جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۳ - سرعت نمودن غلام مقبول به انقیاد امر پادشاه و تبری کردن او از حول و قوت خویش آن یکی چست از زمین برجست تیغ جست و میان به کین در بست گفت شاها غلام فرمانم هر چه حکم تو بنده آنم گر کنم طاعت و اطاعت تو باشد آن هم به استطاعت تو من خود اندر میانه هیچ نیم جز دروغ و بهانه هیچ نیم آلتی ام به دست کارگزار نیست در دست من کفایت کار کار در دست کار ساز بود نسبت آن به من مجاز بود کار خود کن که کارساز تویی معنی آرای این مجاز تویی گر توانم دهی توانم کرد ور دهانم شوی توانم خورد فعلم از دست قدرتت هست است دست من آستین آن دست است دست جنبد ز آستین آری لیک ناید ز آستین کاری پیش آن کس که راست بین باشد فعل و جنبش نه ز آستین باشد دست تا ز آستین نه جنبان است جنبش آستین چه امکان است تا تو برنامدی به صورت من نشد اثبات فعل و قدرت من عین ممکن چو پیش چشم شهود نیست فی حد ذاته موجود فعلش از وی وجود چون یابد نیست از نیست بود چون یابد این مثل یاد کن که صاحب هش ثبت العرش گفت ثم انقش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۴ - ابا کردن غلام دیگر از امتثال فرمان پادشاه شاه چون اضطراب او می دید زیر لب نرم نرم می خندید خنده ای همچو برق عالم سوز نه چو صبح دوم جهان افروز مشو از لطف پادشاه دلیر که بود خنده اش چو خنده شیر او به قصد تو می کند دندان تیز و تو می شماریش خندان آن دگر یک چو حکم شاه شنید سر طاعت ز حکم شاه کشید گفت شاها چه مرد این کارم چه کشی زار زیر این بارم آهویی ام ز عمر ناشده سیر آهویی را چه تاب پنجه شیر چیست حکمت تو را درین تلبیس که شریفی شود فدای خسیس گر بتابم ازین حکایت رو حجت من بس است لاتقلوا ماندن از ساخت حضور تو دور به که رفتن به پای خویش به گور چه شود حاصلم بجز حرمان که دهی فوق طاقتم فرمان چون به ملا یطاق افتاد کار رسم و راه پیمبرانست فرار این و امثال این بسی می گفت شاه از آن گفت و گو نمی آشفت شیوه شاه نیست آشفتن واندر آشفتگی سقط گفتن شاه باید که بردبار بود در سخن صاحب وقار بود هر چه در باب مهر و کین گوید هر بر وفق عقل و دین گوید ای بسا کز لبش جهد یک حرف که بسوزد هزار جان شگرف جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۵ - بیان فرمودن پاشاه که مقصود از این امر اتیان بفعل مأمور به بود بلکه غرض آن بود که آنچه در سرشت شماست از انقیاد و عناد ظاهر شود چون گذشت از حد آن جحود و عناد شاه گفتا خدات صبر دهاد چند ازین گفت و گوی بیهوده که زبان زان مباد آلوده امر من بهر آزمون شماست نه مرا آرزوی خون شماست خواستم تا درین فضای وجود سر معلوم من شود مشهود آنچه دانسته ام چه زین و چه شین از شما بینمش به رأی العین هر چه در هر کدام مکتوم است پیش من لایزال معلوم است تا ز قوت همه به فعل آید زان سبب امر و نهی می باید کی بود امر مقتضی موجود فعل ها را درین نشیمن بود عبد مأمور ازان کند بی مر ترک اتیان بما به یؤمر
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۳ - سرعت نمودن غلام مقبول به انقیاد امر پادشاه و تبری کردن او از حول و قوت خویش آن یکی چست از زمین برجست تیغ جست و میان به کین در بست گفت شاها غلام فرمانم هر چه حکم تو بنده آنم گر کنم طاعت و اطاعت تو باشد آن هم به استطاعت تو من خود اندر میانه هیچ نیم جز دروغ و بهانه هیچ نیم آلتی ام به دست کارگزار نیست در دست من کفایت کار کار در دست کار ساز بود نسبت آن به من مجاز بود کار خود کن که کارساز تویی معنی آرای این مجاز تویی گر توانم دهی توانم کرد ور دهانم شوی توانم خورد فعلم از دست قدرتت هست است دست من آستین آن دست است دست جنبد ز آستین آری لیک ناید ز آستین کاری پیش آن کس که راست بین باشد فعل و جنبش نه ز آستین باشد دست تا ز آستین نه جنبان است جنبش آستین چه امکان است تا تو برنامدی به صورت من نشد اثبات فعل و قدرت من عین ممکن چو پیش چشم شهود نیست فی حد ذاته موجود فعلش از وی وجود چون یابد نیست از نیست بود چون یابد این مثل یاد کن که صاحب هش ثبت العرش گفت ثم انقش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۴ - ابا کردن غلام دیگر از امتثال فرمان پادشاه شاه چون اضطراب او می دید زیر لب نرم نرم می خندید خنده ای همچو برق عالم سوز نه چو صبح دوم جهان افروز مشو از لطف پادشاه دلیر که بود خنده اش چو خنده شیر او به قصد تو می کند دندان تیز و تو می شماریش خندان آن دگر یک چو حکم شاه شنید سر طاعت ز حکم شاه کشید گفت شاها چه مرد این کارم چه کشی زار زیر این بارم آهویی ام ز عمر ناشده سیر آهویی را چه تاب پنجه شیر چیست حکمت تو را درین تلبیس که شریفی شود فدای خسیس گر بتابم ازین حکایت رو حجت من بس است لاتقلوا ماندن از ساخت حضور تو دور به که رفتن به پای خویش به گور چه شود حاصلم بجز حرمان که دهی فوق طاقتم فرمان چون به ملا یطاق افتاد کار رسم و راه پیمبرانست فرار این و امثال این بسی می گفت شاه از آن گفت و گو نمی آشفت شیوه شاه نیست آشفتن واندر آشفتگی سقط گفتن شاه باید که بردبار بود در سخن صاحب وقار بود هر چه در باب مهر و کین گوید هر بر وفق عقل و دین گوید ای بسا کز لبش جهد یک حرف که بسوزد هزار جان شگرف جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۵ - بیان فرمودن پاشاه که مقصود از این امر اتیان بفعل مأمور به بود بلکه غرض آن بود که آنچه در سرشت شماست از انقیاد و عناد ظاهر شود چون گذشت از حد آن جحود و عناد شاه گفتا خدات صبر دهاد چند ازین گفت و گوی بیهوده که زبان زان مباد آلوده امر من بهر آزمون شماست نه مرا آرزوی خون شماست خواستم تا درین فضای وجود سر معلوم من شود مشهود آنچه دانسته ام چه زین و چه شین از شما بینمش به رأی العین هر چه در هر کدام مکتوم است پیش من لایزال معلوم است تا ز قوت همه به فعل آید زان سبب امر و نهی می باید کی بود امر مقتضی موجود فعل ها را درین نشیمن بود عبد مأمور ازان کند بی مر ترک اتیان بما به یؤمر