Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل شنودم من که پیری را مقرب به سختی درد دندان خاست یک شب فغان می کرد تا وقت سحرگاه یکی هاتف زفان بگشاد ناگاه که یک امشب نداری سر به بالین چرا بر حق زنی تشنیع چندین دگر شب نیز از شرم خداوند به خاموشی زفان آورد در بند از آن دردش جگر می سوخت در بر ولی افکنده بود از شرم حق سر یکی هاتف دگر ره داد آواز که با یزدان صبوری می کنی ساز عجب کاری بفتادست ما را که چندینی پر استادست ما را نه بتوان گفت نه خامش توان بود نه آگه مند نه بیهش توان بود گر ازین گونه کاری سخت یادست که فرزندان آدم را فتادست بگو تا کیست مردم بی نوایی کفی خاکست و روزی ده بقایی فراهم کرده مشتی استخوان را کشیده پوستی در گرد آن را بهم گرد آمده مشتی رگ و پی که می ریزد گهی خلط و گهی خوی به دستی می خورد قوتی به صد ناز به دستی نیز می شوید ز خود باز اگر قولی کند بدقول باشد خوشیش از جایگاه بول باشد فراغت جای او باشد به مبرز چو فارغ شد بدان شیرین کند رز اگر صحبت کند با سریت وزن تو دانی کآب می کوبد به هاون کفن از کرم مرده می کند باز که من ابریشمین می پوشم از ناز به خون دل زر از بیرون درآرد اجل خود زر ستاند خون برآرد همه بیناییش پیهی نمک سود همه شنواییش لختی خراندود اگر خاری شود در پای او را بدارد مبتلا بر جای او را اگر یک بار افزون خورده باشد شکم را چار میخی کرده باشد وگر خود کم خورد از ضعف و سستی ببرد دل امید از تن درستی بمانده زنده و مرده به یک دم همه عمرش گرو کرده به یک دم نه یک دم طاقت سرماش باشد نه تاب و قوت گرماش باشد نه صبرش باشد اندر هیچ کاری نه طاقت آورد در انتظاری چو موری سست و زهر انداز چون مار چو کاهی در سرش کوهی ز پندار به صد سختی درین زندان بزاده بسی جان کنده آخر جان بداده

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل شنودم من که پیری را مقرب به سختی درد دندان خاست یک شب فغان می کرد تا وقت سحرگاه یکی هاتف زفان بگشاد ناگاه که یک امشب نداری سر به بالین چرا بر حق زنی تشنیع چندین دگر شب نیز از شرم خداوند به خاموشی زفان آورد در بند از آن دردش جگر می سوخت در بر ولی افکنده بود از شرم حق سر یکی هاتف دگر ره داد آواز که با یزدان صبوری می کنی ساز عجب کاری بفتادست ما را که چندینی پر استادست ما را نه بتوان گفت نه خامش توان بود نه آگه مند نه بیهش توان بود گر ازین گونه کاری سخت یادست که فرزندان آدم را فتادست بگو تا کیست مردم بی نوایی کفی خاکست و روزی ده بقایی فراهم کرده مشتی استخوان را کشیده پوستی در گرد آن را بهم گرد آمده مشتی رگ و پی که می ریزد گهی خلط و گهی خوی به دستی می خورد قوتی به صد ناز به دستی نیز می شوید ز خود باز اگر قولی کند بدقول باشد خوشیش از جایگاه بول باشد فراغت جای او باشد به مبرز چو فارغ شد بدان شیرین کند رز اگر صحبت کند با سریت وزن تو دانی کآب می کوبد به هاون کفن از کرم مرده می کند باز که من ابریشمین می پوشم از ناز به خون دل زر از بیرون درآرد اجل خود زر ستاند خون برآرد همه بیناییش پیهی نمک سود همه شنواییش لختی خراندود اگر خاری شود در پای او را بدارد مبتلا بر جای او را اگر یک بار افزون خورده باشد شکم را چار میخی کرده باشد وگر خود کم خورد از ضعف و سستی ببرد دل امید از تن درستی بمانده زنده و مرده به یک دم همه عمرش گرو کرده به یک دم نه یک دم طاقت سرماش باشد نه تاب و قوت گرماش باشد نه صبرش باشد اندر هیچ کاری نه طاقت آورد در انتظاری چو موری سست و زهر انداز چون مار چو کاهی در سرش کوهی ز پندار به صد سختی درین زندان بزاده بسی جان کنده آخر جان بداده

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن مجنون معنی که کیست این خلق و چیست این کار دنیی چنین گفت او که دوغ است این همه کار مگس بر دوغ گرد آمد به یک بار چه وادی است این که ما در وی فتادیم ز دست خویش از سر پی فتادیم درین وادی همه غولان خویشیم ز اول روز مشغولان خویشیم چو درمانیم برداریم فریاد بلا چون رفت بگذرایمش از یاد دریغا رنج برد ما به دنیی غم بسیار و آنرا حاصلی نی اگر از دیده صد دریا بباری خدا داند که تو بر هیچ کاری عزیزا گر به دست آری کدویی پدید آری برو چشمی و رویی کدو پر یخ کنی و آنگه بداری که تا اشگی همی ریزی به زاری چو باران گرچه آن اشگ است بسیار به چشم کس ندارد هیچ مقدار همه در جنب قدرت هم چنانیم اگر خندیم وگر اشگی فشانیم هزاران دل برین آتش کباب است که را پروای این یک قطره آب است نگردد ز اشگ تو حکم خدایی چه گویی با که ای و در کجایی اگر هر دو جهان نابود باشد خدا را نه زیان نه سود باشد اگر روزیت بر گیرند از پیش قیاس حق نگیری نیز از خویش اگر نالی وگر نه کار رفته ست همه نقشی از آن پرگار رفته ست بنه تن تا نمالد روزگارت چنین رفته ست با دیگر چه کارت چرا هر چند کاری سخت افتاد ز حیرت بر تو افتاده ست فریاد همی پرسی که این چون و آن چگونه ست چرا این راست دیگر پاشکونه ست اگر تو چشم داری چشم کن باز چو کردی چشم باز اندیشه کن ساز دمی آرام موجودات بنگر ثبات نفس یک یک ذات بنگر ترا گر عقل و تمییزست رفته چه می پرسی همه چیزست رفته تو ای عطار ره در کوی جان گیر جهان کم گیر گو دشمن جهان گیر تو کرکس نیستی مردار بگذار جهان با دیو مردم خوار بگذار سلیمان را چو شد انگشتری گم برست از ریش مشتی دیو مردم قدم در نه به بازار عدم تو چه می جویی ز مشتی نوقدم تو هر آنچ آن باطل است از پیش برگیر ره حق گیر و دل از خویش برگیر ز حب مال و حب جاه برخیز حجاب خود تویی از راه برخیز چرا جانت ز عالم پر گزند است که از عالم ترا قوتی بسنده ست اگر این نفس فرتوتت نبودی غم و اندیشه قوتت نبودی ز خود بگذر قدم در راه دین زن بت است این نفس کافر بر زمین زن مکن در راه دین یک ذره سستی که نستانند در دین جز درستی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن مجنون معنی که کیست این خلق و چیست این کار دنیی چنین گفت او که دوغ است این همه کار مگس بر دوغ گرد آمد به یک بار چه وادی است این که ما در وی فتادیم ز دست خویش از سر پی فتادیم درین وادی همه غولان خویشیم ز اول روز مشغولان خویشیم چو درمانیم برداریم فریاد بلا چون رفت بگذرایمش از یاد دریغا رنج برد ما به دنیی غم بسیار و آنرا حاصلی نی اگر از دیده صد دریا بباری خدا داند که تو بر هیچ کاری عزیزا گر به دست آری کدویی پدید آری برو چشمی و رویی کدو پر یخ کنی و آنگه بداری که تا اشگی همی ریزی به زاری چو باران گرچه آن اشگ است بسیار به چشم کس ندارد هیچ مقدار همه در جنب قدرت هم چنانیم اگر خندیم وگر اشگی فشانیم هزاران دل برین آتش کباب است که را پروای این یک قطره آب است نگردد ز اشگ تو حکم خدایی چه گویی با که ای و در کجایی اگر هر دو جهان نابود باشد خدا را نه زیان نه سود باشد اگر روزیت بر گیرند از پیش قیاس حق نگیری نیز از خویش اگر نالی وگر نه کار رفته ست همه نقشی از آن پرگار رفته ست بنه تن تا نمالد روزگارت چنین رفته ست با دیگر چه کارت چرا هر چند کاری سخت افتاد ز حیرت بر تو افتاده ست فریاد همی پرسی که این چون و آن چگونه ست چرا این راست دیگر پاشکونه ست اگر تو چشم داری چشم کن باز چو کردی چشم باز اندیشه کن ساز دمی آرام موجودات بنگر ثبات نفس یک یک ذات بنگر ترا گر عقل و تمییزست رفته چه می پرسی همه چیزست رفته تو ای عطار ره در کوی جان گیر جهان کم گیر گو دشمن جهان گیر تو کرکس نیستی مردار بگذار جهان با دیو مردم خوار بگذار سلیمان را چو شد انگشتری گم برست از ریش مشتی دیو مردم قدم در نه به بازار عدم تو چه می جویی ز مشتی نوقدم تو هر آنچ آن باطل است از پیش برگیر ره حق گیر و دل از خویش برگیر ز حب مال و حب جاه برخیز حجاب خود تویی از راه برخیز چرا جانت ز عالم پر گزند است که از عالم ترا قوتی بسنده ست اگر این نفس فرتوتت نبودی غم و اندیشه قوتت نبودی ز خود بگذر قدم در راه دین زن بت است این نفس کافر بر زمین زن مکن در راه دین یک ذره سستی که نستانند در دین جز درستی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل شنودم از یکی صاحب کرامات که شد روزی جهودی در خرابات درون می کده ویرانه ای بود که رندان را مقامر خانه ای بود گرفته هر دو تن راه قماری ببرده سیم و زر هر یک کناری جهود اندر قمار آمد به یک بار که تا در باخت آپخش بود دینار سرایی داشت و باغی هر دو در باخت نماندش هیچ با افلاس درساخت چو شد دستش ز زر و سیم خالی بشد یک دیده را در باخت حالی چنان از هرچه بودش عور شد او که چشمی را بباخت و کور شد او بدو گفتند ای مانده چنین باز مسلمان گرد و دین خویش درباز چو بشنید این سخن بی دین و پر خشم مسلمان را بزد یک مشت بر چشم که هر چیزی که می خواهی بکن تو مگوی از دین من با من سخن تو جهودی در جهودی این چنین است ندانم چونست او کاو اهل دین است هر آن خش بود تا یک دیده درباخت ولیکن دل ز دین خود نپرداخت الا یا در مقامر خانه خاک همه چیزی چنین در باخته پاک گهی روی چو مه در باختی تو گهی زلف سیه در باختی تو جوانی را و آن بالای چون تیر درین ره باختی و آمدی پیر دل پر نور خود را چشم روشن به غفلت باختی در کنج گلخن بیالودی به شهوت خویشتن را بیالودی به غفلت جان و تن را اگر وقت آمد ای مرد خرافات سری بیرون کن از کوی خرابات عطار » اسرارنامه » بخش هجدهم » بخش ۱ - المقاله الثامنه عشر دریغا دیده ره بین نداری بغفلت عمر شیرین می گذاری بسر بردی بغفلت روزگاری مگر در گور خواهی کرد کاری الا ای حرص در کارت کشیده چو شد قد الف وارت خمیده اگر طاعت کنی اکنون نه زانست که می ترسی که مرگت ناگهانست بسی شادی بکردی کام راندی کنون چون پیر گشتی بازماندی ز دارو کردنت ای پیر تا کی بمی باید شدن تدبیر تاکی نشد یک ذره کم ای پیر آزت نکردستند گوی از شیر بازت کنون زشتست حرص از مردم پیر گنه خود چون بود با موی چوی شیر چو مویت شیر شد ای پیرخیره مکن آلوده شیرت را بشیره بکف در آتشین داری نواله که در پیری بکف داری پیاله چو می شویی بآب تلخ تن را بشوی از اشگ شور خود کفن را مکن روباه بازی و بیارام که پیه گرگ در مالیدت ایام نمی ترسی که از کوی جهانت تو غافل در ربایند از میانت تو خوش بنشسته و گردون دونده تو مرغ دانه کش عمرت پرنده تو خفته عمر بر پنجاه آمد کنون بیدار شو که گاه آمد چو گر عمری بدنیا خون گرستی نه بس کاریست این کاکنون کرستی چه کارست این که در دنیاء فانیست جهانی کار کار آن جهانیست غم خود خور که کس را از تو غم نیست چه می گویم ترا حقا که هم نیست ترا افتاد اگر افتاد کاری که کس را نیست بر دل از تو باری ز مرگت گر کسی دل ریش دارد ز خود ترسد که آن در پیش دارد کسی کز مرگ تو بسیار گرید ز مرگ خود بترسد زار گرید زمانی لب زخندیدن ببندد بصد لب یک زمان دیگر بخندد ترا افتاد کار ای پیرخون خور به ایمان گر توانی جان برون بر نخواهی بود با کس در میانه تو خواهی بود با تو جاودانه نترسی زانک فرداهم درین سوز همه با خود گذارندت چو امروز کنون من گفتم و رفتم بزودی بکشتم می ندانم تا درودی کنون با گفت افتادست کارم که گر طاعت کنم طاقت ندارم کنون آن بادها از سر برون شد که زیر خاک می باید درون شد کنون چون زندگانی رخت دربست بسوی خاک رفتم باد در دست کنون گر شاد و گر غمناک رفتم دلی پر آرزو با خاک رفتم جهان پر غمم بسیار دم داد سپهر گوژ پشتم پشت خم داد غم من چند خواهد کرد بردار ندارم جز ز فانی هیچ بر کار بسی در دین و دنیا راز راندم بدین نرسیدم و زان باز ماندم دمم شد سرد و دل برخاست از دست که بر فرقم زپیری برف بنشست چو شد کافور موی مشگ بارم کفن باید که من کافور دارم همه مویم تا سپیدی جایگه کرد جهان بر من سر پستان سیه کرد چنان افتاده ام از پای پیری که از کس می نیابم دست گیری جوانان طعنه خوش می زنندم بطعنه در دل آتش می زنندم ولیکم هست صبر آنک ایشان چو من بیچاره گردند و پریشان

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل شنودم از یکی صاحب کرامات که شد روزی جهودی در خرابات درون می کده ویرانه ای بود که رندان را مقامر خانه ای بود گرفته هر دو تن راه قماری ببرده سیم و زر هر یک کناری جهود اندر قمار آمد به یک بار که تا در باخت آپخش بود دینار سرایی داشت و باغی هر دو در باخت نماندش هیچ با افلاس درساخت چو شد دستش ز زر و سیم خالی بشد یک دیده را در باخت حالی چنان از هرچه بودش عور شد او که چشمی را بباخت و کور شد او بدو گفتند ای مانده چنین باز مسلمان گرد و دین خویش درباز چو بشنید این سخن بی دین و پر خشم مسلمان را بزد یک مشت بر چشم که هر چیزی که می خواهی بکن تو مگوی از دین من با من سخن تو جهودی در جهودی این چنین است ندانم چونست او کاو اهل دین است هر آن خش بود تا یک دیده درباخت ولیکن دل ز دین خود نپرداخت الا یا در مقامر خانه خاک همه چیزی چنین در باخته پاک گهی روی چو مه در باختی تو گهی زلف سیه در باختی تو جوانی را و آن بالای چون تیر درین ره باختی و آمدی پیر دل پر نور خود را چشم روشن به غفلت باختی در کنج گلخن بیالودی به شهوت خویشتن را بیالودی به غفلت جان و تن را اگر وقت آمد ای مرد خرافات سری بیرون کن از کوی خرابات عطار » اسرارنامه » بخش هجدهم » بخش ۱ - المقاله الثامنه عشر دریغا دیده ره بین نداری بغفلت عمر شیرین می گذاری بسر بردی بغفلت روزگاری مگر در گور خواهی کرد کاری الا ای حرص در کارت کشیده چو شد قد الف وارت خمیده اگر طاعت کنی اکنون نه زانست که می ترسی که مرگت ناگهانست بسی شادی بکردی کام راندی کنون چون پیر گشتی بازماندی ز دارو کردنت ای پیر تا کی بمی باید شدن تدبیر تاکی نشد یک ذره کم ای پیر آزت نکردستند گوی از شیر بازت کنون زشتست حرص از مردم پیر گنه خود چون بود با موی چوی شیر چو مویت شیر شد ای پیرخیره مکن آلوده شیرت را بشیره بکف در آتشین داری نواله که در پیری بکف داری پیاله چو می شویی بآب تلخ تن را بشوی از اشگ شور خود کفن را مکن روباه بازی و بیارام که پیه گرگ در مالیدت ایام نمی ترسی که از کوی جهانت تو غافل در ربایند از میانت تو خوش بنشسته و گردون دونده تو مرغ دانه کش عمرت پرنده تو خفته عمر بر پنجاه آمد کنون بیدار شو که گاه آمد چو گر عمری بدنیا خون گرستی نه بس کاریست این کاکنون کرستی چه کارست این که در دنیاء فانیست جهانی کار کار آن جهانیست غم خود خور که کس را از تو غم نیست چه می گویم ترا حقا که هم نیست ترا افتاد اگر افتاد کاری که کس را نیست بر دل از تو باری ز مرگت گر کسی دل ریش دارد ز خود ترسد که آن در پیش دارد کسی کز مرگ تو بسیار گرید ز مرگ خود بترسد زار گرید زمانی لب زخندیدن ببندد بصد لب یک زمان دیگر بخندد ترا افتاد کار ای پیرخون خور به ایمان گر توانی جان برون بر نخواهی بود با کس در میانه تو خواهی بود با تو جاودانه نترسی زانک فرداهم درین سوز همه با خود گذارندت چو امروز کنون من گفتم و رفتم بزودی بکشتم می ندانم تا درودی کنون با گفت افتادست کارم که گر طاعت کنم طاقت ندارم کنون آن بادها از سر برون شد که زیر خاک می باید درون شد کنون چون زندگانی رخت دربست بسوی خاک رفتم باد در دست کنون گر شاد و گر غمناک رفتم دلی پر آرزو با خاک رفتم جهان پر غمم بسیار دم داد سپهر گوژ پشتم پشت خم داد غم من چند خواهد کرد بردار ندارم جز ز فانی هیچ بر کار بسی در دین و دنیا راز راندم بدین نرسیدم و زان باز ماندم دمم شد سرد و دل برخاست از دست که بر فرقم زپیری برف بنشست چو شد کافور موی مشگ بارم کفن باید که من کافور دارم همه مویم تا سپیدی جایگه کرد جهان بر من سر پستان سیه کرد چنان افتاده ام از پای پیری که از کس می نیابم دست گیری جوانان طعنه خوش می زنندم بطعنه در دل آتش می زنندم ولیکم هست صبر آنک ایشان چو من بیچاره گردند و پریشان

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هجدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل بدید از دور پیری را جوانی خمیده پشت او همچون کمانی ز سودای جوانی گفت ای پیر بچندست آن کمان پیش آی زرگیر جوان را پیر گفت ای زندگانی مرا بخشیده اند این رایگانی نگه می دار زر ای تازه برنا ترا هم رایگان بخشند فردا چو سالم شصت شد نبود زیانی اگر من شست را سازم کمانی مرا در شست افتادست هفتاد چنین صیدی کرا در شست افتاد ز شست آن کمان تیری شود راست ز شست من کمان گوژ برخاست از آن شست و کمان قوت شود بیش ازین شست و کمان دل می شود ریش ز پیری گرچه گشتم مبتلایی نشد جز پشت گوژم هیچ جایی اگرچه پر شدست اقلیم از من درستم شد که پر شد نیمی از من نشست اندر برم پیری چنان زود که هرگز برنخاست از سر چنان دود بسر دیوار عمر اندرز دم دست چه برخیزد از آن چون عمر بنشست چو آمد کوزه عمرم بدردی نه قوت ماند و نه نیرو نه مردی اگر گه گه بشهوت بردمی دست چو در پای آمدم با سردلم جست ازین پس نیز ناید کار از من که آمد مدتی بسیار از من بسی ناخوردنیها خوردم و رفت بسی ناکردنیها کردم و رفت برآمد ز آتش دل از جگر دود که رفتم زود و بس دیرم خبر بود اگرچه عقل بیش اندیش دارم چه دانم تا چه غم در پیش دارم برفت از دیده و دل خواب و آرام که تا چون خواهدم بودن سرانجام دلم از بیم مردن در گدازست که مرکب لنگ و راهم بس درازست چو از روز جوانی یاد آرم چو چنگ از هر رگی فریاد آرم اجل دانم که تنگم در رسیدست که دور عمر دوری در کشیدست دریغا من که از اسباب دنیا فرو رفتم بدین گرداب دنیا یکی گنجی طلب می کردم از خویش چو برخاست آن حجاب و گنج از پیش شبی چون دست سوی گنج بردم شدم بی جان دریغا رنج بردم برون رفتم بصد حسرت ز دنیا چه خواهد ماند جز حیرت ز دنیا زهی سودای بی حاصل که ما راست زهی اندیشه مشکل که ما راست زیان روزگار خویش ماییم حجاب خویشتن در پیش ماییم از آن آلودگان کار خویشیم که جمله عاشق دیدار خویشیم همه در مهد دنیا سیر خوابیم همه از مستی غفلت خرابیم خداوندا مرا پیش از قیامت از آن معنی کنی بویی کرامت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هجدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل بدید از دور پیری را جوانی خمیده پشت او همچون کمانی ز سودای جوانی گفت ای پیر بچندست آن کمان پیش آی زرگیر جوان را پیر گفت ای زندگانی مرا بخشیده اند این رایگانی نگه می دار زر ای تازه برنا ترا هم رایگان بخشند فردا چو سالم شصت شد نبود زیانی اگر من شست را سازم کمانی مرا در شست افتادست هفتاد چنین صیدی کرا در شست افتاد ز شست آن کمان تیری شود راست ز شست من کمان گوژ برخاست از آن شست و کمان قوت شود بیش ازین شست و کمان دل می شود ریش ز پیری گرچه گشتم مبتلایی نشد جز پشت گوژم هیچ جایی اگرچه پر شدست اقلیم از من درستم شد که پر شد نیمی از من نشست اندر برم پیری چنان زود که هرگز برنخاست از سر چنان دود بسر دیوار عمر اندرز دم دست چه برخیزد از آن چون عمر بنشست چو آمد کوزه عمرم بدردی نه قوت ماند و نه نیرو نه مردی اگر گه گه بشهوت بردمی دست چو در پای آمدم با سردلم جست ازین پس نیز ناید کار از من که آمد مدتی بسیار از من بسی ناخوردنیها خوردم و رفت بسی ناکردنیها کردم و رفت برآمد ز آتش دل از جگر دود که رفتم زود و بس دیرم خبر بود اگرچه عقل بیش اندیش دارم چه دانم تا چه غم در پیش دارم برفت از دیده و دل خواب و آرام که تا چون خواهدم بودن سرانجام دلم از بیم مردن در گدازست که مرکب لنگ و راهم بس درازست چو از روز جوانی یاد آرم چو چنگ از هر رگی فریاد آرم اجل دانم که تنگم در رسیدست که دور عمر دوری در کشیدست دریغا من که از اسباب دنیا فرو رفتم بدین گرداب دنیا یکی گنجی طلب می کردم از خویش چو برخاست آن حجاب و گنج از پیش شبی چون دست سوی گنج بردم شدم بی جان دریغا رنج بردم برون رفتم بصد حسرت ز دنیا چه خواهد ماند جز حیرت ز دنیا زهی سودای بی حاصل که ما راست زهی اندیشه مشکل که ما راست زیان روزگار خویش ماییم حجاب خویشتن در پیش ماییم از آن آلودگان کار خویشیم که جمله عاشق دیدار خویشیم همه در مهد دنیا سیر خوابیم همه از مستی غفلت خرابیم خداوندا مرا پیش از قیامت از آن معنی کنی بویی کرامت

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱ - المقاله التاسعه عشر ترا در ره بسی ریگست ای دوست ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست ز یک یک ریگ اگر تو می کشی بار بسی به زانک از کوهی بیک بار هوا و کبر و عجب و شهوت و آز دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز همه سر در کمینت می شتابند که تا چون بر تو ناگه دست یابند همه ریگیست اگر در هم زند دست شود کوهی و در زیرت کند پست بپرهیز ار دل تو مرد دین است که کوه آتشین دوزخ اینست یقین می دان که هرچ آرایش است آن همه جان ترا آلایش است آن چه خواهی آنچ ناپرورده تست چه جویی آنچ ناگم کرده تست اگر حق یک درم از داده خویش ز تو بستاند ای افتاده خویش چنان ناحق شناسی تو گیرد دو گیتی ناسپاسی تو گیرد تویی اینجا بیک جوزر چنین هست ولی صد ملک آنجا دادی از دست ترا چون جای اصلی این جهان نیست بدنیا غره بودن جای آن نیست جهان بی وفا جز ره گذر نیست ترا چندین تحمل در سفر نیست خردمندا تو جانی و تنی آی چراغی در میان گلخنی آی چو خواهد گشت گلخن بوستانت چراغی گو درین گلخن بمانت درین نه کاسه جان سوز دل گیر گرت روزی عروسی کرد تقدیر عروسی گر کنی بردار بانگی منادی کن که کاسه ده بدانگی اگر چون یونسی در قعر عالم چو جانت جوف ماهی شد مزن دم وگر چون یوسفی با روی چون ماه قناعت کن درین بیغوله چاه قناعت کن بآبی و بنانی حساب خود چه گیری باز یابی همه کار جهان ناموس و نام است اگر نه نیم نان روزی تمام است برو هر روز ساز نیم نان کن دگر بنشین و کار آن جهان کن فراغت در قناعت هرک دارد ز مهر و مه کلاهش ترک دارد عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل درآمد آن فقیر از خانقاهی نهاده بر سر از ژنده کلاهی یکی گفتش بطیبت ای خردمند کلاه ار می فروشی قیمتش چند جواب این بود آن درویش دین را بکل کون نفروشم من این را بسی خلقم خریدار کلاه اند بکل کون از من می بخواهند بنفروشم که دانم بهتر ارزد که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد چه دانی تو که من در سر چه دارم چو من خود بی سرم افسر چه دارم دلا بیدار شو گر هست دردیت که ناوردند بهر خواب و خوردیت گرفتم جمله عالم بخوردی ندانی جستن از مردن بمردی ترا تا کی ز تو ای آفت خویش تویی آفت تو هم برخیز از پیش بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی چه سنگین دل کسی گویی کلوخی بکن هرچت همی باید کژ و راست اگر این را نخواهد بود واخواست اگر چون خاک ره زر خواهدت بود ز خاک راه بستر خواهدت بود ترا چرخ فلک در چرخه انداخت که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱ - المقاله التاسعه عشر ترا در ره بسی ریگست ای دوست ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست ز یک یک ریگ اگر تو می کشی بار بسی به زانک از کوهی بیک بار هوا و کبر و عجب و شهوت و آز دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز همه سر در کمینت می شتابند که تا چون بر تو ناگه دست یابند همه ریگیست اگر در هم زند دست شود کوهی و در زیرت کند پست بپرهیز ار دل تو مرد دین است که کوه آتشین دوزخ اینست یقین می دان که هرچ آرایش است آن همه جان ترا آلایش است آن چه خواهی آنچ ناپرورده تست چه جویی آنچ ناگم کرده تست اگر حق یک درم از داده خویش ز تو بستاند ای افتاده خویش چنان ناحق شناسی تو گیرد دو گیتی ناسپاسی تو گیرد تویی اینجا بیک جوزر چنین هست ولی صد ملک آنجا دادی از دست ترا چون جای اصلی این جهان نیست بدنیا غره بودن جای آن نیست جهان بی وفا جز ره گذر نیست ترا چندین تحمل در سفر نیست خردمندا تو جانی و تنی آی چراغی در میان گلخنی آی چو خواهد گشت گلخن بوستانت چراغی گو درین گلخن بمانت درین نه کاسه جان سوز دل گیر گرت روزی عروسی کرد تقدیر عروسی گر کنی بردار بانگی منادی کن که کاسه ده بدانگی اگر چون یونسی در قعر عالم چو جانت جوف ماهی شد مزن دم وگر چون یوسفی با روی چون ماه قناعت کن درین بیغوله چاه قناعت کن بآبی و بنانی حساب خود چه گیری باز یابی همه کار جهان ناموس و نام است اگر نه نیم نان روزی تمام است برو هر روز ساز نیم نان کن دگر بنشین و کار آن جهان کن فراغت در قناعت هرک دارد ز مهر و مه کلاهش ترک دارد عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل درآمد آن فقیر از خانقاهی نهاده بر سر از ژنده کلاهی یکی گفتش بطیبت ای خردمند کلاه ار می فروشی قیمتش چند جواب این بود آن درویش دین را بکل کون نفروشم من این را بسی خلقم خریدار کلاه اند بکل کون از من می بخواهند بنفروشم که دانم بهتر ارزد که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد چه دانی تو که من در سر چه دارم چو من خود بی سرم افسر چه دارم دلا بیدار شو گر هست دردیت که ناوردند بهر خواب و خوردیت گرفتم جمله عالم بخوردی ندانی جستن از مردن بمردی ترا تا کی ز تو ای آفت خویش تویی آفت تو هم برخیز از پیش بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی چه سنگین دل کسی گویی کلوخی بکن هرچت همی باید کژ و راست اگر این را نخواهد بود واخواست اگر چون خاک ره زر خواهدت بود ز خاک راه بستر خواهدت بود ترا چرخ فلک در چرخه انداخت که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ گهی فریاد می کرد و گهی جنگ چو سگ از ننگ زر فریاد دارد بیک جو خواجه چون دل شاد دارد سگ اندر ننگ زر در جنگ و بانگیست ترا زر می کند بانگ ارچه دانگیست ز جایی گر ترا دانگی درافتد ترا زان زر سقط بانگی درافتد اگر صد بدره زر برفشانی بود کم دانگی آن میزبانی الا ای مرد دنیا دار مستی چه خواهی دید زین دنیاپرستی چرا در بت پرستی ای هو جوی بسان کافران آورده روی چرا داری طریق کافران رت که تو زر می پرستی کافران بت بتی زر نیست صد من پیش کفار ترا یک جو زرست ای مرد دین دار برو دنیا بدنیا دار بگذار زر و بت در کف کفار بگذار نشاید زر به جز بت ساختن را نشاید بت به جز انداختن را اگر صد گنج زر در پیش گیری بروز واپسین درویش میری عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل سؤالی کرد آن دیوانه شه را که تو زر دوست داری یا گنه را شهش گفتا کسی کز زر خبرداشت شکی نبود که زر رادو ستر داشت بشه گفتا چرا گر عقل داری گناهت می بری زر می گذاری گنه با خویشتن در گور بردی همه زرها رها کردی و مردی ترا چون جان ببایدکرد تسلیم چه مقصود از جهانی پر زر و سیم تو با دنیا نخواهی بود انباز برو با لقمه و خرقه می ساز اگر بر خاک و گر بر بوریایی چو با دنیا نیفتی پادشایی چو تو بی محنتی نانی نیابی چو تو بی رنج خلقانی نیابی چرا خود را بسختی درفکندی بدست تیره بختی درفکندی ترا چون خرقه و نانی تمامست فزون جستن ز بهر ننگ و نامست چرا در بند خلقی باز مانده جگر پر خون و دل پر آزمانده شوی از یک جو زر دل بدونیم که تا گویند او مردیست با سیم برای نیم نان ای مرد غمناک چه ریزی آب روی خویش برخاک عزیزا کاه برگی بار منت گران تر آمد از صد کوه محنت عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن شوریده ایام که تو چه دوست داری گفت دشنام که هر چیزی که دیگر می دهندم بجز دشنام منت می نهندم چرا چندین تو اندر بند خلقی بدان ماند که حاجتمند خلقی که گر ناگاه سیمی بر تو بشکست نگیرد کس بیک جو زر ترا دست اگر از جوع گردی نیم مرده برای تکیه کردن نیم گرده اگر روزی بباشی بهر دو نان ترا از پای بنشانند دونان ببین تا از کرم پروردگارت نشاند اندر نمازی چند بارت ترا چون چشم برجانست وجانان دلت را کی سرجانست و جانان چو نان از خوان ستانی خوان بود شوم که بی شک خوان بیش از نان بود شوم چه گردی گرد خوان و شاه چندین که مشتی عاجزند و خوار و مسکین

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ گهی فریاد می کرد و گهی جنگ چو سگ از ننگ زر فریاد دارد بیک جو خواجه چون دل شاد دارد سگ اندر ننگ زر در جنگ و بانگیست ترا زر می کند بانگ ارچه دانگیست ز جایی گر ترا دانگی درافتد ترا زان زر سقط بانگی درافتد اگر صد بدره زر برفشانی بود کم دانگی آن میزبانی الا ای مرد دنیا دار مستی چه خواهی دید زین دنیاپرستی چرا در بت پرستی ای هو جوی بسان کافران آورده روی چرا داری طریق کافران رت که تو زر می پرستی کافران بت بتی زر نیست صد من پیش کفار ترا یک جو زرست ای مرد دین دار برو دنیا بدنیا دار بگذار زر و بت در کف کفار بگذار نشاید زر به جز بت ساختن را نشاید بت به جز انداختن را اگر صد گنج زر در پیش گیری بروز واپسین درویش میری عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل سؤالی کرد آن دیوانه شه را که تو زر دوست داری یا گنه را شهش گفتا کسی کز زر خبرداشت شکی نبود که زر رادو ستر داشت بشه گفتا چرا گر عقل داری گناهت می بری زر می گذاری گنه با خویشتن در گور بردی همه زرها رها کردی و مردی ترا چون جان ببایدکرد تسلیم چه مقصود از جهانی پر زر و سیم تو با دنیا نخواهی بود انباز برو با لقمه و خرقه می ساز اگر بر خاک و گر بر بوریایی چو با دنیا نیفتی پادشایی چو تو بی محنتی نانی نیابی چو تو بی رنج خلقانی نیابی چرا خود را بسختی درفکندی بدست تیره بختی درفکندی ترا چون خرقه و نانی تمامست فزون جستن ز بهر ننگ و نامست چرا در بند خلقی باز مانده جگر پر خون و دل پر آزمانده شوی از یک جو زر دل بدونیم که تا گویند او مردیست با سیم برای نیم نان ای مرد غمناک چه ریزی آب روی خویش برخاک عزیزا کاه برگی بار منت گران تر آمد از صد کوه محنت عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن شوریده ایام که تو چه دوست داری گفت دشنام که هر چیزی که دیگر می دهندم بجز دشنام منت می نهندم چرا چندین تو اندر بند خلقی بدان ماند که حاجتمند خلقی که گر ناگاه سیمی بر تو بشکست نگیرد کس بیک جو زر ترا دست اگر از جوع گردی نیم مرده برای تکیه کردن نیم گرده اگر روزی بباشی بهر دو نان ترا از پای بنشانند دونان ببین تا از کرم پروردگارت نشاند اندر نمازی چند بارت ترا چون چشم برجانست وجانان دلت را کی سرجانست و جانان چو نان از خوان ستانی خوان بود شوم که بی شک خوان بیش از نان بود شوم چه گردی گرد خوان و شاه چندین که مشتی عاجزند و خوار و مسکین

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل بر دیوانه ای بی دل شد آن شاه که ای دیوانه از من حاجتی خواه چو خورشیدست تاجم چرخ و رخشم چرا چیزی نخواهی تا ببخشم به شه دیوانه گفت ای خفته در ناز مگس را دار امروزی ز من باز که چندان این مگس در من گزیدند که گویی در جهان جز من ندیدند شهش گفتا که این کار آن من نیست مگس در حکم و در فرمان من نیست بدو دیوانه گفتا رخت بردار که تو عاجزتری از من به صد بار چو تو بر یک مگس فرمان نداری برو شرمی بدار از شهریاری به گرد خواجه و شه چند گردی گریزی جوی زین خلقان به مردی چو می بینی که دایم خلق بسیار بماندند از پی دنیا طلب کار همه بنشسته یک یک دم به غم در همی بندند یک یک جو به هم بر کجا چون طبع مردم خوی گیرست ز هر کس آدمی عادت پذیرست چو ایشان حال ایشان باز دانی تو نیز از جهل خود در آز مانی تو را چه گر توانگر سیم دار است و یا درویش در صد اضطرار است ترا از هر دو چون سود و زیان نیست چرا پس در تنت زین غصه جان نیست ز درویش و توانگر در ره آز ببین تا خود چه می گردد به تو باز اگر کم گردد از عمر تو ده سال غمت نبود گر افزونت شود مال ترا مالت ز عمر و جان فزونست ندانم کاین چه سود او جنونست الا ای بی خبر تا کی نشینی قناعت کن اگر مرد یقینی چو بالش نیست با خشتی به سر بر چو خوبی نیست با زشتی به سر بر چو دادی نیم نان این نیم جان را فرا سر بر چنان کآید جهان را عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل شبی خفت آن گدایی در تنوری شهی را دید می شد در سموری زمستان بود و سرما بود بسیار گدا با شاه گفت ای شاه هشیار تو گرچه بی خبر بودی ز سرما فرا سرآمد این شب نیز بر ما عزیزا در بن این دیر گردان صبوری و قناعت کن چو مردان به مردی صبر کن بر جای بنشین به سر می در مدو وز پای بنشین حکیمی در مثل رمزی نمودست که صبر اندر همه کاری ستودست همه خذلان مردم از شتابست خرد را این سخن چون آفتابست شتاب ازحرص دارد جان مردم نگه کن حرص آدم بین و گندم اگر نه حرص در دل راه دادی کجا از جنت الماوی فتادی ز آدم حرص میراثست ما را درازا محنتا آشفته کارا عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل بگوش خود شنودستم ز هر کس که موری را بسالی دانه بس ز حرص خود کند در خاک روزن گهی گندم کشد گه جوگه ارزن اگر بادی برآید از زمانه نه او ماند نه آن روزن نه دانه چو او را دانه سالی تمام است فزون از دانه جستن حرام است مثال مردم آمد حال آن مور که نه تن دارد و نه عقل و نه زور شده در دست حرص خود گرفتار بنام و ننگ و نیک و بد گرفتار همی ناگاه مرگ آید فرازش کند از هرچ دارد خوی بازش هر آن چیزی که آنرا دوست تر داشت دلش باید ازو ناکام برداشت چو بستاند اجل ناگاه جانش سر آرد جمله کار جهانش نه او ماند نه آن حرصش که بیش است کدامین خواجه صد درویش پیش است

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل بر دیوانه ای بی دل شد آن شاه که ای دیوانه از من حاجتی خواه چو خورشیدست تاجم چرخ و رخشم چرا چیزی نخواهی تا ببخشم به شه دیوانه گفت ای خفته در ناز مگس را دار امروزی ز من باز که چندان این مگس در من گزیدند که گویی در جهان جز من ندیدند شهش گفتا که این کار آن من نیست مگس در حکم و در فرمان من نیست بدو دیوانه گفتا رخت بردار که تو عاجزتری از من به صد بار چو تو بر یک مگس فرمان نداری برو شرمی بدار از شهریاری به گرد خواجه و شه چند گردی گریزی جوی زین خلقان به مردی چو می بینی که دایم خلق بسیار بماندند از پی دنیا طلب کار همه بنشسته یک یک دم به غم در همی بندند یک یک جو به هم بر کجا چون طبع مردم خوی گیرست ز هر کس آدمی عادت پذیرست چو ایشان حال ایشان باز دانی تو نیز از جهل خود در آز مانی تو را چه گر توانگر سیم دار است و یا درویش در صد اضطرار است ترا از هر دو چون سود و زیان نیست چرا پس در تنت زین غصه جان نیست ز درویش و توانگر در ره آز ببین تا خود چه می گردد به تو باز اگر کم گردد از عمر تو ده سال غمت نبود گر افزونت شود مال ترا مالت ز عمر و جان فزونست ندانم کاین چه سود او جنونست الا ای بی خبر تا کی نشینی قناعت کن اگر مرد یقینی چو بالش نیست با خشتی به سر بر چو خوبی نیست با زشتی به سر بر چو دادی نیم نان این نیم جان را فرا سر بر چنان کآید جهان را عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل شبی خفت آن گدایی در تنوری شهی را دید می شد در سموری زمستان بود و سرما بود بسیار گدا با شاه گفت ای شاه هشیار تو گرچه بی خبر بودی ز سرما فرا سرآمد این شب نیز بر ما عزیزا در بن این دیر گردان صبوری و قناعت کن چو مردان به مردی صبر کن بر جای بنشین به سر می در مدو وز پای بنشین حکیمی در مثل رمزی نمودست که صبر اندر همه کاری ستودست همه خذلان مردم از شتابست خرد را این سخن چون آفتابست شتاب ازحرص دارد جان مردم نگه کن حرص آدم بین و گندم اگر نه حرص در دل راه دادی کجا از جنت الماوی فتادی ز آدم حرص میراثست ما را درازا محنتا آشفته کارا عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل بگوش خود شنودستم ز هر کس که موری را بسالی دانه بس ز حرص خود کند در خاک روزن گهی گندم کشد گه جوگه ارزن اگر بادی برآید از زمانه نه او ماند نه آن روزن نه دانه چو او را دانه سالی تمام است فزون از دانه جستن حرام است مثال مردم آمد حال آن مور که نه تن دارد و نه عقل و نه زور شده در دست حرص خود گرفتار بنام و ننگ و نیک و بد گرفتار همی ناگاه مرگ آید فرازش کند از هرچ دارد خوی بازش هر آن چیزی که آنرا دوست تر داشت دلش باید ازو ناکام برداشت چو بستاند اجل ناگاه جانش سر آرد جمله کار جهانش نه او ماند نه آن حرصش که بیش است کدامین خواجه صد درویش پیش است

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل شنودم من که موشی تیز دیده ز چنگ گربگان خون ریز دیده برون آمد ز سوراخی چنان تنگ که با تنگی او بودی جهان تنگ به کنج خانه ای کاو را گمان بود قضا را خایه مرغی نهان بود بسوی بیضه آمد پای برداشت ولی دستش نداد از جای برداشت نه بر وی چنگل او را ظفر بود نه دندانش به بردن کارگر بود چو بسیاری به گرد بیضه درگشت عجایب حیله ای بر ساخت برگشت بیامد بانگ زد موشی دگر را به پیش او فرو گفت این خبر را درآمد موش زیر بیضه درشد دو دست و پای او گردش کمر شد گرفتش موش دیگر زود دنبال کشیدش تا به پیش خانه در حال ز بیرون گربه در پس کمین داشت مگر آن شیردل بر موش کین داشت بجست از پس بسوی موش گستاخ مگر بس تنگ بود آن موش سوراخ در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه گرفت آن موش با آن بیضه در راه به چنگل گربه برکند از همش زود خلاصی داد از حرص و غمش زود ببین تا چند جان کند آن ستم کار که تا شد هم به بند خود گرفتار موافق گفت با هم مرد رهبر مثال موش با موش سیه سر الا ای روز و شب در حرص پویان به حیلت هم چو مور و موش جویان حریصی بر سرت کرده فساری ترا حرص است و اشتر را مهاری شبان روزی چو اختر روز کوری اسیر حرص روز و شب چو موری مدان خون خوردن خود را تنعم فغان از حرص موش و مور مردم فغان زین عنکبوتان مگس خوار همه چون کرکسان در بند مردار فغان از حرص موش استخوان رند همه سگ سیرتان زشت پیوند اگر نه معده خون خواره بودی کجا مردم چنین بیچاره بودی شبان روزی فتاده در تک و تاز که تا کار شکم را چون دهد ساز بمانده در غم آبی و نانی که تا پر گردد این دوزخ زمانی ز هر رنجی که مردم را ز خویش است تقاضای شکم از جمله بیش است شکم از تو برآورد آتش و دود ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود اگر صوفی ببیند زله تو نشیند بی شکی در پله تو همی پر کن که گر در تو دلی هست ز تو پهلو تهی کرده ست پیوست تو گاو نفس در پروار بستی به سجده کردنش زنار بستی به مکر آن گاو کز زر سامری کرد سجود آن گاو را خلق از خری کرد ترا تا گاو نفست سیر نبود اگر صد کار داری دیر نبود شکم چون پر شد و در ناز افتاد قوی باری ز پشتت باز افتاد ترا در چاه تن افتاد جانی بدست او ز جایی ریسمانی به حیلت گرگ نفست را زبون کن برآی از چاه او را سرنگون کن اگر در چاه مانی همچو روباه بدرد گرگ نفست در بن چاه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل شنودم من که موشی تیز دیده ز چنگ گربگان خون ریز دیده برون آمد ز سوراخی چنان تنگ که با تنگی او بودی جهان تنگ به کنج خانه ای کاو را گمان بود قضا را خایه مرغی نهان بود بسوی بیضه آمد پای برداشت ولی دستش نداد از جای برداشت نه بر وی چنگل او را ظفر بود نه دندانش به بردن کارگر بود چو بسیاری به گرد بیضه درگشت عجایب حیله ای بر ساخت برگشت بیامد بانگ زد موشی دگر را به پیش او فرو گفت این خبر را درآمد موش زیر بیضه درشد دو دست و پای او گردش کمر شد گرفتش موش دیگر زود دنبال کشیدش تا به پیش خانه در حال ز بیرون گربه در پس کمین داشت مگر آن شیردل بر موش کین داشت بجست از پس بسوی موش گستاخ مگر بس تنگ بود آن موش سوراخ در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه گرفت آن موش با آن بیضه در راه به چنگل گربه برکند از همش زود خلاصی داد از حرص و غمش زود ببین تا چند جان کند آن ستم کار که تا شد هم به بند خود گرفتار موافق گفت با هم مرد رهبر مثال موش با موش سیه سر الا ای روز و شب در حرص پویان به حیلت هم چو مور و موش جویان حریصی بر سرت کرده فساری ترا حرص است و اشتر را مهاری شبان روزی چو اختر روز کوری اسیر حرص روز و شب چو موری مدان خون خوردن خود را تنعم فغان از حرص موش و مور مردم فغان زین عنکبوتان مگس خوار همه چون کرکسان در بند مردار فغان از حرص موش استخوان رند همه سگ سیرتان زشت پیوند اگر نه معده خون خواره بودی کجا مردم چنین بیچاره بودی شبان روزی فتاده در تک و تاز که تا کار شکم را چون دهد ساز بمانده در غم آبی و نانی که تا پر گردد این دوزخ زمانی ز هر رنجی که مردم را ز خویش است تقاضای شکم از جمله بیش است شکم از تو برآورد آتش و دود ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود اگر صوفی ببیند زله تو نشیند بی شکی در پله تو همی پر کن که گر در تو دلی هست ز تو پهلو تهی کرده ست پیوست تو گاو نفس در پروار بستی به سجده کردنش زنار بستی به مکر آن گاو کز زر سامری کرد سجود آن گاو را خلق از خری کرد ترا تا گاو نفست سیر نبود اگر صد کار داری دیر نبود شکم چون پر شد و در ناز افتاد قوی باری ز پشتت باز افتاد ترا در چاه تن افتاد جانی بدست او ز جایی ریسمانی به حیلت گرگ نفست را زبون کن برآی از چاه او را سرنگون کن اگر در چاه مانی همچو روباه بدرد گرگ نفست در بن چاه

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل به راهی بود چاهی بس خجسته رسن را در دو سر در دلو بسته چو از بالا تهی دلوی درآمد ز شیب او یکی پر بر سرآمد مگر می شد یکی سرگشته روباه در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه چو دید آن دلو شد در دلو تن زد به دستان دست محکم در رسن زد یکی گرگ کهن شد با سر چاه درون چاه دید افتاده روباه به روبه گفت اگر مشتاق مایی فرو آیم بگو یا تو برآیی اگر از چه برون آیی ترا به درین صحرا چو من گرگ آشنا به جوابش داد آن روباه دل تنگ که من لنگم تو به کآیی بر لنگ نشست آن گرگ در دلو روان زود روان شد دلو چون تیر از کمان زود همی چندان که می شد دلو در چاه به بالا می برآمد نیز روباه میان راه چون درهم رسیدند به ره هم روی یک دیگر بدیدند زبان بگشاد آن گرگ ستم کار که ای روبه مرا تنها بمگذار جوابش داد آن روباه قلاش که تو می رو من اینک آمدم باش امان کی یافت آن گرگ دغل باز که با روبه کند گرگ آشتی ساز چنان آن دلو او را زود می برد که گفتی باد صرصر دود می برد همی تا گرگ را در چه خبر بود نگه می کرد روبه بر زبر بود چه درمان بود آن گرگ کهن را که درمان نیست درد این سخن را چو در چاه اوفتاد آن گرگ بدخوی رهایی یافت روباه سخن گوی تنت چاهیست جان در وی فتاده ز گرگ نفس از سر پی فتاده بگو تا جان به حبل الله زند دست تواند بوک زین چاه بلا رست سگی ست این نفس در گلخن بمانده ز بهر استخوان در تن بمانده اگر با استخوان کیبویی تو مباش ایمن سگی در پهلویی تو عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل مگر آن گربه در بریانی آویخت ربود از سفره بریانی و بگریخت یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد مگر آن گربه را ناگه بگیرد عزیزی آن بدید از دور ناگاه که می زد گربه را آن مرد در راه بدو گفت ای ز دل رفته قرارت بیفتادست با این گربه کارت تو آن سگ را زن ای سگ طبع ناساز که بریانی ستاند گربه را باز زهی خوش با سگی تازی نشسته بپیش سگ بدمسازی نشسته بپیش سگ بسوزن دادن آیند چو سوزن داده شد تیغ آزمایند بکار سگ بسی گردی تو شیری هنوز این سگ نیاوردست سیری تو سگ را بند کن روزی نهادست که گردن بسته با سگ گشادست فرو ماندی همی چون مبتلایی که چون قوتی بدست آری ز جایی تو بر رزاق ایمن باش آخر صبوری ورز وساکن باش آخر ز کافر می نگیرد رزق خود باز کجا گیرد ز مرد پر خرد باز

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل به راهی بود چاهی بس خجسته رسن را در دو سر در دلو بسته چو از بالا تهی دلوی درآمد ز شیب او یکی پر بر سرآمد مگر می شد یکی سرگشته روباه در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه چو دید آن دلو شد در دلو تن زد به دستان دست محکم در رسن زد یکی گرگ کهن شد با سر چاه درون چاه دید افتاده روباه به روبه گفت اگر مشتاق مایی فرو آیم بگو یا تو برآیی اگر از چه برون آیی ترا به درین صحرا چو من گرگ آشنا به جوابش داد آن روباه دل تنگ که من لنگم تو به کآیی بر لنگ نشست آن گرگ در دلو روان زود روان شد دلو چون تیر از کمان زود همی چندان که می شد دلو در چاه به بالا می برآمد نیز روباه میان راه چون درهم رسیدند به ره هم روی یک دیگر بدیدند زبان بگشاد آن گرگ ستم کار که ای روبه مرا تنها بمگذار جوابش داد آن روباه قلاش که تو می رو من اینک آمدم باش امان کی یافت آن گرگ دغل باز که با روبه کند گرگ آشتی ساز چنان آن دلو او را زود می برد که گفتی باد صرصر دود می برد همی تا گرگ را در چه خبر بود نگه می کرد روبه بر زبر بود چه درمان بود آن گرگ کهن را که درمان نیست درد این سخن را چو در چاه اوفتاد آن گرگ بدخوی رهایی یافت روباه سخن گوی تنت چاهیست جان در وی فتاده ز گرگ نفس از سر پی فتاده بگو تا جان به حبل الله زند دست تواند بوک زین چاه بلا رست سگی ست این نفس در گلخن بمانده ز بهر استخوان در تن بمانده اگر با استخوان کیبویی تو مباش ایمن سگی در پهلویی تو عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل مگر آن گربه در بریانی آویخت ربود از سفره بریانی و بگریخت یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد مگر آن گربه را ناگه بگیرد عزیزی آن بدید از دور ناگاه که می زد گربه را آن مرد در راه بدو گفت ای ز دل رفته قرارت بیفتادست با این گربه کارت تو آن سگ را زن ای سگ طبع ناساز که بریانی ستاند گربه را باز زهی خوش با سگی تازی نشسته بپیش سگ بدمسازی نشسته بپیش سگ بسوزن دادن آیند چو سوزن داده شد تیغ آزمایند بکار سگ بسی گردی تو شیری هنوز این سگ نیاوردست سیری تو سگ را بند کن روزی نهادست که گردن بسته با سگ گشادست فرو ماندی همی چون مبتلایی که چون قوتی بدست آری ز جایی تو بر رزاق ایمن باش آخر صبوری ورز وساکن باش آخر ز کافر می نگیرد رزق خود باز کجا گیرد ز مرد پر خرد باز

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۲ - الحکایه و التمثیل حکایت کرد ما را نیک خواهی که در راه بیابان بود چاهی از آن چه آب می جستم که ناگاه فتاد انگشتری از دست در چاه فرستادم یکی را زیر چه سار که چندانی که بینی زیر چه بار همه در دلو کن تا برکشم من بود کانگشتری بر سر کشم من کشیدم چند دلو بار از چاه فراوان بار جستم بر سر راه یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک چو گویی شکل او بس روشن و پاک برافکندم که تا سنگی گران هست ز دستم بر زمین افتاد وبشکست دو نیمه گشت و کرمی از میانش برآمد سبز برگی در دهانش زهی منعم که در پروردگاری میان سنگ کرمی را بداری بچاه تیره در راه بیابان میان سنگ کرمی را نگه بان حریصا لطف رزاقی او بین عطا و نعمت باقی او بین عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل زنی بد پارسا شویش سفر کرد نه شویی و نه برگی داشت در خورد یکی گفتش بتنهایی و خواری نه نانی نه زری چون می گذاری زنش گفتا که تنها نیستم من که اندر قربت مولیستم من مرا بی شوی روزی به شود راست که روزی خواره شد روزی ده اینجاست تو ای مرد از زنی کم می نمایی چنینی و آی تو در وا چرایی زناشایست و شایست من و تو بلاست این بیش وایست من و تو عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۴ - الحکایه و التمثیل من این نکته ز درویشی شنودم که گفت اندر طواف کعبه بودم یکی سرگشته بسرشته از نور شده تیرش کمان و مشک کافور مرا از هرچه باشد بیش یا کم یکی مسواک بود از مال عالم بدو گفتم که ای پیر کهن زاد گر این مسواک می خواهی ترا باد جوابم داد آن پیر سخن ساز که من وایست در را چون کنم باز که گر گردد در وایست بازم نیاید تا ابد دیگر فرازم فرو بستم من این در را به صد سال کنون چون برگشایم آخر حال تو نامرده نگردد حرص تو کم که درد حرص را خاکست مرهم نشیب حرص شیبی بی فراز است درازی امل کاری دراز است به کرم قز نگر کاندر جوانی کند زیر کفن خود را نهانی ز حرص خویش و سرگردانی خویش بسی چپ راست برگردد پس و پیش چو از گشتن نماند در تنش روز نهد خود را بدست خویش در گور به هر چیزی که گرد آورد صد بار به یک ره در میان گردد گرفتار مرا آید ز بوتیمار خنده لب دریا نشسته سرفکنده فرو افکنده سر در محنت خویش نشسته تشنه و دریاش در پیش همیشه با دلی تشنه در آن غم که گر آبی خورم دریا شود کم درین معنی تو بوتیمار خویشی کزین محنت ز بوتیمار بیشی تو بوتیمار با آبی در آتش بخور تو اینچ داری این زمان خوش دمی خوش باش غوغا را که دیده ست بخور امروز فردا را که دیده ست ز دنیا رشته تاری را بمگذار که شد از سوزنی عیسی گرفتار سخاوت کن که سرهای بخیلان نمی زیبد مگر در پای پیلان چنان بندی ست بر جانشان نهاده که ابروشان نبیند کس گشاده بخیلان را ز بخل خویش پیوست نه دنیا و نه دین در هم زند دست ز خر طبعی ست این کز چوب بسیار جوی ندهی و جان بدهی زهی کار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۲ - الحکایه و التمثیل حکایت کرد ما را نیک خواهی که در راه بیابان بود چاهی از آن چه آب می جستم که ناگاه فتاد انگشتری از دست در چاه فرستادم یکی را زیر چه سار که چندانی که بینی زیر چه بار همه در دلو کن تا برکشم من بود کانگشتری بر سر کشم من کشیدم چند دلو بار از چاه فراوان بار جستم بر سر راه یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک چو گویی شکل او بس روشن و پاک برافکندم که تا سنگی گران هست ز دستم بر زمین افتاد وبشکست دو نیمه گشت و کرمی از میانش برآمد سبز برگی در دهانش زهی منعم که در پروردگاری میان سنگ کرمی را بداری بچاه تیره در راه بیابان میان سنگ کرمی را نگه بان حریصا لطف رزاقی او بین عطا و نعمت باقی او بین عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل زنی بد پارسا شویش سفر کرد نه شویی و نه برگی داشت در خورد یکی گفتش بتنهایی و خواری نه نانی نه زری چون می گذاری زنش گفتا که تنها نیستم من که اندر قربت مولیستم من مرا بی شوی روزی به شود راست که روزی خواره شد روزی ده اینجاست تو ای مرد از زنی کم می نمایی چنینی و آی تو در وا چرایی زناشایست و شایست من و تو بلاست این بیش وایست من و تو عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۴ - الحکایه و التمثیل من این نکته ز درویشی شنودم که گفت اندر طواف کعبه بودم یکی سرگشته بسرشته از نور شده تیرش کمان و مشک کافور مرا از هرچه باشد بیش یا کم یکی مسواک بود از مال عالم بدو گفتم که ای پیر کهن زاد گر این مسواک می خواهی ترا باد جوابم داد آن پیر سخن ساز که من وایست در را چون کنم باز که گر گردد در وایست بازم نیاید تا ابد دیگر فرازم فرو بستم من این در را به صد سال کنون چون برگشایم آخر حال تو نامرده نگردد حرص تو کم که درد حرص را خاکست مرهم نشیب حرص شیبی بی فراز است درازی امل کاری دراز است به کرم قز نگر کاندر جوانی کند زیر کفن خود را نهانی ز حرص خویش و سرگردانی خویش بسی چپ راست برگردد پس و پیش چو از گشتن نماند در تنش روز نهد خود را بدست خویش در گور به هر چیزی که گرد آورد صد بار به یک ره در میان گردد گرفتار مرا آید ز بوتیمار خنده لب دریا نشسته سرفکنده فرو افکنده سر در محنت خویش نشسته تشنه و دریاش در پیش همیشه با دلی تشنه در آن غم که گر آبی خورم دریا شود کم درین معنی تو بوتیمار خویشی کزین محنت ز بوتیمار بیشی تو بوتیمار با آبی در آتش بخور تو اینچ داری این زمان خوش دمی خوش باش غوغا را که دیده ست بخور امروز فردا را که دیده ست ز دنیا رشته تاری را بمگذار که شد از سوزنی عیسی گرفتار سخاوت کن که سرهای بخیلان نمی زیبد مگر در پای پیلان چنان بندی ست بر جانشان نهاده که ابروشان نبیند کس گشاده بخیلان را ز بخل خویش پیوست نه دنیا و نه دین در هم زند دست ز خر طبعی ست این کز چوب بسیار جوی ندهی و جان بدهی زهی کار

%0
10 Bölüm