Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۴ برخیز ز خواب و ساز کن چنگ کان فتنه مه عذار گلرنگ نی خواب گذاشت خواجه نی صبر نی نام گذاشت خواجه نی ننگ بدرید خرد هزار خرقه بگریخت ادب هزار فرسنگ اندیشه و دل به خشم با هم استاره و مه ز رشک در جنگ استاره به جنگ کز فراقش این عرصه چرخ تنگ شد تنگ مه گوید بی ز آفتابش تا کی باشم ز چرخ آونگ بازار وجود بی عقیقش گو باش خراب سنگ بر سنگ ای عشق هزارنام خوش جام فرهنگ ده هزار فرهنگ بی صورت با هزار صورت صورت ده ترک و رومی و زنگ درده ز رحیق خویش یک جام یا از رز خویش یک کفی بنگ بگشا سر خنب را دگربار تا سر بنهد هزار سرهنگ تا حلقه مطربان گردون مستانه برآورند آهنگ مخمور رهد ز قیل و از قال تا حشر چو حشریان بود دنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۵ عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ چنگ آتش ساده عجبتر یا رخ من رنگ رنگ برق آن رخ را چه نسبت با رخان زرد زرد تنگ شکر را چه نسبت با دل بس تنگ تنگ مه برای مشتری بر تخت دل بر تخت دل صد هزاران جان حیران گرد تختش دنگ دنگ کوه طور جان ها سودای او سودای او اندر آن که بهر لعلش می جهد جان سنگ سنگ صیقل عشق ورا بگزین که تا از آینه ات زود بزداید به لطف خویشتن او زنگ زنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۶ عاشقی و آن گهانی نام و ننگ او نشاید عشق را ده سنگ سنگ گر ز هر چیزی بلنگی دور شو راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ مرگ اگر مرد است آید پیش من تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ من از او جانی برم بی رنگ و بو او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ جور و ظلم دوست را بر جان بنه ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ گر نمی خواهی تراش صیقلش باش چون آیینه ی پرزنگ زنگ دست را بر چشم خود نه گو به چشم چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۷ تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ خراب گنج تو دارد چرا شود دلتنگ جهان شکست و تو یار شکستگان باشی کجاست مست تو را از چنین خرابی ننگ فلک ز مستی امر تو روز و شب در چرخ زمین ز شادی گنج تو خیره مانده و دنگ وظیفه تو رسید و نیافت راه ز در زهی کرم که ز روزن بکردیش آونگ شنیده ایم که شاهان به جنگ بستانند ندیده ایم که شاهان عطا دهند به جنگ ز سنگ چشمه روان کرده ای و می گویی بیا عطا بستان ای دل فسرده چو سنگ کنار و بوسه رومی رخانت می باید ز روی آینه دل به عشق بزدا زنگ تعلقیست عجب زنگ را بدین رومی تعلقیست نهانی میان موش و پلنگ دهان ببند که تا دل دهانه بگشاید فروخورد دو جهان را به یک زمان چو نهنگ چو ما رویم ره دل هزار فرسنگست چو خطوتین دل آمد کجا بود فرسنگ اگر نه مفخر تبریز شمس دین جویاست چرا شود غم عشقش موکل و سرهنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۸ حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ چو سگ صداع دهد تن مزن برآور سنگ به خویش آی و چنین خویش را خلاوه مکن که اینت گوید گولست و آنت گوید دنگ چه دست باشد کز رو مگس نداند راند ز سست طبعی کرمی نمایدش چو پلنگ

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۴ برخیز ز خواب و ساز کن چنگ کان فتنه مه عذار گلرنگ نی خواب گذاشت خواجه نی صبر نی نام گذاشت خواجه نی ننگ بدرید خرد هزار خرقه بگریخت ادب هزار فرسنگ اندیشه و دل به خشم با هم استاره و مه ز رشک در جنگ استاره به جنگ کز فراقش این عرصه چرخ تنگ شد تنگ مه گوید بی ز آفتابش تا کی باشم ز چرخ آونگ بازار وجود بی عقیقش گو باش خراب سنگ بر سنگ ای عشق هزارنام خوش جام فرهنگ ده هزار فرهنگ بی صورت با هزار صورت صورت ده ترک و رومی و زنگ درده ز رحیق خویش یک جام یا از رز خویش یک کفی بنگ بگشا سر خنب را دگربار تا سر بنهد هزار سرهنگ تا حلقه مطربان گردون مستانه برآورند آهنگ مخمور رهد ز قیل و از قال تا حشر چو حشریان بود دنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۵ عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ چنگ آتش ساده عجبتر یا رخ من رنگ رنگ برق آن رخ را چه نسبت با رخان زرد زرد تنگ شکر را چه نسبت با دل بس تنگ تنگ مه برای مشتری بر تخت دل بر تخت دل صد هزاران جان حیران گرد تختش دنگ دنگ کوه طور جان ها سودای او سودای او اندر آن که بهر لعلش می جهد جان سنگ سنگ صیقل عشق ورا بگزین که تا از آینه ات زود بزداید به لطف خویشتن او زنگ زنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۶ عاشقی و آن گهانی نام و ننگ او نشاید عشق را ده سنگ سنگ گر ز هر چیزی بلنگی دور شو راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ مرگ اگر مرد است آید پیش من تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ من از او جانی برم بی رنگ و بو او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ جور و ظلم دوست را بر جان بنه ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ گر نمی خواهی تراش صیقلش باش چون آیینه ی پرزنگ زنگ دست را بر چشم خود نه گو به چشم چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۷ تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ خراب گنج تو دارد چرا شود دلتنگ جهان شکست و تو یار شکستگان باشی کجاست مست تو را از چنین خرابی ننگ فلک ز مستی امر تو روز و شب در چرخ زمین ز شادی گنج تو خیره مانده و دنگ وظیفه تو رسید و نیافت راه ز در زهی کرم که ز روزن بکردیش آونگ شنیده ایم که شاهان به جنگ بستانند ندیده ایم که شاهان عطا دهند به جنگ ز سنگ چشمه روان کرده ای و می گویی بیا عطا بستان ای دل فسرده چو سنگ کنار و بوسه رومی رخانت می باید ز روی آینه دل به عشق بزدا زنگ تعلقیست عجب زنگ را بدین رومی تعلقیست نهانی میان موش و پلنگ دهان ببند که تا دل دهانه بگشاید فروخورد دو جهان را به یک زمان چو نهنگ چو ما رویم ره دل هزار فرسنگست چو خطوتین دل آمد کجا بود فرسنگ اگر نه مفخر تبریز شمس دین جویاست چرا شود غم عشقش موکل و سرهنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۸ حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ چو سگ صداع دهد تن مزن برآور سنگ به خویش آی و چنین خویش را خلاوه مکن که اینت گوید گولست و آنت گوید دنگ چه دست باشد کز رو مگس نداند راند ز سست طبعی کرمی نمایدش چو پلنگ

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۹ چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود فراق می زند از بخت من بر آن بو سنگ ز دست تو شود آن سنگ لعل می دانم به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگ شود همه زر و گویند در جهان کو سنگ سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد دهد به خشک دماغان همیشه چربوسنگ ز لطف گر به جهان در نظر کنی یک دم روان کند ز عرق صد فرات و صد جو سنگ اگر ز آب حیات تو سنگ تر گردد حیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ به آبگینه این دل نظر کن از سر لطف که می طلب کند از وصل تو به جان او سنگ عصای هجر تو گویی عصای موسی بود ز هر دو چشم روان کرد آب و هر دو سنگ ز بخت من ز دل تو سدیست از آهن که آهن آید فرزند از زن و شو سنگ کنون ز هجر زنم سنگ بر دلم لیکن بیاورید ز تبریز نزد من زو سنگ ز بس که روی نهادم به سنگ در تبریز به هر طرف دهدت خود نشانه رو سنگ نگردم از هوسش گر ببارد از سر خشم به سوی جان و دلم درشمار هر مو سنگ ولیک از کرم بی نظیر شمس الدین کجاست خاک رهش را امید و مرجو سنگ دعای جانم اینست که جان فدای تو باد وگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۰ بگردان شراب ای صنم بی درنگ که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ ولی بزم روحست و ساقی غیب ببویید بوی و نبینید رنگ تو صحرای دل بین در آن قطره خون زهی دشت بی حد در آن کنج تنگ در آن بزم قدسند ابدال مست نه قدسی که افتد به دست فرنگ چه افرنگ عقلی که بود اصل دین چو حلقه ست بر در در آن کوی و دنگ ز خشکیست این عقل و دریاست آن بمانده است بیرون ز بیم نهنگ بده می گزافه به مستان حق که نی عربده بینی آن جا نه جنگ یکی جام بنمودشان در الست که از جام خورشید دارند ننگ تو گویی که بی دست و شیشه که دید شراب دلارام و بگنی و بنگ ببین نیم شب خلق را جمله مست ز سغراق خواب و ز ساقی زنگ قطار شتر بین که گشتند مست ندانند افسار از پالهنگ خمش کن که اغلب همه باخودند همه شهر لنگند تو هم بلنگ ره سیرت شمس تبریز گیر به جرات چو شیر و به حمله پلنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۱ هر کی در او نیست از این عشق رنگ نزد خدا نیست به جز چوب و سنگ عشق برآورد ز هر سنگ آب عشق تراشید ز آیینه زنگ کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح عشق بزد آتش در صلح و جنگ عشق گشاید دهن از بحر دل هر دو جهان را بخورد چون نهنگ عشق چو شیرست نه مکر و نه ریو نیست گهی روبه و گاهی پلنگ چونک مدد بر مدد آید ز عشق جان برهد از تن تاریک و تنگ عشق ز آغاز همه حیرتست عقل در او خیره و جان گشته دنگ در تبریزست دلم ای صبا خدمت ما را برسان بی درنگ

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۹ چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود فراق می زند از بخت من بر آن بو سنگ ز دست تو شود آن سنگ لعل می دانم به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگ شود همه زر و گویند در جهان کو سنگ سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد دهد به خشک دماغان همیشه چربوسنگ ز لطف گر به جهان در نظر کنی یک دم روان کند ز عرق صد فرات و صد جو سنگ اگر ز آب حیات تو سنگ تر گردد حیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ به آبگینه این دل نظر کن از سر لطف که می طلب کند از وصل تو به جان او سنگ عصای هجر تو گویی عصای موسی بود ز هر دو چشم روان کرد آب و هر دو سنگ ز بخت من ز دل تو سدیست از آهن که آهن آید فرزند از زن و شو سنگ کنون ز هجر زنم سنگ بر دلم لیکن بیاورید ز تبریز نزد من زو سنگ ز بس که روی نهادم به سنگ در تبریز به هر طرف دهدت خود نشانه رو سنگ نگردم از هوسش گر ببارد از سر خشم به سوی جان و دلم درشمار هر مو سنگ ولیک از کرم بی نظیر شمس الدین کجاست خاک رهش را امید و مرجو سنگ دعای جانم اینست که جان فدای تو باد وگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۰ بگردان شراب ای صنم بی درنگ که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ ولی بزم روحست و ساقی غیب ببویید بوی و نبینید رنگ تو صحرای دل بین در آن قطره خون زهی دشت بی حد در آن کنج تنگ در آن بزم قدسند ابدال مست نه قدسی که افتد به دست فرنگ چه افرنگ عقلی که بود اصل دین چو حلقه ست بر در در آن کوی و دنگ ز خشکیست این عقل و دریاست آن بمانده است بیرون ز بیم نهنگ بده می گزافه به مستان حق که نی عربده بینی آن جا نه جنگ یکی جام بنمودشان در الست که از جام خورشید دارند ننگ تو گویی که بی دست و شیشه که دید شراب دلارام و بگنی و بنگ ببین نیم شب خلق را جمله مست ز سغراق خواب و ز ساقی زنگ قطار شتر بین که گشتند مست ندانند افسار از پالهنگ خمش کن که اغلب همه باخودند همه شهر لنگند تو هم بلنگ ره سیرت شمس تبریز گیر به جرات چو شیر و به حمله پلنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۱ هر کی در او نیست از این عشق رنگ نزد خدا نیست به جز چوب و سنگ عشق برآورد ز هر سنگ آب عشق تراشید ز آیینه زنگ کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح عشق بزد آتش در صلح و جنگ عشق گشاید دهن از بحر دل هر دو جهان را بخورد چون نهنگ عشق چو شیرست نه مکر و نه ریو نیست گهی روبه و گاهی پلنگ چونک مدد بر مدد آید ز عشق جان برهد از تن تاریک و تنگ عشق ز آغاز همه حیرتست عقل در او خیره و جان گشته دنگ در تبریزست دلم ای صبا خدمت ما را برسان بی درنگ

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۲ توبه سفر گیرد با پای لنگ صبر فروافتد در چاه تنگ جز من و ساقی بنماند کسی چون کند آن چنگ ترنگاترنگ عقل چو این دید برون جست و رفت با دل دیوانه که کردست جنگ صدر خرابات کسی را بود کو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ هر کی ز اندیشه دلارام ساخت کشتی برساخت ز پشت نهنگ و آنک در اندیشه یک جو زر است او خر پالان بود و پالهنگ یار منی زود فرو جه ز خر خر بفروش و برهان بی درنگ کون خری دنب خری گیر و رو رو که کلیدان نبود  بی  مدنگ راز مگو پیش خران ای مسیح باده ستان از کف ساقی شنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۳ ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل ای از کرم پرسان دل وی پرسشت آرام دل ما زنده از اکرام تو ای هر دو عالم رام تو وی از حیات نام تو جانی گرفته نام دل بر گرد تن دل حلقه شد تن با دلم همخرقه شد وین هر دو در تو غرقه شد ای تو ولی انعام دل ای تن گرفته پای دل وی دل گرفته دامنت دامن ز دل اندرمکش تا تن رسد بر بام دل ای گوهر دریای دل چه جای جان چه جای دل روشن ز تو شب های دل خرم ز تو ایام دل ای عاشق و معشوق من در غیر عشق آتش بزن چون نقطه ای در جیم تن چون روشنی بر جام دل از بارگاه عقل کل آید همی بانگ دهل کآمد سپاه آسمان نک می رسد اعلام دل از زخم تیغ آن سپه در کشتن خصمان شه پرخون شده صحرا و ره ره گشته خون آشام دل زان حمله های صف شکن سرکوفته دیوان تن خطبه به نام شه شده دیوان پر از احکام دل ای قیل و قالت چون شکر وی گوشمالت چون شکر گر زین ادب خوارم کنی خواری منست اکرام دل گر سر تو ننهفتمی من گفتنی ها گفتمی تا از دلم واقف شدی امروز خاص و عام دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۴ این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل این رقص موج خون نگر صحرا پر از مجنون نگر وین عشرت بی چون نگر ایمن ز شمشیر اجل مردار جانی می شود پیری جوانی می شود مس زر کانی می شود در شهر ما نعم البدل شهری پر از عشق و فرح بر دست هر مستی قدح این سوی نوش آن سوی صح این جوی شیر و آن عسل در شهر یک سلطان بود وین شهر پرسلطان عجب بر چرخ یک ماهست بس وین چرخ پرماه و زحل رو رو طبیبان را بگو کان جا شما را کار نیست کان جا نباشد علتی وان جا نبیند کس خلل نی قاضیی نی شحنه ای نی میر شهر و محتسب بر آب دریا کی رود دعوی و خصمی و جدل

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۲ توبه سفر گیرد با پای لنگ صبر فروافتد در چاه تنگ جز من و ساقی بنماند کسی چون کند آن چنگ ترنگاترنگ عقل چو این دید برون جست و رفت با دل دیوانه که کردست جنگ صدر خرابات کسی را بود کو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ هر کی ز اندیشه دلارام ساخت کشتی برساخت ز پشت نهنگ و آنک در اندیشه یک جو زر است او خر پالان بود و پالهنگ یار منی زود فرو جه ز خر خر بفروش و برهان بی درنگ کون خری دنب خری گیر و رو رو که کلیدان نبود  بی  مدنگ راز مگو پیش خران ای مسیح باده ستان از کف ساقی شنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۳ ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل ای از کرم پرسان دل وی پرسشت آرام دل ما زنده از اکرام تو ای هر دو عالم رام تو وی از حیات نام تو جانی گرفته نام دل بر گرد تن دل حلقه شد تن با دلم همخرقه شد وین هر دو در تو غرقه شد ای تو ولی انعام دل ای تن گرفته پای دل وی دل گرفته دامنت دامن ز دل اندرمکش تا تن رسد بر بام دل ای گوهر دریای دل چه جای جان چه جای دل روشن ز تو شب های دل خرم ز تو ایام دل ای عاشق و معشوق من در غیر عشق آتش بزن چون نقطه ای در جیم تن چون روشنی بر جام دل از بارگاه عقل کل آید همی بانگ دهل کآمد سپاه آسمان نک می رسد اعلام دل از زخم تیغ آن سپه در کشتن خصمان شه پرخون شده صحرا و ره ره گشته خون آشام دل زان حمله های صف شکن سرکوفته دیوان تن خطبه به نام شه شده دیوان پر از احکام دل ای قیل و قالت چون شکر وی گوشمالت چون شکر گر زین ادب خوارم کنی خواری منست اکرام دل گر سر تو ننهفتمی من گفتنی ها گفتمی تا از دلم واقف شدی امروز خاص و عام دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۴ این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل این رقص موج خون نگر صحرا پر از مجنون نگر وین عشرت بی چون نگر ایمن ز شمشیر اجل مردار جانی می شود پیری جوانی می شود مس زر کانی می شود در شهر ما نعم البدل شهری پر از عشق و فرح بر دست هر مستی قدح این سوی نوش آن سوی صح این جوی شیر و آن عسل در شهر یک سلطان بود وین شهر پرسلطان عجب بر چرخ یک ماهست بس وین چرخ پرماه و زحل رو رو طبیبان را بگو کان جا شما را کار نیست کان جا نباشد علتی وان جا نبیند کس خلل نی قاضیی نی شحنه ای نی میر شهر و محتسب بر آب دریا کی رود دعوی و خصمی و جدل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۵ بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین چشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۶ حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل شعله نور آن قمر می زد از شکاف در بر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دل کوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل عقل کل ار سری کند با دل چاکری کند گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل رفته به چرخ ولوله کون گرفته مشغله خلق گسسته سلسله از طرف پیام دل نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرش روح نشسته بر درش می نگرد به بام دل نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصر جمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل جمله کون مست دل گشته زبون به دست دل مرحله های نه فلک هست یقین دو گام دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۷ الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل دو سه گام ار ز حرص و کین به حلم آیی عسل جوشی که عالم ها کنی شیرین نمی آیی زهی کاهل غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من احول دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینه تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول یکی می رفت در چاهی چو در چه دید او ماهی مه از گردون ندا کردش من این سویم تو لاتعجل مجو مه را در این پستی که نبود در عدم هستی نروید نیشکر هرگز چو کارد آدمی حنظل خوشی در نفی تست ای جان تو در اثبات می جویی از آن جا جو که می آید نگردد مشکل این جا حل تو آن بطی کز اشتابی ستاره جست در آبی تو آنی کز برای پا همی زد او رگ اکحل در این پایان در این ساران چو گم گشتند هشیاران چه سازم من که من در ره چنان مستم که لاتسأل خدایا دست مست خود بگیر ار نی در این مقصد ز مستی آن کند با خود که در مستی کند منبل گرم زیر و زبر کردی به خود نزدیکتر کردی که صحت آید از دردی چو افشرده شود دنبل ز بعد این می و مستی چو کار من تو کرده ستی توکل کرده ام بر تو صلا ای کاهلان تنبل توی ای شمس تبریزی نه زین مشرق نه زین مغرب نه آن شمسی که هر باری کسوف آید شود مختل

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۵ بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین چشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۶ حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل شعله نور آن قمر می زد از شکاف در بر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دل کوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل عقل کل ار سری کند با دل چاکری کند گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل رفته به چرخ ولوله کون گرفته مشغله خلق گسسته سلسله از طرف پیام دل نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرش روح نشسته بر درش می نگرد به بام دل نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصر جمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل جمله کون مست دل گشته زبون به دست دل مرحله های نه فلک هست یقین دو گام دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۷ الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل دو سه گام ار ز حرص و کین به حلم آیی عسل جوشی که عالم ها کنی شیرین نمی آیی زهی کاهل غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من احول دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینه تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول یکی می رفت در چاهی چو در چه دید او ماهی مه از گردون ندا کردش من این سویم تو لاتعجل مجو مه را در این پستی که نبود در عدم هستی نروید نیشکر هرگز چو کارد آدمی حنظل خوشی در نفی تست ای جان تو در اثبات می جویی از آن جا جو که می آید نگردد مشکل این جا حل تو آن بطی کز اشتابی ستاره جست در آبی تو آنی کز برای پا همی زد او رگ اکحل در این پایان در این ساران چو گم گشتند هشیاران چه سازم من که من در ره چنان مستم که لاتسأل خدایا دست مست خود بگیر ار نی در این مقصد ز مستی آن کند با خود که در مستی کند منبل گرم زیر و زبر کردی به خود نزدیکتر کردی که صحت آید از دردی چو افشرده شود دنبل ز بعد این می و مستی چو کار من تو کرده ستی توکل کرده ام بر تو صلا ای کاهلان تنبل توی ای شمس تبریزی نه زین مشرق نه زین مغرب نه آن شمسی که هر باری کسوف آید شود مختل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۸ بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل یقین اندر یقین آمد قلندر بی گمان ای دل به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میری ز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزل چو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را ببین تو ماه بی چون را به شهر لامکان ای دل زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت را چو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزی یکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۹ مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل دلم پرچشمه حیوان تنم در لاله زار ای دل به زیر هر درختی بین نشسته بهر روی شه ملیحی یوسفی مه رو لطیفی گلعذار ای دل فکنده در دل خوبان روحانی و جسمانی ز عشق روح و جسم خود ز سوداها شرار ای دل درآکنده ز شادی ها درون چاکران خود مثال دانه های در که باشد در انار ای دل به بزم او چو مستان را کنار و لطف ها باشد بگیرد آب با آتش ز عشقش هم کنار ای دل در آن خلوت که خوبان را به جام خاص بنوازد بود روح الامین حارس و خضرش پرده دار ای دل چو از بزمش برون آید کمینه چاکرش سکران ز ملک و ملک و تخت و بخت دارد ننگ و عار ای دل جهان بستان او را دان و این عالم چو غاری دان برون آرد تو را لطفش از این تاریک غار ای دل گلستان ها و ریحان ها شقایق های گوناگون بنفشه زارها بر خاک و باد و آب و نار ای دل که این گل های خاکی هم ز عکس آن همی روید تو خاکی می خوری این جا تو را آن جا چه کار ای دل بزن دستی و رقصی کن ز عشق آن خداوندان که چون بوسی از او یابی کند آفت کنار ای دل به جان پاک شمس الدین خداوند خداوندان که پرها هم از او یابی اگر خواهی فرار ای دل به خاک پای تبریزی که اکسیرست خاک او که جان ها یابی ار بر وی کنی جانی نثار ای دل کنون از هجر بر پایم چنین بندیست از آتش ز یادش مست و مخمورم اگر چندم نزار ای دل مثال چنگ می باشم هزاران نغمه ها دارد به لحن عشق انگیزش وگر نالید زار ای دل به سودای چنان بختی که معشوق از سر دستی به دستم داده بود از لطف دنبال مهار ای دل بگرد مرکبم بودی به زیر سایه آن شاه هزاران شاه در خدمت به صف ها در قطار ای دل از این سو نه از آن سوی جهان روح تا دانی که آن جا که نه امسالست و آن سالست پار ای دل چو دیدم من عنایت ها ز صدر غیب شمس الدین شدم مغرور خاصه مست و مجنون خمار ای دل چنان حلمی و تمکینی چنان صبر خداوندی که اندر صبر ایوبش نتاند بود یار ای دل عنان از من چنان برتافت جایی شد که وهم آن جا به جسم او نیابد راه و نی چشمش غبار ای دل به درگاه خدا نالم که سایه آفتابی را به ما آرد که دل را نیست بی او پود و تار ای دل امیدست ای دل غمگین که ناگاهان درآید او تو این جان را به صد حیله همی کن داردار ای دل

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۸ بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل یقین اندر یقین آمد قلندر بی گمان ای دل به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میری ز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزل چو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را ببین تو ماه بی چون را به شهر لامکان ای دل زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت را چو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزی یکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۹ مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل دلم پرچشمه حیوان تنم در لاله زار ای دل به زیر هر درختی بین نشسته بهر روی شه ملیحی یوسفی مه رو لطیفی گلعذار ای دل فکنده در دل خوبان روحانی و جسمانی ز عشق روح و جسم خود ز سوداها شرار ای دل درآکنده ز شادی ها درون چاکران خود مثال دانه های در که باشد در انار ای دل به بزم او چو مستان را کنار و لطف ها باشد بگیرد آب با آتش ز عشقش هم کنار ای دل در آن خلوت که خوبان را به جام خاص بنوازد بود روح الامین حارس و خضرش پرده دار ای دل چو از بزمش برون آید کمینه چاکرش سکران ز ملک و ملک و تخت و بخت دارد ننگ و عار ای دل جهان بستان او را دان و این عالم چو غاری دان برون آرد تو را لطفش از این تاریک غار ای دل گلستان ها و ریحان ها شقایق های گوناگون بنفشه زارها بر خاک و باد و آب و نار ای دل که این گل های خاکی هم ز عکس آن همی روید تو خاکی می خوری این جا تو را آن جا چه کار ای دل بزن دستی و رقصی کن ز عشق آن خداوندان که چون بوسی از او یابی کند آفت کنار ای دل به جان پاک شمس الدین خداوند خداوندان که پرها هم از او یابی اگر خواهی فرار ای دل به خاک پای تبریزی که اکسیرست خاک او که جان ها یابی ار بر وی کنی جانی نثار ای دل کنون از هجر بر پایم چنین بندیست از آتش ز یادش مست و مخمورم اگر چندم نزار ای دل مثال چنگ می باشم هزاران نغمه ها دارد به لحن عشق انگیزش وگر نالید زار ای دل به سودای چنان بختی که معشوق از سر دستی به دستم داده بود از لطف دنبال مهار ای دل بگرد مرکبم بودی به زیر سایه آن شاه هزاران شاه در خدمت به صف ها در قطار ای دل از این سو نه از آن سوی جهان روح تا دانی که آن جا که نه امسالست و آن سالست پار ای دل چو دیدم من عنایت ها ز صدر غیب شمس الدین شدم مغرور خاصه مست و مجنون خمار ای دل چنان حلمی و تمکینی چنان صبر خداوندی که اندر صبر ایوبش نتاند بود یار ای دل عنان از من چنان برتافت جایی شد که وهم آن جا به جسم او نیابد راه و نی چشمش غبار ای دل به درگاه خدا نالم که سایه آفتابی را به ما آرد که دل را نیست بی او پود و تار ای دل امیدست ای دل غمگین که ناگاهان درآید او تو این جان را به صد حیله همی کن داردار ای دل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۰ هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل عوض دیدست او حاصل به جان زان سوی آب و گل چو شخصی کو دو زن دارد یکی را دل شکن دارد بدان دیگر وطن دارد که او خوشتر بدش در دل تو گویی کاین بدین خوبی زهی صبر وی ایوبی وزین غبن اندر آشوبی که این کاریست بی طایل و او گوید ز سرمستی که آن را تو بدیدستی که آن علوست و تو پستی که تو نقصی و آن کامل بدو گر باز رو آرد و تخم دوستی کارد حجابی آن دگر دارد کز این سو راند او محمل چو باز آن خوب کم نازد و با این شخص درسازد دگربار او نپردازد از این سون رخت دل حاصل سر رشته صبوری را ببین بگذار کوری را ببین تو حسن حوری را صبوری نبودت مشکل همه کدیه از این حضرت به سجده و وقفه و رکعت برای دید این لذت کز او شهوت شود حامل بفرما صبر یاران را به پندی حرص داران را بمشنو نفس زاران را مباش از دست حرص آکل کسی را چون دهی پندی شود حرص تو را بندی صبوری گرددت قندی پی آجل در این عاجل ز بی چون بین که چون ها شد ز بی سون بین که سون ها شد ز حلمی بین که خون ها شد ز حقی چند گون باطل حروف تخته کانی بدین تأویل می خوانی خلاصه صبر می دانی بر آن تأویل شو عامل صبوری کن مکن تیزی ز شمس الدین تبریزی بشر خسپی ملک خیزی که او شاهیست بس مفضل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۱ امروز بحمدالله از دی بترست این دل امروز در این سودا رنگی دگرست این دل در زیر درخت گل دی باده همی خورد او از خوردن آن باده زیر و زبرست این دل از بس که نی عشقت نالید در این پرده از ذوق نی عشقت همچون شکرست این دل بند کمرت گشتم ای شهره قبای من تا بسته بگرد تو همچون کمرست این دل از پرورش آبت ای بحر حلاوت ها همچون صدفست این تن همچون گهرست این دل چون خانه هر مؤمن از عشق تو ویران شد هر لحظه در این شورش بر بام و درست این دل شمس الحق تبریزی تابنده چو خورشیدست وز تابش خورشیدش همچون سحرست این دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۲ چه کارستان که داری اندر این دل چه بت ها می نگاری اندر این دل بهار آمد زمان کشت آمد کی داند تا چه کاری اندر این دل حجاب عزت ار بستی ز بیرون به غایت آشکاری اندر این دل در آب و گل فروشد پای طالب سرش را می بخاری اندر این دل دل از افلاک اگر افزون نبودی نکردی مه سواری اندر این دل اگر دل نیستی شهر معظم نکردی شهریاری اندر این دل عجایب بیشه ای آمد دل ای جان که تو میر شکاری اندر این دل ز بحر دل هزاران موج خیزد چو جوهرها بیاری اندر این دل خمش کردم که در فکرت نگنجد چو وصف دل شماری اندر این دل

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۰ هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل عوض دیدست او حاصل به جان زان سوی آب و گل چو شخصی کو دو زن دارد یکی را دل شکن دارد بدان دیگر وطن دارد که او خوشتر بدش در دل تو گویی کاین بدین خوبی زهی صبر وی ایوبی وزین غبن اندر آشوبی که این کاریست بی طایل و او گوید ز سرمستی که آن را تو بدیدستی که آن علوست و تو پستی که تو نقصی و آن کامل بدو گر باز رو آرد و تخم دوستی کارد حجابی آن دگر دارد کز این سو راند او محمل چو باز آن خوب کم نازد و با این شخص درسازد دگربار او نپردازد از این سون رخت دل حاصل سر رشته صبوری را ببین بگذار کوری را ببین تو حسن حوری را صبوری نبودت مشکل همه کدیه از این حضرت به سجده و وقفه و رکعت برای دید این لذت کز او شهوت شود حامل بفرما صبر یاران را به پندی حرص داران را بمشنو نفس زاران را مباش از دست حرص آکل کسی را چون دهی پندی شود حرص تو را بندی صبوری گرددت قندی پی آجل در این عاجل ز بی چون بین که چون ها شد ز بی سون بین که سون ها شد ز حلمی بین که خون ها شد ز حقی چند گون باطل حروف تخته کانی بدین تأویل می خوانی خلاصه صبر می دانی بر آن تأویل شو عامل صبوری کن مکن تیزی ز شمس الدین تبریزی بشر خسپی ملک خیزی که او شاهیست بس مفضل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۱ امروز بحمدالله از دی بترست این دل امروز در این سودا رنگی دگرست این دل در زیر درخت گل دی باده همی خورد او از خوردن آن باده زیر و زبرست این دل از بس که نی عشقت نالید در این پرده از ذوق نی عشقت همچون شکرست این دل بند کمرت گشتم ای شهره قبای من تا بسته بگرد تو همچون کمرست این دل از پرورش آبت ای بحر حلاوت ها همچون صدفست این تن همچون گهرست این دل چون خانه هر مؤمن از عشق تو ویران شد هر لحظه در این شورش بر بام و درست این دل شمس الحق تبریزی تابنده چو خورشیدست وز تابش خورشیدش همچون سحرست این دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۲ چه کارستان که داری اندر این دل چه بت ها می نگاری اندر این دل بهار آمد زمان کشت آمد کی داند تا چه کاری اندر این دل حجاب عزت ار بستی ز بیرون به غایت آشکاری اندر این دل در آب و گل فروشد پای طالب سرش را می بخاری اندر این دل دل از افلاک اگر افزون نبودی نکردی مه سواری اندر این دل اگر دل نیستی شهر معظم نکردی شهریاری اندر این دل عجایب بیشه ای آمد دل ای جان که تو میر شکاری اندر این دل ز بحر دل هزاران موج خیزد چو جوهرها بیاری اندر این دل خمش کردم که در فکرت نگنجد چو وصف دل شماری اندر این دل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۳ صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل تا چه باشد عاقبتشان وای دل ای وای دل گر امان خواهی امانی ندهدت آن بی امان می کشد جان را از این گل تا به سربالای دل هر نواحی فوج فوج اندر گوی یا پشته ای گاه پشته گاه گو از چیست از غوغای دل قلزم روحست دل یا کشتی نوحست دل موج موج خون فراز جوشش و گرمای دل شور می نوشان نگر وان نور خاموشان نگر جملگی سر گشت آن کو مرد اندر پای دل گرد ما در می پری ای رشک ماه و مشتری آمدی تا دل بری ای قاف و ای عنقای دل ای که کالیوه بگشتی در جهان با پر جان هیچ دیدی شیوه ای تو لایق سودای دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۴ شتران مست شدستند ببین رقص جمل ز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل علم ما داده ی او و ره ما جاده ی او گرمی ما دم گرمش نه ز خورشید حمل دم او جان دهدت روز نفخت بپذیر کار او کن فیکون ست نه موقوف علل ما در این ره همه نسرین و قرنفل کوبیم ما نه زان اشتر عامیم که کوبیم وحل شتران وحلی بسته ی این آب و گلند پیش جان و دل ما آب و گلی را چه محل ناقة الله بزاده به دعای صالح جهت معجزه ی دین ز کمرگاه جبل هان و هان ناقه ی حقیم تعرض مکنید تا نبرد سرتان را سر شمشیر اجل سوی مشرق نرویم و سوی مغرب نرویم تا ابد گام زنان جانب خورشید ازل هله بنشین تو بجنبان سر و می گوی بلی شمس تبریز نماید به تو اسرار غزل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۵ تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل چو گه خدمت شه آید من می دانم گر ز آب و گلم ای دوست نیم پای به گل در نمازش چو خروسم سبک و وقت شناس نه چو زاغم که بود نعره او وصل گسل من ز راز خوش او یک دو سخن خواهم گفت دل من دار دمی ای دل تو بی غش و غل لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل من بحل کردم ای جان که بریزی خونم ور نریزی تو مرا مظلمه داری نه بحل پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتم سخنانی که نیاید به زبان و به سجل گرچه آن فهم نکردی تو ولی گرم شدی هله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل سردی از سایه بود شمس بود روشن و گرم فانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مست چند قندیل شکستم پی آن شمع چگل شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت که گرفتار شدست او به چنین علت سل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۶ رفت عمرم در سر سودای دل وز غم دل نیستم پروای دل دل به قصد جان من برخاسته من نشسته تا چه باشد رای دل دل ز حلقه دین گریزد زانک هست حلقه زلفین خوبان جای دل گرد او گردم که دل را گرد کرد کو رسد فریادم از غوغای دل خواب شب بر چشم خود کردم حرام تا ببینم صبحدم سیمای دل قد من همچون کمان شد از رکوع تا ببینم قامت و بالای دل آن جهان یک تابش از خورشید دل وین جهان یک قطره از دریای دل لب ببند ایرا به گردون می رسد بی زبان هیهای دل هیهای دل

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۳ صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل تا چه باشد عاقبتشان وای دل ای وای دل گر امان خواهی امانی ندهدت آن بی امان می کشد جان را از این گل تا به سربالای دل هر نواحی فوج فوج اندر گوی یا پشته ای گاه پشته گاه گو از چیست از غوغای دل قلزم روحست دل یا کشتی نوحست دل موج موج خون فراز جوشش و گرمای دل شور می نوشان نگر وان نور خاموشان نگر جملگی سر گشت آن کو مرد اندر پای دل گرد ما در می پری ای رشک ماه و مشتری آمدی تا دل بری ای قاف و ای عنقای دل ای که کالیوه بگشتی در جهان با پر جان هیچ دیدی شیوه ای تو لایق سودای دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۴ شتران مست شدستند ببین رقص جمل ز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل علم ما داده ی او و ره ما جاده ی او گرمی ما دم گرمش نه ز خورشید حمل دم او جان دهدت روز نفخت بپذیر کار او کن فیکون ست نه موقوف علل ما در این ره همه نسرین و قرنفل کوبیم ما نه زان اشتر عامیم که کوبیم وحل شتران وحلی بسته ی این آب و گلند پیش جان و دل ما آب و گلی را چه محل ناقة الله بزاده به دعای صالح جهت معجزه ی دین ز کمرگاه جبل هان و هان ناقه ی حقیم تعرض مکنید تا نبرد سرتان را سر شمشیر اجل سوی مشرق نرویم و سوی مغرب نرویم تا ابد گام زنان جانب خورشید ازل هله بنشین تو بجنبان سر و می گوی بلی شمس تبریز نماید به تو اسرار غزل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۵ تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل چو گه خدمت شه آید من می دانم گر ز آب و گلم ای دوست نیم پای به گل در نمازش چو خروسم سبک و وقت شناس نه چو زاغم که بود نعره او وصل گسل من ز راز خوش او یک دو سخن خواهم گفت دل من دار دمی ای دل تو بی غش و غل لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل من بحل کردم ای جان که بریزی خونم ور نریزی تو مرا مظلمه داری نه بحل پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتم سخنانی که نیاید به زبان و به سجل گرچه آن فهم نکردی تو ولی گرم شدی هله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل سردی از سایه بود شمس بود روشن و گرم فانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مست چند قندیل شکستم پی آن شمع چگل شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت که گرفتار شدست او به چنین علت سل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۶ رفت عمرم در سر سودای دل وز غم دل نیستم پروای دل دل به قصد جان من برخاسته من نشسته تا چه باشد رای دل دل ز حلقه دین گریزد زانک هست حلقه زلفین خوبان جای دل گرد او گردم که دل را گرد کرد کو رسد فریادم از غوغای دل خواب شب بر چشم خود کردم حرام تا ببینم صبحدم سیمای دل قد من همچون کمان شد از رکوع تا ببینم قامت و بالای دل آن جهان یک تابش از خورشید دل وین جهان یک قطره از دریای دل لب ببند ایرا به گردون می رسد بی زبان هیهای دل هیهای دل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۷ سوی آن سلطان خوبان الرحیل سوی آن خورشید جانان الرحیل کاروان بس گران آهنگ کرد هین سبکتر ای گرانان الرحیل سوی آن دریای مردی و بقا مردوار ای مردمان هان الرحیل آفتاب روی شه عالم گرفت صبح شد ای پاسبانان الرحیل همچو مرغان خلیلی سوی سر زانک بی سر نیست سامان الرحیل سوی اصل خویش یعنی بحر جان جمع یاران همچو باران الرحیل ای شده بگلربگان ملک غیب کمترینه عاشق قان الرحیل خانه و فرزند و بستر ترک کن اسپ و استر زین و پالان الرحیل پیش شمس الدین تبریزی شاه خاک بی جان گشته با جان الرحیل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۸ امروز روز شادی و امسال سال گل نیکوست حال ما که نکو باد حال گل گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل مستست چشم نرگس و خندان دهان باغ از کر و فر و رونق و لطف و کمال گل سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرو اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل جامه دران رسید گل از بهر داد ما زان می دریم جامه به بوی وصال گل گل آن جهانیست نگنجد در این جهان در عالم خیال چه گنجد خیال گل گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جان گل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گل گیریم دامن گل و همراه گل شویم رقصان همی رویم به اصل و نهال گل اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست زان صدر بدر گردد آن جا هلال گل زنده کنند و باز پر و بال نو دهند هر چند برکنید شما پر و بال گل مانند چار مرغ خلیل از پی فنا در دعوت بهار ببین امتثال گل خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار می خند زیر لب تو به زیر ظلال گل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۹ تا نزند آفتاب خیمه نور جلال حلقه مرغان روز کی بزند پر و بال از نظر آفتاب گشت زمین لاله زار خانه نشستن کنون هست وبال وبال تیغ کشید آفتاب خون شفق را بریخت خون هزاران شفق طلعت او را حلال چشم گشا عاشقا بر فلک جان ببین صورت او چون قمر قامت من چون هلال عرضه کند هر دمی ساغر جام بقا شیشه شده من ز لطف ساغر او مال مال چشم پر از خواب بود گفتم شاها شبست گفت که با روی من شب بود اینک محال تا که کبود است صبح روز بود در گمان چونک بشد نیم روز نیست دگر قیل و قال تیز نظر کن تو نیز در رخ خورشید جان وز نظر من نگر تا تو ببینی جمال در لمع قرص او صورت شه شمس دین زینت تبریز کوست سعد مبارک به فال

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۷ سوی آن سلطان خوبان الرحیل سوی آن خورشید جانان الرحیل کاروان بس گران آهنگ کرد هین سبکتر ای گرانان الرحیل سوی آن دریای مردی و بقا مردوار ای مردمان هان الرحیل آفتاب روی شه عالم گرفت صبح شد ای پاسبانان الرحیل همچو مرغان خلیلی سوی سر زانک بی سر نیست سامان الرحیل سوی اصل خویش یعنی بحر جان جمع یاران همچو باران الرحیل ای شده بگلربگان ملک غیب کمترینه عاشق قان الرحیل خانه و فرزند و بستر ترک کن اسپ و استر زین و پالان الرحیل پیش شمس الدین تبریزی شاه خاک بی جان گشته با جان الرحیل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۸ امروز روز شادی و امسال سال گل نیکوست حال ما که نکو باد حال گل گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل مستست چشم نرگس و خندان دهان باغ از کر و فر و رونق و لطف و کمال گل سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرو اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل جامه دران رسید گل از بهر داد ما زان می دریم جامه به بوی وصال گل گل آن جهانیست نگنجد در این جهان در عالم خیال چه گنجد خیال گل گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جان گل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گل گیریم دامن گل و همراه گل شویم رقصان همی رویم به اصل و نهال گل اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست زان صدر بدر گردد آن جا هلال گل زنده کنند و باز پر و بال نو دهند هر چند برکنید شما پر و بال گل مانند چار مرغ خلیل از پی فنا در دعوت بهار ببین امتثال گل خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار می خند زیر لب تو به زیر ظلال گل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۹ تا نزند آفتاب خیمه نور جلال حلقه مرغان روز کی بزند پر و بال از نظر آفتاب گشت زمین لاله زار خانه نشستن کنون هست وبال وبال تیغ کشید آفتاب خون شفق را بریخت خون هزاران شفق طلعت او را حلال چشم گشا عاشقا بر فلک جان ببین صورت او چون قمر قامت من چون هلال عرضه کند هر دمی ساغر جام بقا شیشه شده من ز لطف ساغر او مال مال چشم پر از خواب بود گفتم شاها شبست گفت که با روی من شب بود اینک محال تا که کبود است صبح روز بود در گمان چونک بشد نیم روز نیست دگر قیل و قال تیز نظر کن تو نیز در رخ خورشید جان وز نظر من نگر تا تو ببینی جمال در لمع قرص او صورت شه شمس دین زینت تبریز کوست سعد مبارک به فال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۰ چشم تو با چشم من هر دم بی قیل و قال دارد در درس عشق بحث و جواب و سؤال گاه کند لاغرم همچو لب ساغرم گاه کند فربهم تا نروم در جوال چون کشدم سوی طوی من بکشم گوش شیر چونک نهان کرد روی ناله کنم از شغال چون نگرم سوی نقش گوید ای بت پرست چشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال گویمش ای آفتاب بر همه دل ها بتاب جمله جهان ذره ها نور خوشت را عیال سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحاب هر نظری را نما بی سخنی شرح حال بازمگیر آب پاک از جگر شوره خاک منع مکن از جلال پرتو نور جلال جلوه چو شد نور ما آن ملک نورها نور شود جمله روح عقل شود بی عقال ای که میش خورده ای از چه تو پژمرده ای باغ رخش دیده ای باز گشا پر و بال باز سرم گشت مست هیچ مگو دست دست باقی این بایدت رو شب و فردا تعال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۱ شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال چشمه و سبزه مقام شوخی و دزدی حلال رهزنی آن کس کند کو نشناسد رهی خانه دغل او بود کو نشناسد جمال اهل جهان عنکبوت صید همه خرمگس هیچ از ایشان مگو تام نگیرد ملال دزد نهان خانه را شاهد و غماز کیست چهره چون زعفران اشک چو آب زلال اشک چرا می دود تا بکشد آتشی زرد چرا می شود تا بکند وصف حال اشک و رخ عاشقان می کشدت که بیا پیشگه عشق رو خیز ز صف نعال زردی رخ آینه ست سرخی معشوق را اشک رقم می کشد بر صحف خط و خال این همه خوبی و کش بر رخ خاک حبش تافته از ماه غیب پرتو نور کمال صبر کن این یک دو روز با همه فر و فروز بازرود سوی اصل بازکند اتصال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۲ چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال آن که همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال جمله سؤال و جواب زوست منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال یک دم بانگ نجات یک دم آواز مات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۰ چشم تو با چشم من هر دم بی قیل و قال دارد در درس عشق بحث و جواب و سؤال گاه کند لاغرم همچو لب ساغرم گاه کند فربهم تا نروم در جوال چون کشدم سوی طوی من بکشم گوش شیر چونک نهان کرد روی ناله کنم از شغال چون نگرم سوی نقش گوید ای بت پرست چشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال گویمش ای آفتاب بر همه دل ها بتاب جمله جهان ذره ها نور خوشت را عیال سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحاب هر نظری را نما بی سخنی شرح حال بازمگیر آب پاک از جگر شوره خاک منع مکن از جلال پرتو نور جلال جلوه چو شد نور ما آن ملک نورها نور شود جمله روح عقل شود بی عقال ای که میش خورده ای از چه تو پژمرده ای باغ رخش دیده ای باز گشا پر و بال باز سرم گشت مست هیچ مگو دست دست باقی این بایدت رو شب و فردا تعال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۱ شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال چشمه و سبزه مقام شوخی و دزدی حلال رهزنی آن کس کند کو نشناسد رهی خانه دغل او بود کو نشناسد جمال اهل جهان عنکبوت صید همه خرمگس هیچ از ایشان مگو تام نگیرد ملال دزد نهان خانه را شاهد و غماز کیست چهره چون زعفران اشک چو آب زلال اشک چرا می دود تا بکشد آتشی زرد چرا می شود تا بکند وصف حال اشک و رخ عاشقان می کشدت که بیا پیشگه عشق رو خیز ز صف نعال زردی رخ آینه ست سرخی معشوق را اشک رقم می کشد بر صحف خط و خال این همه خوبی و کش بر رخ خاک حبش تافته از ماه غیب پرتو نور کمال صبر کن این یک دو روز با همه فر و فروز بازرود سوی اصل بازکند اتصال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۲ چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال آن که همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال جمله سؤال و جواب زوست منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال یک دم بانگ نجات یک دم آواز مات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۳ چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش که از قفس برهید و باز شد پر و بال ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال برو برو تو که ما نیز می رسیم ای جان از این جهان جدایی بدان جهان وصال چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال ز خاک دست بداریم و بر سما پریم ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال به دست راست بگیر از هوا تو این نامه نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال ندا رسید روان را روان شو اندر غیب منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی تو راست لطف جواب و تو راست علم سؤال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۴ تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال دل آب و قالب کوزه ست و خوف بر کوزه چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم که اصل مکر توی و چراغ هر محتال تو در جوال نگنجی و دام را بدری که دیده است که شیری رود درون جوال نه گربه ای که روی در جوال و بسته شوی که شیر پیش تو بر ریگ می زند دنبال هزار صورت زیبا بروید از دل و جان چو ابر عشق تو بارید در بی امثال مثال آنک ببارد ز آسمان باران چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال چه قبه قبه کز آن قبه ها برون آیند گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال بگویمت که از این ها کیان برون آیند شنودم از تکشان بانگ ژغژغ خلخال ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق صلای عشق شنو هر دم از روان بلال بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق دری گشایم در غیب خلق را ز مقال همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی پیشت برآوریم فغان چون زنی تو زخم دوال چگونه طبل نپرد بپر کرمنا که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال خود آفتاب جهانی تو شمس تبریزی ولی مدام نه آن شمس کو رسد به زوال

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۳ چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش که از قفس برهید و باز شد پر و بال ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال برو برو تو که ما نیز می رسیم ای جان از این جهان جدایی بدان جهان وصال چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال ز خاک دست بداریم و بر سما پریم ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال به دست راست بگیر از هوا تو این نامه نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال ندا رسید روان را روان شو اندر غیب منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی تو راست لطف جواب و تو راست علم سؤال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۴ تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال دل آب و قالب کوزه ست و خوف بر کوزه چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم که اصل مکر توی و چراغ هر محتال تو در جوال نگنجی و دام را بدری که دیده است که شیری رود درون جوال نه گربه ای که روی در جوال و بسته شوی که شیر پیش تو بر ریگ می زند دنبال هزار صورت زیبا بروید از دل و جان چو ابر عشق تو بارید در بی امثال مثال آنک ببارد ز آسمان باران چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال چه قبه قبه کز آن قبه ها برون آیند گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال بگویمت که از این ها کیان برون آیند شنودم از تکشان بانگ ژغژغ خلخال ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق صلای عشق شنو هر دم از روان بلال بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق دری گشایم در غیب خلق را ز مقال همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی پیشت برآوریم فغان چون زنی تو زخم دوال چگونه طبل نپرد بپر کرمنا که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال خود آفتاب جهانی تو شمس تبریزی ولی مدام نه آن شمس کو رسد به زوال

%0
10 Bölüm