جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۰ - حکایت آن پیر خارکش که از خار خواریش گل عزت می گشاد و جوان رعناوش که گل عزتش بوی خواری می داد خارکش پیری با دلق درشت پشته خار همی برد به پشت لنگ لنگان قدمی برمی داشت هر قدم دانه شکری می کاشت کای فرازنده این چرخ بلند وی نوازنده دلهای نژند کنم از جیب نظر تا دامن چه عزیزی که نکردی با من در دولت به رخم بگشادی تاج عزت به سرم بنهادی حد من نیست ثنایت گفتن گوهر شکر عطایت سفتن نوجوانی به جوانی مغرور رخش پندار همی راند ز دور آمد آن شکرگزاریش به گوش گفت کای پیر خرف گشته خموش خار بر پشت زنی زینسان گام دولتت چیست عزیزیت کدام عمر در خارکشی باخته ای عزت از خواری نشناخته ای پیر گفتا که چه عزت زین به که نیم بر در تو بالین نه کای فلان چاشت بده یا شامم نان و آبی که خورم و آشامم شکر گویم که مرا خوار نساخت به خسی چون تو گرفتار نساخت به ره حرص شتابنده نکرد به در شاه و گدا بنده نکرد داد با این همه افتادگیم عز آزادی و آزادگیم جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۱ - مناجات در توجه از مقام حریت به فتوت ای غمت مایه ده شادی ما بر درت بندگی آزادی ما بنده خاص تو را نیست پسند بر دل از بندگی غیر تو بند فارغ است از دو جهان در دو جهان نه عیان بسته چیزی نه نهان جا گرفته به سر خشک زمین گشته در کوی فنا خاک نشین نشده خاطر او بند به هیچ نه دلش یافته پیوند به هیچ تافته روی ز روی همه کس روی در روی تو آورده و بس جامی از بندگی خویش ملول دارد از خواجگیت چشم قبول بر درت عز قبولیش بده در رهت اذن دخولیش بده بر وی افشان ز ره خود گردی بر دلش نه ز غم خود دردی افکن از منزل بی دردانش رخت در کوی جوانمردانش جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۲ - عقد بیست و پنجم در فتوت که بار خود از گردن خلق نهادن است و زیر بار خلق ایستادن ای که از طبع فرومایه خویش می زنی گام پی وایه خویش خاطر از وایه خود خالی کن زین هنر پایه خود عالی کن بهر خود گرمی جز سردی نیست سردی آیین جوانمردی نیست چند روزی ز قوی دینان باش در پی حاجت مسکینان باش شمع شو شمع که خود را سوزی تا به آن بزم کسان افروزی با بد و نیک نکوکاری ورز شیه یاری و غمخواری ورز ابر شو تا که چو باران ریزی بر گل و خس همه یکسان ریزی چشم بر لغزش یاران مفکن به ملامت دل یاران مشکن در گذر از گنه و از دگران چون ببینی گنهی در گذران باش چون بحر ز آلایش پاک ببر آلایش از آلایشناک همچو دیده به سوی خویش مبین خویش را از دگران بیش مبین بس عمارت که بود خانه رنج بس خرابی که شود پرده گنج با همه باش به صلح آوریی که نگنجد به میان داوریی همچو آن بیخته خاک از خس و خار که زند آب بر آن ابر بهار کف پا رانبود زان دردی پس پا را نرسد زان گردی ور سوی داوریت افتد رای به که با خود کنی از بهر خدای بت خود را بشکن خوار و ذلیل ناور شو به فتوت چو خلیل بت تو نفس هواپرور توست که به صد گونه خطا رهبر توست بسط کن بر همه کس خوان کرم بذل کن بر همه همیان درم گر براهیمی و گر زردشتی روی در هم مکش از هم پشتی بازکش پای ز آزار همه دست بگشای به ایثار همه هر چه بدهی به کسی باز مجوی دل ز اندیشه آن پاک بشوی آنچه بخشند چه بسیار و چه کم نیست بر گشتن ازان طور کرم طفل چون صاحب احسان گردد زود از داده پشیمان گردد هر چه خندان بدهد نتواند که دگر گریه کنان نستاند تا توانی مگشا جیب کسان منگر در هنر و عیب کسان عیب بینی هنر چندان نیست هدف قصد هنرمندان نیست هر چه نامش نه پسندیده کنی بهتر آنست که نادیده کنی دل ز اندیشه آن داری دور دیده از دیدن آن سازی کور بو که از چون تو نکو کرداری به دل کس نرسد آزاری
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۰ - حکایت آن پیر خارکش که از خار خواریش گل عزت می گشاد و جوان رعناوش که گل عزتش بوی خواری می داد خارکش پیری با دلق درشت پشته خار همی برد به پشت لنگ لنگان قدمی برمی داشت هر قدم دانه شکری می کاشت کای فرازنده این چرخ بلند وی نوازنده دلهای نژند کنم از جیب نظر تا دامن چه عزیزی که نکردی با من در دولت به رخم بگشادی تاج عزت به سرم بنهادی حد من نیست ثنایت گفتن گوهر شکر عطایت سفتن نوجوانی به جوانی مغرور رخش پندار همی راند ز دور آمد آن شکرگزاریش به گوش گفت کای پیر خرف گشته خموش خار بر پشت زنی زینسان گام دولتت چیست عزیزیت کدام عمر در خارکشی باخته ای عزت از خواری نشناخته ای پیر گفتا که چه عزت زین به که نیم بر در تو بالین نه کای فلان چاشت بده یا شامم نان و آبی که خورم و آشامم شکر گویم که مرا خوار نساخت به خسی چون تو گرفتار نساخت به ره حرص شتابنده نکرد به در شاه و گدا بنده نکرد داد با این همه افتادگیم عز آزادی و آزادگیم جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۱ - مناجات در توجه از مقام حریت به فتوت ای غمت مایه ده شادی ما بر درت بندگی آزادی ما بنده خاص تو را نیست پسند بر دل از بندگی غیر تو بند فارغ است از دو جهان در دو جهان نه عیان بسته چیزی نه نهان جا گرفته به سر خشک زمین گشته در کوی فنا خاک نشین نشده خاطر او بند به هیچ نه دلش یافته پیوند به هیچ تافته روی ز روی همه کس روی در روی تو آورده و بس جامی از بندگی خویش ملول دارد از خواجگیت چشم قبول بر درت عز قبولیش بده در رهت اذن دخولیش بده بر وی افشان ز ره خود گردی بر دلش نه ز غم خود دردی افکن از منزل بی دردانش رخت در کوی جوانمردانش جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۲ - عقد بیست و پنجم در فتوت که بار خود از گردن خلق نهادن است و زیر بار خلق ایستادن ای که از طبع فرومایه خویش می زنی گام پی وایه خویش خاطر از وایه خود خالی کن زین هنر پایه خود عالی کن بهر خود گرمی جز سردی نیست سردی آیین جوانمردی نیست چند روزی ز قوی دینان باش در پی حاجت مسکینان باش شمع شو شمع که خود را سوزی تا به آن بزم کسان افروزی با بد و نیک نکوکاری ورز شیه یاری و غمخواری ورز ابر شو تا که چو باران ریزی بر گل و خس همه یکسان ریزی چشم بر لغزش یاران مفکن به ملامت دل یاران مشکن در گذر از گنه و از دگران چون ببینی گنهی در گذران باش چون بحر ز آلایش پاک ببر آلایش از آلایشناک همچو دیده به سوی خویش مبین خویش را از دگران بیش مبین بس عمارت که بود خانه رنج بس خرابی که شود پرده گنج با همه باش به صلح آوریی که نگنجد به میان داوریی همچو آن بیخته خاک از خس و خار که زند آب بر آن ابر بهار کف پا رانبود زان دردی پس پا را نرسد زان گردی ور سوی داوریت افتد رای به که با خود کنی از بهر خدای بت خود را بشکن خوار و ذلیل ناور شو به فتوت چو خلیل بت تو نفس هواپرور توست که به صد گونه خطا رهبر توست بسط کن بر همه کس خوان کرم بذل کن بر همه همیان درم گر براهیمی و گر زردشتی روی در هم مکش از هم پشتی بازکش پای ز آزار همه دست بگشای به ایثار همه هر چه بدهی به کسی باز مجوی دل ز اندیشه آن پاک بشوی آنچه بخشند چه بسیار و چه کم نیست بر گشتن ازان طور کرم طفل چون صاحب احسان گردد زود از داده پشیمان گردد هر چه خندان بدهد نتواند که دگر گریه کنان نستاند تا توانی مگشا جیب کسان منگر در هنر و عیب کسان عیب بینی هنر چندان نیست هدف قصد هنرمندان نیست هر چه نامش نه پسندیده کنی بهتر آنست که نادیده کنی دل ز اندیشه آن داری دور دیده از دیدن آن سازی کور بو که از چون تو نکو کرداری به دل کس نرسد آزاری