آمد باید گناه بر خود نهد و خویشتن را مقصر و بی ادب شناسد نه چنانک گوید این را با من حق می کند من چه کنم خواست او چنین است اگر بخواستی راه دادی که این کنایت دشنام دادن است حق را و شمشیر زدن با حق پس به این معنی سیف علی الحق باشد نه سیف الله حق تعالی منزه است از خویش و از اقربا لم یلد ولم یولد هیچ کس به او راه نیافت الا به بندگی الله الغنی وانتم الفقراء ممکن نیست که بگویی آنکس را که به حق راه یافت او از من خویش تر و آشناتر بود و او متعلق تر بود از من پس قربت او میسر نشود الا به بندگی او معطی علی الاطلاق است دامن دریا پر گوهر کرد و خار را خلعت گل پوشانید و مشتی خاک را حیات و روح بخشید بی غرض و سابقه ای و همه اجزای عالم از او نصیب دارند کسی چون بشنود که در فلان شهر کریمی هست که عظیم بخششها و احسان می کند بدین امید البته آنجا رود تا ازو بهره مند گردد پس چون انعام حق چنین مشهور است و همه عالم از لطف او باخبرند چرا ازو گدایی نکنی و طمع خلعت و صله نداری کاهل وار نشینی که اگر او خواهد خود مرا بدهد و هیچ تقاضا نکنی سگ که عقل و ادراک ندارد چون گرسنه شود و نانش نباشد پیش تو می آید و دنبک می جنباند یعنی مرا نان ده که مرا نان نیست و ترا هست این قدر تمیز دارد آخر تو کم از سگ نیستی که او به آن راضی نمی شود که در خاکستر بخسبد و گوید که اگر خواهد مرا خود نان بدهد لابه می کند و دم می جنباند تو نیز دم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که پیش چنین معطی گدایی کردن عظیم مطلوب است چون بخت نداری از کسی بخت بخواه که او صاحب بخل نیست و صاحب دولت است حق عظیم نزدیک است به تو هر فکرتی و تصوری که می کنی او ملازم آنست زیرا آن تصور و اندیشه را او هست می کند و برابر تو می دارد الا او را از غایت نزدیکی نمی توانی دیدن و چه عجب است که هر کاری که می کنی عقل تو با توست و در آن کار شروع دارد و هیچ عقل را نمی توانی دیدن اگرچه به اثر می بینی الا ذاتش را نمی توانی دیدن مثلا کسی در حمام رفت گرم شد هرجا که در حمام می گردد آتش با اوست و از تأثیر تاب آتش گرمی می یابد الا آتش را نمی بیند چون بیرون آید و آن را معین ببیند و بداند که از آتش گرم می شوند بداند که آن تاب حمام نیز از آتش بود وجود آدمی نیز حمامی شگرف است درو تابش عقل و روح و نفس همه هست الا چون از حمام بیرون آیی و بدان جهان روی معین ذات عقل را ببینی و ذات نفس و ذات روح را مشاهده کنی بدانی که آن زیرکی از تابش عقل بوده است معین و آن تلبیس ها و حیل از نفس بود و حیات اثر روح بود معین ذات هر یکی را ببینی الا مادام که در حمامی آتش را محسوس نتوان دیدن الا به اثر چنانکه کسی هرگز آب روان ندیده است او را چشم بسته در آب انداختند چیزی تر و نرم بر جسم او می زند الا نمی داند که آن چیست چون چشمش بگشایند بداند معین که آن آب بود اول به اثر می دانست این ساعت ذاتش را ببیند پس گدایی از حق کن و حاجت از او خواه که هیچ ضایع نشود که ادعونی استجب لکم در سمرقند بودیم و خوارزمشاه سمرقند را در حصار گرفته بود و لنگر کشیده جنگ می کرد در آن محله دختری بود عظیم صاحب جمال چنانکه در آن شهر او را نظیر نبود هر لحظه می شنیدم که می گفت خداوندا کی روا داری که مرا بدست ظالمان دهی و می دانم که هرگز روا نداری و بر تو اعتماد دارم چون شهر را غارت کردند و همه خلق را اسیر می بردند و کنیزکان آن زن را اسیر می بردند و او را هیچ المی نرسید و با غایت صاحب جمالی کس او را نظر نمی کرد تا بدانی که هر که خود را بهحق سپرد از آفت ها ایمن گشت و به سلامت ماند و حاجت هیچکس در حضرت او ضایع نشد درویشی فرزند خود را آموخته بود که هرچه می خواست پدرش می گفت که از خداخواه او چون میگ ریست و آن را از خدا می خواست آنگه آن چیز را حاضر می کردند تا بدین سالها برآمد روزی کودک در خانه تنها مانده بود هریسه اش آرزو کرد بر عادت معهود گفت هریسه خواهم ناگاه کاسه هریسه از غیب حاضر شد کودک سیر بخورد پدر و مادر چون بیامدند گفتند چیزی نمی خواهی گفت آخر هریسه خواستم و خوردم پدرش گفت الحمدلله که بدین مقام رسیدی و اعتماد و وثوق بر حق قوت گرفت مادر مریم چون مریم را زاد نذر کرده بود با خدا که او را وقف خانه خدا کند و به او هیچ کاری نفرماید در گوشه مسجدش بگذاشت زکریا می خواست که او را تیمار دارد و هر کسی نیز طالب بودند میان ایشان منازعت افتاد و در آن دور عادت چنان بود که هر کسی چوبی در آب اندازد چوب هرکه بر روی آب بماند آن چیز از آن او باشد اتفاقا فال زکریا راست شد گفتند حق اینست و زکریا هر روز او را طعامی می آورد در گوشه مسجد جنس آن آنجا می یافت گفت ای مریم آخر وصی تو منم این از کجا می آوری گفت چون محتاج طعام می شوم و هرچ می خواهم حق تعالی می فرستد کرم و رحمت او بی نهایت است و هرکه بر او اعتماد کرد هیچ ضایع نشد زکریا گفت خداوندا چون حاجت همه روا می کنی من نیز آرزویی دارم میسر گردان و مرا فرزندی ده که دوست تو باشد و بی آنکه او را تحریض کنم او را با تو مؤانست باشد و به طاعت تو مشغول گردد حق تعالی یحیی را در وجود آورد بعد از آنک پدرش پشت دوتا و ضعیف شده بود و مادرش خود در جوانی نمی زاد پیر گشته عظیم حیض دید و آبستن شد تا بدانی که آن همه پیش قدرت حق بهانه است و همه از اوست و حاکم مطلق در اشیا اوست مؤمن آنست که بداند در پس این دیوار کسی ست که یک به یک بر احوال ما مطلع است و می بیند اگرچه ما او را نمی بینیم و این او را یقین شد بخلاف آنکس که گوید نی این همه حکایت است و باور ندارد روزی بی اید که چون گوشش بمالد پشیمان شود گوید آه بد گفتم و خطا کردم خود همه او بود من او را نفی می کردم مثلا تو می دانی که من پس دیوارم و رباب می زنی قطعا نگاه داری و منقطع نکنی که ربابیی این نماز آخر برای آن نیست که همه روز قیام و رکوع و سجود کنی الا غرض ازین آنست که می باید آن حالتی که در نماز ظاهر می شود پیوسته با تو باشد اگر در خواب باشی و اگر بیدار باشی و اگر بنویسی و اگر بخوانی در جمیع احوال خالی نباشی از یاد حق تا هم علی صلاتهم دایمون باشی پس آن گفتن و خاموشی و خوردن و خفتن و خشم و عفو و جمیع اوصاف گردش آسیاب است که می گردد قطعا این گردش او بواسطه آب باشد زیرا خود را نیز بی آب آزموده است پس اگر آسیاب آن گردش از خود بیند عین جهل و بی خبری باشد پس آن گردش را میدان تنگست زیرا احوال این عالم است با حق بنال که خداوندا مرا غیر این سیرم و گردش گردشی دیگر روحانی میسر گردان چون همه حاجات از تو حاصل می شود و کرم و رحمت تو بر جمیع موجودات عام است پس حاجات خود دمبدم عرض کن و بی یاد او مباش که یاد او مرغ روح را قوت و پر و بال است اگر آن مقصود کلی حاصل شد نور علی نور باری به یاد کردن حق اندک اندک باطن منور شود و ترا از عالم انقطاعی حاصل گردد مثلا همچنانک مرغی خواهد که بر آسمان پرد اگر چه بر آسمان نرسد الا دم به دم از زمین دور می شود و از مرغان دیگر بالا می گیرد یا مثلا در حقه ای مشک باشد و سرش تنگ است دست در وی می کنی مشک بیرون نمی توانی آوردن الا مع هذا دست معطر می شود و مشام خوش می گردد پس یاد حق همچنین است اگرچه به ذاتش نرسی الا یادش جل جلاله اثرها کند در تو و فایده های عظیم از ذکر او حاصل شود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و پنجم - شیخ ابراهیم عزیز درویشی‌ست چون او را می‌بینیم شیخ ابراهیم عزیز درویشی ست چون او را می بینیم از دوستان یاد می آید مولانا شمس الدین را عظیم عنایت بود با ایشان پیوسته گفتی شیخ ابراهیم ما و به خود اضافت کردی عنایت چیزی دیگر و اجتهاد کاری دیگر انبیا به مقام نبوت بواسطه اجتهاد نرسیدند و آن دولت به عنایت یافتند الا سنت چنان است که هرکه را آن حاصل شود سیرت و زندگانی او بر طریق اجتهاد و صلاح باشد و آن هم برای عوام است تا بر ایشان و قول ایشان اعتماد کنند زیرا نظر ایشان بر باطن نمی افتد و ظاهر بین اند و چون عوام متابعت ظاهر کنند بواسطه و برکت آن به باطن راه یابند آخر فرعون نیز اجتهاد عظیم می کرد در بذل و احسان و اشاعت خیر الا چون عنایت نبود لاجرم آن طاعت و اجتهاد و احسان او را فروغی نبود و آن جمله را بپوشانید همچنانک امیری در قلعه با اهل قلعه احسان و خیر می کند و غرض او آنست که بر پادشاه خروج کند و طاغی شود لاجرم آن احسان او را قدر و فروغی نباشد و اگر چه به کلی نتوان نفی عنایت کردن از فرعون و شاید که حق تعالی را با او عنایت خفی باشد برای مصلحتی او را مردود گرداند زیرا پادشاه را قهر و لطف و خلعت و زندان هر دو می باید اهل دل ازو بکلی نفی عنایت نکنند الا اهل ظاهر او را بکلی مردود دانند و مصلحت در آنست جهت قوام ظاهر پادشاه یکی را بر دار می کند و در ملاء خلایق جای بلند عظیم او را می آویزند اگرچه در خانه پنهان از مردم و از میخی پست نیز توان درآویختن الا می باید که تا مردم ببینند و اعتبار گیرند و انفاذ حکم و امتثال امر پادشاه ظاهر شود آخر همه دارها از چوب نباشد منصب و بلندی و دولت دنیا نیز داری عظیم بلند است چون حق تعالی خواهد که کسی را بگیرد او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد همچون فرعون و نمرود و امثال اینها آن همه چو داریست که حق تعالی ایشان را بر آنجا می کند تا جمله خلایق بر آنجا مطلع شوند زیرا حق تعالی می فرماید که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف یعنی جمله عالم را آفریدم و غرض از آن همه اظهار ما بود گاهی به لطف گاهی به قهر این آنچنان پادشاه نیست که ملک او را یک معرف بس باشد اگر ذرات عالم همه معرف شوند در تعریف او قاصر و عاجز باشند پس همه خلایق روز و شب اظهار حق می کنند الا بعضی آنند که ایشان می دانند و بر اظهار واقفند و بعضی غافلند ایاما کان اظهار حق ثابت می شود همچنانکه امیری فرمود تا یکی را بزنند و تأدیب کنند آنکس بانگ می زند و فریاد می کند و مع هذا هر دو اظهار حکم امیر می کنند اگرچه آنکس از درد بانگ می زند الا همه کس دانند که ضارب و مضروب محکوم امیرند و ازین هر دو اظهار حکم امیر پیدا می شود آنکس که مثبت حق است اظهار می کند حق را همیشه و آنکس که نافی است هم مظهرست زیرا اثبات چیزی بی نفی تصور ندارد و بی لذت و مزه باشد مثلا مناظری در محفل مسأله ای گفت اگر آنجا معارضی نباشد که لانسلم گوید او اثبات چه کند و نکته او را چه ذوق باشد زیرا اثبات در مقابله نفی خوش باشد همچنین این عالم نیز محفل اظهار حق است بی مثبت و نافی این محفل را رونقی نباشد و هر دو مظهر حقند یاران رفتند پیش میراکدشان بر ایشان خشم گرفت که این همه اینجا چه کار دارید گفتند این غلبه ما و انبوهی ما جهت آن نیست که بر کسی ظلم کنیم برای آنست تا خود را در تحمل و صبر معاون باشیم و همدیگر را یاری کنیم همچنانکه در تعزیت خلق جمع می شوند برای آن نیست که مرگ را دفع کنند الا غرض آنست که تا صاحب مصیبت را متسلی شوند و از خاطرش دفع وحشت کنند المؤمنون کنفس واحدة درویشان حکم یک تن دارند اگر عضوی از اعضا درد گیرد باقی اجزا متألم شوند چشم دیدن خود بگذارد و گوش شنیدن و زبان گفتن همه بر آنجا جمع شوند شرط یاری آنست که خود را فدای یار خود کنند و خویشتن را در غوغا اندازند جهت یار زیرا همه رو به یک چیز دارند و غرق یک بحرند اثر ایمان و شرط اسلام این باشد باری که به تن کشند چه ماند به باری که آن را به جان کشند لاضیر انا الی ربنا منقلبون مؤمن چون خود را فدای حق کند از بلا و خطر و دست و پا چرا اندیشد چون سوی حق می رود دست و پا چه حاجت است دست و پا برای آن داد تا ازو بدین طرف روان شوی لیکن چون سوی پاگر و دست گر می روی اگر از دست بروی و در پای افتی و بی دست و پا شوی همچون سحره فرعون می روی چه غم باشد شعر زهر از کف یار سیمبر بتوان خورد     تلخی سخنش همچو شکر بتوان خورد      بس با نمک است یار بس با نمک است       جایی که نمک بود جگر بتوان خورد     والله اعلم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و پنجم - شیخ ابراهیم عزیز درویشی‌ست چون او را می‌بینیم شیخ ابراهیم عزیز درویشی ست چون او را می بینیم از دوستان یاد می آید مولانا شمس الدین را عظیم عنایت بود با ایشان پیوسته گفتی شیخ ابراهیم ما و به خود اضافت کردی عنایت چیزی دیگر و اجتهاد کاری دیگر انبیا به مقام نبوت بواسطه اجتهاد نرسیدند و آن دولت به عنایت یافتند الا سنت چنان است که هرکه را آن حاصل شود سیرت و زندگانی او بر طریق اجتهاد و صلاح باشد و آن هم برای عوام است تا بر ایشان و قول ایشان اعتماد کنند زیرا نظر ایشان بر باطن نمی افتد و ظاهر بین اند و چون عوام متابعت ظاهر کنند بواسطه و برکت آن به باطن راه یابند آخر فرعون نیز اجتهاد عظیم می کرد در بذل و احسان و اشاعت خیر الا چون عنایت نبود لاجرم آن طاعت و اجتهاد و احسان او را فروغی نبود و آن جمله را بپوشانید همچنانک امیری در قلعه با اهل قلعه احسان و خیر می کند و غرض او آنست که بر پادشاه خروج کند و طاغی شود لاجرم آن احسان او را قدر و فروغی نباشد و اگر چه به کلی نتوان نفی عنایت کردن از فرعون و شاید که حق تعالی را با او عنایت خفی باشد برای مصلحتی او را مردود گرداند زیرا پادشاه را قهر و لطف و خلعت و زندان هر دو می باید اهل دل ازو بکلی نفی عنایت نکنند الا اهل ظاهر او را بکلی مردود دانند و مصلحت در آنست جهت قوام ظاهر پادشاه یکی را بر دار می کند و در ملاء خلایق جای بلند عظیم او را می آویزند اگرچه در خانه پنهان از مردم و از میخی پست نیز توان درآویختن الا می باید که تا مردم ببینند و اعتبار گیرند و انفاذ حکم و امتثال امر پادشاه ظاهر شود آخر همه دارها از چوب نباشد منصب و بلندی و دولت دنیا نیز داری عظیم بلند است چون حق تعالی خواهد که کسی را بگیرد او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد همچون فرعون و نمرود و امثال اینها آن همه چو داریست که حق تعالی ایشان را بر آنجا می کند تا جمله خلایق بر آنجا مطلع شوند زیرا حق تعالی می فرماید که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف یعنی جمله عالم را آفریدم و غرض از آن همه اظهار ما بود گاهی به لطف گاهی به قهر این آنچنان پادشاه نیست که ملک او را یک معرف بس باشد اگر ذرات عالم همه معرف شوند در تعریف او قاصر و عاجز باشند پس همه خلایق روز و شب اظهار حق می کنند الا بعضی آنند که ایشان می دانند و بر اظهار واقفند و بعضی غافلند ایاما کان اظهار حق ثابت می شود همچنانکه امیری فرمود تا یکی را بزنند و تأدیب کنند آنکس بانگ می زند و فریاد می کند و مع هذا هر دو اظهار حکم امیر می کنند اگرچه آنکس از درد بانگ می زند الا همه کس دانند که ضارب و مضروب محکوم امیرند و ازین هر دو اظهار حکم امیر پیدا می شود آنکس که مثبت حق است اظهار می کند حق را همیشه و آنکس که نافی است هم مظهرست زیرا اثبات چیزی بی نفی تصور ندارد و بی لذت و مزه باشد مثلا مناظری در محفل مسأله ای گفت اگر آنجا معارضی نباشد که لانسلم گوید او اثبات چه کند و نکته او را چه ذوق باشد زیرا اثبات در مقابله نفی خوش باشد همچنین این عالم نیز محفل اظهار حق است بی مثبت و نافی این محفل را رونقی نباشد و هر دو مظهر حقند یاران رفتند پیش میراکدشان بر ایشان خشم گرفت که این همه اینجا چه کار دارید گفتند این غلبه ما و انبوهی ما جهت آن نیست که بر کسی ظلم کنیم برای آنست تا خود را در تحمل و صبر معاون باشیم و همدیگر را یاری کنیم همچنانکه در تعزیت خلق جمع می شوند برای آن نیست که مرگ را دفع کنند الا غرض آنست که تا صاحب مصیبت را متسلی شوند و از خاطرش دفع وحشت کنند المؤمنون کنفس واحدة درویشان حکم یک تن دارند اگر عضوی از اعضا درد گیرد باقی اجزا متألم شوند چشم دیدن خود بگذارد و گوش شنیدن و زبان گفتن همه بر آنجا جمع شوند شرط یاری آنست که خود را فدای یار خود کنند و خویشتن را در غوغا اندازند جهت یار زیرا همه رو به یک چیز دارند و غرق یک بحرند اثر ایمان و شرط اسلام این باشد باری که به تن کشند چه ماند به باری که آن را به جان کشند لاضیر انا الی ربنا منقلبون مؤمن چون خود را فدای حق کند از بلا و خطر و دست و پا چرا اندیشد چون سوی حق می رود دست و پا چه حاجت است دست و پا برای آن داد تا ازو بدین طرف روان شوی لیکن چون سوی پاگر و دست گر می روی اگر از دست بروی و در پای افتی و بی دست و پا شوی همچون سحره فرعون می روی چه غم باشد شعر زهر از کف یار سیمبر بتوان خورد     تلخی سخنش همچو شکر بتوان خورد      بس با نمک است یار بس با نمک است       جایی که نمک بود جگر بتوان خورد     والله اعلم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و ششم - اَللهُّ تعالى مُریدُ للخير و الشرّ ولایرضی الله تعالی مرید للخیر و الشر ولایرضی الا بالخیر لانه قال کنت کنزا مخفیا فاحببت بان اعرف لاشک ان الله تعالی یرید الامر و النهی و الامر لایصلح الا اذا کان المأمور کارها لما امر به طبعا لایقال کل الحلاوة و السکر یا جایع و ان قیل لایسمی هذا امرا بل اکراما و النهی لایصح عن الشیء یرغب عنه الانسان لایصح ان یقال لاتأکل الحجر و لاتأکل الشوک ولو قیل لایسمی هذا نهیا فلا بد لصحة الامر بالخیر و النهی عن الشر من نفس راغب الی الشر وارادة وجود مثل هذا النفس ارادة للشر ولکن لایرضی بالشر والا لما امر بالخیر و نظیر هذا من اراد التدریس یفهو مرید لجهل المتعلم لان التدریس لایمکن الا بجهل المتعلم و ارادة الشیی ارادة ماهو من لوازمه و لکن لایرضی بجهله و الا لما علمه و کذالطبیب یرید مرض الناس اذا أراد طب نفسه لانه لایمکن ظهور طبه الا بمرض الناس ولکن لایرضی بمرض الناس والا لماداواهم و عالجهم و کذا الخباز یرید جوع الناس لحصول کسبه ومعاشه ولکن لایرضی بجوعهم والا لماباع الخبز ولذا المراء و الخیل یریدون ان یکون لسلطانهم مخالف و عدو و الا لما ظهر رجولیتهم و محبتهم للسلطان ولایجمعهم السلطان لعدم الحاجة الیهم ولکن لایرضون بالمخالف والا لما قاتلوا و کذلک الانسان یرید دواعی الشر فی نفسه لانه یحب شاکرا مطیعا متقیا و هذالایمکن الابوجود الدواعی فی نفسه وارادة الشیء ارادة ماهو من لوازمه ولکن لایرضی بهالانه مجاهد بازالة هذه الاشیاء من نفسه فعلم انه مری للشرمن وجه وغیر مرید له من وجه والخصم یقول غیر مرید للشر من وجه ما و هذا محال أن یرید الشیی و ما یرید ماهو من لوازمه و من لوازم الامر و النهی هذه النفس الابیة التی ترغب الی الشر طبعا و تنفر عن الخیر طبعا و هذه النفس من لوازمها جمیع الشرور التی فی الدنیا فلولم یرد هذه الشرور لم یرد النفس لایرید الامر و النهی الملزومین للنفس ولورضی بها ایضا لما امرها و لما نهاها فالحاصل الشر مراد لغیره ثم یقول اذا کان مریدا لکل خیرومن الخیرات دفع الشرور فکان مریدا لدفع الشر ولایمکن دفع الشر الا بوجود الشر او یقل مرید للایمان ولایمکن الایمان الا بعد الکفر فیکون من لوازمه الکفر الحاصل ارادة الشر انما یکون قبیحا اذا اراده لعینه اما اذا اراده لخیر لایکون قبیحا قال الله تعالی ولکم فی القصصاص حیوة لاشک بان القصاص شر وهدم لبنیان الله تعالی و لکنهذا شر جزوی وصون الخلق عن القتل خیر کلی وارادة الشر الجوزی لارادة الخیرالکلی لیس بقبیح و ترک ارادة الله الجزوی رضآء بالشر الکلی فهو قبیح و نظیر هذا الام لاترید زجر الوالد لانها تنظر الی الشر الجزوی و الاب یرضی یزجره نظرا الی الشر الکلی لقطع الجزؤ فی الآکلة الله تعالی عفو غفور شدید العقاب فهل یرید ان یصدق علیه هذه الاقسام ام لافلابد من بلی ولایکون عفوا غفورا الابوجود الذنوب و ارادة الشیء ارادة ماهو من لوازمه و کذا امرنا بالعفو و امرنا بالصلح والاصلاح و لایکون لهذا الامرفایدة الا بوجود الخصومة نظیره ماقال صدرالاسلام ان الله تعالی امرنا بالکسب و تحصیل المال لانه قال انفقوا فی سبیل الله و لایمکن انفاق المال الا بالمال فکان امرا بتحصیل المال و من قال لغیره قم صل فقدامره بالوضوء و امره بتحصیل الماء و لکل ماهو من لوازمه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و ششم - اَللهُّ تعالى مُریدُ للخير و الشرّ ولایرضی الله تعالی مرید للخیر و الشر ولایرضی الا بالخیر لانه قال کنت کنزا مخفیا فاحببت بان اعرف لاشک ان الله تعالی یرید الامر و النهی و الامر لایصلح الا اذا کان المأمور کارها لما امر به طبعا لایقال کل الحلاوة و السکر یا جایع و ان قیل لایسمی هذا امرا بل اکراما و النهی لایصح عن الشیء یرغب عنه الانسان لایصح ان یقال لاتأکل الحجر و لاتأکل الشوک ولو قیل لایسمی هذا نهیا فلا بد لصحة الامر بالخیر و النهی عن الشر من نفس راغب الی الشر وارادة وجود مثل هذا النفس ارادة للشر ولکن لایرضی بالشر والا لما امر بالخیر و نظیر هذا من اراد التدریس یفهو مرید لجهل المتعلم لان التدریس لایمکن الا بجهل المتعلم و ارادة الشیی ارادة ماهو من لوازمه و لکن لایرضی بجهله و الا لما علمه و کذالطبیب یرید مرض الناس اذا أراد طب نفسه لانه لایمکن ظهور طبه الا بمرض الناس ولکن لایرضی بمرض الناس والا لماداواهم و عالجهم و کذا الخباز یرید جوع الناس لحصول کسبه ومعاشه ولکن لایرضی بجوعهم والا لماباع الخبز ولذا المراء و الخیل یریدون ان یکون لسلطانهم مخالف و عدو و الا لما ظهر رجولیتهم و محبتهم للسلطان ولایجمعهم السلطان لعدم الحاجة الیهم ولکن لایرضون بالمخالف والا لما قاتلوا و کذلک الانسان یرید دواعی الشر فی نفسه لانه یحب شاکرا مطیعا متقیا و هذالایمکن الابوجود الدواعی فی نفسه وارادة الشیء ارادة ماهو من لوازمه ولکن لایرضی بهالانه مجاهد بازالة هذه الاشیاء من نفسه فعلم انه مری للشرمن وجه وغیر مرید له من وجه والخصم یقول غیر مرید للشر من وجه ما و هذا محال أن یرید الشیی و ما یرید ماهو من لوازمه و من لوازم الامر و النهی هذه النفس الابیة التی ترغب الی الشر طبعا و تنفر عن الخیر طبعا و هذه النفس من لوازمها جمیع الشرور التی فی الدنیا فلولم یرد هذه الشرور لم یرد النفس لایرید الامر و النهی الملزومین للنفس ولورضی بها ایضا لما امرها و لما نهاها فالحاصل الشر مراد لغیره ثم یقول اذا کان مریدا لکل خیرومن الخیرات دفع الشرور فکان مریدا لدفع الشر ولایمکن دفع الشر الا بوجود الشر او یقل مرید للایمان ولایمکن الایمان الا بعد الکفر فیکون من لوازمه الکفر الحاصل ارادة الشر انما یکون قبیحا اذا اراده لعینه اما اذا اراده لخیر لایکون قبیحا قال الله تعالی ولکم فی القصصاص حیوة لاشک بان القصاص شر وهدم لبنیان الله تعالی و لکنهذا شر جزوی وصون الخلق عن القتل خیر کلی وارادة الشر الجوزی لارادة الخیرالکلی لیس بقبیح و ترک ارادة الله الجزوی رضآء بالشر الکلی فهو قبیح و نظیر هذا الام لاترید زجر الوالد لانها تنظر الی الشر الجزوی و الاب یرضی یزجره نظرا الی الشر الکلی لقطع الجزؤ فی الآکلة الله تعالی عفو غفور شدید العقاب فهل یرید ان یصدق علیه هذه الاقسام ام لافلابد من بلی ولایکون عفوا غفورا الابوجود الذنوب و ارادة الشیء ارادة ماهو من لوازمه و کذا امرنا بالعفو و امرنا بالصلح والاصلاح و لایکون لهذا الامرفایدة الا بوجود الخصومة نظیره ماقال صدرالاسلام ان الله تعالی امرنا بالکسب و تحصیل المال لانه قال انفقوا فی سبیل الله و لایمکن انفاق المال الا بالمال فکان امرا بتحصیل المال و من قال لغیره قم صل فقدامره بالوضوء و امره بتحصیل الماء و لکل ماهو من لوازمه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و هفتم - الشکرُ صیدٌ و قید النعّم اِذا سمعت الشکر صید وقید النعم اذا سمعت صوت الشکر تأهیت للمزید اذا احب الله عبدا ابتلاء فان صبر اجتباه وان شکر اصطفاء بعضهم یشکرون الله لقهره و بعضهم یشکرونه للطفه و کل واحد منهما خیر لان الشکرتریقا یقلب القهر لطفا العاقل الکامل هو الذی یشکر علی الجفاء فی الحضور و الخفاء فهوالذی اصطفاه الله و ان کان مراده درک النار فبالشکر یستعجل مقصوده لان الشکوی الظاهر تنقیص لشکوی الباطن قال علیه السلم انا الضحوک القتول یعنی ضحکی فی وجه الجافی قتل له والمراد من الضحک الشکر مکان الشکایة و حکی ان یهودیا کان فی جواراحد من اصحاب رسول الله و کان الیهودی علی غرفة ینزل منها الاحداث والانجاس وابوال الصبیان و غسیل الثیاب الی بیته وهو یشکر الیهودی و یامر اهله بالشکر و مضی علی هذا ثمان سنین حتی مات المسلم فدخل الیهودی لیعزی اهله قرأی فی البیت تلک النجاسات ورآی منافذها من الغرفة فعلم ما جری فی المدة الماضیة وندم ندما شدیدا وقال لاهله ویحکم لم لم تخبرونی و دایما کنتم تشکرونی قالوا انه کان یأمرنا بالشکر و یهددنا عن ترک الشکر فآمن الیهودی بیت شعر ذکر نیکان محرض نیکی است   همچو مطرب که باعث سیکی است و لهذا ذکرالله فی القرآن انبیاءه و صالحی عباد و شکرهم علی ما فعلوا و لمن قدر و غفر شکر مزیدن پستان نعمت است پستان اگرچه پر بود تا نمزی شیر نیاید پرسید که سبب ناشکری چیست و آنچ مانع شکرست چیست شیخ فرمود مانع شکر خام طمعی است که آنچ بدو رسید بیش از آن طمع کرده بود آن طمع خام او را بر آن داشت چون از آنچ دل نهاده بود کمتر رسید مانع شکر شد پس از عیب خود غافل بود و آن نقد که پیش کش کرد از عیب و از زیافت آن غافل بود لاجرم طمع خام همچو میوه ی خام خوردن است و نان خام و گوشت خام پس لاجرم موجب تولد علت باشد و تولد ناشکری چون دانست که مضر خورد استفراغ واجب است حق تعالی به حکمت خویشتن او را به بی شکری مبتلا کرد تا استفراغ کند و از آن پنداشت فاسد فارغ شود تا آن یک علت صد علت نشود وبلوناهم بالحسنات والسییآت لعلهم یرجعون یعنی رزقناهم من حیث لایحتسبون وهو الغیب و یتنفر نظرهم عن رؤیة الاسباب التی هی کالشر کاءلله کما قال ابویزید یارب ما اشرکت بک قال الله تعالی یا ابایزید ولالیلة اللبن قلت ذات لیلة اللبن اضرنی واناالضار النافع فنظر الی السبب فعده الله مشرکا و قال اناالضار بعداللبن و قبل اللبن لکن جعلت اللبن کالذنب و المضرة کالتأدیب من الاستاذ فاذا قال الاستاذ لاتأکل الفواکه فاکل التلمیذ و ضرب الستاذ علی کف رجله لایصح ان یقول اکلت الفواکه فاضر رجلی و علی هذاالاصل من حفظ لسانه عن الشرک تکفل الله ان یطهر روحه عن اغراس الشرک القلیل عندالله کثیرالفرق بین الحمد و الشکر ان الشکر علی نعم لایقال شکرته علی جماله و علی شجاعته والحمداعم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و هفتم - الشکرُ صیدٌ و قید النعّم اِذا سمعت الشکر صید وقید النعم اذا سمعت صوت الشکر تأهیت للمزید اذا احب الله عبدا ابتلاء فان صبر اجتباه وان شکر اصطفاء بعضهم یشکرون الله لقهره و بعضهم یشکرونه للطفه و کل واحد منهما خیر لان الشکرتریقا یقلب القهر لطفا العاقل الکامل هو الذی یشکر علی الجفاء فی الحضور و الخفاء فهوالذی اصطفاه الله و ان کان مراده درک النار فبالشکر یستعجل مقصوده لان الشکوی الظاهر تنقیص لشکوی الباطن قال علیه السلم انا الضحوک القتول یعنی ضحکی فی وجه الجافی قتل له والمراد من الضحک الشکر مکان الشکایة و حکی ان یهودیا کان فی جواراحد من اصحاب رسول الله و کان الیهودی علی غرفة ینزل منها الاحداث والانجاس وابوال الصبیان و غسیل الثیاب الی بیته وهو یشکر الیهودی و یامر اهله بالشکر و مضی علی هذا ثمان سنین حتی مات المسلم فدخل الیهودی لیعزی اهله قرأی فی البیت تلک النجاسات ورآی منافذها من الغرفة فعلم ما جری فی المدة الماضیة وندم ندما شدیدا وقال لاهله ویحکم لم لم تخبرونی و دایما کنتم تشکرونی قالوا انه کان یأمرنا بالشکر و یهددنا عن ترک الشکر فآمن الیهودی بیت شعر ذکر نیکان محرض نیکی است   همچو مطرب که باعث سیکی است و لهذا ذکرالله فی القرآن انبیاءه و صالحی عباد و شکرهم علی ما فعلوا و لمن قدر و غفر شکر مزیدن پستان نعمت است پستان اگرچه پر بود تا نمزی شیر نیاید پرسید که سبب ناشکری چیست و آنچ مانع شکرست چیست شیخ فرمود مانع شکر خام طمعی است که آنچ بدو رسید بیش از آن طمع کرده بود آن طمع خام او را بر آن داشت چون از آنچ دل نهاده بود کمتر رسید مانع شکر شد پس از عیب خود غافل بود و آن نقد که پیش کش کرد از عیب و از زیافت آن غافل بود لاجرم طمع خام همچو میوه ی خام خوردن است و نان خام و گوشت خام پس لاجرم موجب تولد علت باشد و تولد ناشکری چون دانست که مضر خورد استفراغ واجب است حق تعالی به حکمت خویشتن او را به بی شکری مبتلا کرد تا استفراغ کند و از آن پنداشت فاسد فارغ شود تا آن یک علت صد علت نشود وبلوناهم بالحسنات والسییآت لعلهم یرجعون یعنی رزقناهم من حیث لایحتسبون وهو الغیب و یتنفر نظرهم عن رؤیة الاسباب التی هی کالشر کاءلله کما قال ابویزید یارب ما اشرکت بک قال الله تعالی یا ابایزید ولالیلة اللبن قلت ذات لیلة اللبن اضرنی واناالضار النافع فنظر الی السبب فعده الله مشرکا و قال اناالضار بعداللبن و قبل اللبن لکن جعلت اللبن کالذنب و المضرة کالتأدیب من الاستاذ فاذا قال الاستاذ لاتأکل الفواکه فاکل التلمیذ و ضرب الستاذ علی کف رجله لایصح ان یقول اکلت الفواکه فاضر رجلی و علی هذاالاصل من حفظ لسانه عن الشرک تکفل الله ان یطهر روحه عن اغراس الشرک القلیل عندالله کثیرالفرق بین الحمد و الشکر ان الشکر علی نعم لایقال شکرته علی جماله و علی شجاعته والحمداعم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و هشتم - شخصی امامت می‌کرد و خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَ نِفَاقاً شخصی امامت می کرد و خواند الاعراب اشد کفرا و نفاقا مگر از رؤسای عرب یکی حاضر بود یکی سیلی محکم وی را فرو کوفت در رکعت دیگر خواند و من الاعراب من آمن بالله و الیوم الآخر آن عرب گفت الصفع اصلحک هر دم سیلی می خوریم از غیب در هرچ پیش می گیریم به سیلی از آن دور می کنند باز چیزی دیگر پیش می گیریم باز همچنان قیل ماطافة لنا هوالخسف والقذف و قیل قطع الاوصال ایسر من قطع الوصال مراد خسف به دنیا فرو رفتن و از اهل دنیا شدن و القذف از دل بیرون افتادن همچونک کسی طعامی بخورد و در معده ی وی ترش شود و آنرا قی کند اگر آن طعام نترشیدی و قی نکردی جزو آدمی خواست شدن اکنون مرید نیز چاپلوسی و خدمت می کند تا در دل شیخ گنجایی یابد و العیاذ بالله چیزی از مرید صادر شود شیخ را خوش نیاید و او را از دل بیندازد مثل آن طعام است که خورد و قی کند چنانک آن طعام جزو آدمی خواست شدن و سبب ترشی قی کرد و بیرونش انداخت آن مرید نیز به مرور ایام شیخ خواست شدن به سبب حرکت ناخوش از دلش بیرون انداخت                                                                                                                           عشق تو منادیی به عالم در داد                                                                                                                                تا دلها را به دست شور و شر داد                                                                                                                                و آنگه همه را بسوخت و خاکستر کرد                                                                                                                         و آورد به باد بی نیازی برداد                                                                                                                                      در آن باد بی نیازی ذرات خاکستر آن دلها رقصانند و نعره زنانند و اگر نه چنینند پس این خبر را که آورد و هردم این خبر را که تازه می کند و اگر دلها حیات خویش در آن سوختن و باد بردادن نبینند چندین چون رغبت کنند در سوختن آن دلها که در آتش شهوات دنیا سوخته و خاکستر شدند هیچ ایشان را آوازه ای و رونقی میبینی میشنوی لقد علمت وما الاسراف من خلقی ان الذی هو رزقی سوف یأتینی اسعی له فیعنینی تطلبه ولو جلست اتانی لایعنینی بدرستی که من دانسته ام قاعده ی روزی را و خوی من نیست که به گزافه دوادو کنم و رنج برم من بی ضرورت به درستی که آنچ روزی من است از سیم و از خورش و از پوشش و از نار شهوت چون بنشینم بر من بیاید من چون می دوم در طلب آن روزی ها مرا پررنج و مانده و خوار می کند طلب کردن اینها و اگر صبر کنم و بجای خود بنشینم بی رنج و بی خواری آن بر من بیاید زیرا که آن روزی هم طالب من است و او مرا می کشد چون نتوان مرا کشیدن او بیاید چنانک منش نمی توانم کشیدن من می روم حاصل سخن اینست که بکار دین مشغول می باش تا دنیا پس تو دود مراد ازین نشستن نشستن است بر کار دین اگرچه می دود چون برای دین می دود او نشسته است و اگرچه نشسته است چون برای دنیا نشسته است او می دود قال علیه السلم من جعل الهموم هما واحدا کفاه الله سایر همومه هر که را ده غم باشد غم دین را بگیرد حق تعالی آن نه را بی سعی او راست کند چنانک انبیا در بند نام و نان نبوده اند در بند رضاطلبی حق بوده اند نان ایشان بردند و نام ایشان بردند هرکه رضای حق طلبند این جهان و آن جهان با پیغامبران است و هم خوابه اولیک مع النبین والصدیقین والشهدآء والصالحین چه جای این است بلک با حق همنشین است که انا جلیس من ذکرنی اگر حق همنشین او نبودی در دل او شوق حق نبودی هرگز بوی گل بی گل نباشد هرگز بوی مشک بی مشک نباشد این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد همچون سخن های دیگر نباشد مصراع شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهرتر باشد چنانک شب عمر انبیا علیهم السلم بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن مجنون را گفتند که لیلی را اگر دوست می دارد چه عجب که هر دو طفل بودند و در یک مکتب بودند مجنون گفت این مردمان ابله ند و ای ملیحة لاتشتهی هیچ مردی باشد که به زنی خوب میل نکند و زن همچنین بلک عشق آن است که غذا و مزه ای ازو یابد همچنانک دیدار مادر و پدر و برادر و خوشی فرزند و خوشی شهوت و انواع لذت ازو یابد مجنون مثال شد از آن عاشقان چنانک در نحو زید و عمرو شعر گر نقل و کباب و گر می ناب خوری    می دان که به خواب در همی آب خوری    چون برخیزی ز خواب باشی تشنه    سودت نکند آب که در خواب خوری الدنیا کحلم النایم دنیا و تنعم او همچنان است که کسی در خواب چیزی خورد پس حاجت دنیاوی خواستن همچنان است که کسی در خواب چیزی خواست و دادندش عاقبت چون بیداری است از آنچ در خواب خورد هیچ نفعی نباشد پس در خواب چیزی خواسته باشد و آنرا به وی داده باشند فکان النوال قدر الکلام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و هشتم - شخصی امامت می‌کرد و خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَ نِفَاقاً شخصی امامت می کرد و خواند الاعراب اشد کفرا و نفاقا مگر از رؤسای عرب یکی حاضر بود یکی سیلی محکم وی را فرو کوفت در رکعت دیگر خواند و من الاعراب من آمن بالله و الیوم الآخر آن عرب گفت الصفع اصلحک هر دم سیلی می خوریم از غیب در هرچ پیش می گیریم به سیلی از آن دور می کنند باز چیزی دیگر پیش می گیریم باز همچنان قیل ماطافة لنا هوالخسف والقذف و قیل قطع الاوصال ایسر من قطع الوصال مراد خسف به دنیا فرو رفتن و از اهل دنیا شدن و القذف از دل بیرون افتادن همچونک کسی طعامی بخورد و در معده ی وی ترش شود و آنرا قی کند اگر آن طعام نترشیدی و قی نکردی جزو آدمی خواست شدن اکنون مرید نیز چاپلوسی و خدمت می کند تا در دل شیخ گنجایی یابد و العیاذ بالله چیزی از مرید صادر شود شیخ را خوش نیاید و او را از دل بیندازد مثل آن طعام است که خورد و قی کند چنانک آن طعام جزو آدمی خواست شدن و سبب ترشی قی کرد و بیرونش انداخت آن مرید نیز به مرور ایام شیخ خواست شدن به سبب حرکت ناخوش از دلش بیرون انداخت                                                                                                                           عشق تو منادیی به عالم در داد                                                                                                                                تا دلها را به دست شور و شر داد                                                                                                                                و آنگه همه را بسوخت و خاکستر کرد                                                                                                                         و آورد به باد بی نیازی برداد                                                                                                                                      در آن باد بی نیازی ذرات خاکستر آن دلها رقصانند و نعره زنانند و اگر نه چنینند پس این خبر را که آورد و هردم این خبر را که تازه می کند و اگر دلها حیات خویش در آن سوختن و باد بردادن نبینند چندین چون رغبت کنند در سوختن آن دلها که در آتش شهوات دنیا سوخته و خاکستر شدند هیچ ایشان را آوازه ای و رونقی میبینی میشنوی لقد علمت وما الاسراف من خلقی ان الذی هو رزقی سوف یأتینی اسعی له فیعنینی تطلبه ولو جلست اتانی لایعنینی بدرستی که من دانسته ام قاعده ی روزی را و خوی من نیست که به گزافه دوادو کنم و رنج برم من بی ضرورت به درستی که آنچ روزی من است از سیم و از خورش و از پوشش و از نار شهوت چون بنشینم بر من بیاید من چون می دوم در طلب آن روزی ها مرا پررنج و مانده و خوار می کند طلب کردن اینها و اگر صبر کنم و بجای خود بنشینم بی رنج و بی خواری آن بر من بیاید زیرا که آن روزی هم طالب من است و او مرا می کشد چون نتوان مرا کشیدن او بیاید چنانک منش نمی توانم کشیدن من می روم حاصل سخن اینست که بکار دین مشغول می باش تا دنیا پس تو دود مراد ازین نشستن نشستن است بر کار دین اگرچه می دود چون برای دین می دود او نشسته است و اگرچه نشسته است چون برای دنیا نشسته است او می دود قال علیه السلم من جعل الهموم هما واحدا کفاه الله سایر همومه هر که را ده غم باشد غم دین را بگیرد حق تعالی آن نه را بی سعی او راست کند چنانک انبیا در بند نام و نان نبوده اند در بند رضاطلبی حق بوده اند نان ایشان بردند و نام ایشان بردند هرکه رضای حق طلبند این جهان و آن جهان با پیغامبران است و هم خوابه اولیک مع النبین والصدیقین والشهدآء والصالحین چه جای این است بلک با حق همنشین است که انا جلیس من ذکرنی اگر حق همنشین او نبودی در دل او شوق حق نبودی هرگز بوی گل بی گل نباشد هرگز بوی مشک بی مشک نباشد این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد همچون سخن های دیگر نباشد مصراع شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهرتر باشد چنانک شب عمر انبیا علیهم السلم بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن مجنون را گفتند که لیلی را اگر دوست می دارد چه عجب که هر دو طفل بودند و در یک مکتب بودند مجنون گفت این مردمان ابله ند و ای ملیحة لاتشتهی هیچ مردی باشد که به زنی خوب میل نکند و زن همچنین بلک عشق آن است که غذا و مزه ای ازو یابد همچنانک دیدار مادر و پدر و برادر و خوشی فرزند و خوشی شهوت و انواع لذت ازو یابد مجنون مثال شد از آن عاشقان چنانک در نحو زید و عمرو شعر گر نقل و کباب و گر می ناب خوری    می دان که به خواب در همی آب خوری    چون برخیزی ز خواب باشی تشنه    سودت نکند آب که در خواب خوری الدنیا کحلم النایم دنیا و تنعم او همچنان است که کسی در خواب چیزی خورد پس حاجت دنیاوی خواستن همچنان است که کسی در خواب چیزی خواست و دادندش عاقبت چون بیداری است از آنچ در خواب خورد هیچ نفعی نباشد پس در خواب چیزی خواسته باشد و آنرا به وی داده باشند فکان النوال قدر الکلام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و نهم - گفت ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم گفت ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم و یک سر موی از مزاج و طبیعت و گرمی و سردی او از ما فوت نشد هیچ معلوم نگشت که آنچ درو باقی خواهد ماندن آن چه چیزست فرمود اگر دانستن آن به مجرد قول حاصل شدی خود به چندین کوشش و مجاهده بانواع محتاج نبودی و هیچ کس خود را در رنج نینداختی و فدا نکردی مثلا یکی به بحر آمد غیر آب شور و نهنگان و ماهیان نمی بیند می گوید این گوهر کجاست مگر خود گوهر نیست گوهر به مجرد دیدن بحر کی حاصل شود اکنون اگر صد هزار بار آب دریا را طاس طاس بپیماید گوهر را نیابد غواصی می باید تا به گوهر راه برد وآنگاه هر غواصی نی غواصی نیکبختی چالاکی این علمها و هنرها همچون پیمودن آب دریاست به طاس طریق یافتن گوهر نوعی دیگرست بسیار کس باشد که به جمله هنرها آراسته باشد و صاحب مال و صاحب جمال الا درو آن معنی نباشد و بسیار کس که ظاهر او خراب باشد او را حسن صورت و فصاحت و بلاغت نباشد الا آن معنی که باقی است درو باشد و آن آنست که آدمی بدان مشرف و مکرم است و به واسطه آن رجحان دارد بر سایر مخلوقات پلنگان و نهنگان و شیران را و دیگر مخلوقات را هنرها و خاصیت ها باشد الا آن معنی که باقی خواهد بودن در ایشان نیست اگر آدمی به آن معنی راه برد خود فضیلت خویشتن را حاصل کرد و الا او را از آن فضیلت هیچ بهره نباشد این جمله هنرها و آرایشها چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آینه روی آینه از آن فارغست روی آینه را صفا می باید آنک او روی زشت دارد طمع در پشت آینه کند زیرا که روی آینه غماز است و آنک خوبروست او روی آینه را به صد جان می طلبد زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست یوسف مصری را دوستی از سفر رسید گفت جهت من چه ارمغان آوردی گفت چیست که ترا نیست و تو بدان محتاجی الا جهت آنک از تو خوبتر هیچ نیست آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان احتیاج است پیش حق تعالی دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببیند ان الله لاینظر الی صورکم ولا الی اعمالکم وانما ینظر الی قلوبکم بلاد ما اردت وجدت فیها ولیس یفوتها الا الکرام شهری که درو هرچ خواهی بیابی از خوب رویان و لذات و مشتهای طبع و آرایش گوناگون الا درو عاقلی نیابی یالیت که بعکس این بودی آن شهر وجود آدمیست اگر درو صدهزار هنر باشد و آن معنی نبود آن شهر خراب اولیتر و اگر آن معنی هست و آرایش ظاهر نیست باکی نیست سر او می باید که معمور باشد آدمی در هر حالتی که هست سر او مشغول حقست و آن اشتغال ظاهر او مانع مشغولی باطن نیست همچنانک زنی حامله در هر حالتی که هست در صلح و جنگ و خوردن و خفتن آن بچه در شکم او می بالد و قوت و حواس می پذیرد و مادر را از آن خبر نیست آدمی نیز حامل آن سر است وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا الا حق تعالی او رادر ظلم و جهل نگذارد از محمول صورتی آدمی مرافقت و موافقت و هزار آشنایی می آید از آن سر که آدمی حامل آنست چه عجب که یاریها و آشناییها آید تا بعد از مرگ ازو چها خیزد سر می باید که معمور باشد زیرا که سر همچون بیخ درخت است اگرچه پنهانست اثر او بر سر شاخسار ظاهرست اگر شاخی دو شکسته شود چون بیخ محکم است باز بروید الا اگر بیخ خلل یابد نه شاخ ماند و نه برگ حق تعالی فرمود السلام علیک ایها النبی یعنی که سلام بر تو و بر هر که جنس توست و اگر غرض حق تعالی این نبودی مصطفی مخالفت نکردی و نفرمودی که علینا وعلی عبادالله الصالحین زیرا که چون سلام مخصوص بودی بر او او اضافت به بندگان صالح نکردی یعنی آن سلام که تو بر من دادی بر من و بندگان صالح که جنس من اند چنانک مصطفی فرمود در وقت وضو که نماز درست نیست الا به این وضو مقصود آن نباشد معین و الا بایستی که نماز هیچ کس درست نبودی چون شرط صحت صلاة وضوی مصطفی بودی بس الا غرض آنست که هرکه جنس این وضو نکند نمازش درست نباشد چنانک گویند که این طبق گلنارست چه معنی یعنی که گلنار همین است بس نی بلک این جنس گلنارست روستاییی به شهر آمد و مهمان شهریی شد شهری او را حلوا آورد و روستایی به اشتها بخورد آن را گفت ای شهری من شب و روز به گزر خوردن آموخته بودم این ساعت طعم حلوا چشیدم لذت گزر از چشمم افتاد اکنون هر باری حلوا نخواهم یافتن و آنچ داشتم بر دلم سرد شد چه چاره کنم چون روستایی حلوا چشید بعد از این میل شهر کند زیرا شهری دلش را برد ناچار در پی دل بیاید بعضی باشد که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید این کسی دریابد که او را مشامی باشد یار را می باید امتحان کردن تا آخر پشیمانی نباشد سنت حق این است ابدا بنفسک نفس نیز اگر دعوی بندگی کند بی امتحان ازو قبول مکن در وضو آب را در بینی می برند بعد از آن می چشند به مجرد دیدن قناعت نمی کنند یعنی شاید صورت آب برجا باشد و طعم و بویش متغیر باشد این امتحانست جهت صحت آبی آنگه بعد از امتحان به رو می برند هرچه تو در دل پنهان داری از نیک و بد حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند هرچه بیخ درخت پنهان می خورد اثر آن در شاخ و برگ ظاهر می شود سیماهم فی وجوههم وقوله تعالی سنسمه علی الخرطوم اگر هر کسی بر ضمیر تو مطلع نشود رنگ روی خود را چه خواهی کردن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و نهم - گفت ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم گفت ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم و یک سر موی از مزاج و طبیعت و گرمی و سردی او از ما فوت نشد هیچ معلوم نگشت که آنچ درو باقی خواهد ماندن آن چه چیزست فرمود اگر دانستن آن به مجرد قول حاصل شدی خود به چندین کوشش و مجاهده بانواع محتاج نبودی و هیچ کس خود را در رنج نینداختی و فدا نکردی مثلا یکی به بحر آمد غیر آب شور و نهنگان و ماهیان نمی بیند می گوید این گوهر کجاست مگر خود گوهر نیست گوهر به مجرد دیدن بحر کی حاصل شود اکنون اگر صد هزار بار آب دریا را طاس طاس بپیماید گوهر را نیابد غواصی می باید تا به گوهر راه برد وآنگاه هر غواصی نی غواصی نیکبختی چالاکی این علمها و هنرها همچون پیمودن آب دریاست به طاس طریق یافتن گوهر نوعی دیگرست بسیار کس باشد که به جمله هنرها آراسته باشد و صاحب مال و صاحب جمال الا درو آن معنی نباشد و بسیار کس که ظاهر او خراب باشد او را حسن صورت و فصاحت و بلاغت نباشد الا آن معنی که باقی است درو باشد و آن آنست که آدمی بدان مشرف و مکرم است و به واسطه آن رجحان دارد بر سایر مخلوقات پلنگان و نهنگان و شیران را و دیگر مخلوقات را هنرها و خاصیت ها باشد الا آن معنی که باقی خواهد بودن در ایشان نیست اگر آدمی به آن معنی راه برد خود فضیلت خویشتن را حاصل کرد و الا او را از آن فضیلت هیچ بهره نباشد این جمله هنرها و آرایشها چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آینه روی آینه از آن فارغست روی آینه را صفا می باید آنک او روی زشت دارد طمع در پشت آینه کند زیرا که روی آینه غماز است و آنک خوبروست او روی آینه را به صد جان می طلبد زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست یوسف مصری را دوستی از سفر رسید گفت جهت من چه ارمغان آوردی گفت چیست که ترا نیست و تو بدان محتاجی الا جهت آنک از تو خوبتر هیچ نیست آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان احتیاج است پیش حق تعالی دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببیند ان الله لاینظر الی صورکم ولا الی اعمالکم وانما ینظر الی قلوبکم بلاد ما اردت وجدت فیها ولیس یفوتها الا الکرام شهری که درو هرچ خواهی بیابی از خوب رویان و لذات و مشتهای طبع و آرایش گوناگون الا درو عاقلی نیابی یالیت که بعکس این بودی آن شهر وجود آدمیست اگر درو صدهزار هنر باشد و آن معنی نبود آن شهر خراب اولیتر و اگر آن معنی هست و آرایش ظاهر نیست باکی نیست سر او می باید که معمور باشد آدمی در هر حالتی که هست سر او مشغول حقست و آن اشتغال ظاهر او مانع مشغولی باطن نیست همچنانک زنی حامله در هر حالتی که هست در صلح و جنگ و خوردن و خفتن آن بچه در شکم او می بالد و قوت و حواس می پذیرد و مادر را از آن خبر نیست آدمی نیز حامل آن سر است وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا الا حق تعالی او رادر ظلم و جهل نگذارد از محمول صورتی آدمی مرافقت و موافقت و هزار آشنایی می آید از آن سر که آدمی حامل آنست چه عجب که یاریها و آشناییها آید تا بعد از مرگ ازو چها خیزد سر می باید که معمور باشد زیرا که سر همچون بیخ درخت است اگرچه پنهانست اثر او بر سر شاخسار ظاهرست اگر شاخی دو شکسته شود چون بیخ محکم است باز بروید الا اگر بیخ خلل یابد نه شاخ ماند و نه برگ حق تعالی فرمود السلام علیک ایها النبی یعنی که سلام بر تو و بر هر که جنس توست و اگر غرض حق تعالی این نبودی مصطفی مخالفت نکردی و نفرمودی که علینا وعلی عبادالله الصالحین زیرا که چون سلام مخصوص بودی بر او او اضافت به بندگان صالح نکردی یعنی آن سلام که تو بر من دادی بر من و بندگان صالح که جنس من اند چنانک مصطفی فرمود در وقت وضو که نماز درست نیست الا به این وضو مقصود آن نباشد معین و الا بایستی که نماز هیچ کس درست نبودی چون شرط صحت صلاة وضوی مصطفی بودی بس الا غرض آنست که هرکه جنس این وضو نکند نمازش درست نباشد چنانک گویند که این طبق گلنارست چه معنی یعنی که گلنار همین است بس نی بلک این جنس گلنارست روستاییی به شهر آمد و مهمان شهریی شد شهری او را حلوا آورد و روستایی به اشتها بخورد آن را گفت ای شهری من شب و روز به گزر خوردن آموخته بودم این ساعت طعم حلوا چشیدم لذت گزر از چشمم افتاد اکنون هر باری حلوا نخواهم یافتن و آنچ داشتم بر دلم سرد شد چه چاره کنم چون روستایی حلوا چشید بعد از این میل شهر کند زیرا شهری دلش را برد ناچار در پی دل بیاید بعضی باشد که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید این کسی دریابد که او را مشامی باشد یار را می باید امتحان کردن تا آخر پشیمانی نباشد سنت حق این است ابدا بنفسک نفس نیز اگر دعوی بندگی کند بی امتحان ازو قبول مکن در وضو آب را در بینی می برند بعد از آن می چشند به مجرد دیدن قناعت نمی کنند یعنی شاید صورت آب برجا باشد و طعم و بویش متغیر باشد این امتحانست جهت صحت آبی آنگه بعد از امتحان به رو می برند هرچه تو در دل پنهان داری از نیک و بد حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند هرچه بیخ درخت پنهان می خورد اثر آن در شاخ و برگ ظاهر می شود سیماهم فی وجوههم وقوله تعالی سنسمه علی الخرطوم اگر هر کسی بر ضمیر تو مطلع نشود رنگ روی خود را چه خواهی کردن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاهم - همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی همه چیز را تا نجویی نیابی جز این دوست را تا نیابی نجویی طلب آدمی آن باشد که چیزی نایافته طلب کند و شب و روز در جست و جوی آن باشد الا طلبی که یافته باشد و مقصود حاصل بود و طالب آن چیز باشد این عجب است این چنین طلب در وهم آدمی نگنجد و بشر نتواند آن را تصور کردن زیرا طلب او از برای چیز نویست که نیافته است و این طلب چیزی که یافته باشد و طلب کند این طلب حق است زیرا که حق تعالی همه چیز را یافته است و همه چیز در قدرت او موجود است که کن فیکون الواحد الماجد واجد آن باشد که همه چیز را یافته باشد و مع هذا حق تعالی طالب است که هو الطالب والغالب پس مقصود ازین آنست که ای آدمی چندانکه تو درین طلبی که حادث است و وصف آدمی است از مقصود دوری چون طلب تو در طلب حق فانی شود و طلب حق بر طلب تو مستولی گردد تو آنگه طالب شوی به طلب حق یکی گفت که ما را هیچ دلیلی قاطع نیست که ولی حق و واصل به حق کدام است نه قول و نه فعل و نه کرامات و نه هیچ چیز زیرا که قول شاید که آموخته باشد و فعل و کرامات رهابین را هم هست و ایشان استخراج ضمیر می کنند و بسیار عجایب به طریق سحر نیز اظهار کرده اند و ازین جنس برشمرد فرمود که تو هیچ کس را معتقد هستی یا نه گفت ای والله معتقدم و عاشقم فرمود که آن اعتقاد تو در حق آنکس مبنی بر دلیلی و نشانی بود یا خود همچنین چشم فراز کردی و آنکس را گرفتی گفت حاشا که بی دلیل و نشان باشد فرمود که پس چرا می گویی که بر اعتقاد هیچ دلیلی نیست و نشانی نیست و سخن متناقض می گویی یکی گفت هر ولی یی را و بزرگی را در زعم آن است که این قرب که مرا با حق است و این عنایت که حق را با من است هیچ کس را نیست و با هیچ کس نیست فرمود که این خبر را که گفت ولی گفت یا غیر ولی اگر این خبر را ولی گفت پس چون او دانست که هر ولی را اعتقاد اینست در حق خود پس او بدین عنایت مخصوص نبوده باشد و اگر این خبر را غیر ولی گفت پس فی الحقیقة ولی و خاص حق اوست که حق تعالی این راز را از جمله اولیا پنهان داشت و ازو مخفی نداشت آنکس مثال گفت که پادشاه را ده کنیزک بود کنیزکان گفتند خواهیم تا بدانیم که از ما محبوب تر کیست پیش پادشاه شاه فرمود این انگشتری فردا در خانه هرکه باشد او محبوب تر است روز دیگر مثل آن انگشتری ده انگشتری بفرمود تا بساختند و به هر کنیزک یک انگشتری داد فرمود که سؤال هنوز قایمست و این جواب نیست و بدین تعلق ندارد این خبر را از آن ده کنیزک یکی گفت یا بیرون آن ده کنیزک اگر از آن ده کنیزک یکی گفت پس چون او دانست که این انگشتری به او مخصوص نیست و هر کنیزک مثل آن دارد پس او را رجحان نباشد و محبوبتر نبود اگر این خبر را غیر آن ده کنیزک گفتند پس خود قرناق خاص پادشاه و محبوب اوست یکی گفت عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حمول باشد و ازین اوصاف برمی شمرد فرمود که عاشق این چنین می باید وقتی که معشوق خواهد یا نه اگر بی مراد معشوق باشد پس او عاشق نباشد پی رو مراد خود باشد و اگر به مراد معشوق باشد چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد او ذلیل و خوار چون باشد پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق الا تا معشوق او را چون خواهد عیسی فرموده است که عجبت من الحیوان کیف یاکل الحیوان اهل ظاهر می گویند که آدمی گوشت حیوان می خورد و هر دو حیوان اند این خطاست چرا زیراکی آدمی گوشت می خورد و آن حیوان نیست جماد ست زیرا چون کشته شد حیوانی نماند درو الا غرض آنست که شیخ مرید را فرو می خورد بی چون و چگونه عجب دارم از چنین کاری نادر یکی سؤال کرد که ابراهیم علیه السلام به نمرود گفت که خدای من مرده را زنده کند و زنده را مرده گرداند نمرود گفت که من نیز یکی را معزول کنم چنانست که او را میرانیدم و یکی را منصب دهم چنان باشد که او را زنده گردانیدم آنگه ابراهیم از آنجا رجوع کرد و ملزم شد بدان در دلیلی دیگر شروع کرد که خدای من آفتاب را از مشرق برمی آرد و به مغرب فرو می برد تو بعکس آن کن این سخن از روی ظاهر مخالف آنست فرمود که حاشا که ابراهیم به دلیل او ملزم شود و او را جواب نماند بلک این یک سخن است در مثال دیگر یعنی که حق تعالی جنین را از مشرق رحم بیرون می آرد و به مغرب گور فرو می برد پس یک سخن بوده باشد حجت ابراهیم علیه السلام آدمی را حق تعالی هر لحظه از نو می آفریند و در باطن او چیزی دیگر تازه تازه می فرستد که اول به دوم نمی ماند و دوم به سوم الا او از خویشتن غافلست و خود را نمی شناسد سلطان محمود را رحمةالله علیه اسبی بحری آورده بودند عظیم خوب و صورتی به غایت نغز داشت روز عید سوار شد بر آن اسب جمله خلایق به نظاره بر بامها نشسته بوند و آن را تفرج می کردند مستی در خانه نشسته بود و او را به زور تمام بر بام بردند که تو نیز بیا تا اسب بحری را ببینی گفت من به خود مشغولم و نمی خواهم و پروای آن ندارم فی الجمله چاره ای نبود چون بر کنار بام آمد و سخت سرمست بود سلطان می گذشت چون مست سلطان را بر آن اسب دید گفت این اسب را پیش من چه محل باشد که اگر درین حالت مطرب ترانه ای بگوید و آن اسب از آن من باشد فی الحال به او ببخشم چون سلطان آن را شنید عظیم خشمگین شد فرمود که او را به زندان محبوس کردند هفته ای بر آن بگذشت این مرد به سلطان کس فرستاد که آخر مرا چه گناه بود و جرم چیست شاه عالم بفرماید تا بنده را معلوم شود سلطان فرمود که او را حاضر کردند گفت ای رند بی ادب آن سخن را چون گفتی و چه زهره داشتی گفت ای شاه عالم آن سخن را من نگفتم آن لحظه مردکی مست بر کنار بام ایستاده بود آن سخن را گفت و رفت این ساعت من آن نیستم مردی ام عاقل و هشیار شاه را خوش آمد خلعتش داد و از زندانش استخلاص فرمود هرکه با ما تعلق گرفت و ازین شراب مست شد هرجا که رود با هرکه نشیند و با هر قومی که صحبت کند او فی الحقیقه با ما می نشیند و با این جنس می آمیزد زیرا که صحبت اغیار آینه لطف صحبت یارست و آمیزش با غیر جنس موجب محبت و اختلاط با جنس است و بضدها تتبین الاشیاء ابوبکر صدیق رضی الله عنه شکر را نام امی نهاده بود یعنی شیرین مادرزاد اکنون میوه های دیگر بر شکر نخوت می کنند که ما چندین تلخی کشیده ایم تا به منزلت شیرینی رسیدیم تو لذت شیرینی چه دانی چون مشقت تلخی نکشیده ای

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاهم - همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی همه چیز را تا نجویی نیابی جز این دوست را تا نیابی نجویی طلب آدمی آن باشد که چیزی نایافته طلب کند و شب و روز در جست و جوی آن باشد الا طلبی که یافته باشد و مقصود حاصل بود و طالب آن چیز باشد این عجب است این چنین طلب در وهم آدمی نگنجد و بشر نتواند آن را تصور کردن زیرا طلب او از برای چیز نویست که نیافته است و این طلب چیزی که یافته باشد و طلب کند این طلب حق است زیرا که حق تعالی همه چیز را یافته است و همه چیز در قدرت او موجود است که کن فیکون الواحد الماجد واجد آن باشد که همه چیز را یافته باشد و مع هذا حق تعالی طالب است که هو الطالب والغالب پس مقصود ازین آنست که ای آدمی چندانکه تو درین طلبی که حادث است و وصف آدمی است از مقصود دوری چون طلب تو در طلب حق فانی شود و طلب حق بر طلب تو مستولی گردد تو آنگه طالب شوی به طلب حق یکی گفت که ما را هیچ دلیلی قاطع نیست که ولی حق و واصل به حق کدام است نه قول و نه فعل و نه کرامات و نه هیچ چیز زیرا که قول شاید که آموخته باشد و فعل و کرامات رهابین را هم هست و ایشان استخراج ضمیر می کنند و بسیار عجایب به طریق سحر نیز اظهار کرده اند و ازین جنس برشمرد فرمود که تو هیچ کس را معتقد هستی یا نه گفت ای والله معتقدم و عاشقم فرمود که آن اعتقاد تو در حق آنکس مبنی بر دلیلی و نشانی بود یا خود همچنین چشم فراز کردی و آنکس را گرفتی گفت حاشا که بی دلیل و نشان باشد فرمود که پس چرا می گویی که بر اعتقاد هیچ دلیلی نیست و نشانی نیست و سخن متناقض می گویی یکی گفت هر ولی یی را و بزرگی را در زعم آن است که این قرب که مرا با حق است و این عنایت که حق را با من است هیچ کس را نیست و با هیچ کس نیست فرمود که این خبر را که گفت ولی گفت یا غیر ولی اگر این خبر را ولی گفت پس چون او دانست که هر ولی را اعتقاد اینست در حق خود پس او بدین عنایت مخصوص نبوده باشد و اگر این خبر را غیر ولی گفت پس فی الحقیقة ولی و خاص حق اوست که حق تعالی این راز را از جمله اولیا پنهان داشت و ازو مخفی نداشت آنکس مثال گفت که پادشاه را ده کنیزک بود کنیزکان گفتند خواهیم تا بدانیم که از ما محبوب تر کیست پیش پادشاه شاه فرمود این انگشتری فردا در خانه هرکه باشد او محبوب تر است روز دیگر مثل آن انگشتری ده انگشتری بفرمود تا بساختند و به هر کنیزک یک انگشتری داد فرمود که سؤال هنوز قایمست و این جواب نیست و بدین تعلق ندارد این خبر را از آن ده کنیزک یکی گفت یا بیرون آن ده کنیزک اگر از آن ده کنیزک یکی گفت پس چون او دانست که این انگشتری به او مخصوص نیست و هر کنیزک مثل آن دارد پس او را رجحان نباشد و محبوبتر نبود اگر این خبر را غیر آن ده کنیزک گفتند پس خود قرناق خاص پادشاه و محبوب اوست یکی گفت عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حمول باشد و ازین اوصاف برمی شمرد فرمود که عاشق این چنین می باید وقتی که معشوق خواهد یا نه اگر بی مراد معشوق باشد پس او عاشق نباشد پی رو مراد خود باشد و اگر به مراد معشوق باشد چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد او ذلیل و خوار چون باشد پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق الا تا معشوق او را چون خواهد عیسی فرموده است که عجبت من الحیوان کیف یاکل الحیوان اهل ظاهر می گویند که آدمی گوشت حیوان می خورد و هر دو حیوان اند این خطاست چرا زیراکی آدمی گوشت می خورد و آن حیوان نیست جماد ست زیرا چون کشته شد حیوانی نماند درو الا غرض آنست که شیخ مرید را فرو می خورد بی چون و چگونه عجب دارم از چنین کاری نادر یکی سؤال کرد که ابراهیم علیه السلام به نمرود گفت که خدای من مرده را زنده کند و زنده را مرده گرداند نمرود گفت که من نیز یکی را معزول کنم چنانست که او را میرانیدم و یکی را منصب دهم چنان باشد که او را زنده گردانیدم آنگه ابراهیم از آنجا رجوع کرد و ملزم شد بدان در دلیلی دیگر شروع کرد که خدای من آفتاب را از مشرق برمی آرد و به مغرب فرو می برد تو بعکس آن کن این سخن از روی ظاهر مخالف آنست فرمود که حاشا که ابراهیم به دلیل او ملزم شود و او را جواب نماند بلک این یک سخن است در مثال دیگر یعنی که حق تعالی جنین را از مشرق رحم بیرون می آرد و به مغرب گور فرو می برد پس یک سخن بوده باشد حجت ابراهیم علیه السلام آدمی را حق تعالی هر لحظه از نو می آفریند و در باطن او چیزی دیگر تازه تازه می فرستد که اول به دوم نمی ماند و دوم به سوم الا او از خویشتن غافلست و خود را نمی شناسد سلطان محمود را رحمةالله علیه اسبی بحری آورده بودند عظیم خوب و صورتی به غایت نغز داشت روز عید سوار شد بر آن اسب جمله خلایق به نظاره بر بامها نشسته بوند و آن را تفرج می کردند مستی در خانه نشسته بود و او را به زور تمام بر بام بردند که تو نیز بیا تا اسب بحری را ببینی گفت من به خود مشغولم و نمی خواهم و پروای آن ندارم فی الجمله چاره ای نبود چون بر کنار بام آمد و سخت سرمست بود سلطان می گذشت چون مست سلطان را بر آن اسب دید گفت این اسب را پیش من چه محل باشد که اگر درین حالت مطرب ترانه ای بگوید و آن اسب از آن من باشد فی الحال به او ببخشم چون سلطان آن را شنید عظیم خشمگین شد فرمود که او را به زندان محبوس کردند هفته ای بر آن بگذشت این مرد به سلطان کس فرستاد که آخر مرا چه گناه بود و جرم چیست شاه عالم بفرماید تا بنده را معلوم شود سلطان فرمود که او را حاضر کردند گفت ای رند بی ادب آن سخن را چون گفتی و چه زهره داشتی گفت ای شاه عالم آن سخن را من نگفتم آن لحظه مردکی مست بر کنار بام ایستاده بود آن سخن را گفت و رفت این ساعت من آن نیستم مردی ام عاقل و هشیار شاه را خوش آمد خلعتش داد و از زندانش استخلاص فرمود هرکه با ما تعلق گرفت و ازین شراب مست شد هرجا که رود با هرکه نشیند و با هر قومی که صحبت کند او فی الحقیقه با ما می نشیند و با این جنس می آمیزد زیرا که صحبت اغیار آینه لطف صحبت یارست و آمیزش با غیر جنس موجب محبت و اختلاط با جنس است و بضدها تتبین الاشیاء ابوبکر صدیق رضی الله عنه شکر را نام امی نهاده بود یعنی شیرین مادرزاد اکنون میوه های دیگر بر شکر نخوت می کنند که ما چندین تلخی کشیده ایم تا به منزلت شیرینی رسیدیم تو لذت شیرینی چه دانی چون مشقت تلخی نکشیده ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و یکم - سؤال کردند از تفسير این بیت سؤال کردند از تفسیر این بیت ولیکن هوا چون به غایت رسد شود دوستی سر به سر دشمنی فرمود که عالم دشمنی تنگ است نسبت به عالم دوستی زیرا از عالم دشمنی می گریزند تا به عالم دوستی رسند و هم عالم دوستی نیز تنگ است نسبت به عالمی که دوستی و دشمنی ازو هست می شود و دوستی و دشمنی و کفر و ایمان موجب دویست زیرا که کفر انکارست و منکر را کسی می باید که منکر او شود و همچنین مقر را کسی می باید که بدو اقرار آرد پس معلوم شد که یگانگی و بیگانگی موجب دویست و آن عالم ورای کفر و ایمان و دوستی و دشمنی ست و چون دوستی موجب دوی باشد و عالمی هست که آنجا دوی نیست یگانگی محض است چون آنجا رسید از دوی جدا شد پس آن عالم اول که دوی بود و آن عشق است و دوستی به نسبت بدان عالم که این ساعت نقل کرد نازل است و دون پس آن را نخواهد و دشمن دارد چنانک منصور را چون دوستی حق به نهایت رسید دشمن خود شد و خود را نیست گردانید گفت انا الحق یعنی من فنا گشتم حق ماند و بس و این به غایت تواضع است و نهایت بندگی است یعنی اوست و بس دعوی و تکبر آن باشد که گویی تو خدایی و من بنده پس هستی خود را نیز اثبات کرده باشی پس دوی لازم آید و این نیز که می گویی هوالحق هم دویست زیرا که تا انا نباشد هو ممکن نشود پس حق گفت انا الحق چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود آن سخن حق بود عالم خیال نسبت به عالم مصورات و محسوسات فراخ تر است زیرا جمله مصورات از خیال می زاید و عالم خیال نسبت به آن عالمی که خیال ازو هست می شود هم تنگ است از روی سخن این قدر فهم شود و الا حقیقت معنی محالست که از لفظ و عبارت معلوم شود سؤال کرد که پس عبارت و الفاظ را فایده چیست فرمود که سخن را فایده آنست که ترا در طلب آرد و تهیج کند نه آنک مطلوب به سخن حاصل شود و اگر چنین بودی به چندین مجاهده و فنای خود حاجت نبودی سخن همچنانست که از دور چیزی می بینی جنبده در پی آن می دوی تا او را ببینی نه آنک به واسطه تحرک او او را ببینی ناطقه آدمی نیز در باطن همچنین است مهیج است ترا بر طلب آن معنی و اگرچه او را نمی بینی به حقیقت یکی می گفت من چندین تحصل علوم کردم و ضبط معانی کردم هیچ معلوم نشد که در آدمی آن معنی کدامست که باقی خواهد بودن و به آن راه نبردم فرمود که اگر آن به مجرد سخن معلوم شدی خود محتاج به فنای وجود و چندین رنج ها نبودی چندین می باید کوشیدن که تو نمانی تا بدانی آن چیز را که خواهد ماندن یکی می گوید من شنیده ام که کعبه ایست ولیکن چندانک نظر می کنم کعبه را نمی بینم بروم بر بام نظر کنم کعبه را چون بر بام می رود و گردن دراز می کند نمی بیند کعبه را منکر می شود دیدن کعبه به مجرد این حاصل نشود چون از جای خود نمی تواند دیدن همچنانک در زمستان پوستین را به جان می طلبیدی چون تابستان شد پوستین را می اندازی و خاطر از آن منتفر می شود اکنون طلب کردن پوستین جهت تحصیل گرما بود زیرا تو عاشق گرما بودی در زمستان بواسطه مانع گرما نمی یافتی و محتاج وسیلت پوستین بودی اما چون مانع نماند پوستین را انداختی اذا السماء انشقت و اذا زلزلت الارض زلزالها اشارت با تست یعنی که تو لذت اجتماع دیدی اکنون روزی بیاید که لذت افتراق این اجزا بینی و فراخی آن عالم را مشاهده کنی و ازین تنگنا خلاص یابی مثلا یکی را به چار میخ مقید کردند او پندارد که در آن خوش است و لذت خلاص را فراموش کرد چون از چار میخ برهد بداند که در چه عذاب بود و همچنان طفلان را پرورش و آسایش در گهواره باشد و در آنک دستهاش را ببندند الا اگر بالغی را به گهواره مقید کنند عذاب باشد و زندان بعضی را مزه در آنست که گلها شکفته گردند و از غنچه سر بیرون آرند و بعضی را مزه در آنست که اجزای گل جمله متفرق شود و به اصل خود پیوندد اکنون بعضی خواهند که هیچ یاری و عشق و محبت و کفر و ایمان نماند تا به اصل خود پیوندند زیرا این همه دیوارهاست و موجب تنگی ست و دوی ست و آن عالم موجب فراخی ست و وحدت مطلق آن سخن خود چندان عظیم نیست و قوتی ندارد و چگونه عظیم باشد آخر سخنست و بلک خود موجب ضعف است موثر حقست و مهیج حقست این در میان روپوش است ترکیب دو سه حرف چه موجب حیات و هیجان باشد مثلا یکی پیش تو آمد او را مراعات کردی و اهلا و سهلا گفتی به آن خوش شد و موجب محبت گشت و یکی را دو سه دشنام دادی آن دو سه لفظ موجب غضب شد و رنجیدن اکنون چه تعلق دارد ترکیب دو سه لفظ به زیادتی محبت و رضا و برانگیختن غضب و دشمنی الا حق تعالی اینها را اسباب و پرده ها ساخته است تا نظر هر یکی بر جمال و کمال او نیفتد پرده های ضعیف مناسب نظرهای ضعیف و او سپس پرده ها حکم ها می کند و اسباب می سازد این نان در واقع سبب حیات نیست الا حق تعالی او را سبب حیات و قوت ساخته است آخر او جمادست ازین رو که حیات انسانی ندارد چه موجب زیادتی قوت باشد اگر او را حیاتی بودی خود خویشتن را زنده داشتی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و یکم - سؤال کردند از تفسير این بیت سؤال کردند از تفسیر این بیت ولیکن هوا چون به غایت رسد شود دوستی سر به سر دشمنی فرمود که عالم دشمنی تنگ است نسبت به عالم دوستی زیرا از عالم دشمنی می گریزند تا به عالم دوستی رسند و هم عالم دوستی نیز تنگ است نسبت به عالمی که دوستی و دشمنی ازو هست می شود و دوستی و دشمنی و کفر و ایمان موجب دویست زیرا که کفر انکارست و منکر را کسی می باید که منکر او شود و همچنین مقر را کسی می باید که بدو اقرار آرد پس معلوم شد که یگانگی و بیگانگی موجب دویست و آن عالم ورای کفر و ایمان و دوستی و دشمنی ست و چون دوستی موجب دوی باشد و عالمی هست که آنجا دوی نیست یگانگی محض است چون آنجا رسید از دوی جدا شد پس آن عالم اول که دوی بود و آن عشق است و دوستی به نسبت بدان عالم که این ساعت نقل کرد نازل است و دون پس آن را نخواهد و دشمن دارد چنانک منصور را چون دوستی حق به نهایت رسید دشمن خود شد و خود را نیست گردانید گفت انا الحق یعنی من فنا گشتم حق ماند و بس و این به غایت تواضع است و نهایت بندگی است یعنی اوست و بس دعوی و تکبر آن باشد که گویی تو خدایی و من بنده پس هستی خود را نیز اثبات کرده باشی پس دوی لازم آید و این نیز که می گویی هوالحق هم دویست زیرا که تا انا نباشد هو ممکن نشود پس حق گفت انا الحق چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود آن سخن حق بود عالم خیال نسبت به عالم مصورات و محسوسات فراخ تر است زیرا جمله مصورات از خیال می زاید و عالم خیال نسبت به آن عالمی که خیال ازو هست می شود هم تنگ است از روی سخن این قدر فهم شود و الا حقیقت معنی محالست که از لفظ و عبارت معلوم شود سؤال کرد که پس عبارت و الفاظ را فایده چیست فرمود که سخن را فایده آنست که ترا در طلب آرد و تهیج کند نه آنک مطلوب به سخن حاصل شود و اگر چنین بودی به چندین مجاهده و فنای خود حاجت نبودی سخن همچنانست که از دور چیزی می بینی جنبده در پی آن می دوی تا او را ببینی نه آنک به واسطه تحرک او او را ببینی ناطقه آدمی نیز در باطن همچنین است مهیج است ترا بر طلب آن معنی و اگرچه او را نمی بینی به حقیقت یکی می گفت من چندین تحصل علوم کردم و ضبط معانی کردم هیچ معلوم نشد که در آدمی آن معنی کدامست که باقی خواهد بودن و به آن راه نبردم فرمود که اگر آن به مجرد سخن معلوم شدی خود محتاج به فنای وجود و چندین رنج ها نبودی چندین می باید کوشیدن که تو نمانی تا بدانی آن چیز را که خواهد ماندن یکی می گوید من شنیده ام که کعبه ایست ولیکن چندانک نظر می کنم کعبه را نمی بینم بروم بر بام نظر کنم کعبه را چون بر بام می رود و گردن دراز می کند نمی بیند کعبه را منکر می شود دیدن کعبه به مجرد این حاصل نشود چون از جای خود نمی تواند دیدن همچنانک در زمستان پوستین را به جان می طلبیدی چون تابستان شد پوستین را می اندازی و خاطر از آن منتفر می شود اکنون طلب کردن پوستین جهت تحصیل گرما بود زیرا تو عاشق گرما بودی در زمستان بواسطه مانع گرما نمی یافتی و محتاج وسیلت پوستین بودی اما چون مانع نماند پوستین را انداختی اذا السماء انشقت و اذا زلزلت الارض زلزالها اشارت با تست یعنی که تو لذت اجتماع دیدی اکنون روزی بیاید که لذت افتراق این اجزا بینی و فراخی آن عالم را مشاهده کنی و ازین تنگنا خلاص یابی مثلا یکی را به چار میخ مقید کردند او پندارد که در آن خوش است و لذت خلاص را فراموش کرد چون از چار میخ برهد بداند که در چه عذاب بود و همچنان طفلان را پرورش و آسایش در گهواره باشد و در آنک دستهاش را ببندند الا اگر بالغی را به گهواره مقید کنند عذاب باشد و زندان بعضی را مزه در آنست که گلها شکفته گردند و از غنچه سر بیرون آرند و بعضی را مزه در آنست که اجزای گل جمله متفرق شود و به اصل خود پیوندد اکنون بعضی خواهند که هیچ یاری و عشق و محبت و کفر و ایمان نماند تا به اصل خود پیوندند زیرا این همه دیوارهاست و موجب تنگی ست و دوی ست و آن عالم موجب فراخی ست و وحدت مطلق آن سخن خود چندان عظیم نیست و قوتی ندارد و چگونه عظیم باشد آخر سخنست و بلک خود موجب ضعف است موثر حقست و مهیج حقست این در میان روپوش است ترکیب دو سه حرف چه موجب حیات و هیجان باشد مثلا یکی پیش تو آمد او را مراعات کردی و اهلا و سهلا گفتی به آن خوش شد و موجب محبت گشت و یکی را دو سه دشنام دادی آن دو سه لفظ موجب غضب شد و رنجیدن اکنون چه تعلق دارد ترکیب دو سه لفظ به زیادتی محبت و رضا و برانگیختن غضب و دشمنی الا حق تعالی اینها را اسباب و پرده ها ساخته است تا نظر هر یکی بر جمال و کمال او نیفتد پرده های ضعیف مناسب نظرهای ضعیف و او سپس پرده ها حکم ها می کند و اسباب می سازد این نان در واقع سبب حیات نیست الا حق تعالی او را سبب حیات و قوت ساخته است آخر او جمادست ازین رو که حیات انسانی ندارد چه موجب زیادتی قوت باشد اگر او را حیاتی بودی خود خویشتن را زنده داشتی

%0
10 Bölüm