Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل صاحب اطفالی ز غم میسوختی خار کندی تا شب و بفروختی بود بس درویش و پیر و ناتوان مانده در اطفال و در جفتی جوان تا که نشکستی تنش صد ره نخست دست کی دادیش یک نان درست خانه او در میان دشت بود ناگهی موسی برو بگذشت زود دید موسی را که میشد سوی طور گفت از بهر خداوند غفور از خدا در خواه تا هر روزیم میفرستد بی زحیری روزیم زانکه تا یک گرده دستم میدهد دور گردون صد شکستم میدهد خار باید کند هر روزی مرا تا بدست آید مگر روزی مرا از خدای خویش آن میبایدم کز سر فضلی دری بگشایدم چون بشد موسی و با حق راز گفت قصه آن پیر عاجز باز گفت حق تعالی گفت هرچ آن پیر خواست هیچ در دنیا نخواهد گشت راست لیک دو حاجت که من میدانمش گر بخواهد آن روا گردانمش باز آمد موسی و گفت از خدا نیست جز دو حاجتت اینجا روا چون دوحاجت امرت آمد از اله غیر دنیا هرچه میخواهی بخواه مرد شد در دشت تا خار آورد وآن دو حاجت نیز در کار آورد پادشاهی از قضا در دشت بود بر زن آن خارکش بگذشت زود صورتی میدید بس صاحب جمال در صفت ناید که چون شد در جوال شاه گفتا کیست او را بارکش آن یکی گفتا که پیری خارکش شاه گفتا نیست او در خورد او کس نمیدانم به جز خود مرد او در زمان فرمود زن را شاه دهر تا که در صندوق بردندش به شهر چون نماز دیگری آن خارکش سوی کنج خویش آمد بارکش دید طفلان را جگر بریان شده در غم مادر همه گریان شده باز پرسید او که مادرتان کجاست قصه پیش پیر برگفتند راست پیر سرگردان شد و خون میگریست زانکه بی زن هیچ نتوانست زیست گفت یا رب بر دلم بخشوده وین دوحاجت هم توام فرموده یا رب آن زن را تو میدانی همی این زمان خرسیش گردانی همی گفت این و رفت با عیشی چو زهر از برای نان طفلان سوی شهر شاه چون با شهر آمد از شکار گفت آن صندوق ای خادم بیار چون در صندوق بگشادند باز روی خرسی دید شاه سرفراز گفت گویی او پری دارد مگر هر زمانش صورتی باشد دگر هین برید او را بجای خویش باز تا مگر بر ما پری ناید فراز خارکش در شهر چون بفروخت خار نان خرید و سوی طفلان رفت زار دید خرسی را میان کودکان در گریز از بیم او آن طفلکان خارکش چون خرس را آنجا بدید گفتیی صد تشنه یک دریا بدید گفت یا رب حاجتی ماندست و بس همچنانش کن که بود او این نفس خرس شد حالی چنان کز پیش بود در نکویی گوییا زان بیش بود چون شد آن اطفال را مادر پدید هر یکی را دل ز شادی بر پرید مرد را چون آن دو حاجت شد روا آمد آن فرتوت غافل در دعا ناسپاسی ترک گفت آن ناسپاس کرد حق را شکرهای بی قیاس گفت یارب تا نکو میداریم قانعم گر همچنین بگذاریم پیش ازین از ناسپاسی میگداخت قدر آن کز پیش بود اکنون شناخت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل صاحب اطفالی ز غم میسوختی خار کندی تا شب و بفروختی بود بس درویش و پیر و ناتوان مانده در اطفال و در جفتی جوان تا که نشکستی تنش صد ره نخست دست کی دادیش یک نان درست خانه او در میان دشت بود ناگهی موسی برو بگذشت زود دید موسی را که میشد سوی طور گفت از بهر خداوند غفور از خدا در خواه تا هر روزیم میفرستد بی زحیری روزیم زانکه تا یک گرده دستم میدهد دور گردون صد شکستم میدهد خار باید کند هر روزی مرا تا بدست آید مگر روزی مرا از خدای خویش آن میبایدم کز سر فضلی دری بگشایدم چون بشد موسی و با حق راز گفت قصه آن پیر عاجز باز گفت حق تعالی گفت هرچ آن پیر خواست هیچ در دنیا نخواهد گشت راست لیک دو حاجت که من میدانمش گر بخواهد آن روا گردانمش باز آمد موسی و گفت از خدا نیست جز دو حاجتت اینجا روا چون دوحاجت امرت آمد از اله غیر دنیا هرچه میخواهی بخواه مرد شد در دشت تا خار آورد وآن دو حاجت نیز در کار آورد پادشاهی از قضا در دشت بود بر زن آن خارکش بگذشت زود صورتی میدید بس صاحب جمال در صفت ناید که چون شد در جوال شاه گفتا کیست او را بارکش آن یکی گفتا که پیری خارکش شاه گفتا نیست او در خورد او کس نمیدانم به جز خود مرد او در زمان فرمود زن را شاه دهر تا که در صندوق بردندش به شهر چون نماز دیگری آن خارکش سوی کنج خویش آمد بارکش دید طفلان را جگر بریان شده در غم مادر همه گریان شده باز پرسید او که مادرتان کجاست قصه پیش پیر برگفتند راست پیر سرگردان شد و خون میگریست زانکه بی زن هیچ نتوانست زیست گفت یا رب بر دلم بخشوده وین دوحاجت هم توام فرموده یا رب آن زن را تو میدانی همی این زمان خرسیش گردانی همی گفت این و رفت با عیشی چو زهر از برای نان طفلان سوی شهر شاه چون با شهر آمد از شکار گفت آن صندوق ای خادم بیار چون در صندوق بگشادند باز روی خرسی دید شاه سرفراز گفت گویی او پری دارد مگر هر زمانش صورتی باشد دگر هین برید او را بجای خویش باز تا مگر بر ما پری ناید فراز خارکش در شهر چون بفروخت خار نان خرید و سوی طفلان رفت زار دید خرسی را میان کودکان در گریز از بیم او آن طفلکان خارکش چون خرس را آنجا بدید گفتیی صد تشنه یک دریا بدید گفت یا رب حاجتی ماندست و بس همچنانش کن که بود او این نفس خرس شد حالی چنان کز پیش بود در نکویی گوییا زان بیش بود چون شد آن اطفال را مادر پدید هر یکی را دل ز شادی بر پرید مرد را چون آن دو حاجت شد روا آمد آن فرتوت غافل در دعا ناسپاسی ترک گفت آن ناسپاس کرد حق را شکرهای بی قیاس گفت یارب تا نکو میداریم قانعم گر همچنین بگذاریم پیش ازین از ناسپاسی میگداخت قدر آن کز پیش بود اکنون شناخت

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعة‌و العشرون سالک دلداده بیدل دلیر پیش جن آمد ز جان خویش سیر گفت ای پوشیده از غیرت جمال خیمه خاص تو از خدر خیال تو چو جان از انس پنهان آمدی نه غلط کردم تو خود جان آمدی مصطفی را لیلةالجن دیده قصه ثقلین ازو پرسیده انس جان انس و جان دانسته در نهان سرجهان دانسته از لطافت نامدی در غور جسم جان رود در جسم و جان داری تو اسم پیش از آدم بعالم بوده تا بعهد مصطفی هم بوده سورتی و سورتی قرآن تراست هر زفانی در دهن گردان تراست هر زفانی مختلف کان در جهانست هم بدانی هم بدان حکمت روانست گر هنر بخشند وگر عیبت دهند بازگویی آنچه از غیبت دهند قبه ملک سلیمان دیده حل وعقد درد ودرمان دیده حصه ثقلین تکلیف آمدست گاه دوزخ گاه تشریف آمدست در دو عالم کار ایشان را فتاد کانچه افتاد انس را جان رافتاد آدمی را چون توانی اوفکند هم توانی نیز ازو برداشت بند بسته بند خودم بندم گشای سوی سر حق دری چندم گشای پیش تو بر بوی آن زین آمدم راستی خواهی بجان زین آمدم جن چو بشنود این سخن جانش نماند یک پری گویی مسلمانش نماند گفت آخر من پری جفت آمده ره بمردم جسته در گفت آمده گر سخن گویم زفان او بود هرچه گویم حال جان او بود گرچه عمری و جهانی دیده ام قوت و قوت ز استخوانی دیده ام هر زمان در خط و در خوابم کنند وز فسون درشیشه آبم کنند آتش من چون بود آب شما من نیارم لحظه تاب شما لاجرم بی صبر و بی آرام من زود سر بر خط نهم ناکام من گه بود کز نور شرع و نور غیب گاه گویم از هنر گاهی ز عیب لیکن این رازی که میجویی تو باز هرگز از غیبم نبود این شیوه راز روزگار خویش و من چندی بری درگذر چون نیست این کار پری سالک آمد پیش پیر کار ساز آنچه پیش آمد ز جنش گفت باز پیر گفتش تا که گشتم رهنمون فعل مس الجن میبینم جنون هرکرا بوی جنون آمد پدید همچو گویی سرنگون آمد پدید هرکه او شوریده چون دریا بود هرچه گوید از سر سودا بود چون بگستاخی رود ز ایشان سخن مرد چون دیوانه باشد رد مکن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت با مجنون شبی لیلی براز کای بعشق من ز عقل افتاده باز تا توانی با خرد بیگانه باش عقل را غارت کن و دیوانه باش زآنک اگر تو عاقل آیی سوی من زخم بسیاری خوری در کوی من لیک اگر دیوانه آیی در شمار هیچکس را با تو نبود هیچ کار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی عجب نه سر نه بن کز جنون گستاخ میگفتی سخن زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد این مگوی و گرد گستاخی مگرد بس خطاست این ره که میجویی مجوی هم روا نیست اینچه میگویی مگوی گفت ایزد چون مرا دیوانه خواست هرچه آن دیوانه گوید آن رواست گر سخنهای خطا باشد مرا چون نیم عاقل روا باشد مرا هیچ عاقل را نباشد یارگی کو بپردازد دلی یکبارگی با جنون از بهر او در ساختم تادلم یکبارگی پرداختم عاقلان را شرع تکلیف آمدست بیدلان را عشق تشریف آمدست تو برو ای زاهد و کم گوی تو مرد نفسی زر طلب زن جوی تو بیدلان را با زر و با زن چکار شرع را و عقل را با من چکار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعة‌و العشرون سالک دلداده بیدل دلیر پیش جن آمد ز جان خویش سیر گفت ای پوشیده از غیرت جمال خیمه خاص تو از خدر خیال تو چو جان از انس پنهان آمدی نه غلط کردم تو خود جان آمدی مصطفی را لیلةالجن دیده قصه ثقلین ازو پرسیده انس جان انس و جان دانسته در نهان سرجهان دانسته از لطافت نامدی در غور جسم جان رود در جسم و جان داری تو اسم پیش از آدم بعالم بوده تا بعهد مصطفی هم بوده سورتی و سورتی قرآن تراست هر زفانی در دهن گردان تراست هر زفانی مختلف کان در جهانست هم بدانی هم بدان حکمت روانست گر هنر بخشند وگر عیبت دهند بازگویی آنچه از غیبت دهند قبه ملک سلیمان دیده حل وعقد درد ودرمان دیده حصه ثقلین تکلیف آمدست گاه دوزخ گاه تشریف آمدست در دو عالم کار ایشان را فتاد کانچه افتاد انس را جان رافتاد آدمی را چون توانی اوفکند هم توانی نیز ازو برداشت بند بسته بند خودم بندم گشای سوی سر حق دری چندم گشای پیش تو بر بوی آن زین آمدم راستی خواهی بجان زین آمدم جن چو بشنود این سخن جانش نماند یک پری گویی مسلمانش نماند گفت آخر من پری جفت آمده ره بمردم جسته در گفت آمده گر سخن گویم زفان او بود هرچه گویم حال جان او بود گرچه عمری و جهانی دیده ام قوت و قوت ز استخوانی دیده ام هر زمان در خط و در خوابم کنند وز فسون درشیشه آبم کنند آتش من چون بود آب شما من نیارم لحظه تاب شما لاجرم بی صبر و بی آرام من زود سر بر خط نهم ناکام من گه بود کز نور شرع و نور غیب گاه گویم از هنر گاهی ز عیب لیکن این رازی که میجویی تو باز هرگز از غیبم نبود این شیوه راز روزگار خویش و من چندی بری درگذر چون نیست این کار پری سالک آمد پیش پیر کار ساز آنچه پیش آمد ز جنش گفت باز پیر گفتش تا که گشتم رهنمون فعل مس الجن میبینم جنون هرکرا بوی جنون آمد پدید همچو گویی سرنگون آمد پدید هرکه او شوریده چون دریا بود هرچه گوید از سر سودا بود چون بگستاخی رود ز ایشان سخن مرد چون دیوانه باشد رد مکن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت با مجنون شبی لیلی براز کای بعشق من ز عقل افتاده باز تا توانی با خرد بیگانه باش عقل را غارت کن و دیوانه باش زآنک اگر تو عاقل آیی سوی من زخم بسیاری خوری در کوی من لیک اگر دیوانه آیی در شمار هیچکس را با تو نبود هیچ کار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی عجب نه سر نه بن کز جنون گستاخ میگفتی سخن زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد این مگوی و گرد گستاخی مگرد بس خطاست این ره که میجویی مجوی هم روا نیست اینچه میگویی مگوی گفت ایزد چون مرا دیوانه خواست هرچه آن دیوانه گوید آن رواست گر سخنهای خطا باشد مرا چون نیم عاقل روا باشد مرا هیچ عاقل را نباشد یارگی کو بپردازد دلی یکبارگی با جنون از بهر او در ساختم تادلم یکبارگی پرداختم عاقلان را شرع تکلیف آمدست بیدلان را عشق تشریف آمدست تو برو ای زاهد و کم گوی تو مرد نفسی زر طلب زن جوی تو بیدلان را با زر و با زن چکار شرع را و عقل را با من چکار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر روز عیدی بود بیرون شد ز شهر دید خلقی بی عدد آراسته هر یک از دستی دگر برخاسته او میان جمله میشد بی خبر ژنده در بر برهنه پا و سر آرزو کردش که چون آن خلق راه جامه نو باشدش در عیدگاه رفت القصه سوی ویرانه پس خوشی آغاز کرد افسانه در دعا آمد که ای دانای راز جامه و نان مرا کاری بساز چون بروز عید آن میخواستی کاین جهان خلق را آراستی من چو خلقان نیز جان دارم ببین نه لباسی ونه نان دارم ببین نقد کن عیدی برای چون منی کفشی و دستاری و پیراهنی گر دهیم این هرچه گفتم ماحضر می نخواهم هیچ تاعید دگر گرچه بسیاری بگفت آن بیقرار می نشد چیزی که میخواست آشکار گفت دستاریم کن این لحظه راست جامه و کفشم اگر ندهی رواست مدبری بر بام آن ویرانه بود این سخن بشنود از دیوانه زود ژنده دستاریش بود اندر جهان سوی او انداخت و از وی شد نهان چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت گشت سودایی و صفرا درگرفت زود در پیچید نومید و اسیر سوی بام انداخت گفتا هین بگیر این چو من دیوانه چون بر سر نهد جبرییلت را ده این تادر نهد عاقلی گر گوید این شیوه سخن هم بشرعش حد زن و هم زجر کن این سخن گر عاقلی گوید خطاست لیکن از دیوانه و عاشق رواست این سخن دیوانگان را خوش بود عاشقان را گرمی و آتش بود عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۵ - فی التمثیل موسی عاشق امام غرب و شرق چون همه تن بودش اندر عشق غرق بر زمین زد لوح توریت و شکست کرد محکم ریش هارون را بدست چون زعشق افتاد آمد راستش حق نه این کرد ونه زان وا خواستش تا بدانی کانچه عاشق را رواست گر کسی دیگر روادارد خطاست گه بود کان یک سخن گستاخ وار از بسی طاعت فزون آید بکار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بیدلی بودست جانی بیقرار سربرآوردی و گفتی زار زار کای خدا گر مینداند هیچکس آنچه با من کرده در هر نفس باری این دانم که تو دانی همه پس بکن چیزی که بتوانی همه این چه با من میکنی در هر دمی می برآید از دلت آخر همی عزم جان داری ز من بربوده دل اینچه کردی هرگزت نکنم بحل عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه سرافراشته سر بسوی آسمان برداشته خوش زفان بگشاد و گفت ای کردگار گر ترا نگرفت دل زین کار و بار دل مرا بگرفت تا چندت ازین دل نشد سیر ای خداوندت ازین عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه در برفی نشست همچو آتش برف میخورد از دو دست آن یکی گفتش چرا این میخوری چیزی الحق چرب و شیرین میخوری گفت چکنم گرسنه دارم شکم گفت از برف آن نگردد هیچ کم گفت حق را گو که میگوید بخور تا شود گرسنگیت آهسته تر هیچ دیوانه نگوید این سخن میخورم نه سر پدید این را نه بن گفت من سیرت کنم بی نان شگرف کرد سیرم راست گفت اما زبرف

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر روز عیدی بود بیرون شد ز شهر دید خلقی بی عدد آراسته هر یک از دستی دگر برخاسته او میان جمله میشد بی خبر ژنده در بر برهنه پا و سر آرزو کردش که چون آن خلق راه جامه نو باشدش در عیدگاه رفت القصه سوی ویرانه پس خوشی آغاز کرد افسانه در دعا آمد که ای دانای راز جامه و نان مرا کاری بساز چون بروز عید آن میخواستی کاین جهان خلق را آراستی من چو خلقان نیز جان دارم ببین نه لباسی ونه نان دارم ببین نقد کن عیدی برای چون منی کفشی و دستاری و پیراهنی گر دهیم این هرچه گفتم ماحضر می نخواهم هیچ تاعید دگر گرچه بسیاری بگفت آن بیقرار می نشد چیزی که میخواست آشکار گفت دستاریم کن این لحظه راست جامه و کفشم اگر ندهی رواست مدبری بر بام آن ویرانه بود این سخن بشنود از دیوانه زود ژنده دستاریش بود اندر جهان سوی او انداخت و از وی شد نهان چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت گشت سودایی و صفرا درگرفت زود در پیچید نومید و اسیر سوی بام انداخت گفتا هین بگیر این چو من دیوانه چون بر سر نهد جبرییلت را ده این تادر نهد عاقلی گر گوید این شیوه سخن هم بشرعش حد زن و هم زجر کن این سخن گر عاقلی گوید خطاست لیکن از دیوانه و عاشق رواست این سخن دیوانگان را خوش بود عاشقان را گرمی و آتش بود عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۵ - فی التمثیل موسی عاشق امام غرب و شرق چون همه تن بودش اندر عشق غرق بر زمین زد لوح توریت و شکست کرد محکم ریش هارون را بدست چون زعشق افتاد آمد راستش حق نه این کرد ونه زان وا خواستش تا بدانی کانچه عاشق را رواست گر کسی دیگر روادارد خطاست گه بود کان یک سخن گستاخ وار از بسی طاعت فزون آید بکار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بیدلی بودست جانی بیقرار سربرآوردی و گفتی زار زار کای خدا گر مینداند هیچکس آنچه با من کرده در هر نفس باری این دانم که تو دانی همه پس بکن چیزی که بتوانی همه این چه با من میکنی در هر دمی می برآید از دلت آخر همی عزم جان داری ز من بربوده دل اینچه کردی هرگزت نکنم بحل عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه سرافراشته سر بسوی آسمان برداشته خوش زفان بگشاد و گفت ای کردگار گر ترا نگرفت دل زین کار و بار دل مرا بگرفت تا چندت ازین دل نشد سیر ای خداوندت ازین عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه در برفی نشست همچو آتش برف میخورد از دو دست آن یکی گفتش چرا این میخوری چیزی الحق چرب و شیرین میخوری گفت چکنم گرسنه دارم شکم گفت از برف آن نگردد هیچ کم گفت حق را گو که میگوید بخور تا شود گرسنگیت آهسته تر هیچ دیوانه نگوید این سخن میخورم نه سر پدید این را نه بن گفت من سیرت کنم بی نان شگرف کرد سیرم راست گفت اما زبرف

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه یک گرده خواست گفت من بی برگم این کار خداست مرد مجنون گفتش ای شوریده حال من خدا را آزمودم قحط سال بود وقت غز ز هر سو مرده و او نداد از بی نیازی گرده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه پرسید راز کای فلان حق را شناسی بی مجاز گفت چون نشناسمش صد باره من زانک ازو گشتم چنین آواره من هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد دل زمن برد و مرا مهجور کرد روز و شب در دست دارد دامنم جمله من او را شناسم تا منم عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل بود ازان اعرابی شوریده رنگ کرد روزی حلقه کعبه بچنگ گفت یارب بنده تو برهنه ست وی عجب برهنگیم نه یک تنه ست کودکانم نیز عریان آمدند لاجرم پیوسته گریان آمدند من ز مردم شرم میدارم بسی تو نمیداری چه گویم با کسی چند داری برهنه آخر مرا جامه ده این زمان فاخر مرا مردمان چون آن سخن کردند گوش برزدندش بانگ کای جاهل خموش از طواف آن قوم چون گشتند باز مرد اعرابی همی آمد به ناز از قصب دستار وز خز جامه داشت گوییا ملک جهان را نامه داشت باز پرسیدند ازو کای بی نوا این که دادت گفت این که دهد خدا چون من آن گفتم مرا این داد او وین فرو بسته درم بگشاد او آنچه گفتم بود آن ساعت روا زآنکه به دانم من او را از شما عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی نکردی یک نماز کرد یک روزی نماز آغاز باز سایلی گفتش که ای شوریده رای گوییا خشنودی امروز از خدای کاین چنین گرمی بطاعت کردنش سر نمیپیچی ز فرمان بردنش گفت آری گرسنه بودم چو شیر چون مرا امروز حق کردست سیر میگزارم پیش او نیکو نماز زآنکه او با من نکویی کرد ساز کار گو چون مردمان کن هر زمان تا کنم من نیز هم چون مردمان عشق میبارد ازین شیوه سخن خواه تو انکار کن خواهی مکن شرع چون دیوانه را آزاد کرد تو به انکارش نیاری یاد کرد عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل چون تجلی بر رخ موسی فتاد شور ازو در جمله دنیا فتاد هرکه را بر رویش افتادی نظر پیش او در باختی حالی بصر چون تجلی از رخش پیدا شدی هرکه دیدی زود نابینا شدی گرچه میبستی ز هر نوعی نقاب همچنان میتافتی آن آفتاب گر نهان بودی رخش گر آشکار می ربودی دیدهها را برقرار رفت سوی حضرت و گفت ای خدای چون کنم با این رخ دیده ربای دیده و سر در سر این شد بسی می نیارد دید روی من کسی امرش آمد از خدای ذوالجلال کآنکه در شوری کند ناگاه حال پس بدرد خرقه در شور عشق بی سر و بن گم شود در زور عشق گر ازان خرقه کنی خود را نقاب برنیاید زآن نقاب آن آفتاب گر به شور عشق نیست ایمان ترا این حکایت بس بود برهان ترا گر ازین مجلس ترا یک درد نیست در ره او شور و سودا خرد نیست اهل سودا را که هستند اهل راز هست با او گه عتاب و گاه ناز ناز ایشان ذره در قرب حق بر جهانی زاهدی دارد سبق

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه یک گرده خواست گفت من بی برگم این کار خداست مرد مجنون گفتش ای شوریده حال من خدا را آزمودم قحط سال بود وقت غز ز هر سو مرده و او نداد از بی نیازی گرده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه پرسید راز کای فلان حق را شناسی بی مجاز گفت چون نشناسمش صد باره من زانک ازو گشتم چنین آواره من هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد دل زمن برد و مرا مهجور کرد روز و شب در دست دارد دامنم جمله من او را شناسم تا منم عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل بود ازان اعرابی شوریده رنگ کرد روزی حلقه کعبه بچنگ گفت یارب بنده تو برهنه ست وی عجب برهنگیم نه یک تنه ست کودکانم نیز عریان آمدند لاجرم پیوسته گریان آمدند من ز مردم شرم میدارم بسی تو نمیداری چه گویم با کسی چند داری برهنه آخر مرا جامه ده این زمان فاخر مرا مردمان چون آن سخن کردند گوش برزدندش بانگ کای جاهل خموش از طواف آن قوم چون گشتند باز مرد اعرابی همی آمد به ناز از قصب دستار وز خز جامه داشت گوییا ملک جهان را نامه داشت باز پرسیدند ازو کای بی نوا این که دادت گفت این که دهد خدا چون من آن گفتم مرا این داد او وین فرو بسته درم بگشاد او آنچه گفتم بود آن ساعت روا زآنکه به دانم من او را از شما عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی نکردی یک نماز کرد یک روزی نماز آغاز باز سایلی گفتش که ای شوریده رای گوییا خشنودی امروز از خدای کاین چنین گرمی بطاعت کردنش سر نمیپیچی ز فرمان بردنش گفت آری گرسنه بودم چو شیر چون مرا امروز حق کردست سیر میگزارم پیش او نیکو نماز زآنکه او با من نکویی کرد ساز کار گو چون مردمان کن هر زمان تا کنم من نیز هم چون مردمان عشق میبارد ازین شیوه سخن خواه تو انکار کن خواهی مکن شرع چون دیوانه را آزاد کرد تو به انکارش نیاری یاد کرد عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل چون تجلی بر رخ موسی فتاد شور ازو در جمله دنیا فتاد هرکه را بر رویش افتادی نظر پیش او در باختی حالی بصر چون تجلی از رخش پیدا شدی هرکه دیدی زود نابینا شدی گرچه میبستی ز هر نوعی نقاب همچنان میتافتی آن آفتاب گر نهان بودی رخش گر آشکار می ربودی دیدهها را برقرار رفت سوی حضرت و گفت ای خدای چون کنم با این رخ دیده ربای دیده و سر در سر این شد بسی می نیارد دید روی من کسی امرش آمد از خدای ذوالجلال کآنکه در شوری کند ناگاه حال پس بدرد خرقه در شور عشق بی سر و بن گم شود در زور عشق گر ازان خرقه کنی خود را نقاب برنیاید زآن نقاب آن آفتاب گر به شور عشق نیست ایمان ترا این حکایت بس بود برهان ترا گر ازین مجلس ترا یک درد نیست در ره او شور و سودا خرد نیست اهل سودا را که هستند اهل راز هست با او گه عتاب و گاه ناز ناز ایشان ذره در قرب حق بر جهانی زاهدی دارد سبق

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل گفت آن دیوانه بس بی برگ بود زیستن بر وی بتر از مرگ بود در شکم نان برجگر آبی نداشت در همه عالم خور و خوابی نداشت از قضا یک روز بس خوار و خجل سوی نیشابور میشد تنگدل دید از گاوان همه صحرا سیاه همچو صحرای دل از ظلم و گناه باز پرسید او که این گاوان کراست گفت این ملک عمید شهر ماست رفت از آنجا چشمها خیره شده دید صحرای دگر تیره شده بود زیر اسب صحرایی نهان اسب گفتی باز میگیرد جهان گفت این اسبان کراست اینجایگاه گفت هست آن عمید پادشاه رفت لختی نیز آن ناهوشمند دید صحرایی دگر پر گوسفند گفت آن کیست چندینی رمه مرد گفت آن عمیدست این همه رفت لختی نیز چون دروازه دید ماه وش ترکان بی اندازه دید هر یکی رویی چو ماه آراسته جمله همچون سرو قد پیراسته دل ز در گوش ایشان در خروش خواجگان شهرشان حلقه بگوش در جهان حسن آن هر لشگری ختم کرده نیکویی و دلبری گفت مجنون کاین غلامان آن کیست وین همه سرو خرامان آن کیست گفت شهر آرای عمیدند این همه بنده خاص عمیدند این همه چون درون شهر رفت آن ناتوان دید ایوانی سرش در آسمان کرده دکانی ز هر سویی دراز عالمی سرهنگ آنجا سر فراز هر زمان خلقی فراوان میرسید شور ازان ایوان به کیوان میرسید کرد آن دیوانه از مردی سؤال کآن کیست این قصر با چندین کمال گفت این قصر عمیدست ای پسر تو که باشی چون ندانی این قدر مرد مجنون دید خود رانیم جان وز تهی دستی نبودش نیم نان آتشی در جان آن مجنون فتاد خشمگین گشت و دلش درخون فتاد ژنده داشت او ز سر بر کند زود پس به سوی آسمان افکند زود گفت گیر این ژنده دستار اینت غم تا عمیدت را دهی این نیز هم چون همه چیزی عمدیت را سزاست در سرم این ژنده گر نبود رواست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل بیدلی از خویش دست افشانده بود تنگدل از دست تنگی مانده بود چون برو شد دور بی برگی دراز رفت سوی مسجدی دل پر نیاز روی را در خاک میمالید زار همچو زیر چنگ مینالید زار زار میگفت ای سمیع و ای بصیر زود دیناری صدم ده بی زحیر زانکه میدانی که چون درمانده ام در میان خاک و خون درمانده ام گفت بسیاری ولی سودی نداشت خشمگین شد زآنکه بهبودی نداشت گفت یارب گر نمیبخشی زرم این توانی مسجد افکن بر سرم زین سخن دیوانه در شست اوفتاد زانکه اندر سقف چرست اوفتاد بام مسجدخاک ریزی ساز کرد مرد مجنون کان بدید آغاز کرد گفت یا رب جلدی آن را کاین زمان بر سرم اندازی این سقف گران هرکه زر خواهد تو انکارش کنی بام مسجد بر سر انبارش کنی چونکه این را جلدی و آن را نه گر مرا بکشی تو تاوان را نه عاقبت چون خاک ریز آغاز کرد جامه در دندان گریز آغاز کرد نیست چون بی روستایی هیچ عید عید این دیوانگان دارد مزید زآنکه چون دیوانگان وقت بیان روستاییی درآمد در میان

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل گفت آن دیوانه بس بی برگ بود زیستن بر وی بتر از مرگ بود در شکم نان برجگر آبی نداشت در همه عالم خور و خوابی نداشت از قضا یک روز بس خوار و خجل سوی نیشابور میشد تنگدل دید از گاوان همه صحرا سیاه همچو صحرای دل از ظلم و گناه باز پرسید او که این گاوان کراست گفت این ملک عمید شهر ماست رفت از آنجا چشمها خیره شده دید صحرای دگر تیره شده بود زیر اسب صحرایی نهان اسب گفتی باز میگیرد جهان گفت این اسبان کراست اینجایگاه گفت هست آن عمید پادشاه رفت لختی نیز آن ناهوشمند دید صحرایی دگر پر گوسفند گفت آن کیست چندینی رمه مرد گفت آن عمیدست این همه رفت لختی نیز چون دروازه دید ماه وش ترکان بی اندازه دید هر یکی رویی چو ماه آراسته جمله همچون سرو قد پیراسته دل ز در گوش ایشان در خروش خواجگان شهرشان حلقه بگوش در جهان حسن آن هر لشگری ختم کرده نیکویی و دلبری گفت مجنون کاین غلامان آن کیست وین همه سرو خرامان آن کیست گفت شهر آرای عمیدند این همه بنده خاص عمیدند این همه چون درون شهر رفت آن ناتوان دید ایوانی سرش در آسمان کرده دکانی ز هر سویی دراز عالمی سرهنگ آنجا سر فراز هر زمان خلقی فراوان میرسید شور ازان ایوان به کیوان میرسید کرد آن دیوانه از مردی سؤال کآن کیست این قصر با چندین کمال گفت این قصر عمیدست ای پسر تو که باشی چون ندانی این قدر مرد مجنون دید خود رانیم جان وز تهی دستی نبودش نیم نان آتشی در جان آن مجنون فتاد خشمگین گشت و دلش درخون فتاد ژنده داشت او ز سر بر کند زود پس به سوی آسمان افکند زود گفت گیر این ژنده دستار اینت غم تا عمیدت را دهی این نیز هم چون همه چیزی عمدیت را سزاست در سرم این ژنده گر نبود رواست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل بیدلی از خویش دست افشانده بود تنگدل از دست تنگی مانده بود چون برو شد دور بی برگی دراز رفت سوی مسجدی دل پر نیاز روی را در خاک میمالید زار همچو زیر چنگ مینالید زار زار میگفت ای سمیع و ای بصیر زود دیناری صدم ده بی زحیر زانکه میدانی که چون درمانده ام در میان خاک و خون درمانده ام گفت بسیاری ولی سودی نداشت خشمگین شد زآنکه بهبودی نداشت گفت یارب گر نمیبخشی زرم این توانی مسجد افکن بر سرم زین سخن دیوانه در شست اوفتاد زانکه اندر سقف چرست اوفتاد بام مسجدخاک ریزی ساز کرد مرد مجنون کان بدید آغاز کرد گفت یا رب جلدی آن را کاین زمان بر سرم اندازی این سقف گران هرکه زر خواهد تو انکارش کنی بام مسجد بر سر انبارش کنی چونکه این را جلدی و آن را نه گر مرا بکشی تو تاوان را نه عاقبت چون خاک ریز آغاز کرد جامه در دندان گریز آغاز کرد نیست چون بی روستایی هیچ عید عید این دیوانگان دارد مزید زآنکه چون دیوانگان وقت بیان روستاییی درآمد در میان

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۶ - الحكایة و التمثیل گاو ریشی بود در برزیگری داشت جفتی گاو و او طاق از خری از قضا در ده وبای گاو خاست از اجل آن روستایی داو خواست گاو را بفروخت حالی خر خرید گاویش بود و خری بر سر خرید چون گذشت از بیع ده روز از شمار شد وبای خر در آن ده آشکار مرد ابله گفت ای دانای راز گاو را از خر نمیدانی تو باز عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۱ - المقالة الثامنة و العشرون سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ رفت پیش آدمی با عیش تنگ گفت ای خورشید بینش آمده قطب کل آفرینش آمده قابل بار امانت آمدی در امانت بی خیانت آمدی این جهان را وان جهان را سروری وی عجب تو خود ز هر دو برتری هم ملایک جمله در خدمت تراست هم دو گیتی جمله پرنعمت تراست هم قیامت عرض لشکرگاه تست دوزخ و جنت سر دو راه تست هم کلام و رؤیت از حضرت تراست کن فکان در قبضه قدرت تراست طی شود هم آسمان و هم زمی وز تو مویی را نخواهد بد کمی جمله را در کار تو خواهند باخت تا ابد با کار تو خواهند ساخت از ازل ملک ابد خوردن تراست خوشتر از خوشتر طلب کردن تراست از تو شد ای اهل گنج و مرد کار گنج مخفی حقیقت آشکار چون کمالی بود برتر از جهان ناقصی بایست آن را تشنه جان تا گرفت آن کند بر قدر خویش از هلال آرد بصحرا بدر خویش قدر داند قرب را از بعد راه قرب را دایم بجان دارد نگاه مردم آمد از دو عالم مرد این نیست کس جز آدمی در خورد این چون چنین ره سوی گنجی برده در طریق گنج رنجی برده گر بسوی گنج راهم میدهی تا ابد از چاه جاهم میدهی زین سخن شد آدمی بیهوش ازو دل چو دریا آمدش در جوش ازو گفت آخر زآشکارا و نهان کیست سرگردانتر از ما در جهان بسته تکلیف و پندار آمده نه شده گم نه پدیدار آمده با جهانی پر عقوبت پیش در هر زمان بیم صعوبت بیشتر هم درین عالم بزیر صد حجاب هم دران عالم اسیر صد حساب آفتاب ما شود تاریک حال گر بود یک ذره ایمان را زوال زین چنین کاری که ما را اوفتاد آتشی در سنگ خارا اوفتاد سنگ نتوانست بار آن کشید وآدمی باری چنان از جان کشید ای دریغا رنج برد ما همه زندگی نیست اینکه مرد ما همه غرقه دریای حیرت آمدیم پای تا سر عین حسرت آمدیم مانده گه در حرص و گه در آز باز کشته گشته در غم ناز ونیاز دور شو از ما چه میخواهی رهی ورنه همچون ما در افتی درچهی زآدمی این راه مشکل کم طلب گر رهی میبایدت زآدم طلب سالک آمد پیش پیر و بار خواست پیش او برگفت آن اسرار راست پیر گفتش هست جان آدمی کل کل و خرمی در خرمی هرکه او در جان مردم اوفتاد هر دوعالم در دلش گم اوفتاد هرکه او در عالم جان ره برد از ره جان سوی جانان ره برد ره بجان بردن بجانان بردنست لیک اول ره سوی جان بردنست هست جانان را بجان راهی نهان لیک دزدیده ست آن راه از جهان جان گران ره باز یابد سوی او تا ابد دزدیده بیند روی او چون جهانی غیرت از هر سوی بود روی او دزدیده دیدن روی بود هست راهی سوی هر دل شاه را لیک ره نبود دل گمراه را گر برون حجره شه بیگانه بود غم مخور چون در درون هم خانه بود

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۶ - الحكایة و التمثیل گاو ریشی بود در برزیگری داشت جفتی گاو و او طاق از خری از قضا در ده وبای گاو خاست از اجل آن روستایی داو خواست گاو را بفروخت حالی خر خرید گاویش بود و خری بر سر خرید چون گذشت از بیع ده روز از شمار شد وبای خر در آن ده آشکار مرد ابله گفت ای دانای راز گاو را از خر نمیدانی تو باز عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۱ - المقالة الثامنة و العشرون سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ رفت پیش آدمی با عیش تنگ گفت ای خورشید بینش آمده قطب کل آفرینش آمده قابل بار امانت آمدی در امانت بی خیانت آمدی این جهان را وان جهان را سروری وی عجب تو خود ز هر دو برتری هم ملایک جمله در خدمت تراست هم دو گیتی جمله پرنعمت تراست هم قیامت عرض لشکرگاه تست دوزخ و جنت سر دو راه تست هم کلام و رؤیت از حضرت تراست کن فکان در قبضه قدرت تراست طی شود هم آسمان و هم زمی وز تو مویی را نخواهد بد کمی جمله را در کار تو خواهند باخت تا ابد با کار تو خواهند ساخت از ازل ملک ابد خوردن تراست خوشتر از خوشتر طلب کردن تراست از تو شد ای اهل گنج و مرد کار گنج مخفی حقیقت آشکار چون کمالی بود برتر از جهان ناقصی بایست آن را تشنه جان تا گرفت آن کند بر قدر خویش از هلال آرد بصحرا بدر خویش قدر داند قرب را از بعد راه قرب را دایم بجان دارد نگاه مردم آمد از دو عالم مرد این نیست کس جز آدمی در خورد این چون چنین ره سوی گنجی برده در طریق گنج رنجی برده گر بسوی گنج راهم میدهی تا ابد از چاه جاهم میدهی زین سخن شد آدمی بیهوش ازو دل چو دریا آمدش در جوش ازو گفت آخر زآشکارا و نهان کیست سرگردانتر از ما در جهان بسته تکلیف و پندار آمده نه شده گم نه پدیدار آمده با جهانی پر عقوبت پیش در هر زمان بیم صعوبت بیشتر هم درین عالم بزیر صد حجاب هم دران عالم اسیر صد حساب آفتاب ما شود تاریک حال گر بود یک ذره ایمان را زوال زین چنین کاری که ما را اوفتاد آتشی در سنگ خارا اوفتاد سنگ نتوانست بار آن کشید وآدمی باری چنان از جان کشید ای دریغا رنج برد ما همه زندگی نیست اینکه مرد ما همه غرقه دریای حیرت آمدیم پای تا سر عین حسرت آمدیم مانده گه در حرص و گه در آز باز کشته گشته در غم ناز ونیاز دور شو از ما چه میخواهی رهی ورنه همچون ما در افتی درچهی زآدمی این راه مشکل کم طلب گر رهی میبایدت زآدم طلب سالک آمد پیش پیر و بار خواست پیش او برگفت آن اسرار راست پیر گفتش هست جان آدمی کل کل و خرمی در خرمی هرکه او در جان مردم اوفتاد هر دوعالم در دلش گم اوفتاد هرکه او در عالم جان ره برد از ره جان سوی جانان ره برد ره بجان بردن بجانان بردنست لیک اول ره سوی جان بردنست هست جانان را بجان راهی نهان لیک دزدیده ست آن راه از جهان جان گران ره باز یابد سوی او تا ابد دزدیده بیند روی او چون جهانی غیرت از هر سوی بود روی او دزدیده دیدن روی بود هست راهی سوی هر دل شاه را لیک ره نبود دل گمراه را گر برون حجره شه بیگانه بود غم مخور چون در درون هم خانه بود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل چون ایاز از چشم بدرنجور شد عاقبت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت میرو تا به نزدیک ایاز پس بدو گوی ای ز شاه افتاده باز دور از روی تو زآن دورم ز تو کز غم رنج تو رنجورم ز تو تاکه رنجوریت فکرت میکنم تا تو رنجوی ندانم یا منم گر تنم دور اوفتاد از هم نفس جان مشتاقم بدو نزدیک بس مانده ام مشتاق جانی از تو من نیستم غایب زمانی از تو من چشم بد بدکاری بسیار کرد نازنینی را چو تو بیمار کرد این بگفت و گفت در ره زود رو همچو آتش آی و همچون دود رو پس مکن در ره توقف زینهار همچو آب از برق میرو برق وار گر کنی در راه یک ساعت درنگ ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ خادم سرگشته در راه ایستاد تا بنزدیک ایاز آمد چو باد دید سلطان را نشسته پیش او مضطرب شد عقل دوراندیش او لرزه بر اندام خادم اوفتاد گوییا در رنج دایم اوفتاد گفت با شه چون توان آویختن این زمان خونم بخواهد ریختن خورد سوگندان که در ره هیچ جای نه باستادم نه بنشستم ز پای می ندانم ذره تا پادشاه پیش ازمن چون رسید اینجایگاه شاه اگردارد وگرنه باورم گر در این تقصیر کردم کافرم شاه گفتش نیستی محرم درین کی بری تو راه ای خادم درین من رهی دزدیده دارم سوی او زانکه نشکیبم دمی بی روی او هر زمان زان ره بدو آیم نهان تا خبر نبود کسی را در جهان راه دزدیده میان ما بسی است رازها در ضمن جان ما بسی است از برون گرچه خبر خواهم ازو در درون پرده آگاهم ازو راز اگر میپرسم از بیرونیان در درون با اوست جانم در میان جان چو گردد محو در جانان تمام جان همه جانان بگیرد بر دوام گرچه در صورت بود رنگ دوی جز یکی نبود ولیکن معنوی گر دو تار ریسمان پیدا شود چون تو برهم تابیش یکتا شود

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل چون ایاز از چشم بدرنجور شد عاقبت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت میرو تا به نزدیک ایاز پس بدو گوی ای ز شاه افتاده باز دور از روی تو زآن دورم ز تو کز غم رنج تو رنجورم ز تو تاکه رنجوریت فکرت میکنم تا تو رنجوی ندانم یا منم گر تنم دور اوفتاد از هم نفس جان مشتاقم بدو نزدیک بس مانده ام مشتاق جانی از تو من نیستم غایب زمانی از تو من چشم بد بدکاری بسیار کرد نازنینی را چو تو بیمار کرد این بگفت و گفت در ره زود رو همچو آتش آی و همچون دود رو پس مکن در ره توقف زینهار همچو آب از برق میرو برق وار گر کنی در راه یک ساعت درنگ ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ خادم سرگشته در راه ایستاد تا بنزدیک ایاز آمد چو باد دید سلطان را نشسته پیش او مضطرب شد عقل دوراندیش او لرزه بر اندام خادم اوفتاد گوییا در رنج دایم اوفتاد گفت با شه چون توان آویختن این زمان خونم بخواهد ریختن خورد سوگندان که در ره هیچ جای نه باستادم نه بنشستم ز پای می ندانم ذره تا پادشاه پیش ازمن چون رسید اینجایگاه شاه اگردارد وگرنه باورم گر در این تقصیر کردم کافرم شاه گفتش نیستی محرم درین کی بری تو راه ای خادم درین من رهی دزدیده دارم سوی او زانکه نشکیبم دمی بی روی او هر زمان زان ره بدو آیم نهان تا خبر نبود کسی را در جهان راه دزدیده میان ما بسی است رازها در ضمن جان ما بسی است از برون گرچه خبر خواهم ازو در درون پرده آگاهم ازو راز اگر میپرسم از بیرونیان در درون با اوست جانم در میان جان چو گردد محو در جانان تمام جان همه جانان بگیرد بر دوام گرچه در صورت بود رنگ دوی جز یکی نبود ولیکن معنوی گر دو تار ریسمان پیدا شود چون تو برهم تابیش یکتا شود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل گشت محمود و ایاز دلنواز هردو در میدان غزنین گوی باز هر دو با هم گوی تنها باختند گوی همچون عشق زیبا باختند گاه این یک اسب تاخت و گاه آن گاه این یک گوی باخت و گاه آن ز آرزوی آن غلام و پادشاه گشت چوگان آسمان و گوی ماه گرد میدان عالمی نظارگی فتنه هر دو شده یکبارگی چون بماندند آن دو مرغ دلنواز در بر یکدیگر استادند باز شاه گفتش ای جهان روشن ز تو به تو میبازی ز من یا من ز تو گفت شه فتوی کند از رای خویش شه یکی نظارگی را خواند پیش گفت گوی از ما که به بازد بگوی اسب در میدان که به تازد بگوی بود آن نظارگی صاحب نظر گفت چشمم کور باد ای دادگر گر شما را من دو تن میدیده ام جز یکی نیست اینچه من میدیده ام چون نگه کردم بشاه حق شناس بود از سر تا قدم جمله ایاس چون ایاست را نگه کردم نهان بود هفت اعضای او شاه جهان گر دو تن را در نظر آوردمی در میان هر دو حکمی کردمی لیک چون هر دو یکی دیدم عیان حکم نتوان کرد هرگز درمیان چون سخن شایسته گفت آن مرد راه گوهر بازو درو انداخت شاه تا بود معشوق را در خود نظر عاشق از وی کی تواند خورد بر تا نظر معشوق را بر عاشق است جان عاشق عشق او را لایق است هر دو را بر یکدگر باید نظر تاخورد آن بر ازین این زان دگر هر دو میباینده یک ذات آمده بی دو بودن در ملاقات آمده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کودکی بود از جمالش بهره مهر و مه در جنب رویش زهره از لطافت وز ملاحت وز خوشی وز سراندازی بتیغ سرکشی آنچه او داشت ای عجب کس آن نداشت گر کسی بیدل نشد زو جان نداشت عاشقیش افتاد همچون سنگ رست در کمال عشق چون معشوق جست هرچه بودش در ره معشوق باخت وز دو گیتی با غم معشوق ساخت خلق را گر اندک و بسیار نیست از غم معشوق بهتر کار نیست رفته بود القصه آن شیرین پسر سوی گرمابه چو میآمد بدر کرد روی خود در آیینه نگاه دید الحق رویی از خوبی چو ماه از دو رخ دو رخ نهاده مهر را ماه دو رخ بر زمین آن چهر را سخت زیبا آمدش رخسار خویش شد بصد دل عاشق دیدار خویش خواست تاعاشق ببیند روی او رفت نازان و خرامان سوی او بر رخ چون مه نقاب انداخته آتشی در آفتاب انداخته عاشقش را چون ازو آمد خبر چون قلم پیش پسر آمد بسر گفت یا رب این چه فتح الباب بود گوییا بخت بدم در خواب بود از چه گشتی رنجه و چون آمدی در کدامین شغل بیرون آمدی گفت از حمام بر رفتم چو ماه روی خود در آینه کردم نگاه سخت خوب آمد مرا دیدار خویش خواستم شد همچو تو در کار خویش دل چنانم خواست کز خلق جهان جز تو رویم کس نبیند این زمان لاجرم از رخ فرو هشتم نقاب تاتو بینی روی من چون آفتاب این بگفت و پرده از رخ برفکند چون شکر پاسخ به پاسخ درفکند عاشقش گفتا شبت خوش باد رو من شدم آزاد تو آزاد رو عشق من بر تو ازآن بود ای پسر کز جمال خویش بودی بیخبر نه ترا بر خود نظر افتاده بود نه لبت ازخود فقع بگشاده بود چون تو این دم خویش را خوب آمدی لاجرم معشوق معیوب آمدی من شدم فارغ تو هم با خویش ساز عاشق خود باش و عشق خویش باز شرط هر معشوق خود نادیدنست شرط هر عاشق بخون گردیدنست شرط معشوقی چو بشنودی تمام شرط عاشق چیست بی صبری مدام عاشق آن بهتر که بی صبری بود دل چو برق و دیده چون ابری بود ور بود در عشق یک ساعت صبور نیست عاشق هست از معشوق دور

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل گشت محمود و ایاز دلنواز هردو در میدان غزنین گوی باز هر دو با هم گوی تنها باختند گوی همچون عشق زیبا باختند گاه این یک اسب تاخت و گاه آن گاه این یک گوی باخت و گاه آن ز آرزوی آن غلام و پادشاه گشت چوگان آسمان و گوی ماه گرد میدان عالمی نظارگی فتنه هر دو شده یکبارگی چون بماندند آن دو مرغ دلنواز در بر یکدیگر استادند باز شاه گفتش ای جهان روشن ز تو به تو میبازی ز من یا من ز تو گفت شه فتوی کند از رای خویش شه یکی نظارگی را خواند پیش گفت گوی از ما که به بازد بگوی اسب در میدان که به تازد بگوی بود آن نظارگی صاحب نظر گفت چشمم کور باد ای دادگر گر شما را من دو تن میدیده ام جز یکی نیست اینچه من میدیده ام چون نگه کردم بشاه حق شناس بود از سر تا قدم جمله ایاس چون ایاست را نگه کردم نهان بود هفت اعضای او شاه جهان گر دو تن را در نظر آوردمی در میان هر دو حکمی کردمی لیک چون هر دو یکی دیدم عیان حکم نتوان کرد هرگز درمیان چون سخن شایسته گفت آن مرد راه گوهر بازو درو انداخت شاه تا بود معشوق را در خود نظر عاشق از وی کی تواند خورد بر تا نظر معشوق را بر عاشق است جان عاشق عشق او را لایق است هر دو را بر یکدگر باید نظر تاخورد آن بر ازین این زان دگر هر دو میباینده یک ذات آمده بی دو بودن در ملاقات آمده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کودکی بود از جمالش بهره مهر و مه در جنب رویش زهره از لطافت وز ملاحت وز خوشی وز سراندازی بتیغ سرکشی آنچه او داشت ای عجب کس آن نداشت گر کسی بیدل نشد زو جان نداشت عاشقیش افتاد همچون سنگ رست در کمال عشق چون معشوق جست هرچه بودش در ره معشوق باخت وز دو گیتی با غم معشوق ساخت خلق را گر اندک و بسیار نیست از غم معشوق بهتر کار نیست رفته بود القصه آن شیرین پسر سوی گرمابه چو میآمد بدر کرد روی خود در آیینه نگاه دید الحق رویی از خوبی چو ماه از دو رخ دو رخ نهاده مهر را ماه دو رخ بر زمین آن چهر را سخت زیبا آمدش رخسار خویش شد بصد دل عاشق دیدار خویش خواست تاعاشق ببیند روی او رفت نازان و خرامان سوی او بر رخ چون مه نقاب انداخته آتشی در آفتاب انداخته عاشقش را چون ازو آمد خبر چون قلم پیش پسر آمد بسر گفت یا رب این چه فتح الباب بود گوییا بخت بدم در خواب بود از چه گشتی رنجه و چون آمدی در کدامین شغل بیرون آمدی گفت از حمام بر رفتم چو ماه روی خود در آینه کردم نگاه سخت خوب آمد مرا دیدار خویش خواستم شد همچو تو در کار خویش دل چنانم خواست کز خلق جهان جز تو رویم کس نبیند این زمان لاجرم از رخ فرو هشتم نقاب تاتو بینی روی من چون آفتاب این بگفت و پرده از رخ برفکند چون شکر پاسخ به پاسخ درفکند عاشقش گفتا شبت خوش باد رو من شدم آزاد تو آزاد رو عشق من بر تو ازآن بود ای پسر کز جمال خویش بودی بیخبر نه ترا بر خود نظر افتاده بود نه لبت ازخود فقع بگشاده بود چون تو این دم خویش را خوب آمدی لاجرم معشوق معیوب آمدی من شدم فارغ تو هم با خویش ساز عاشق خود باش و عشق خویش باز شرط هر معشوق خود نادیدنست شرط هر عاشق بخون گردیدنست شرط معشوقی چو بشنودی تمام شرط عاشق چیست بی صبری مدام عاشق آن بهتر که بی صبری بود دل چو برق و دیده چون ابری بود ور بود در عشق یک ساعت صبور نیست عاشق هست از معشوق دور

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت روزی پادشاه عصر خویش بر کنار بام شد بر قصر خویش کودکی را دید زیبا و لطیف مشت میزد سخت پیری را ضعیف زیر قصر آمد وزو پرسید حال کز چه او را میدهی این گوشمال گفت او را میبباید زد بسی تا نیارد کرد این دعوی کسی دعوی عشق منش میبوده است پس سه روز و شب فرو آسوده است نه طلب کرده مرا نه جسته باز مانده در عشق این چنین آهسته باز از همه عالم گزیدست او مرا شد سه روز اکنون که دیدست او مرا کرده او دعوی من از دیرگاه زین بتر در عشق کی باشد گناه شاه گفتا زین بتر باید زدن هر دم از نوعی دگر باید زدن صبر از معشوق عاشق چون کند کی تواند کرد تا اکنون کند هرکه بی معشوق میگیرد قرار کی توان بر ضرب کردن اختصار زان که هر کو نان این دیوان خورد بس قفا کو در قفای آن خورد عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل صوفیی میرفت و جانی پرغمش پای بازی زد قفایی محکمش چون قفای سخت خورد آنجایگاه کرد آن صوفی مگر از پس نگاه مرد گفت از چه ز پس نگرنده کاینت باید خورد تا تو زنده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة و العشرون سالک آمد پیش آدم خون فشان تا ازان دم یابد از آدم نشان گفت ای بنیاد فطرت ذات تو دو جهان پر شور ذریات تو تا ابد اعجوبه عالم تویی اصل کرمنا بنی آدم تویی در زمین و آسمان لشکر تراست جسم و جان و جزو و کل یکسر تراست مرکز دنیا و دین مطلق تویی نقطه عالم صفی حق تویی هم تویی بر صورت اصل آمده صورتی از صورتش فصل آمده هم خمیر دست حق دایم تراست جان بحق بیواسطه قایم تراست هم دلت را اصبعین قدرتست جان پاکت مرغ خاص حضرتست چون تو داد نقطه مردم دهی هشت جنت را بیک گندم دهی طفل ره بودی که در زیر و زبر سجده کردندت ملایک سر بسر باز چون در راه دین بالغ شدی از دوعالم تا ابد فارغ شدی گرملک بسیار عالم دیده بود کس بنامی زان همه نرسیده بود جمله را تعلیم هر اسم از تو خاست وز مسمی ذره قسم از تو خاست چون تو استاد ملایک آمدی جمله مملوک و تو مالک آمدی از مسمی ابجدی در حد من در من آموز ای اب و هم جد من چند سوزم جان پرسوزم ببین روز من شب شد شب و روزم ببین آدم معصوم گفت ای مرد راه می بباید شد ترا تا پیشگاه پیشگاه دولت دین مصطفاست پیش او شو تا شود این کار راست گرچه میدانم دوای این طلب نیست با او این دوا کردن ادب درحضور او ز ما دولت مخواه دولت آنجا جوی و آنجا جوی راه زانکه فردا انبیا و اولیاش جمله ره جویند در زیر لواش هرکه در راه محمد ره نیافت تا ابد گردی ازین درگه نیافت دولت دنیا و دین درگاه اوست انبیا را قبله خلوتگاه اوست دولت آنجا جوی و دین آنجا طلب مرجع اهل یقین آنجا طلب پیش گیر اکنون ره و عالم ببین نوح بر راهست او را هم ببین سالک آمد پیش پیر سرفراز در میان آورد با او نقد راز پیر گفتش هست آدم اصل کل عز را بفروخته بخریده ذل جسته از تخت خداوندی کنار بندگی را کرده در دل اختیار از بهشت عدن آزاد آمده در غم بنده شدن شاد آمده بود نور قدسی هم پیراهنش خواست کان بیرون فتد از گردنش زانکه او را بندگی مطلوب بود لاجرم در بندگی محبوب بود بندگی راترک جنت گفت پاک عاشق آسا از بهشت آمد بخاک

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت روزی پادشاه عصر خویش بر کنار بام شد بر قصر خویش کودکی را دید زیبا و لطیف مشت میزد سخت پیری را ضعیف زیر قصر آمد وزو پرسید حال کز چه او را میدهی این گوشمال گفت او را میبباید زد بسی تا نیارد کرد این دعوی کسی دعوی عشق منش میبوده است پس سه روز و شب فرو آسوده است نه طلب کرده مرا نه جسته باز مانده در عشق این چنین آهسته باز از همه عالم گزیدست او مرا شد سه روز اکنون که دیدست او مرا کرده او دعوی من از دیرگاه زین بتر در عشق کی باشد گناه شاه گفتا زین بتر باید زدن هر دم از نوعی دگر باید زدن صبر از معشوق عاشق چون کند کی تواند کرد تا اکنون کند هرکه بی معشوق میگیرد قرار کی توان بر ضرب کردن اختصار زان که هر کو نان این دیوان خورد بس قفا کو در قفای آن خورد عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل صوفیی میرفت و جانی پرغمش پای بازی زد قفایی محکمش چون قفای سخت خورد آنجایگاه کرد آن صوفی مگر از پس نگاه مرد گفت از چه ز پس نگرنده کاینت باید خورد تا تو زنده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة و العشرون سالک آمد پیش آدم خون فشان تا ازان دم یابد از آدم نشان گفت ای بنیاد فطرت ذات تو دو جهان پر شور ذریات تو تا ابد اعجوبه عالم تویی اصل کرمنا بنی آدم تویی در زمین و آسمان لشکر تراست جسم و جان و جزو و کل یکسر تراست مرکز دنیا و دین مطلق تویی نقطه عالم صفی حق تویی هم تویی بر صورت اصل آمده صورتی از صورتش فصل آمده هم خمیر دست حق دایم تراست جان بحق بیواسطه قایم تراست هم دلت را اصبعین قدرتست جان پاکت مرغ خاص حضرتست چون تو داد نقطه مردم دهی هشت جنت را بیک گندم دهی طفل ره بودی که در زیر و زبر سجده کردندت ملایک سر بسر باز چون در راه دین بالغ شدی از دوعالم تا ابد فارغ شدی گرملک بسیار عالم دیده بود کس بنامی زان همه نرسیده بود جمله را تعلیم هر اسم از تو خاست وز مسمی ذره قسم از تو خاست چون تو استاد ملایک آمدی جمله مملوک و تو مالک آمدی از مسمی ابجدی در حد من در من آموز ای اب و هم جد من چند سوزم جان پرسوزم ببین روز من شب شد شب و روزم ببین آدم معصوم گفت ای مرد راه می بباید شد ترا تا پیشگاه پیشگاه دولت دین مصطفاست پیش او شو تا شود این کار راست گرچه میدانم دوای این طلب نیست با او این دوا کردن ادب درحضور او ز ما دولت مخواه دولت آنجا جوی و آنجا جوی راه زانکه فردا انبیا و اولیاش جمله ره جویند در زیر لواش هرکه در راه محمد ره نیافت تا ابد گردی ازین درگه نیافت دولت دنیا و دین درگاه اوست انبیا را قبله خلوتگاه اوست دولت آنجا جوی و دین آنجا طلب مرجع اهل یقین آنجا طلب پیش گیر اکنون ره و عالم ببین نوح بر راهست او را هم ببین سالک آمد پیش پیر سرفراز در میان آورد با او نقد راز پیر گفتش هست آدم اصل کل عز را بفروخته بخریده ذل جسته از تخت خداوندی کنار بندگی را کرده در دل اختیار از بهشت عدن آزاد آمده در غم بنده شدن شاد آمده بود نور قدسی هم پیراهنش خواست کان بیرون فتد از گردنش زانکه او را بندگی مطلوب بود لاجرم در بندگی محبوب بود بندگی راترک جنت گفت پاک عاشق آسا از بهشت آمد بخاک

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بنده را امتحان میکرد شاه خواند یک روزیش پیش خود پگاه گفت این دم دامن من بر سرآر با من از یک جیب آنگه سربرآر تا چو با من یک گریبانت بود هرچه آن من بود آنت بود چون میان ما یکی حاصل شود گر خیالست ازدویی باطل شود جسم وجانم جسم و جان تو بود هرچه هست آن من آن تو بود بنده نادان بجست از جایگاه کرد بیرون سر ز جیب پادشاه گشت با شاه جهان هم پیرهن ذره نشناخت حد خویشتن چون برون آورد سر از جیب شاه خویشتن را سر ندید آنجایگاه شه چو در بیحرمتی بشناختش تاکه دم زد سر ز تن انداختش هرکه پای از حد خود برتر نهد سر دهد بر بادو دین بر سر نهد هرکه در بی حرمتی گامی نهاد در شقاوت خویش را دامی نهاد بنده را تا ادب نبود نخست بندگی از وی کجا آید درست چون بلای قرب دید آدم ز دور سوی ظلمت آشیان آمد ز نور دید دنیا کشت زار خویشتن لاجرم کرد اختیار خویشتن نیست دنیا بد اگر کاری کنی بد شود گر عزم دیناری کنی عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل آن یکی در پیش شیر دادگر ذم دنیا کرد بسیاری مگر حیدرش گفتا که دنیا نیست بد بد تویی زیرا که دوری از خرد هست دنیا بر مثال کشتزار هم شب و هم روز باید کشت و کار زانکه عز و دولت دین سر بسر جمله از دنیاتوان برد ای پسر تخم امروزینه فردا بر دهد ور نکاری ای دریغا بر دهد گر ز دنیا دین نخواهی برد تو زندگی نادیده خواهی مرد تو دایما در غصه خواهی ماند باز کار سخت و مرد سست و ره دراز پس نکوتر جای تو دنیای تست زانکه دنیا توشه عقبای تست تو بدنیا در مشو مشغول خویش لیک در وی کار عقبی گیر پیش چون چنین کردی ترا دنیا نکوست پس برای دین تو دنیا دار دوست هیچ بیکاری نه بیند روی او کار کن تا ره دهندت سوی او عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل پور ادهم کو دلی بیخویش داشت قرب صد اشهب در آخور بیش داشت گرچه دارالملک حکمش بلخ شد بلخ شد تصحیف یعنی تلخ شد جان شیرینش که پر تعظیم بود یافت قلب بلخ کابراهیم بود چون غم فقرش درآمد شاد شد فقر چون دید از همه آزاد شد گرچه روی دین ازو آراستند شد سوی حمام سیمش خواستند بر درحمام در حال اوفتاد همچو مرغی بی پر وبال اوفتاد گفت چون در خانه شیطان مرا نیست با دستی تهی فرمان مرا رایگان در خانه رحمن شدن کی توان نتوان شدن نتوان شدن چون بدید آدم که سرکار چیست قصد دنیا کرد و عمری خون گریست گر توهم فرزند اویی خون گری کم مباش از ابر ز ابر افزون گری خون گری چون نیست بر گریه مزید کآب چشم افتاد چون خون شهید نرگس چشمت گر آرد شبنمی نقد گردد آب رویت عالمی قطره اشک تو در سودا و شور آتش دوزخ بمیراند بزور هرچه زاینجا میبری آن زان تست نیک و بد درد تو و درمان تست توشه ز اینجا بر که آدم گوهری کان بری آنجا کز اینجا آن بری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بنده را امتحان میکرد شاه خواند یک روزیش پیش خود پگاه گفت این دم دامن من بر سرآر با من از یک جیب آنگه سربرآر تا چو با من یک گریبانت بود هرچه آن من بود آنت بود چون میان ما یکی حاصل شود گر خیالست ازدویی باطل شود جسم وجانم جسم و جان تو بود هرچه هست آن من آن تو بود بنده نادان بجست از جایگاه کرد بیرون سر ز جیب پادشاه گشت با شاه جهان هم پیرهن ذره نشناخت حد خویشتن چون برون آورد سر از جیب شاه خویشتن را سر ندید آنجایگاه شه چو در بیحرمتی بشناختش تاکه دم زد سر ز تن انداختش هرکه پای از حد خود برتر نهد سر دهد بر بادو دین بر سر نهد هرکه در بی حرمتی گامی نهاد در شقاوت خویش را دامی نهاد بنده را تا ادب نبود نخست بندگی از وی کجا آید درست چون بلای قرب دید آدم ز دور سوی ظلمت آشیان آمد ز نور دید دنیا کشت زار خویشتن لاجرم کرد اختیار خویشتن نیست دنیا بد اگر کاری کنی بد شود گر عزم دیناری کنی عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل آن یکی در پیش شیر دادگر ذم دنیا کرد بسیاری مگر حیدرش گفتا که دنیا نیست بد بد تویی زیرا که دوری از خرد هست دنیا بر مثال کشتزار هم شب و هم روز باید کشت و کار زانکه عز و دولت دین سر بسر جمله از دنیاتوان برد ای پسر تخم امروزینه فردا بر دهد ور نکاری ای دریغا بر دهد گر ز دنیا دین نخواهی برد تو زندگی نادیده خواهی مرد تو دایما در غصه خواهی ماند باز کار سخت و مرد سست و ره دراز پس نکوتر جای تو دنیای تست زانکه دنیا توشه عقبای تست تو بدنیا در مشو مشغول خویش لیک در وی کار عقبی گیر پیش چون چنین کردی ترا دنیا نکوست پس برای دین تو دنیا دار دوست هیچ بیکاری نه بیند روی او کار کن تا ره دهندت سوی او عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل پور ادهم کو دلی بیخویش داشت قرب صد اشهب در آخور بیش داشت گرچه دارالملک حکمش بلخ شد بلخ شد تصحیف یعنی تلخ شد جان شیرینش که پر تعظیم بود یافت قلب بلخ کابراهیم بود چون غم فقرش درآمد شاد شد فقر چون دید از همه آزاد شد گرچه روی دین ازو آراستند شد سوی حمام سیمش خواستند بر درحمام در حال اوفتاد همچو مرغی بی پر وبال اوفتاد گفت چون در خانه شیطان مرا نیست با دستی تهی فرمان مرا رایگان در خانه رحمن شدن کی توان نتوان شدن نتوان شدن چون بدید آدم که سرکار چیست قصد دنیا کرد و عمری خون گریست گر توهم فرزند اویی خون گری کم مباش از ابر ز ابر افزون گری خون گری چون نیست بر گریه مزید کآب چشم افتاد چون خون شهید نرگس چشمت گر آرد شبنمی نقد گردد آب رویت عالمی قطره اشک تو در سودا و شور آتش دوزخ بمیراند بزور هرچه زاینجا میبری آن زان تست نیک و بد درد تو و درمان تست توشه ز اینجا بر که آدم گوهری کان بری آنجا کز اینجا آن بری

%0
10 Bölüm