Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۹ ای ببرده دل تو قصد جان مکن و آنچ من کردم تو جانا آن مکن بنگر اندر درد من گر صاف نیست درد خود مفرستم و درمان مکن داد ایمان داد زلف کافرت یک سر مویی ز کفر ایمان مکن عادت خوبان جفا باشد جفا هم بر آن عادت بر او احسان مکن گرچه دل بر مرگ خود بنهاده ایم در جفا آهسته تر چندان مکن عیش ما را مرگ باشد پرده دار پرده پوش و مرگ را خندان مکن ای زلیخا فتنه عشق از تو است یوسفی را هرزه در زندان مکن چون سر رندان نداری وقت عیش وعده ها اندر سر رندان مکن نور چشم عاشقان آخر توی عیش ها بر کوری ایشان مکن نقدکی را از یکی مفلس مبر از حریصی نقد او در کان مکن شب روان را همچو استاره مسوز راه خود را پر ز رهبانان مکن شمس تبریزی یکی رویی نمای تا ابد تو روی با جانان مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کآشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گرچه دزدان خصم روز روشنند آنچ می خواهد دل ایشان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه امید را ویران مکن این طناب خیمه را برهم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن نیست در عالم ز هجران تلخ تر هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۱ صبحدم شد زود برخیز ای جوان رخت بربند و برس در کاروان کاروان رفت و تو غافل خفته ای در زیانی در زیانی در زیان عمر را ضایع مکن در معصیت تا تر و تازه بمانی جاودان نفس شومت را بکش کان دیو توست تا ز جیبت سر برآرد حوریان چون بکشتی نفس شومت را یقین پای نه بر بام هفتم آسمان چون نماز و روزه ات مقبول شد پهلوانی پهلوانی پهلوان پاک باش و خاک این درگاه باش کبر کم کن در سماع عاشقان گر سماع عاشقان را منکری حشر گردی در قیامت با سگان گر غلام شمس تبریزی شدی نعره زن کالحمد لک یا مستعان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۲ ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان مستیان گر بیاید هوشیاری راه نیست ور بیاید مست گیر اندرکشان گر خماری باده خواهی اندرآ نان پرستی رو که این جا نیست نان آنک او نان را بت خود کرده است کی درآید در میان این بتان ور درآید چادر اندر رو کشند تا نبیند رویشان آن قلتبان سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویش سیم نستانیم پیدا و نهان آنک او خوبی به سیم و زر فروخت روسپی باشد نه حوران جنان تا نگردی پاک دل چون جبرییل گرچه گنجی درنگنجی در جهان چشم خود را شسته عارف بیست سال مشک مشک آورده از اشک روان معتمد شو تا درآیی در حرم اولا بربند از گفتن دهان شمس تبریزی گشاید راه شرق چون شوی بسته دهان و رازدان

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۹ ای ببرده دل تو قصد جان مکن و آنچ من کردم تو جانا آن مکن بنگر اندر درد من گر صاف نیست درد خود مفرستم و درمان مکن داد ایمان داد زلف کافرت یک سر مویی ز کفر ایمان مکن عادت خوبان جفا باشد جفا هم بر آن عادت بر او احسان مکن گرچه دل بر مرگ خود بنهاده ایم در جفا آهسته تر چندان مکن عیش ما را مرگ باشد پرده دار پرده پوش و مرگ را خندان مکن ای زلیخا فتنه عشق از تو است یوسفی را هرزه در زندان مکن چون سر رندان نداری وقت عیش وعده ها اندر سر رندان مکن نور چشم عاشقان آخر توی عیش ها بر کوری ایشان مکن نقدکی را از یکی مفلس مبر از حریصی نقد او در کان مکن شب روان را همچو استاره مسوز راه خود را پر ز رهبانان مکن شمس تبریزی یکی رویی نمای تا ابد تو روی با جانان مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کآشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گرچه دزدان خصم روز روشنند آنچ می خواهد دل ایشان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه امید را ویران مکن این طناب خیمه را برهم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن نیست در عالم ز هجران تلخ تر هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۱ صبحدم شد زود برخیز ای جوان رخت بربند و برس در کاروان کاروان رفت و تو غافل خفته ای در زیانی در زیانی در زیان عمر را ضایع مکن در معصیت تا تر و تازه بمانی جاودان نفس شومت را بکش کان دیو توست تا ز جیبت سر برآرد حوریان چون بکشتی نفس شومت را یقین پای نه بر بام هفتم آسمان چون نماز و روزه ات مقبول شد پهلوانی پهلوانی پهلوان پاک باش و خاک این درگاه باش کبر کم کن در سماع عاشقان گر سماع عاشقان را منکری حشر گردی در قیامت با سگان گر غلام شمس تبریزی شدی نعره زن کالحمد لک یا مستعان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۲ ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان مستیان گر بیاید هوشیاری راه نیست ور بیاید مست گیر اندرکشان گر خماری باده خواهی اندرآ نان پرستی رو که این جا نیست نان آنک او نان را بت خود کرده است کی درآید در میان این بتان ور درآید چادر اندر رو کشند تا نبیند رویشان آن قلتبان سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویش سیم نستانیم پیدا و نهان آنک او خوبی به سیم و زر فروخت روسپی باشد نه حوران جنان تا نگردی پاک دل چون جبرییل گرچه گنجی درنگنجی در جهان چشم خود را شسته عارف بیست سال مشک مشک آورده از اشک روان معتمد شو تا درآیی در حرم اولا بربند از گفتن دهان شمس تبریزی گشاید راه شرق چون شوی بسته دهان و رازدان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۳ رو قرار از دل مستان بستان رو خراج از گل بستان بستان کله مه ز سر مه برگیر گرو گل ز گلستان بستان سخن جان رهی گفتی دوش آن توست آن هله بستان بستان ای که در باغ رخش ره بردی گل تازه به زمستان بستان ای که از ناز شهان می ترسی طفل عشقی سر پستان بستان دل قوی دار چو دلبر خواهی دل خود از دل سستان بستان چابک و چست رو اندر ره عشق مهره را از کف چستان بستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۴ مات خود را صنما مات مکن بجز از لطف و مراعات مکن خرده و بی ادبی ها که برفت عفو کن هیچ مکافات مکن وقت رحم است بکن کینه مکش بنده را طعمه آفات مکن به سر تو که جدایی مندیش جز که پیوند و ملاقات مکن خاک خود را به زمین برمگذار منزلش جز به سماوات مکن اولش جز به سوی خویش مکش آخرش جز که سعادات مکن آنچ خو کرد ز لطفت برسان ترک تیمار و جرایات مکن بنده اهل خرابات توایم پشت ما را به خرابات مکن ما که باشیم که گوییم مکن چونک گفتیم ممارات مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۵ ای به انکار سوی ما نگران من نیم با تو دودل چون دگران سخن تلخ چه می اندیشی ای تو سرمایه جمله شکران بر دل سوخته ام آبی زن که توی دلبر پرخون جگران ز غمم همچو کمان تیر مزن چه زنی تیر سوی بی سپران با گل از تو گله ها می کردم گفت من هم ز ویم جامه دران گفت نرگس که ز من پرس او را که منم بنده صاحب نظران که چو من جمله چمن سوخته اند ز آتش او ز کران تا به کران مه و خورشید ز عشق رخ او اندر این چرخ ز زیر و زبران بحر در جوش از این آتش تیز چرخ خم داده از این بار گران کوه بسته ست کمر خدمت را که شماریش ز بسته کمران بانگ ارواح به من می آید که بگو حالت این بی صوران با کی گویم به جهان محرم کو چه خبر گویم با بی خبران ظاهر بحر بود جای خسان باطن بحر مقام گهران ظاهر و باطن من خاک خسی کو بر این بحر بود ره گذران غزل بی سر و بی پایان بین که ز پایان بردت تا به سران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۶ به شکرخنده ببردی دل من بشکن شکر دل را مشکن دل ما را که ز جا برکندی به تو آمد پر و بالش بمکن بنگر تا به چه لطفش بردی رحم کن هر نفسش زخم مزن جانم اندر پی دل می آید چه کند بی تو در این قالب تن بی تو دل را نبود برگ جهان بی تو گل را نبود برگ چمن هین چرا بند شکستی خاموش یا مگر نیست تو را بند دهن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۳ رو قرار از دل مستان بستان رو خراج از گل بستان بستان کله مه ز سر مه برگیر گرو گل ز گلستان بستان سخن جان رهی گفتی دوش آن توست آن هله بستان بستان ای که در باغ رخش ره بردی گل تازه به زمستان بستان ای که از ناز شهان می ترسی طفل عشقی سر پستان بستان دل قوی دار چو دلبر خواهی دل خود از دل سستان بستان چابک و چست رو اندر ره عشق مهره را از کف چستان بستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۴ مات خود را صنما مات مکن بجز از لطف و مراعات مکن خرده و بی ادبی ها که برفت عفو کن هیچ مکافات مکن وقت رحم است بکن کینه مکش بنده را طعمه آفات مکن به سر تو که جدایی مندیش جز که پیوند و ملاقات مکن خاک خود را به زمین برمگذار منزلش جز به سماوات مکن اولش جز به سوی خویش مکش آخرش جز که سعادات مکن آنچ خو کرد ز لطفت برسان ترک تیمار و جرایات مکن بنده اهل خرابات توایم پشت ما را به خرابات مکن ما که باشیم که گوییم مکن چونک گفتیم ممارات مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۵ ای به انکار سوی ما نگران من نیم با تو دودل چون دگران سخن تلخ چه می اندیشی ای تو سرمایه جمله شکران بر دل سوخته ام آبی زن که توی دلبر پرخون جگران ز غمم همچو کمان تیر مزن چه زنی تیر سوی بی سپران با گل از تو گله ها می کردم گفت من هم ز ویم جامه دران گفت نرگس که ز من پرس او را که منم بنده صاحب نظران که چو من جمله چمن سوخته اند ز آتش او ز کران تا به کران مه و خورشید ز عشق رخ او اندر این چرخ ز زیر و زبران بحر در جوش از این آتش تیز چرخ خم داده از این بار گران کوه بسته ست کمر خدمت را که شماریش ز بسته کمران بانگ ارواح به من می آید که بگو حالت این بی صوران با کی گویم به جهان محرم کو چه خبر گویم با بی خبران ظاهر بحر بود جای خسان باطن بحر مقام گهران ظاهر و باطن من خاک خسی کو بر این بحر بود ره گذران غزل بی سر و بی پایان بین که ز پایان بردت تا به سران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۶ به شکرخنده ببردی دل من بشکن شکر دل را مشکن دل ما را که ز جا برکندی به تو آمد پر و بالش بمکن بنگر تا به چه لطفش بردی رحم کن هر نفسش زخم مزن جانم اندر پی دل می آید چه کند بی تو در این قالب تن بی تو دل را نبود برگ جهان بی تو گل را نبود برگ چمن هین چرا بند شکستی خاموش یا مگر نیست تو را بند دهن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۷ ای امتان باطل بر نان زنید بر نان وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان حیوان علف کشاند غیر علف نداند آن آدمی بود کاو جوید عقیق و مرجان آن باغ ها بخفته وین باغ ها شکفته وین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان جان هاست نارسیده در دام ها خزیده جان هاست برپریده ره برده تا به جانان جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردون چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش کوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامی سرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا اندر هوا به بالا می کرد رقص و جولان هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری تو نور نور نوری یا آفتاب تابان گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان گفتا که من فنایم اندر کنار نایم نقشی همی نمایم از بهر درد و درمان گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو طفلی و درست ابجد برگیر لوح و می خوان گفتم همین سیاست می کن حلال بادت صد گونه دفع می ده می کش مرا به هجران زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی خامش در زبان ها آن می نیاید آسان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۸ گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن گفتم که تا به گردن در لطف هات غرقم قانع نگشت از من دلدار تا به گردن گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می رو زیرا که راست ناید این کار تا به گردن گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل ها در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش کان جا همی کشیدی بیگار تا به گردن رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی عار است هستی تو وین عار تا به گردن عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن در دام خویش ماند عیار تا به گردن دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن دامی است طرفه تر زین کز وی فتاده بینی بی عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۷ ای امتان باطل بر نان زنید بر نان وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان حیوان علف کشاند غیر علف نداند آن آدمی بود کاو جوید عقیق و مرجان آن باغ ها بخفته وین باغ ها شکفته وین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان جان هاست نارسیده در دام ها خزیده جان هاست برپریده ره برده تا به جانان جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردون چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش کوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامی سرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا اندر هوا به بالا می کرد رقص و جولان هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری تو نور نور نوری یا آفتاب تابان گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان گفتا که من فنایم اندر کنار نایم نقشی همی نمایم از بهر درد و درمان گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو طفلی و درست ابجد برگیر لوح و می خوان گفتم همین سیاست می کن حلال بادت صد گونه دفع می ده می کش مرا به هجران زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی خامش در زبان ها آن می نیاید آسان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۸ گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن گفتم که تا به گردن در لطف هات غرقم قانع نگشت از من دلدار تا به گردن گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می رو زیرا که راست ناید این کار تا به گردن گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل ها در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش کان جا همی کشیدی بیگار تا به گردن رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی عار است هستی تو وین عار تا به گردن عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن در دام خویش ماند عیار تا به گردن دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن دامی است طرفه تر زین کز وی فتاده بینی بی عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن وی آهوی معانی آمد گه چریدن ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحی کاو چون خیال داند در دیده ها دویدن این دم حکم بیاید تعلیم نو نماید بی گوش سر شنیدن بی دیده ماه دیدن داند سبل ببردن هم مرده زنده کردن هم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن آن یوسف معانی و آن گنج رایگانی خود را اگر فروشد دانی عجب خریدن کو مشتری واقف در دو دم مخالف در پرده ساز کردن در پرده ها دویدن ای عاشق موفق وی صادق مصدق می بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن در بیخودی تو خود را می جوی تا بیابی زیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن لب را ز شیر شیطان می کوش تا بشویی چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن ای عشق آن جهانی ما را همی کشانی احسنت ای کشنده شاباش ای کشیدن هم آفتاب داند از شرق رو نمودن ار نی به مرکز او نتوان به تک رسیدن خامش که شرح دل را گر راه گفت بودی در کوه درفتادی چون بحر برطپیدن تبریز شمس دین را هم ناگهان ببینی وآنگه از او بیابی صبح ابد دمیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۰ گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد رو قصه دگر کن گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۱ ای محو راه گشته از محو هم سفر کن چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن دل آینه است چینی با دل چو همنشینی صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن دانم که برشکستی تو محو دل شدستی در عین نیست هستی یک حمله دگر کن تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن ماییم ذره ذره در آفتاب غره از ذره خاک بستان در دیده قمر کن از ما نماند برجا جان از جنون و سودا ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن در عالم منقش ای عشق همچو آتش هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن وی آهوی معانی آمد گه چریدن ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحی کاو چون خیال داند در دیده ها دویدن این دم حکم بیاید تعلیم نو نماید بی گوش سر شنیدن بی دیده ماه دیدن داند سبل ببردن هم مرده زنده کردن هم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن آن یوسف معانی و آن گنج رایگانی خود را اگر فروشد دانی عجب خریدن کو مشتری واقف در دو دم مخالف در پرده ساز کردن در پرده ها دویدن ای عاشق موفق وی صادق مصدق می بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن در بیخودی تو خود را می جوی تا بیابی زیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن لب را ز شیر شیطان می کوش تا بشویی چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن ای عشق آن جهانی ما را همی کشانی احسنت ای کشنده شاباش ای کشیدن هم آفتاب داند از شرق رو نمودن ار نی به مرکز او نتوان به تک رسیدن خامش که شرح دل را گر راه گفت بودی در کوه درفتادی چون بحر برطپیدن تبریز شمس دین را هم ناگهان ببینی وآنگه از او بیابی صبح ابد دمیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۰ گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد رو قصه دگر کن گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۱ ای محو راه گشته از محو هم سفر کن چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن دل آینه است چینی با دل چو همنشینی صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن دانم که برشکستی تو محو دل شدستی در عین نیست هستی یک حمله دگر کن تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن ماییم ذره ذره در آفتاب غره از ذره خاک بستان در دیده قمر کن از ما نماند برجا جان از جنون و سودا ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن در عالم منقش ای عشق همچو آتش هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۲ من از کی باک دارم خاصه که یار با من از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم وز سگ چرا هراسم میر شکار با من در بزم چون نیایم ساقیم می کشاند چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من در خم خسروانی می بهر ماست جوشان این جا چه کار دارد رنج خمار با من با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۳ جانا نخست ما را مرد مدام گردان وآنگه مدام درده ما را مدام گردان از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان دارالسلام ما را دارالملام کردی دارالملام ما را دارالسلام گردان این راه بی نهایت گر دور و گر دراز است از فضل بی نهایت بر ما دو گام گردان ما را اسیر کردی اماره را امیری ما را امیر گردان او را غلام گردان انعام عام خود را کردی نصیب خاصان انعام خاص خود را امروز عام گردان هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر ده خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۴ ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران کن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران من مرد فتنه جویم من ترک این نگویم من دست از او نشویم تو فتنه را مشوران سرخیل بی دلانم استاد منبلانم من عاشق فلانم تو فتنه را مشوران از من مپرس چونم می بین که غرق خونم این هم نه ام فزونم تو فتنه را مشوران من رستمم و روحم طوفان قوم نوحم سرمست آن صبوحم تو فتنه را مشوران تو نقش را نخوانی زیرا در این جهانی تا این قدر بدانی تو فتنه را مشوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۵ آن خوب را طلب کن اندر میان حوران مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران از پرتوی که افتد در چشم ها ز رویش خارش چه افتد از وی در چشم های کوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۶ امروز سرکشان را عشقت ز جلوه کردن آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو چون صوفیان جان را این است سر ستردن دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر می باش در شکنجه از خویش و درفشردن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۲ من از کی باک دارم خاصه که یار با من از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم وز سگ چرا هراسم میر شکار با من در بزم چون نیایم ساقیم می کشاند چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من در خم خسروانی می بهر ماست جوشان این جا چه کار دارد رنج خمار با من با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۳ جانا نخست ما را مرد مدام گردان وآنگه مدام درده ما را مدام گردان از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان دارالسلام ما را دارالملام کردی دارالملام ما را دارالسلام گردان این راه بی نهایت گر دور و گر دراز است از فضل بی نهایت بر ما دو گام گردان ما را اسیر کردی اماره را امیری ما را امیر گردان او را غلام گردان انعام عام خود را کردی نصیب خاصان انعام خاص خود را امروز عام گردان هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر ده خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۴ ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران کن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران من مرد فتنه جویم من ترک این نگویم من دست از او نشویم تو فتنه را مشوران سرخیل بی دلانم استاد منبلانم من عاشق فلانم تو فتنه را مشوران از من مپرس چونم می بین که غرق خونم این هم نه ام فزونم تو فتنه را مشوران من رستمم و روحم طوفان قوم نوحم سرمست آن صبوحم تو فتنه را مشوران تو نقش را نخوانی زیرا در این جهانی تا این قدر بدانی تو فتنه را مشوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۵ آن خوب را طلب کن اندر میان حوران مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران از پرتوی که افتد در چشم ها ز رویش خارش چه افتد از وی در چشم های کوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۶ امروز سرکشان را عشقت ز جلوه کردن آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو چون صوفیان جان را این است سر ستردن دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر می باش در شکنجه از خویش و درفشردن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۷ چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن بردار این طبق را زیرا خلیل حق را باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش با قند وصل همچون حلواگر است مردن از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن مرگ آینه ست و حسنت در آینه درآمد آیینه بربگوید خوش منظر است مردن گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت ور کافری و تلخی هم کافر است مردن گر یوسفی و خوبی آیینه ات چنان است ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی کز آب زندگانی کور و کر است مردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۸ از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله از آتش دل خود در خشک و در ترش زن گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد آتش کن آب او را در در و گوهرش زن هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن هر کس که بی سر آید تو دست بر سرش نه و آن کس که با سر آید تو زخم خنجرش زن جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن از لعل می فروشت سرمست کن جهان را بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید از جذب نور ایمان در جان کافرش زن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن خیره کشی ست ما را دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خون بها کن بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن دردی ست غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره عشقی ست چون زمرد از برق این زمرد هین دفع اژدها کن بس کن که بی خودم من ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۷ چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن بردار این طبق را زیرا خلیل حق را باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش با قند وصل همچون حلواگر است مردن از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن مرگ آینه ست و حسنت در آینه درآمد آیینه بربگوید خوش منظر است مردن گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت ور کافری و تلخی هم کافر است مردن گر یوسفی و خوبی آیینه ات چنان است ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی کز آب زندگانی کور و کر است مردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۸ از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله از آتش دل خود در خشک و در ترش زن گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد آتش کن آب او را در در و گوهرش زن هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن هر کس که بی سر آید تو دست بر سرش نه و آن کس که با سر آید تو زخم خنجرش زن جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن از لعل می فروشت سرمست کن جهان را بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید از جذب نور ایمان در جان کافرش زن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن خیره کشی ست ما را دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خون بها کن بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن دردی ست غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره عشقی ست چون زمرد از برق این زمرد هین دفع اژدها کن بس کن که بی خودم من ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۰ روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا وین خانه کهن را بی زیر و بی زبر کن عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن ماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن هر سو که خشک بینی تو چشمه ای روان کن هر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینی او را به زخم سیلی اندر زمان به درکن تا چند عذر گویی کورند و می نبینند گر کورشان نخواهی در دیده شان نظر کن خواهی که پرده هاشان در دیده ها نباشد فرما تو پردگی را کز پرده ها عبر کن فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نه بستم قبای عطلت هم چاره کمر کن ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز چون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۱ پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن می سوخت و پر همی زد بر جا که همچنین کن شمع و فتیله بسته با گردن شکسته می گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن مومی که می گدازد با سوز می بسازد در تف و تاب داده خود را که همچنین کن گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی سودت ندارد آن ها الا که همچنین کن دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن از نیک و بد بریده وز دام ها پریده بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن رخساره پاک کرده دراعه چاک کرده با خار صبر کرده گل ها که همچنین کن صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشته بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن خالی شده ست و ساده نه چشم برگشاده لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم گفته به کودکانش بابا که همچنین کن خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخر خامش شده ست و گریان خارا که همچنین کن تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانی پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۰ روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا وین خانه کهن را بی زیر و بی زبر کن عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن ماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن هر سو که خشک بینی تو چشمه ای روان کن هر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینی او را به زخم سیلی اندر زمان به درکن تا چند عذر گویی کورند و می نبینند گر کورشان نخواهی در دیده شان نظر کن خواهی که پرده هاشان در دیده ها نباشد فرما تو پردگی را کز پرده ها عبر کن فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نه بستم قبای عطلت هم چاره کمر کن ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز چون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۱ پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن می سوخت و پر همی زد بر جا که همچنین کن شمع و فتیله بسته با گردن شکسته می گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن مومی که می گدازد با سوز می بسازد در تف و تاب داده خود را که همچنین کن گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی سودت ندارد آن ها الا که همچنین کن دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن از نیک و بد بریده وز دام ها پریده بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن رخساره پاک کرده دراعه چاک کرده با خار صبر کرده گل ها که همچنین کن صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشته بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن خالی شده ست و ساده نه چشم برگشاده لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم گفته به کودکانش بابا که همچنین کن خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخر خامش شده ست و گریان خارا که همچنین کن تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانی پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۲ ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن نی های بی زبان را زان شهد پرشکر کن چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن از خون آن جگرها که بوی عشق دارد از بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن بس شیوه ها که کردند جان ها و ره نبردند ای چاره ساز جان ها یک شیوه دگر کن مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریز خواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۳ دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن نقش فناست هیزم عشق خداست آتش در سوز نقش ها را ای جان پاکدامن تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد مانند بت پرستان دور از بهار و مؤمن در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش چون زاده خلیلی آتش تو راست مسکن آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن مؤمن فسون بداند بر آتشش بخواند سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن پروانه زان زند خود بر آتش موقد کو را همی نماید آتش به شکل روزن تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن اسپان اختیاری حمال شهریاری پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن چو لک لک است منطق بر آسیای معنی طاحون ز آب گردد نه از لکلک مقنن زان لک لک ای برادر گندم ز دلو بجهد در آسیا درافتد گردد خوش و مطحن وز لک لک بیان تو از دلو حرص و غفلت در آسیا درافتی یعنی رهی مبین من گرم می شوم جان اما ز گفت و گو نی از شمس دین زرین تبریز همچو معدن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۲ ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن نی های بی زبان را زان شهد پرشکر کن چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن از خون آن جگرها که بوی عشق دارد از بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن بس شیوه ها که کردند جان ها و ره نبردند ای چاره ساز جان ها یک شیوه دگر کن مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریز خواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۳ دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن نقش فناست هیزم عشق خداست آتش در سوز نقش ها را ای جان پاکدامن تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد مانند بت پرستان دور از بهار و مؤمن در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش چون زاده خلیلی آتش تو راست مسکن آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن مؤمن فسون بداند بر آتشش بخواند سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن پروانه زان زند خود بر آتش موقد کو را همی نماید آتش به شکل روزن تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن اسپان اختیاری حمال شهریاری پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن چو لک لک است منطق بر آسیای معنی طاحون ز آب گردد نه از لکلک مقنن زان لک لک ای برادر گندم ز دلو بجهد در آسیا درافتد گردد خوش و مطحن وز لک لک بیان تو از دلو حرص و غفلت در آسیا درافتی یعنی رهی مبین من گرم می شوم جان اما ز گفت و گو نی از شمس دین زرین تبریز همچو معدن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۴ جانا بیار باده و بختم بلند کن زان حلقه های زلف دلم را کمند کن مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم آتش بیار و چاره مشتی سپند کن زان جام بی دریغ در اندیشه ها بریز در بیخودی سزای دل خودپسند کن ای غم برو برو بر مستانت کار نیست آن را که هوشیار بیابی گزند کن مستان مسلمند ز اندیشه ها و غم آن کو نشد مسلم او را نژند کن ای جان مست مجلس ابرار یشربون بر گربه اسیر هوا ریش خند کن ریش همه به دست اجل بین و رحم کن از مرگ وارهان همه را سودمند کن عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت با شیرگیر مست مگو ترک پند کن در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین ما را سوار اشقر و پشت سمند کن یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست با او حساب دفتر هفتاد و اند کن ای طبع روسیاه سوی هند باز رو وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن آن جا که مست گشتی بنشین مقیم شو و آن جا که باده خوردی آن جا فکند کن در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست آن گاه سر در آخر این گوسفند کن خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند دل را حریف صیقل آیینه رند کن ای دل خموش کن همه بی حرف گو سخن بی لب حدیث عالم بی چون و چند کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۵ تو آب روشنی تو در این آب گل مکن دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن پاکان به گرد در به تماشا نشسته اند دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن دل نعره می زند که بکش خویش را ز عشق ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن مس را که زر کنند یکی علم دیگر است زین ها که می کنی نشود زر بهل مکن دوری بگشت این تن کز دل بگشته ای سی سال دور باشد سی را چهل مکن چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن هنگامه هاست در ره هر جا مه ای است رو بی گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۴ جانا بیار باده و بختم بلند کن زان حلقه های زلف دلم را کمند کن مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم آتش بیار و چاره مشتی سپند کن زان جام بی دریغ در اندیشه ها بریز در بیخودی سزای دل خودپسند کن ای غم برو برو بر مستانت کار نیست آن را که هوشیار بیابی گزند کن مستان مسلمند ز اندیشه ها و غم آن کو نشد مسلم او را نژند کن ای جان مست مجلس ابرار یشربون بر گربه اسیر هوا ریش خند کن ریش همه به دست اجل بین و رحم کن از مرگ وارهان همه را سودمند کن عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت با شیرگیر مست مگو ترک پند کن در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین ما را سوار اشقر و پشت سمند کن یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست با او حساب دفتر هفتاد و اند کن ای طبع روسیاه سوی هند باز رو وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن آن جا که مست گشتی بنشین مقیم شو و آن جا که باده خوردی آن جا فکند کن در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست آن گاه سر در آخر این گوسفند کن خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند دل را حریف صیقل آیینه رند کن ای دل خموش کن همه بی حرف گو سخن بی لب حدیث عالم بی چون و چند کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۵ تو آب روشنی تو در این آب گل مکن دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن پاکان به گرد در به تماشا نشسته اند دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن دل نعره می زند که بکش خویش را ز عشق ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن مس را که زر کنند یکی علم دیگر است زین ها که می کنی نشود زر بهل مکن دوری بگشت این تن کز دل بگشته ای سی سال دور باشد سی را چهل مکن چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن هنگامه هاست در ره هر جا مه ای است رو بی گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۶ مستی و عاشقی و جوانی و جنس این آمد بهار خرم و گشتند همنشین صورت نداشتند مصور شدند خوش یعنی مخیلات مصورشده ببین دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید در دیده اندرآید صورت شود یقین تبلی السرایر است و قیامت میان باغ دل ها همی نمایند آن دلبران چین یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست تا کی نهان بود دل تو در میان طین ایاک نعبد است زمستان دعای باغ در نوبهار گوید ایاک نستعین ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم بگشا در طرب مگذارم دگر حزین ایاک نستعین که ز پری میوه ها اشکسته می شوم نگهم دار ای معین هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب نرگس چه خیره می نگرد سوی یاسمین سوسن زبان برون کند افسوس می کند گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین سر چپ و راست می فکند سنبل از خمار اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین سبزه پیاده می دود اندر رکاب سرو غنچه نهان همی کند از چشم بد جبین بید پیاده بر لب جو اندر آینه حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین اول فشاندنی است که تا جمع آورد وآنگه کند نثار درافشان واپسین در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار مرغان چو مطربان بسرایند آفرین آن میر مطربان که ورا نام بلبل است مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب کی صید کرد از عدم آورد بر زمین یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین ما چند صورتیم یزک وار آمده نک می رسند لشکر خوبان از آن کمین یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان شیرین لبان رسند ز دریای انگبین نک نامه شان رسید به خرما و نیشکر و آن نار دانه دانه و بی هیچ دانه بین ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین انگور دیر آمد زیرا پیاده بود دیر آ و پخته آ که توی فتنه ای مهین ای آخرین سابق و ای ختم میوه ها وی چنگ درزده تو به حبل الله متین شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات تلخی بلای توست چو خار ترنگبین ای عارف معارف و ای واصل اصول ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین از دست توست خربزه در خانه ای نهان در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین چون گوش تو نداشت ببستند گردنش گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین فی جیدها ببست خدا حبل من مسد زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج بی گوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر مردم ز راه گوش شود فربه و سمین باقیش برنویسد آن شهریار لوح نقاش چین بگوید تو نقش ها مچین نقاش چین بگفتم آن روح محض را آن خسرو یگانه تبریز شمس دین

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۶ مستی و عاشقی و جوانی و جنس این آمد بهار خرم و گشتند همنشین صورت نداشتند مصور شدند خوش یعنی مخیلات مصورشده ببین دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید در دیده اندرآید صورت شود یقین تبلی السرایر است و قیامت میان باغ دل ها همی نمایند آن دلبران چین یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست تا کی نهان بود دل تو در میان طین ایاک نعبد است زمستان دعای باغ در نوبهار گوید ایاک نستعین ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم بگشا در طرب مگذارم دگر حزین ایاک نستعین که ز پری میوه ها اشکسته می شوم نگهم دار ای معین هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب نرگس چه خیره می نگرد سوی یاسمین سوسن زبان برون کند افسوس می کند گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین سر چپ و راست می فکند سنبل از خمار اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین سبزه پیاده می دود اندر رکاب سرو غنچه نهان همی کند از چشم بد جبین بید پیاده بر لب جو اندر آینه حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین اول فشاندنی است که تا جمع آورد وآنگه کند نثار درافشان واپسین در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار مرغان چو مطربان بسرایند آفرین آن میر مطربان که ورا نام بلبل است مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب کی صید کرد از عدم آورد بر زمین یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین ما چند صورتیم یزک وار آمده نک می رسند لشکر خوبان از آن کمین یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان شیرین لبان رسند ز دریای انگبین نک نامه شان رسید به خرما و نیشکر و آن نار دانه دانه و بی هیچ دانه بین ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین انگور دیر آمد زیرا پیاده بود دیر آ و پخته آ که توی فتنه ای مهین ای آخرین سابق و ای ختم میوه ها وی چنگ درزده تو به حبل الله متین شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات تلخی بلای توست چو خار ترنگبین ای عارف معارف و ای واصل اصول ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین از دست توست خربزه در خانه ای نهان در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین چون گوش تو نداشت ببستند گردنش گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین فی جیدها ببست خدا حبل من مسد زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج بی گوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر مردم ز راه گوش شود فربه و سمین باقیش برنویسد آن شهریار لوح نقاش چین بگوید تو نقش ها مچین نقاش چین بگفتم آن روح محض را آن خسرو یگانه تبریز شمس دین

%0
10 Bölüm