عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد یکی پیری مشوش روزگاری بر فضل ربیع آمد بکاری ز شرم وخجلت و درویشی خویش ز عجز و پیری و بی خویشی خویش سنانی تیز بود اندر عصایش نهاد از بیخودی بر پشت پایش روان شد خون ز پای فضل حالی برآمد سرخ و زرد آن صدر عالی نزد دم تا سخن جمله بیان کرد بلطفی قصه زو بستد نشان کرد چو پیر از پیش او خوش دل روان شد ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد بزرگی گفت آخر ای خداوند چرا بودی بدرد پای خرسند یکی فرتوت پایت خسته کرده تو گشته مستمع لب بسته کرده چو از پای تو آخر خون روان شد توان گفتن که از پس می توان شد چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر خجل گردد خورد زان کار تشویر ز جرم خویشتن در قهر ماند ز حاجت خواستن بی بهر ماند ز بار فقر چندان خواری او را روا نبود چنین سرباری او را زهی مهر و وفا و بردباری وفاداری نگر گر چشم داری چنین فضلی که صد فصل ربیعست ز فضل حق نه از فضل ربیعست تو مردی ناجوانمردی شب و روز اگر مردی جوانمردی در آموز مجوی ای خاک چون آتش بلندی چو توخاکی مشو آتش بتندی اگر آن پیشگه می بایدت زود درین ره خاک ره می بایدت بود عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت بهلول یکی می رفت در بغداد بر رخش تو گفتی بود در دعوی جهان بخش پس و پیشش بسی سرهنگ می شد بمردم بر ازو ره تنگ می شد ز هر سویی خروش طرقوا بود که بردابرد او از چارسو بود مگر بهلول مشتی خاک برداشت بشد وان خفیه اش پیش نظر داشت که چندین کبر از خاکی روا نیست که گر فرعون شد خواجه خدا نیست بدین ترتیب رو تا اهل بازار همه بنهاده دام از بهر مردار چو مطلوب کسی مردار باشد کجا با سر قدسش کار باشد عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت مرد مجنون و رعنایان بره دربود مجنونی نشسته که می رفتند قومی یک دو رسته مگر آن قوم دنیاوار بودند که غرق جامه و دستار بودند ز رعنایی و کبر و نخوت و جاه چو کبکان می خرامیدند در راه چو آن دیوانه بی خان و بی مان بدید آن خیل خود بین را خرامان کشید از ننگ سر در جیب آنگاه که تا زان غافلان خالی شد آن راه چو بگذشتند سر بر کرد از جیب یکی پرسید ازو کای مرد بی عیب چرا چون روی رعنایان بدیدی شدی آشفته و سر درکشیدی چنین گفت او که سر را درکشیدم ز بس باد بروت اینجا که دیدم که ترسیدم که برباید مرا باد چو بگذشتند سر بر کردم آزاد ولی چون گند رعنایان شنیدم شدم بی طاقت و سر درکشیدم چو هفت اعضات رعنایی گرفتست جهانی از تو رسوایی گرفتست کسانی کین صفت از خویش بردند بدنیا کار عقبی پیش بردند عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » المقالة الرابع عشر پسر گفتش اگر آب حیاتم نخواهد داد از مردن نجاتم نباید کم ازانم هیچ کاری که بشناسم که چیست آن آب باری گر از عین الحیاتم نیست روزی بود از علم آنم دلفروزی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » جواب پدر پدر بگشاد راهش در هدایت به پیش او فرو گفت این حکایت
عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد یکی پیری مشوش روزگاری بر فضل ربیع آمد بکاری ز شرم وخجلت و درویشی خویش ز عجز و پیری و بی خویشی خویش سنانی تیز بود اندر عصایش نهاد از بیخودی بر پشت پایش روان شد خون ز پای فضل حالی برآمد سرخ و زرد آن صدر عالی نزد دم تا سخن جمله بیان کرد بلطفی قصه زو بستد نشان کرد چو پیر از پیش او خوش دل روان شد ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد بزرگی گفت آخر ای خداوند چرا بودی بدرد پای خرسند یکی فرتوت پایت خسته کرده تو گشته مستمع لب بسته کرده چو از پای تو آخر خون روان شد توان گفتن که از پس می توان شد چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر خجل گردد خورد زان کار تشویر ز جرم خویشتن در قهر ماند ز حاجت خواستن بی بهر ماند ز بار فقر چندان خواری او را روا نبود چنین سرباری او را زهی مهر و وفا و بردباری وفاداری نگر گر چشم داری چنین فضلی که صد فصل ربیعست ز فضل حق نه از فضل ربیعست تو مردی ناجوانمردی شب و روز اگر مردی جوانمردی در آموز مجوی ای خاک چون آتش بلندی چو توخاکی مشو آتش بتندی اگر آن پیشگه می بایدت زود درین ره خاک ره می بایدت بود عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت بهلول یکی می رفت در بغداد بر رخش تو گفتی بود در دعوی جهان بخش پس و پیشش بسی سرهنگ می شد بمردم بر ازو ره تنگ می شد ز هر سویی خروش طرقوا بود که بردابرد او از چارسو بود مگر بهلول مشتی خاک برداشت بشد وان خفیه اش پیش نظر داشت که چندین کبر از خاکی روا نیست که گر فرعون شد خواجه خدا نیست بدین ترتیب رو تا اهل بازار همه بنهاده دام از بهر مردار چو مطلوب کسی مردار باشد کجا با سر قدسش کار باشد عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت مرد مجنون و رعنایان بره دربود مجنونی نشسته که می رفتند قومی یک دو رسته مگر آن قوم دنیاوار بودند که غرق جامه و دستار بودند ز رعنایی و کبر و نخوت و جاه چو کبکان می خرامیدند در راه چو آن دیوانه بی خان و بی مان بدید آن خیل خود بین را خرامان کشید از ننگ سر در جیب آنگاه که تا زان غافلان خالی شد آن راه چو بگذشتند سر بر کرد از جیب یکی پرسید ازو کای مرد بی عیب چرا چون روی رعنایان بدیدی شدی آشفته و سر درکشیدی چنین گفت او که سر را درکشیدم ز بس باد بروت اینجا که دیدم که ترسیدم که برباید مرا باد چو بگذشتند سر بر کردم آزاد ولی چون گند رعنایان شنیدم شدم بی طاقت و سر درکشیدم چو هفت اعضات رعنایی گرفتست جهانی از تو رسوایی گرفتست کسانی کین صفت از خویش بردند بدنیا کار عقبی پیش بردند عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » المقالة الرابع عشر پسر گفتش اگر آب حیاتم نخواهد داد از مردن نجاتم نباید کم ازانم هیچ کاری که بشناسم که چیست آن آب باری گر از عین الحیاتم نیست روزی بود از علم آنم دلفروزی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » جواب پدر پدر بگشاد راهش در هدایت به پیش او فرو گفت این حکایت