Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه سلیمان کوزه می خواست روزی که تا آبی خورد بی هیچ سوزی که آن کوزه نبوده باشد آنگاه ز خاک مردگان افتاده در راه چنین خاکی طلب کردند بسیار ندیدند ای عجب از یک طلب کار یکی دیوی درآمد گفت این خاک بیارم من ز خاک مردگان پاک بدریایی فرو شد سرنگون سار هزاران گز فرو برد او بیکبار ز قعر آن همه خاکی برانداخت ازان گل کرد و آخر کوزه ساخت سلیمان کوزه را چون آب در کرد ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد که من هستم فلان بن فلانی بخور آبی چه می پرسی نشانی کز اینجا تا به پشت گاو و ماهی تن خلقست چندانی که خواهی ازان خاکی که شخص آن واین نیست اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست ترا گر کوزه وگر تنوریست یقین می دان که آن از خاک گوریست خنک آن گل که گرچه یافت تابی ولیکن کوزه شد از بهر آبی بتر آن گل که سازندش تنوری که هر ساعت بتابندش بزوری بگورستان نگر تا درد بینی جهانی زن جهانی مرد بینی همه در خاک و در خون باز مانده درون ره نی ز بیرون باز مانده اگر بیناییت ازجان پاکست ببین تا خاک گورستان چه خاکست که هر ذره ز خاکش گر بجویی ز خسرة صد جهان یابی تو گویی چو گورستان نخستین منزل آمد ببین تا آخرین چه مشکل آمد اگر خواهی صفای آن جهانی بگورستان گذر تا می توانی که دل زنده شود از مرده دیدن شود نقدت بدان عالم رسیدن عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد شهی در خشم رفت از مرد درویش براندش با دلی پر درد از پیش بدو گفتا ترا ندهم امانی چو اندر ملک من باشی زمانی برفت از پیش او مرد تهی دست بگورستان شد و آزاد بنشست چو شه بشنود حالی داد پیغام که نه فرمودم ای شوریده ایام که بیرون شو ز ملکم می ستیزی مگر خواهی که خود را خون بریزی جوابش داد کین پذرفته ام من که از ملک تو بیرون رفته ام من قیامت را که راهی مشکل آمد نه گورستان نخستین منزل آمد نخستین منزل محشر نه آنست نه ملک تست ملک آن جهانست چو افتد زن بدرد زه از آغاز چنین گویند خلق از حال او باز که این زن در میان دو جهانست که یک پایش درین دیگر درآنست تو هم ای بی خبر تا درجهانی میان دو دمت دایم چنانی گر این دم شد دگر دم برنیاید نشان تو ز عالم برنیاید مزن بانگ و مکن نوحه بیارام که ناید باز مرغ رفته در دام چو تن شد مرغ جان را دامگاهی چرا زین دام کرد آرامگاهی عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد جوانی را زنی دادند چون ماه که عقل کس نبود از وصفش آگاه جمالش آیة دلخستگان بود لبش جان داروی لب بستگان بود قضا را آن عروس همچو مه مرد نبودش علتی در درد زه مرد چو القصه بخاکش کرد شویش بگل بنهفت آن خورشید رویش یکی شیشه گلابش بود آنگاه که شسته بود روزی پای آن ماه بدان شیشه سر آن گور گل کرد ولی با اشک خونین معتدل کرد چرا شد پای بند آن دلارام که باید شست دست از وی بناکام چرا اندر عروسی شست پایش چو دست از وی بشستن بود رایش چگویم از تو و از خود دریغا دریغا از شد و آمد دریغا

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه سلیمان کوزه می خواست روزی که تا آبی خورد بی هیچ سوزی که آن کوزه نبوده باشد آنگاه ز خاک مردگان افتاده در راه چنین خاکی طلب کردند بسیار ندیدند ای عجب از یک طلب کار یکی دیوی درآمد گفت این خاک بیارم من ز خاک مردگان پاک بدریایی فرو شد سرنگون سار هزاران گز فرو برد او بیکبار ز قعر آن همه خاکی برانداخت ازان گل کرد و آخر کوزه ساخت سلیمان کوزه را چون آب در کرد ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد که من هستم فلان بن فلانی بخور آبی چه می پرسی نشانی کز اینجا تا به پشت گاو و ماهی تن خلقست چندانی که خواهی ازان خاکی که شخص آن واین نیست اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست ترا گر کوزه وگر تنوریست یقین می دان که آن از خاک گوریست خنک آن گل که گرچه یافت تابی ولیکن کوزه شد از بهر آبی بتر آن گل که سازندش تنوری که هر ساعت بتابندش بزوری بگورستان نگر تا درد بینی جهانی زن جهانی مرد بینی همه در خاک و در خون باز مانده درون ره نی ز بیرون باز مانده اگر بیناییت ازجان پاکست ببین تا خاک گورستان چه خاکست که هر ذره ز خاکش گر بجویی ز خسرة صد جهان یابی تو گویی چو گورستان نخستین منزل آمد ببین تا آخرین چه مشکل آمد اگر خواهی صفای آن جهانی بگورستان گذر تا می توانی که دل زنده شود از مرده دیدن شود نقدت بدان عالم رسیدن عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد شهی در خشم رفت از مرد درویش براندش با دلی پر درد از پیش بدو گفتا ترا ندهم امانی چو اندر ملک من باشی زمانی برفت از پیش او مرد تهی دست بگورستان شد و آزاد بنشست چو شه بشنود حالی داد پیغام که نه فرمودم ای شوریده ایام که بیرون شو ز ملکم می ستیزی مگر خواهی که خود را خون بریزی جوابش داد کین پذرفته ام من که از ملک تو بیرون رفته ام من قیامت را که راهی مشکل آمد نه گورستان نخستین منزل آمد نخستین منزل محشر نه آنست نه ملک تست ملک آن جهانست چو افتد زن بدرد زه از آغاز چنین گویند خلق از حال او باز که این زن در میان دو جهانست که یک پایش درین دیگر درآنست تو هم ای بی خبر تا درجهانی میان دو دمت دایم چنانی گر این دم شد دگر دم برنیاید نشان تو ز عالم برنیاید مزن بانگ و مکن نوحه بیارام که ناید باز مرغ رفته در دام چو تن شد مرغ جان را دامگاهی چرا زین دام کرد آرامگاهی عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد جوانی را زنی دادند چون ماه که عقل کس نبود از وصفش آگاه جمالش آیة دلخستگان بود لبش جان داروی لب بستگان بود قضا را آن عروس همچو مه مرد نبودش علتی در درد زه مرد چو القصه بخاکش کرد شویش بگل بنهفت آن خورشید رویش یکی شیشه گلابش بود آنگاه که شسته بود روزی پای آن ماه بدان شیشه سر آن گور گل کرد ولی با اشک خونین معتدل کرد چرا شد پای بند آن دلارام که باید شست دست از وی بناکام چرا اندر عروسی شست پایش چو دست از وی بشستن بود رایش چگویم از تو و از خود دریغا دریغا از شد و آمد دریغا

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » المقالة السابع عشر پسر گفتش بر محبوب و معیوب تو می دانی که ملکت هست مطلوب بزرگان و حکیمان زبردست بایشان قوت می جویند پیوست نه هرگز جمع دیدم نه پریشان که فارغ بود از درگاه ایشان عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » جواب پدر پدر گفتش عزیزا چند گویی ز غفلت ملک فانی چند جویی چو باقی نیست ملکت جز زمانی مکن در گردنت بار جهانی چو بار خود بتنها بر نتابی ببار خلق عالم چون شتابی ز درویشی چو مردن هست دشوار ز شاهی چون بمیری آخر کار چو می بینی زوال پادشاهی عجب می آیدم تا می چه خواهی عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت گوسفندان و قصّاب چنین گفت آن امیر دردمندان که نیست این بس عجب از گوسفندان که می آرند ایشان را بخواری که تا برند سرهاشان بزاری که بی عقلند و ایشان می ندانند ازان سوی مقابر چون روانند ازان قصاب می باید عجب داشت که او هم علم دارد هم طلب داشت چو می داند که او را نیز ناگاه بخواهندش بریدن سر درین راه چگونه فارغ و ایمن نشستست نمی جنبد خوشی ساکن نشستست نگه کن تا بآدم پشت بر پشت که چندین طفل عالم در شکم کشت بسی میرند جسم مور داده بسی شیرند تن در گور داده جهان را ذره در مغز هش نیست که او جز رستمی سهراب کش نیست چه می گویم خطا گفتم چو مستان که او زالیست سر تا پای دستان ترا می پرورد از بهر خوردن بنه این تیغ را ناکام گردن مکش گردن فلک سیلی زن تست که گر سیلی خوری در گردن تست بسیلی کردنت پرورده گردی که تا فربه شوی وخورده گردی عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت باز با مرغ خانگی ز مرغ خانگی بازی برآشفت بمرغ خانگی آنگه چنین گفت که مردم داردت تیمارخانه دمی نگذاردت بی آب و دانه نگه می دارد از اعدات پیوست که تابر تو نیابد دشمنی دست تو پیوسته ز مردم می گریزی چنین بد عهد از بهر چه چیزی وفای تست مردم را همیشه ترا جز بی وفایی نیست پیشه نیامیزی تو با مردم زمانی چو تو نشنیده ام نامهربانی مرا باری اگر مردم بصد بار ز پیش خویش بفرستد بصد کار درآیم عهد ایشان را بپرواز بزودی هم بر ایشان رسم باز وفایی نیست مرغ خانگی را که پیشه می کند بیگانگی را چو مرغ خانگی بشنید این راز جواب باز داد اندر زمان باز که ای بی دانش بی قدر و مقدار نه بینی باز کشته سر نگون سار ولی صد مرغ بینی سر بریده به پای آویخته سینه دریده وفای آدمی گر این چنینست ازان بیزار گشتم این یقینست چنین عهد و وفا را در زمانه چه بهتر خاک بر سر جاودانه چه گر این ساعتم می پرورد لیک برای کشتنم می پرورد نیک تو گر این را وفا دانی جفا به بسی کفر از چنین مهر و وفا به ز دیری گه ترا ای چرخ گردان روانست آسیا برخون مردان شگفتا کار تو ای چرخ ناساز که در خاک افکنی پرورده ناز جهانا حاصل پروردن ما چه خواهد بود جز خون خوردن ما کس از خون خوردن تو نیست آگاه که پنهان می کنی در خاک و در چاه جهانا چون حیات تو مماتست وفا ازتو طمع کردن وفاتست جفات اول مرا در شور انداخت وفات آخر مرا در گور انداخت نمی دانم که تا این بی در وبام برای چیست گردان بام تا شام عجایب نامه این هفت پرگار مرا در خون بگردانید صد بار ز سر تا پای رفتم هر زمان من نمی دانم سراپای جهان من چو گویی بی سر و بی پای ازانم که سر از پای و پای از سر ندانم چو جان اینجا نفس از خود نهان زد چگونه لاف دانش می توان زد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » المقالة السابع عشر پسر گفتش بر محبوب و معیوب تو می دانی که ملکت هست مطلوب بزرگان و حکیمان زبردست بایشان قوت می جویند پیوست نه هرگز جمع دیدم نه پریشان که فارغ بود از درگاه ایشان عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » جواب پدر پدر گفتش عزیزا چند گویی ز غفلت ملک فانی چند جویی چو باقی نیست ملکت جز زمانی مکن در گردنت بار جهانی چو بار خود بتنها بر نتابی ببار خلق عالم چون شتابی ز درویشی چو مردن هست دشوار ز شاهی چون بمیری آخر کار چو می بینی زوال پادشاهی عجب می آیدم تا می چه خواهی عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت گوسفندان و قصّاب چنین گفت آن امیر دردمندان که نیست این بس عجب از گوسفندان که می آرند ایشان را بخواری که تا برند سرهاشان بزاری که بی عقلند و ایشان می ندانند ازان سوی مقابر چون روانند ازان قصاب می باید عجب داشت که او هم علم دارد هم طلب داشت چو می داند که او را نیز ناگاه بخواهندش بریدن سر درین راه چگونه فارغ و ایمن نشستست نمی جنبد خوشی ساکن نشستست نگه کن تا بآدم پشت بر پشت که چندین طفل عالم در شکم کشت بسی میرند جسم مور داده بسی شیرند تن در گور داده جهان را ذره در مغز هش نیست که او جز رستمی سهراب کش نیست چه می گویم خطا گفتم چو مستان که او زالیست سر تا پای دستان ترا می پرورد از بهر خوردن بنه این تیغ را ناکام گردن مکش گردن فلک سیلی زن تست که گر سیلی خوری در گردن تست بسیلی کردنت پرورده گردی که تا فربه شوی وخورده گردی عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت باز با مرغ خانگی ز مرغ خانگی بازی برآشفت بمرغ خانگی آنگه چنین گفت که مردم داردت تیمارخانه دمی نگذاردت بی آب و دانه نگه می دارد از اعدات پیوست که تابر تو نیابد دشمنی دست تو پیوسته ز مردم می گریزی چنین بد عهد از بهر چه چیزی وفای تست مردم را همیشه ترا جز بی وفایی نیست پیشه نیامیزی تو با مردم زمانی چو تو نشنیده ام نامهربانی مرا باری اگر مردم بصد بار ز پیش خویش بفرستد بصد کار درآیم عهد ایشان را بپرواز بزودی هم بر ایشان رسم باز وفایی نیست مرغ خانگی را که پیشه می کند بیگانگی را چو مرغ خانگی بشنید این راز جواب باز داد اندر زمان باز که ای بی دانش بی قدر و مقدار نه بینی باز کشته سر نگون سار ولی صد مرغ بینی سر بریده به پای آویخته سینه دریده وفای آدمی گر این چنینست ازان بیزار گشتم این یقینست چنین عهد و وفا را در زمانه چه بهتر خاک بر سر جاودانه چه گر این ساعتم می پرورد لیک برای کشتنم می پرورد نیک تو گر این را وفا دانی جفا به بسی کفر از چنین مهر و وفا به ز دیری گه ترا ای چرخ گردان روانست آسیا برخون مردان شگفتا کار تو ای چرخ ناساز که در خاک افکنی پرورده ناز جهانا حاصل پروردن ما چه خواهد بود جز خون خوردن ما کس از خون خوردن تو نیست آگاه که پنهان می کنی در خاک و در چاه جهانا چون حیات تو مماتست وفا ازتو طمع کردن وفاتست جفات اول مرا در شور انداخت وفات آخر مرا در گور انداخت نمی دانم که تا این بی در وبام برای چیست گردان بام تا شام عجایب نامه این هفت پرگار مرا در خون بگردانید صد بار ز سر تا پای رفتم هر زمان من نمی دانم سراپای جهان من چو گویی بی سر و بی پای ازانم که سر از پای و پای از سر ندانم چو جان اینجا نفس از خود نهان زد چگونه لاف دانش می توان زد

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر می‬داد یکی بیننده معروف بودی که ارواحش همه مکشوف بودی دمی گر بر سر گوری رسیدی در آن گور آنچه می رفتی بدیدی بزرگی امتحانی کرد خردش بخاک عمر خیام بردش بدو گفتا چه می بینی درین خاک مرا آگه کن ای بیننده پاک جوابش داد آن مرد گرامی که این مردیست اندر ناتمامی بدان درگه که روی آورده بودست مگر دعوی دانش کرده بودست کنون چون گشت جهل خود عیانش عرق می ریزد ازتشویر جانش میان خجلت و تشویر ماندست وزان تحصیل در تقصیر ماندست بر آن در حلقه چون هفت آسمان زد ز دانش لاف آنجا کی توان زد چو نه انجام پیداست و نه آغاز نیابد کس سر و پای جهان باز فلک گوییست و گر عمری شتابی چو گویش پای و سر هرگز نیابی که داند تا درین وادی منکر چگونه می روم از پای تا سر سراپای جهان صد باره گشتم ندیدم چاره بیچاره گشتم سراپای جهان درد و دریغست که گر وقتیت هست آن نیز تیغست مرا این چرخ چون صندوق ساعت ز بازیچه رها نکند بطاعت عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان یکی پرسید آن شوریده جان را که چون می بینی این کار جهان را چنین گفت این جهان پر غم و رنج به عینه آیدم چون نطع شطرنج گهی آرایشی بیند بصف در گهی بر هم زنندش چون دو صفدر یکی را می برند از خانه خویش دگر را می نهند آن خانه در پیش گهی بر شه درآیند از حوالی به صد زاری کنندش خانه خالی چنین پیوسته تا آنگه که دانند که این نطع مزخرف برفشانند چنان لهو و لعب کردست مغرور شدی مشغول مال و ملک و منشور تو شهبازی گشاده کن پر و بال بپر زین دامگاه لعب اطفال عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی یکی پرسید ازان دیوانه ساری که ای دیوانه حق را چیست کاری چنین گفت او که لوح کودکان را اگر دیدی چنان می دان جهان را که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز گهی آن نقش کلی بسترد باز درین اشغال باشد روزگاری بجز اثبات و محوش نیست کاری فغان از خلق و فریاد از زمانه نفیر از نقش لوح کودکانه نگاری کان زنان بر دست دارند اگرچه زان نکویی چون نگارند دل آن بهتر کزان دربند نبود که آن هم بیش روزی چند نبود نگاری کان نخواهد ماند بر جای نه بر دستست زیبنده نه بر پای نگاری کان بسان درهم آید چو زهر جانست جان زو پر غم آید اگرچه ذوق دنیا بی شمارست ولیکن در بقا چون آن نگارست سر مردان عالم مصطفی بود ببین تا در ره دنیا کجا بود چو اندر ملک درویشی سرافراخت قبای مسکنت را در بر انداخت طعام جوع را صد خوان بگسترد بملک فقر شادروان بگسترد چنان بر ملک دنیا خاک انداخت که رخت از خاک بر افلاک انداخت کمال ملک درویشی چنان داشت که آن طاقت ندانم تا توان داشت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر می‬داد یکی بیننده معروف بودی که ارواحش همه مکشوف بودی دمی گر بر سر گوری رسیدی در آن گور آنچه می رفتی بدیدی بزرگی امتحانی کرد خردش بخاک عمر خیام بردش بدو گفتا چه می بینی درین خاک مرا آگه کن ای بیننده پاک جوابش داد آن مرد گرامی که این مردیست اندر ناتمامی بدان درگه که روی آورده بودست مگر دعوی دانش کرده بودست کنون چون گشت جهل خود عیانش عرق می ریزد ازتشویر جانش میان خجلت و تشویر ماندست وزان تحصیل در تقصیر ماندست بر آن در حلقه چون هفت آسمان زد ز دانش لاف آنجا کی توان زد چو نه انجام پیداست و نه آغاز نیابد کس سر و پای جهان باز فلک گوییست و گر عمری شتابی چو گویش پای و سر هرگز نیابی که داند تا درین وادی منکر چگونه می روم از پای تا سر سراپای جهان صد باره گشتم ندیدم چاره بیچاره گشتم سراپای جهان درد و دریغست که گر وقتیت هست آن نیز تیغست مرا این چرخ چون صندوق ساعت ز بازیچه رها نکند بطاعت عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان یکی پرسید آن شوریده جان را که چون می بینی این کار جهان را چنین گفت این جهان پر غم و رنج به عینه آیدم چون نطع شطرنج گهی آرایشی بیند بصف در گهی بر هم زنندش چون دو صفدر یکی را می برند از خانه خویش دگر را می نهند آن خانه در پیش گهی بر شه درآیند از حوالی به صد زاری کنندش خانه خالی چنین پیوسته تا آنگه که دانند که این نطع مزخرف برفشانند چنان لهو و لعب کردست مغرور شدی مشغول مال و ملک و منشور تو شهبازی گشاده کن پر و بال بپر زین دامگاه لعب اطفال عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی یکی پرسید ازان دیوانه ساری که ای دیوانه حق را چیست کاری چنین گفت او که لوح کودکان را اگر دیدی چنان می دان جهان را که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز گهی آن نقش کلی بسترد باز درین اشغال باشد روزگاری بجز اثبات و محوش نیست کاری فغان از خلق و فریاد از زمانه نفیر از نقش لوح کودکانه نگاری کان زنان بر دست دارند اگرچه زان نکویی چون نگارند دل آن بهتر کزان دربند نبود که آن هم بیش روزی چند نبود نگاری کان نخواهد ماند بر جای نه بر دستست زیبنده نه بر پای نگاری کان بسان درهم آید چو زهر جانست جان زو پر غم آید اگرچه ذوق دنیا بی شمارست ولیکن در بقا چون آن نگارست سر مردان عالم مصطفی بود ببین تا در ره دنیا کجا بود چو اندر ملک درویشی سرافراخت قبای مسکنت را در بر انداخت طعام جوع را صد خوان بگسترد بملک فقر شادروان بگسترد چنان بر ملک دنیا خاک انداخت که رخت از خاک بر افلاک انداخت کمال ملک درویشی چنان داشت که آن طاقت ندانم تا توان داشت

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها اسامه گفت سید داد فرمان که بوبکر و عمر را پیش من خوان چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز پیمبر گفت زهرا را دگر نیز برو بابا جهازت هرچه داری چنان خواهم که در پیش من آری اگرچه نور چشمی ای دلفروز بحیدر می کنم تسلیمت امروز شد و یک سنگ دست آس آن یگانه برون آورد در ساعت ز خانه یکی کهنه حصیر از برگ خرما یکی مسواک و نعلینی مطرا یکی کاسه ز چوب آورد با هم یکی بالش ز جلد میش محکم یکی چادر ولیکن هفت پاره همه بنهاد و آمد در نظاره پیمبر خواجه انواع و اجناس بگردن بر نهاد آن سنگ دست آس ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت عمر آن بالش اندر راه برداشت پس آنگه فاطمه نور پیمبر بشد بر سر فکند آن کهنه چادر پس آن نعلین را در پای خود بست پس آن مسواک را بگرفت در دست اسامه گفت من آن کاسه آنگاه گرفتم پس روان گشتم در آن راه به پیش حجره حیدر رسیدم ز گریه روی مردم می ندیدم پیمبر گفت ای مرد نکوکار چرا می گریی آخر این چنین زار بدو گفتم ز درویشی زهرا مرا جان و جگر شد خون و خارا کسی کو خواجه هر دو جهانست جهاز دخترش اینک عیانست ببین تا قیصر و کسری چه دارد ولی پیغمبر از دنیی چه دارد مرا گفت ای اسامه این قدر نیز چو باید مرد هست این هم بسی چیز چو پای و دست و روی و جسم و جانت نخواهد ماند گو این هم ممانت جگرگوشه پیمبر را عروسی چو زین سانست تو در چه فسوسی شنودی حال پیغمبر زمانی تو می خواهی که گرد آری جهانی چو کار این جهان خون خوردن تست چه گرد آری که بار گردن تست چو خورشیدت اگر باشد کمالی بود آن ملک را آخر زوالی اگرچه آفتاب عالم افروز بتخت سلطنت بنشست هر روز ز دست آسمان با روی چون ماه کله را بر زمین زد هر شبانگاه اگر این پرده نیلی نبودی نه کوژی یافتی کس نه کبودی فلک کوژست از سر تا به پایی نیابی راستش در هیچ جایی چو بگرفتست ازو کوژی جهانی نیابی راستی از وی زمانی فلک در خون مردان چرخ زن شد زدلوش حلق مردان در رسن شد زمین بر گاو افتادست مادام ولی گردون ندارد هیچ آرام نمی دانم چه کارست اوفتاده که گردون می دود گاو ایستاده فلک را قصد جان تو ازانست که با تو پای گاوش در میانست زمین بر گاو مانده دشمن تست که دایم گاو او درخرمن تست میان گاو چندینی چه خفتی لباده برفکن بر گاو و رفتی گوی گاوی درو گویی برین گاو فلک چوگان که یابد یک نفس داو ولی ازجسم دل مرده پریشان شکم پر کرده هم از پشت ایشان بچرخ چنبری ره نیست هیچی بخودبر چون رسن تا چند پیچی اگر مهر فلک عمری بورزی بدوزد یا بدرد همچو درزی تنوری تافته ست از قرص آتش که از خوانش نیابی گرده خوش کجا ازماه سنگت لعل گیرد که او هر ماه خود را نعل گیرد که می داند که این گردنده پرگار چه بازی می نهد هر لحظه در کار سپهرا عمر مشتی بی سر و پای بپیمای و بپیمای و بپیمای ازین پیمانه پیمودن بادوار نمی آرد ترا سرگشتگی بار نکوکاری نکردی ای نگون کار که در بازی کنی عالم نگونسار چو طشتی خون به سر سرپوش می باش پیاپی می کش و خاموش می باش چرا افسوس میداری همیشه چو جز کشتن نداری هیچ پیشه سپهر پیر چون شش روزه طفلی ز علو افکنده ناگاهت به سفلی تویی ای شصت ساله تیره حالی که این شش روزه کردت درجوالی نه چون بچه شش روزه آگاه که این شش روزه طفلت برد از راه چه گرامروز پیر ناتوانی ولی درگور طفل آن جهانی بنیروی اسد تا چند نازی که تو سرگشته گر سرفرازی چو طفلی و ترا نه تن نه زورست قماط تو کفن گهواره گورست چو پنبه گشت مویت ای یگانه که پنبه خواهدت کردن زمانه جوان چون آتشست ای پیر عاجز تو چون پنبه نسازد هر دو هرگز

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها اسامه گفت سید داد فرمان که بوبکر و عمر را پیش من خوان چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز پیمبر گفت زهرا را دگر نیز برو بابا جهازت هرچه داری چنان خواهم که در پیش من آری اگرچه نور چشمی ای دلفروز بحیدر می کنم تسلیمت امروز شد و یک سنگ دست آس آن یگانه برون آورد در ساعت ز خانه یکی کهنه حصیر از برگ خرما یکی مسواک و نعلینی مطرا یکی کاسه ز چوب آورد با هم یکی بالش ز جلد میش محکم یکی چادر ولیکن هفت پاره همه بنهاد و آمد در نظاره پیمبر خواجه انواع و اجناس بگردن بر نهاد آن سنگ دست آس ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت عمر آن بالش اندر راه برداشت پس آنگه فاطمه نور پیمبر بشد بر سر فکند آن کهنه چادر پس آن نعلین را در پای خود بست پس آن مسواک را بگرفت در دست اسامه گفت من آن کاسه آنگاه گرفتم پس روان گشتم در آن راه به پیش حجره حیدر رسیدم ز گریه روی مردم می ندیدم پیمبر گفت ای مرد نکوکار چرا می گریی آخر این چنین زار بدو گفتم ز درویشی زهرا مرا جان و جگر شد خون و خارا کسی کو خواجه هر دو جهانست جهاز دخترش اینک عیانست ببین تا قیصر و کسری چه دارد ولی پیغمبر از دنیی چه دارد مرا گفت ای اسامه این قدر نیز چو باید مرد هست این هم بسی چیز چو پای و دست و روی و جسم و جانت نخواهد ماند گو این هم ممانت جگرگوشه پیمبر را عروسی چو زین سانست تو در چه فسوسی شنودی حال پیغمبر زمانی تو می خواهی که گرد آری جهانی چو کار این جهان خون خوردن تست چه گرد آری که بار گردن تست چو خورشیدت اگر باشد کمالی بود آن ملک را آخر زوالی اگرچه آفتاب عالم افروز بتخت سلطنت بنشست هر روز ز دست آسمان با روی چون ماه کله را بر زمین زد هر شبانگاه اگر این پرده نیلی نبودی نه کوژی یافتی کس نه کبودی فلک کوژست از سر تا به پایی نیابی راستش در هیچ جایی چو بگرفتست ازو کوژی جهانی نیابی راستی از وی زمانی فلک در خون مردان چرخ زن شد زدلوش حلق مردان در رسن شد زمین بر گاو افتادست مادام ولی گردون ندارد هیچ آرام نمی دانم چه کارست اوفتاده که گردون می دود گاو ایستاده فلک را قصد جان تو ازانست که با تو پای گاوش در میانست زمین بر گاو مانده دشمن تست که دایم گاو او درخرمن تست میان گاو چندینی چه خفتی لباده برفکن بر گاو و رفتی گوی گاوی درو گویی برین گاو فلک چوگان که یابد یک نفس داو ولی ازجسم دل مرده پریشان شکم پر کرده هم از پشت ایشان بچرخ چنبری ره نیست هیچی بخودبر چون رسن تا چند پیچی اگر مهر فلک عمری بورزی بدوزد یا بدرد همچو درزی تنوری تافته ست از قرص آتش که از خوانش نیابی گرده خوش کجا ازماه سنگت لعل گیرد که او هر ماه خود را نعل گیرد که می داند که این گردنده پرگار چه بازی می نهد هر لحظه در کار سپهرا عمر مشتی بی سر و پای بپیمای و بپیمای و بپیمای ازین پیمانه پیمودن بادوار نمی آرد ترا سرگشتگی بار نکوکاری نکردی ای نگون کار که در بازی کنی عالم نگونسار چو طشتی خون به سر سرپوش می باش پیاپی می کش و خاموش می باش چرا افسوس میداری همیشه چو جز کشتن نداری هیچ پیشه سپهر پیر چون شش روزه طفلی ز علو افکنده ناگاهت به سفلی تویی ای شصت ساله تیره حالی که این شش روزه کردت درجوالی نه چون بچه شش روزه آگاه که این شش روزه طفلت برد از راه چه گرامروز پیر ناتوانی ولی درگور طفل آن جهانی بنیروی اسد تا چند نازی که تو سرگشته گر سرفرازی چو طفلی و ترا نه تن نه زورست قماط تو کفن گهواره گورست چو پنبه گشت مویت ای یگانه که پنبه خواهدت کردن زمانه جوان چون آتشست ای پیر عاجز تو چون پنبه نسازد هر دو هرگز

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن پیر که دختر جوان خواست مگر پیری یکی دختر جوان خواست نیامد کار این با کار آن راست به خود می خواندش بهر بوسه آن پیر نمی آمیخت با او چون می و شیر رفیقی داشت پیر سال خورده بدو گفت ای بسی تیمار برده بگو تا حال تو با زن چه گونه ست تو پیر و او جوان این باژگونه ست چنین گفت او که گمراهم من از وی که هر ساعت که بوسی خواهم از وی مرا گوید ندارم موی تو دوست که پنبه در دهان مرده نیکوست چو تو در بوسه آیی هر زمانم نهی چون پنبه موی اندر دهانم برو پنبه خوشی از گوش برکش که پنبه گرد موی تو ترا خوش مگر پنبه ز گوشت برکشیدی که موی خویش همچون پنبه دیدی ازان پشتت به پیری چون کمان شد که چون تیر از گناهت سرگران شد ز حق پیش از اجل بیداری یی خواه چو مست غفلتی هشیاری یی خواه برافشان هرچه داری همچو مردان چه سازی چون زنان با چرخ گردان اگر داری گل اندر سر چه شویی سرت در گل نخواهد ریخت گویی حجابت از تن ویرانه بردار طبق پوش از طبق مردانه بردار که تا ویرانه جای شرک و علت شود معموره دین اینت دولت اگر در شرک میری وای بر تو که خون گریند سر تا پای بر تو کسی عمری در ایمان ره سپرده در آخر چون بود کافر بمرده عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق شبی در خواب دید آن مرد مشتاق که بس گریانستی بوبکر وراق بدو گفتا که ای مرد خدایی بدین زاری چنین گریان چرایی چنین گفت او که چون گریان نباشم ز پای افتاده سر گردان نباشم که امروزی درین جایی نشستم درین یک پاره گورستان که هستم ز ده مرده که آوردند امروز یکی ایمان نبرد این بس بود سوز کسی را دین بود هفتاد ساله به کفرش چون توان دیدن حواله کنون هم گریه و هم سوزم اینست چه گویم نقد امروزم هم اینست عزیزا کار مشکل می نماید ولیکن خلق غافل می نماید ز خوف عاقبت هر کاو خبر یافت به نو هر لحظه اندوهی دگر یافت ز خوف ره میان کفر و ایمان نه کافر خواند خود را نه مسلمان میان کفر و دین بنشست ناکام که تا آن آب چون آید سر انجام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن پیر که دختر جوان خواست مگر پیری یکی دختر جوان خواست نیامد کار این با کار آن راست به خود می خواندش بهر بوسه آن پیر نمی آمیخت با او چون می و شیر رفیقی داشت پیر سال خورده بدو گفت ای بسی تیمار برده بگو تا حال تو با زن چه گونه ست تو پیر و او جوان این باژگونه ست چنین گفت او که گمراهم من از وی که هر ساعت که بوسی خواهم از وی مرا گوید ندارم موی تو دوست که پنبه در دهان مرده نیکوست چو تو در بوسه آیی هر زمانم نهی چون پنبه موی اندر دهانم برو پنبه خوشی از گوش برکش که پنبه گرد موی تو ترا خوش مگر پنبه ز گوشت برکشیدی که موی خویش همچون پنبه دیدی ازان پشتت به پیری چون کمان شد که چون تیر از گناهت سرگران شد ز حق پیش از اجل بیداری یی خواه چو مست غفلتی هشیاری یی خواه برافشان هرچه داری همچو مردان چه سازی چون زنان با چرخ گردان اگر داری گل اندر سر چه شویی سرت در گل نخواهد ریخت گویی حجابت از تن ویرانه بردار طبق پوش از طبق مردانه بردار که تا ویرانه جای شرک و علت شود معموره دین اینت دولت اگر در شرک میری وای بر تو که خون گریند سر تا پای بر تو کسی عمری در ایمان ره سپرده در آخر چون بود کافر بمرده عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق شبی در خواب دید آن مرد مشتاق که بس گریانستی بوبکر وراق بدو گفتا که ای مرد خدایی بدین زاری چنین گریان چرایی چنین گفت او که چون گریان نباشم ز پای افتاده سر گردان نباشم که امروزی درین جایی نشستم درین یک پاره گورستان که هستم ز ده مرده که آوردند امروز یکی ایمان نبرد این بس بود سوز کسی را دین بود هفتاد ساله به کفرش چون توان دیدن حواله کنون هم گریه و هم سوزم اینست چه گویم نقد امروزم هم اینست عزیزا کار مشکل می نماید ولیکن خلق غافل می نماید ز خوف عاقبت هر کاو خبر یافت به نو هر لحظه اندوهی دگر یافت ز خوف ره میان کفر و ایمان نه کافر خواند خود را نه مسلمان میان کفر و دین بنشست ناکام که تا آن آب چون آید سر انجام

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن پیر که خواست که او را میان دو گورستان دفن کنند چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد ز بعد آن مگر در نزع افتاد یکی گفت ای بدان عالم قدم زن کجا دفنت کنم جایی رقم زن چنین گفت او که من شوریده ایمان نخواهم در بر جمعی مسلمان چو من نور مسلمانان ندارم به گورستان دین داران چه کارم نمی خواهم جهودان نیز هم بر که بیزار ست از ایشان پیمبر میان این دو گورستان زمینم به دست آور که من زان نه نه زینم مرا نه در مسلمانی قدم بود نه در راه جهودی نیز هم بود میان این و آن باید چنین کس که تا خود حال چون گردد ازین پس نرفتی یک قدم این راه آخر کجا بودی تو چندین گاه آخر نداری هیچ کاری کارت آنجاست به ره بر عقبه بسیارت آنجاست نه چندان عقبه در پیش ست آنجا که هرگز روی انجام ست آنجا ازین وادی که در وی بیم جان است اگر خونی شود جان جای آن است چه دریایی ست این در جان پدیدار نه سر پیدا و نه پایان پدیدار هزاران دل اگر خون شد درین راه ولی زان جمله جانی نیست آگاه که می داند که هر دل چون چراغی چه سودا می پزد در هر دماغی همی هر لحظه غم بیش ست ما را ازین راهی که در پیش ست ما را چراغ نور ایمان بر سر راه چه سازی گر فرو میرد به ناگاه عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت سفیان ثوری رحمه الله مگر سفیان ثوری چون جوان بود ز کوژی قامت او چون کمان بود یکی گفت ای امام آن جهانی چرا پشتت دو تا شد در جوانی به صورت وقت این پشت دو تا نیست که پشت تو چنین دیدن روا نیست چه افتاده ست ما را حال برگوی نشانی ده بیانی کن خبر گوی چنین گفت او که استادیم بوده ست که دایم راه رفته ست و نموده ست چو وقت مرگ او آمد پدیدار به بالینش شدم می دیدمش زار به غایت اضطرابی در درونش که می جوشید همچون بحر خونش همه جان و دلش پر آتش رشک به یک یک مژه صد صد دانه اشک میان جامه در لرزیده چون برگ دل او را امیدی بر در مرگ بدو گفتم که شیخا این چه حال است زبان بگشاد که ایمان در وبال است به پنجه سال در خون گشته ام من کنون از تیغ مرگ آغشته ام من خطاب آمد که تو مردود مایی تو زین در دور شو ما را نشایی چو زو بشنیدم این خود را بکشتم طراقی زان برون آمد ز پشتم چو قول او چنان وقتی چنین بود چنین شد پشت من چون روی این بود نصیب اوستادم چون چنین است کجا شاگرد را امید دین است چو شد انجام استاد این درستم من از شاگردی خود دست شستم چراغی را که ره بر باد باشد نمی دانم که چون آزاد باشد چراغ روح تو چون مرد ناگاه نیابی سوی او یا بوی او راه چراغ مرده را چندانکه جویی نیابی هیچ جایی چند پویی چراغ مرده را ماتم مکن تو که افسوس ست هین مشنو سخن تو خنک آن سگ که مر دور ست از غم ولی بیچاره این فرزند آدم ز مردن غم نصیب کس نبودی اگر انگیختن از پس نبودی ازین وادی خاموشان خبر خواه وگر داری خبر زیشان عبر خواه به دانش زنده شو یکبار آخر بمیر ای مرده دل ز اغیار آخر جهودی را که کارش اوفتاده ست به خوان مصطفی راهش گشاده ست ترا گر نیز کار افتد به زودی درین معنی نه کمتر از جهودی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن پیر که خواست که او را میان دو گورستان دفن کنند چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد ز بعد آن مگر در نزع افتاد یکی گفت ای بدان عالم قدم زن کجا دفنت کنم جایی رقم زن چنین گفت او که من شوریده ایمان نخواهم در بر جمعی مسلمان چو من نور مسلمانان ندارم به گورستان دین داران چه کارم نمی خواهم جهودان نیز هم بر که بیزار ست از ایشان پیمبر میان این دو گورستان زمینم به دست آور که من زان نه نه زینم مرا نه در مسلمانی قدم بود نه در راه جهودی نیز هم بود میان این و آن باید چنین کس که تا خود حال چون گردد ازین پس نرفتی یک قدم این راه آخر کجا بودی تو چندین گاه آخر نداری هیچ کاری کارت آنجاست به ره بر عقبه بسیارت آنجاست نه چندان عقبه در پیش ست آنجا که هرگز روی انجام ست آنجا ازین وادی که در وی بیم جان است اگر خونی شود جان جای آن است چه دریایی ست این در جان پدیدار نه سر پیدا و نه پایان پدیدار هزاران دل اگر خون شد درین راه ولی زان جمله جانی نیست آگاه که می داند که هر دل چون چراغی چه سودا می پزد در هر دماغی همی هر لحظه غم بیش ست ما را ازین راهی که در پیش ست ما را چراغ نور ایمان بر سر راه چه سازی گر فرو میرد به ناگاه عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت سفیان ثوری رحمه الله مگر سفیان ثوری چون جوان بود ز کوژی قامت او چون کمان بود یکی گفت ای امام آن جهانی چرا پشتت دو تا شد در جوانی به صورت وقت این پشت دو تا نیست که پشت تو چنین دیدن روا نیست چه افتاده ست ما را حال برگوی نشانی ده بیانی کن خبر گوی چنین گفت او که استادیم بوده ست که دایم راه رفته ست و نموده ست چو وقت مرگ او آمد پدیدار به بالینش شدم می دیدمش زار به غایت اضطرابی در درونش که می جوشید همچون بحر خونش همه جان و دلش پر آتش رشک به یک یک مژه صد صد دانه اشک میان جامه در لرزیده چون برگ دل او را امیدی بر در مرگ بدو گفتم که شیخا این چه حال است زبان بگشاد که ایمان در وبال است به پنجه سال در خون گشته ام من کنون از تیغ مرگ آغشته ام من خطاب آمد که تو مردود مایی تو زین در دور شو ما را نشایی چو زو بشنیدم این خود را بکشتم طراقی زان برون آمد ز پشتم چو قول او چنان وقتی چنین بود چنین شد پشت من چون روی این بود نصیب اوستادم چون چنین است کجا شاگرد را امید دین است چو شد انجام استاد این درستم من از شاگردی خود دست شستم چراغی را که ره بر باد باشد نمی دانم که چون آزاد باشد چراغ روح تو چون مرد ناگاه نیابی سوی او یا بوی او راه چراغ مرده را چندانکه جویی نیابی هیچ جایی چند پویی چراغ مرده را ماتم مکن تو که افسوس ست هین مشنو سخن تو خنک آن سگ که مر دور ست از غم ولی بیچاره این فرزند آدم ز مردن غم نصیب کس نبودی اگر انگیختن از پس نبودی ازین وادی خاموشان خبر خواه وگر داری خبر زیشان عبر خواه به دانش زنده شو یکبار آخر بمیر ای مرده دل ز اغیار آخر جهودی را که کارش اوفتاده ست به خوان مصطفی راهش گشاده ست ترا گر نیز کار افتد به زودی درین معنی نه کمتر از جهودی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت مسلمان شدن یهودی وحال او یکی پیر معمر بود در شام که چون تورات می خواندی بهنگام چو پیش نام پیغامبر رسیدی از آنجا محو کردی یا بریدی چو مصحف باز کردی روز دیگر نوشته یافتی نام پیمبر دگر ره محو نامش کردی آغاز دگر روز آن نوشته یافتی باز دلش بگرفت یک روز و بدل گفت که نتوانم بگل خورشید بنهفت مگر حقست این رهبر که برخاست بیامد تا مدینه یک ره راست رسید آنجا بوقت گرمگاهی نمی دانست خود را روی و راهی چو پیش مسجد پیغمبر آمد دلی بریان انس را همبر آمد انس را گفت ای پاکیزه گوهر دلالت کن مرا پیش پیمبر انس او را به مسجد برد گریان بدید آن قوم را بنشسته حیران ردا افکنده در محراب صدیق نشسته گرد او اصحاب تحقیق چنان پنداشت آن مرد معمر که صدیقست در پیشان پیمبر بدو گفت ای رسول خاص درگاه سلامت می کند این پیر گمراه همه چون نام پیغمبر شنیدند چو مرغ نیم بسمل می طپیدند ز دیده اشک خون باران فشاندند زهی طوفان که آن یاران فشاندند خروشی از میان جمع برخاست زهر دل گفتیی صد شمع برخاست همی شد آن غریب پای بسته ازان زاری ایشان دل شکسته بایشان گفت من مردی غریبم جهودم وز شریعت بی نصیبم مگر ناگفتنی چیزی بگفتم که می بایست آن اندر نهفتم وگرنه از چه می گریید چندین که من آگه نیم زین شیوه دین عمر گفتش که این گریه نه زانست که از تو هیچ خرده درمیانست ولیکن هفته ایست ای مرد مضطر که تا رفتست از دنیا پیمبر چو بشنیدیم نامش از زبانت همه جانها بخست از غم چو جانت گهی در آتشیم از اشتیاقش گهی در زمهریریم از فراقش دریغا نور چشم عالم افروز که بی اوذره گشتیم امروز دریغا آنچنان دریای اعظم که بی او مانده ایم از قطره کم چو گشت آن پیر را راز آشکاره بیک ره کرد جامه پاره پاره نه چندان ریخت او از چشم باران که ابر از چشم ریزد در بهاران ز واشوقاه و واویلاه در سوز ز سر در ماتمی نو گشت آن روز علی الجمله چو آخر شور کم شد درآمد عقل و دلرا زور کم شد یهودی گفت یک کارم برآرید مرا یک جامه پیغامبر آرید که گر دستم نداد آن روی دیدن توانم بوی او باری شنیدن عمر گفتش که این جامه توان خواست ولیکن باید از زهرا نشان خواست علی گفتا که یارد شد بر او که شد یکبارگی بسته در او درین یک هفته سردر پیش دارد که او از جمله حسرت بیش دارد نمی گوید سخن از سوگواری زمانی می نیاساید ز زاری همه یاران در آن اندوه و محنت شدند آخر بر خاتون جنت کسی آن در بزد بانگی برآمد که ما را روز رفت و شب درآمد که می کوبد در چون من یتیمی بمانده در پس ژنده گلیمی که می کوبد در چون من اسیری نشسته بر سر کهنه حصیری که می کوبد در چون من حزینی گشاده مرگ بر جانم کمینی بگفتند آنچه بود القصه یکسر چنین گفت او که حق گوید پیمبر که آن ساعت که جان با دادگر داد بزیر لب ازین حالم خبر داد که ما را عاشقی می آید از راه ولی رویم نه بیند آن نکوخواه بدو ده این مرقع کین تمامش به نیکویی ز ما برسان سلامش مرقع چون بدو دادند پوشید چو بوی او بدو زد خوش بجوشید چو بوی آن بصدقش آشنا خواست مسلمان گشت وخاک مصطفی خواست ببردندش از آنجا تا بدان خاک دلی برخاسته بنشست آن پاک چو بشنود آن مسلمان بوی خاکش فرو رفت و بر آمد جان پاکش بزاری جان بداد آن پیر غم خور نهاده روی برخاک پیمبر اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر چو شمع از شوق معشوق این چنین میر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت مسلمان شدن یهودی وحال او یکی پیر معمر بود در شام که چون تورات می خواندی بهنگام چو پیش نام پیغامبر رسیدی از آنجا محو کردی یا بریدی چو مصحف باز کردی روز دیگر نوشته یافتی نام پیمبر دگر ره محو نامش کردی آغاز دگر روز آن نوشته یافتی باز دلش بگرفت یک روز و بدل گفت که نتوانم بگل خورشید بنهفت مگر حقست این رهبر که برخاست بیامد تا مدینه یک ره راست رسید آنجا بوقت گرمگاهی نمی دانست خود را روی و راهی چو پیش مسجد پیغمبر آمد دلی بریان انس را همبر آمد انس را گفت ای پاکیزه گوهر دلالت کن مرا پیش پیمبر انس او را به مسجد برد گریان بدید آن قوم را بنشسته حیران ردا افکنده در محراب صدیق نشسته گرد او اصحاب تحقیق چنان پنداشت آن مرد معمر که صدیقست در پیشان پیمبر بدو گفت ای رسول خاص درگاه سلامت می کند این پیر گمراه همه چون نام پیغمبر شنیدند چو مرغ نیم بسمل می طپیدند ز دیده اشک خون باران فشاندند زهی طوفان که آن یاران فشاندند خروشی از میان جمع برخاست زهر دل گفتیی صد شمع برخاست همی شد آن غریب پای بسته ازان زاری ایشان دل شکسته بایشان گفت من مردی غریبم جهودم وز شریعت بی نصیبم مگر ناگفتنی چیزی بگفتم که می بایست آن اندر نهفتم وگرنه از چه می گریید چندین که من آگه نیم زین شیوه دین عمر گفتش که این گریه نه زانست که از تو هیچ خرده درمیانست ولیکن هفته ایست ای مرد مضطر که تا رفتست از دنیا پیمبر چو بشنیدیم نامش از زبانت همه جانها بخست از غم چو جانت گهی در آتشیم از اشتیاقش گهی در زمهریریم از فراقش دریغا نور چشم عالم افروز که بی اوذره گشتیم امروز دریغا آنچنان دریای اعظم که بی او مانده ایم از قطره کم چو گشت آن پیر را راز آشکاره بیک ره کرد جامه پاره پاره نه چندان ریخت او از چشم باران که ابر از چشم ریزد در بهاران ز واشوقاه و واویلاه در سوز ز سر در ماتمی نو گشت آن روز علی الجمله چو آخر شور کم شد درآمد عقل و دلرا زور کم شد یهودی گفت یک کارم برآرید مرا یک جامه پیغامبر آرید که گر دستم نداد آن روی دیدن توانم بوی او باری شنیدن عمر گفتش که این جامه توان خواست ولیکن باید از زهرا نشان خواست علی گفتا که یارد شد بر او که شد یکبارگی بسته در او درین یک هفته سردر پیش دارد که او از جمله حسرت بیش دارد نمی گوید سخن از سوگواری زمانی می نیاساید ز زاری همه یاران در آن اندوه و محنت شدند آخر بر خاتون جنت کسی آن در بزد بانگی برآمد که ما را روز رفت و شب درآمد که می کوبد در چون من یتیمی بمانده در پس ژنده گلیمی که می کوبد در چون من اسیری نشسته بر سر کهنه حصیری که می کوبد در چون من حزینی گشاده مرگ بر جانم کمینی بگفتند آنچه بود القصه یکسر چنین گفت او که حق گوید پیمبر که آن ساعت که جان با دادگر داد بزیر لب ازین حالم خبر داد که ما را عاشقی می آید از راه ولی رویم نه بیند آن نکوخواه بدو ده این مرقع کین تمامش به نیکویی ز ما برسان سلامش مرقع چون بدو دادند پوشید چو بوی او بدو زد خوش بجوشید چو بوی آن بصدقش آشنا خواست مسلمان گشت وخاک مصطفی خواست ببردندش از آنجا تا بدان خاک دلی برخاسته بنشست آن پاک چو بشنود آن مسلمان بوی خاکش فرو رفت و بر آمد جان پاکش بزاری جان بداد آن پیر غم خور نهاده روی برخاک پیمبر اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر چو شمع از شوق معشوق این چنین میر

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » المقالة الثامن عشر پسر گفتش چو آن خاتم عزیزست بگو باری که سر آن چه چیزست که گر دستم نداد آن خاتم امروز شوم از علم آن باری دلفروز عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » جواب پدر پدر بگشاد مهر از حقه لعل در افشان گشت و کرد این قصه را نقل عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت بلُقیا و عفّان برای خاتم ملک سلیمان بلقیا رفت و با او بود عفان میان هفت دریا بود غاری بدانجا راه جستن سخت کاری چو ماری یک پری آمد پدیدار زبان بگشاد با عفان بگفتار که آب برگ شاخی در فلان جای اگر جمع آری و مالی تو بر پای چنان گردی روان بر روی دریا که مرد تیز تگ بر روی صحرا بدان موضع شدند آن هر دو همراه به پای آن آب مالیدند آنگاه چنان رفتند هر دو بر سر آب که از شستی بقوة تیر پرتاب بآخر چون میان هفت دریا بکام دل رسیدند آن دو شیدا یکی غاری پدید آمد سرافراز بهیبت تیغ کوه او سرانداز اگرچه آن دو همره یار بودند ولی آنجا نه یار غار بودند نهاده بود پیش غار تختی جوانی خفته بر وی نیک بختی در انگشتش یکی انگشتری بود که نقدش بیشتر از مشتری بود به پای تخت خفته اژدهایی شده حلقه نه سر پیدا نه پایی چو دید آن مرد را بیدار گشت او دمی بدمید و آتش بارگشت او چنان عفان بترسید از نهیبش که پیدا گشت دردی ناشکیبش به یار خویشتن گفتا مرو پیش مخور زنهار بر جانت بیندیش مده جان د رغم مهر سلیمان چو مردی چه کنی ملک ای مسلمان نبردش هیچ فرمان و روان شد به پیش تخت سلطان جهان شد بدان انگشتری چون کرد آهنگ شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ بجست از بیم عفان و هم آنگاه تفکر کرد تا زان سر شد آگاه خطابش آمد از درگاه ایمان که گر می بایدت ملک سلیمان قناعت کن که آن ملکیست جاوید که زیر سایه دارد قرص خورشید سلیمان با چنان ملکی که اوداشت به نیروی قناعت می فرو داشت عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش مگر یک روز می شد با سپاهی ولی بر روی شادروان براهی درآمد خاطرش از ملک ناگاه که کیست امروز در عالم چو من شاه فرو شد گوشه زان قصر عالی سلیمان بانگ زد بر باد حالی که شادروان چرا کردی چنین تو کرا افکند خواهی بر زمین تو نیم گفت ای سلیمان من گنه کار تو زان اندیشه کژ دل نگه دار چنین دارم من از درگاه فرمان که چون دل را نگه دارد سلیمان نگه می دار شادروان او را وگرنه سر منه فرمان او را بسوی ملک چون کردی دمی رای ز شادروانت شد یک گوشه از جای قناعت بایدت پیوسته حاصل که تا بر تو نگردد ملک زایل که مغز ملک و ملک استطاعت نخواهد بود چیزی جز قناعت ولی مغز قناعت فقر آمد تو شاهی گر بفقرت فخر آمد اگر خواهی تو هم ملک جهانی مکن کبر و قناعت کن زمانی قناعت بود آن خاتم که او داشت بخاتم یافت آن عالم که او داشت چنان ملکی عظیمش بود صافی که قانع بود در زنبیل بافی ازان خورشید سلطانی بلندست که از آفاق یک قرصش پسندست ازان در ملک مه را احترامست که او را گرده ماهی تمامست چو پای از دست دادی پی چه خواهی ملک چون هست ملک وی چه خواهی تراگر بی ملک ملک جهانست ازاین شومیت و هردم بیم جانست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » المقالة الثامن عشر پسر گفتش چو آن خاتم عزیزست بگو باری که سر آن چه چیزست که گر دستم نداد آن خاتم امروز شوم از علم آن باری دلفروز عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » جواب پدر پدر بگشاد مهر از حقه لعل در افشان گشت و کرد این قصه را نقل عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت بلُقیا و عفّان برای خاتم ملک سلیمان بلقیا رفت و با او بود عفان میان هفت دریا بود غاری بدانجا راه جستن سخت کاری چو ماری یک پری آمد پدیدار زبان بگشاد با عفان بگفتار که آب برگ شاخی در فلان جای اگر جمع آری و مالی تو بر پای چنان گردی روان بر روی دریا که مرد تیز تگ بر روی صحرا بدان موضع شدند آن هر دو همراه به پای آن آب مالیدند آنگاه چنان رفتند هر دو بر سر آب که از شستی بقوة تیر پرتاب بآخر چون میان هفت دریا بکام دل رسیدند آن دو شیدا یکی غاری پدید آمد سرافراز بهیبت تیغ کوه او سرانداز اگرچه آن دو همره یار بودند ولی آنجا نه یار غار بودند نهاده بود پیش غار تختی جوانی خفته بر وی نیک بختی در انگشتش یکی انگشتری بود که نقدش بیشتر از مشتری بود به پای تخت خفته اژدهایی شده حلقه نه سر پیدا نه پایی چو دید آن مرد را بیدار گشت او دمی بدمید و آتش بارگشت او چنان عفان بترسید از نهیبش که پیدا گشت دردی ناشکیبش به یار خویشتن گفتا مرو پیش مخور زنهار بر جانت بیندیش مده جان د رغم مهر سلیمان چو مردی چه کنی ملک ای مسلمان نبردش هیچ فرمان و روان شد به پیش تخت سلطان جهان شد بدان انگشتری چون کرد آهنگ شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ بجست از بیم عفان و هم آنگاه تفکر کرد تا زان سر شد آگاه خطابش آمد از درگاه ایمان که گر می بایدت ملک سلیمان قناعت کن که آن ملکیست جاوید که زیر سایه دارد قرص خورشید سلیمان با چنان ملکی که اوداشت به نیروی قناعت می فرو داشت عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش مگر یک روز می شد با سپاهی ولی بر روی شادروان براهی درآمد خاطرش از ملک ناگاه که کیست امروز در عالم چو من شاه فرو شد گوشه زان قصر عالی سلیمان بانگ زد بر باد حالی که شادروان چرا کردی چنین تو کرا افکند خواهی بر زمین تو نیم گفت ای سلیمان من گنه کار تو زان اندیشه کژ دل نگه دار چنین دارم من از درگاه فرمان که چون دل را نگه دارد سلیمان نگه می دار شادروان او را وگرنه سر منه فرمان او را بسوی ملک چون کردی دمی رای ز شادروانت شد یک گوشه از جای قناعت بایدت پیوسته حاصل که تا بر تو نگردد ملک زایل که مغز ملک و ملک استطاعت نخواهد بود چیزی جز قناعت ولی مغز قناعت فقر آمد تو شاهی گر بفقرت فخر آمد اگر خواهی تو هم ملک جهانی مکن کبر و قناعت کن زمانی قناعت بود آن خاتم که او داشت بخاتم یافت آن عالم که او داشت چنان ملکی عظیمش بود صافی که قانع بود در زنبیل بافی ازان خورشید سلطانی بلندست که از آفاق یک قرصش پسندست ازان در ملک مه را احترامست که او را گرده ماهی تمامست چو پای از دست دادی پی چه خواهی ملک چون هست ملک وی چه خواهی تراگر بی ملک ملک جهانست ازاین شومیت و هردم بیم جانست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت مأمون خلیفه با غلام غلامی داشت مأمون خلیفه کزو مهمل نماندی یک لطیفه چو خورشیدی به نیکویی جمالش خلایق جمله مایل بر وصالش خم زلفش که دام عنبرین داشت همه هندوستان در زیر چین داشت بلی گر زلف او در چین نبودی نثارش نافه مشکین نبودی چه گویم ز ابروی همچون کمانش که زاغی بود زلف دلستانش ز عشق ثقبه لعلش ز لولو هزاران ثقبه در دل مانده هر سو در آن ثقبه چرا و چون نگنجد که از تنگی نفس بیرون نگنجد ز دیری گه مگر می خواست مأمون که آید آن غلام از پوست بیرون که تا مأمون بداند کان پری چهر قدم چون می زند با شاه در مهر دلش در مهر مامونست یا نه ز خط عهد بیرونست یا نه بمعشوقی وفای عشق دارد باستحقاق جای عشق دارد مگر قومی دلی پر درد و پر سوز به بغداد آمدند از بصره آن روز کامیر المؤمنین ما را دهد داد که ماراست از امیر بصره فریاد نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم اگر نستانی از وی داد ما تو مشوش گردی از فریاد ما تو نهان آن قوم را فرمود مأمون که خواهید این غلامم را هم اکنون مگر او در پذیرد این امیری کند زین پس شما را دستگیری ز شه درخواستند آن قوم آنگاه که ما را این غلامت گر بود شاه همه از حکم او دلشاد گردیم ز ظلم آن امیر آزاد گردیم نگه کرد آن زمان سوی غلام او که تا در عهد عشق آید تمام او غلام سیمبر را گفت مأمون درین منصب چه می گویی تو اکنون اگر مرکب سوی آن خطه رانی خطی بنویسمت در پهلوانی غلم آنجایگه می بود خاموش دلش آمد ز شوق بصره در جوش بدانست آن زمان مأمون که آن ماه بغایت فارغست از عشق آن شاه دل مأمون ازان دلبر بگردید ز کار آن نگارش سر بگردید ز عشق او پشیمانی برآورد وز آن حاصل پریشانی برآورد بدل می گفت عشق من غلط بود چه دانستم که معشوقی سقط بود به دست خویشتن در جای خالی بعامل نامه ای بنوشت حالی که چون آید غلام من بآنجا خطی آرد بنام خود بر آنجا چنان باید که کوی شهر و بازار همه بصره بیارایی بیکبار جلاب آرید و در وی زهر آنگاه برو ریزید و برگیریدش از راه منادی گر زهر سو برنشانید که می گویند واسپش می دوانید که هرکش بر ملک ملک اختیارست سزای او بتر زین صد هزارست چو حق از بهر خویشت آفریدست برای قرب خویشت آوریدست بنگذارد تو مرد بی خبر را که باشی یک نفس چیزی دگر را وگر بگذاردت کارت فتادست که صاعی خفیه در بارت نهادست چرا می آید این رفتن گرانت که می گوید خداوند جهانت که گر آیی به پیش من رونده باستقبالت آیم من دونده خدا می خواندت تو خفته آخر چرا می پایی ای آشفته آخر کم از اشتر نه ای مرد درگاه که بر بانگ درایی می رود راه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت مأمون خلیفه با غلام غلامی داشت مأمون خلیفه کزو مهمل نماندی یک لطیفه چو خورشیدی به نیکویی جمالش خلایق جمله مایل بر وصالش خم زلفش که دام عنبرین داشت همه هندوستان در زیر چین داشت بلی گر زلف او در چین نبودی نثارش نافه مشکین نبودی چه گویم ز ابروی همچون کمانش که زاغی بود زلف دلستانش ز عشق ثقبه لعلش ز لولو هزاران ثقبه در دل مانده هر سو در آن ثقبه چرا و چون نگنجد که از تنگی نفس بیرون نگنجد ز دیری گه مگر می خواست مأمون که آید آن غلام از پوست بیرون که تا مأمون بداند کان پری چهر قدم چون می زند با شاه در مهر دلش در مهر مامونست یا نه ز خط عهد بیرونست یا نه بمعشوقی وفای عشق دارد باستحقاق جای عشق دارد مگر قومی دلی پر درد و پر سوز به بغداد آمدند از بصره آن روز کامیر المؤمنین ما را دهد داد که ماراست از امیر بصره فریاد نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم اگر نستانی از وی داد ما تو مشوش گردی از فریاد ما تو نهان آن قوم را فرمود مأمون که خواهید این غلامم را هم اکنون مگر او در پذیرد این امیری کند زین پس شما را دستگیری ز شه درخواستند آن قوم آنگاه که ما را این غلامت گر بود شاه همه از حکم او دلشاد گردیم ز ظلم آن امیر آزاد گردیم نگه کرد آن زمان سوی غلام او که تا در عهد عشق آید تمام او غلام سیمبر را گفت مأمون درین منصب چه می گویی تو اکنون اگر مرکب سوی آن خطه رانی خطی بنویسمت در پهلوانی غلم آنجایگه می بود خاموش دلش آمد ز شوق بصره در جوش بدانست آن زمان مأمون که آن ماه بغایت فارغست از عشق آن شاه دل مأمون ازان دلبر بگردید ز کار آن نگارش سر بگردید ز عشق او پشیمانی برآورد وز آن حاصل پریشانی برآورد بدل می گفت عشق من غلط بود چه دانستم که معشوقی سقط بود به دست خویشتن در جای خالی بعامل نامه ای بنوشت حالی که چون آید غلام من بآنجا خطی آرد بنام خود بر آنجا چنان باید که کوی شهر و بازار همه بصره بیارایی بیکبار جلاب آرید و در وی زهر آنگاه برو ریزید و برگیریدش از راه منادی گر زهر سو برنشانید که می گویند واسپش می دوانید که هرکش بر ملک ملک اختیارست سزای او بتر زین صد هزارست چو حق از بهر خویشت آفریدست برای قرب خویشت آوریدست بنگذارد تو مرد بی خبر را که باشی یک نفس چیزی دگر را وگر بگذاردت کارت فتادست که صاعی خفیه در بارت نهادست چرا می آید این رفتن گرانت که می گوید خداوند جهانت که گر آیی به پیش من رونده باستقبالت آیم من دونده خدا می خواندت تو خفته آخر چرا می پایی ای آشفته آخر کم از اشتر نه ای مرد درگاه که بر بانگ درایی می رود راه

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی چنین گفت اصمعی پیر یگانه که یک شب در عرب گشتم روانه کریمی کرد مهمانم دگر روز بر او زنگیی دیدم همه سوز کشیده پای تا فرقش بزنجیر بزاری ناله می کرد چون زیر دلی چون دیده موری ز تنگی همه زنگی دلی رفته ز زنگی بپرسیدم از آن زنگی خسته که از بهر چه گشتی پای بسته مرا گفتا گناهی کرده ام من که زین زنجیر و غل آزرده ام من بنزد خواجه من میهمان را بود حقی که نتوان گفت آن را اگر از وی بخواهی این زمانم ببخشد از برای میهمانم چو آوردند نان و خواجه بنشست بسوی نان نمی برد اصمعی دست که نتوانم که خون جان خورم من اگر او را ببخشی نان خورم من چنین گفت اصمعی را میزبانش که زنگی را پر آتش باد جانش بجانش نزد این دلخسته بیمست چه گویم چون گناه او عظیمست گناهش چیست گفت ای خواجه بر گو چنین گفتا که این زنگی بدخو براهی چارصد اشتری قوی حال همه در گرمگاه وزیر اثقال بعجلت کرم میراندست در راه حدایی زار می خواندست آنگاه که تا آن اشتران بی خورد و بی خواب سپس کردند ده منزل در آن تاب حدایی زار و زنگی خوش آواز همه آن اشتران را داده پرواز چو او قصد حدی پیوست کرده ز لذت اشتران را مست کرده چو در سختی چنین راهی سپردند بهم هر چار صد آنجا بمردند بزاری اشتران را بار بر پشت حدی می گفت تا در تشنگی کشت به بانگی چارصد اشتر چو جان داد منت زین غصه نتوانم نشان داد چو حیوان می بمرد از درد این راه چگونه گیرمت من مرد این راه جوانمردا شتر را گر حدی هست ترا از حضرت حق صد ندا هست چو حیوانی بمیرد از یک آواز تویی اندر دو عالم محرم راز پیاپی می رسد از حق پیامت ز حیوانی کمست آخر مقامت خدای از بهر خویشت آفریده ز تو هم نفس وهم مالت خریده تو مشغول وجود خویش گشته بخودبینی ز شیطان بیش گشته ترا صد گنج حق داده زهستی تو با شیطان بهم خورده زمستی خدا خوانده بخویشت جاودانه تو گشته از پی شیطان روانه خدا فعل تو یک یک ذره دیده تو چون ذره هوای خود گزیده زیان کردی همه عمر جهانی که قدر آن ندانستی زمانی ولیکن هست صبر آنکه ناگاه برافتد پرده از چشم تو در راه چو رسوایی خود گردد عیانت بسوزد آتش تشویر جانت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی چنین گفت اصمعی پیر یگانه که یک شب در عرب گشتم روانه کریمی کرد مهمانم دگر روز بر او زنگیی دیدم همه سوز کشیده پای تا فرقش بزنجیر بزاری ناله می کرد چون زیر دلی چون دیده موری ز تنگی همه زنگی دلی رفته ز زنگی بپرسیدم از آن زنگی خسته که از بهر چه گشتی پای بسته مرا گفتا گناهی کرده ام من که زین زنجیر و غل آزرده ام من بنزد خواجه من میهمان را بود حقی که نتوان گفت آن را اگر از وی بخواهی این زمانم ببخشد از برای میهمانم چو آوردند نان و خواجه بنشست بسوی نان نمی برد اصمعی دست که نتوانم که خون جان خورم من اگر او را ببخشی نان خورم من چنین گفت اصمعی را میزبانش که زنگی را پر آتش باد جانش بجانش نزد این دلخسته بیمست چه گویم چون گناه او عظیمست گناهش چیست گفت ای خواجه بر گو چنین گفتا که این زنگی بدخو براهی چارصد اشتری قوی حال همه در گرمگاه وزیر اثقال بعجلت کرم میراندست در راه حدایی زار می خواندست آنگاه که تا آن اشتران بی خورد و بی خواب سپس کردند ده منزل در آن تاب حدایی زار و زنگی خوش آواز همه آن اشتران را داده پرواز چو او قصد حدی پیوست کرده ز لذت اشتران را مست کرده چو در سختی چنین راهی سپردند بهم هر چار صد آنجا بمردند بزاری اشتران را بار بر پشت حدی می گفت تا در تشنگی کشت به بانگی چارصد اشتر چو جان داد منت زین غصه نتوانم نشان داد چو حیوان می بمرد از درد این راه چگونه گیرمت من مرد این راه جوانمردا شتر را گر حدی هست ترا از حضرت حق صد ندا هست چو حیوانی بمیرد از یک آواز تویی اندر دو عالم محرم راز پیاپی می رسد از حق پیامت ز حیوانی کمست آخر مقامت خدای از بهر خویشت آفریده ز تو هم نفس وهم مالت خریده تو مشغول وجود خویش گشته بخودبینی ز شیطان بیش گشته ترا صد گنج حق داده زهستی تو با شیطان بهم خورده زمستی خدا خوانده بخویشت جاودانه تو گشته از پی شیطان روانه خدا فعل تو یک یک ذره دیده تو چون ذره هوای خود گزیده زیان کردی همه عمر جهانی که قدر آن ندانستی زمانی ولیکن هست صبر آنکه ناگاه برافتد پرده از چشم تو در راه چو رسوایی خود گردد عیانت بسوزد آتش تشویر جانت

%0
10 Bölüm